۱۷۶ مطلب با موضوع «جَفَنگیّات» ثبت شده است

#106

یه پست طولانی نوشته بودم.

لپ تاپ خاموش شد.

پرید.

خدافس.

  • ۲۷
  • نظرات [ ۳۱ ]
    • Maglonya ~♡
    • يكشنبه ۲۳ آبان ۰۰

    #105

    ساعت شیش صبحه و آلارممو خاموش می‌کنم. 

    یادم می‌افته دیشب به خودم قول دادم اگه زود بیدار شم حق دارم برم حموم. 

    همین که می‌خوام از جام بلند شم، چشمامو برای یه لحظه می‌بندم و تنها چیزی که بعدش حس می‌کنم، گرمای پتو ایه که روی موهای سیخ شده‌ی دست‌هام -از شدت سرما- کشیده می‌شه.

    به خودم می‌گم: باز دیشب بابا یادش رفته پکیج رو زیاد کنه.

     

     

    وقتی دوباره چشم هامو باز می‌کنم ساعت هشت رو گذشته.

    حالا مامان بابا سر کارن و باید داداشم رو بیدار کنم که بره سر کلاسش.

    ولی این کارو نمی‌کنم چون می‌دونم قراره دوباره برگرده توی تختش و بگه: هنوز که ساعت نه نشده!

    و به جاش می‌رم توی حموم و در رو قفل می‌کنم.

     

     

    همینطور که شیر رو توی کاسه می‌ریزم، به این فکر می‌کنم که رشته‌ی تغذیه می‌خونم ولی تاحالا تنها چیزی که در مورد تغذیه خوندم، اینه که نباید به عسل حرارت داد، حتی داخل چای هم نباید حلش کرد چون هیدروکسی متیل فورفورال تولید می‌کنه که یه ترکیب موتاژنه. 

    ینی توی مقادیر خاصی سرطان زاست. که البته هنوز مشخص نیست دقیقا چه مقادیری و تحت چه شرایطی.

    و یادم می‌افته که بابا هیچوقت قرار نیست به حرفم گوش کنه و با یاد آوری شیشه‌ی عسل شکرک زده‌ی روی شوفاژ خونه‌ی مادربزرگم، آه می‌کشم.

     

     

    تازگی‌ها فهمیدم اگه موهای خیسم رو با کش ببندم و وقتی که نمور هستن سشوار بکشم، دیگه وز وزی نمی‌شن. 

    اما صدای سشوار نمی‌ذاره بشنوم آقای مهرآیین چی می‌گه. 

    سشوار رو که خاموش می‌کنم، می‌فهمم داره در مورد خوابگاه پسران حرف می‌زنه.

    دوباره سشوار رو روشن می‌کنم.

     

     

    حالا چتری‌هام مرتب هستن. یه لبخند به کله‌ی نیمه نارنجیِ هایسه ساساکی طورم توی آینه‌ی دسشویی می‌ندازم.

    می‌شنوم که رئیس دانشگاه می‌گه: بعله دیگه خانوم فلانی! از 22 آبان قراره حضوری بشین! 

    یه جیغ از روی خوشحالی می‌کشم.

    وقتی می‌خوام گوشی رو به خاطر شنیدن این خبر فرخنده بغل کنم، نگاهم به کامنت‌ها می‌افته و می‌فهمم این خبر فقط برای رشته‌ی پرستاری صادقه.

    سرخورده می‌شم.

    داداشم بدتر از من. 

     

     

    وقتی مانتوی‌ چهارخونه‌ی قرمزم رو تنم می‌کنم، به نظرم حتی از قبل هم بزرگتر می‌رسه.

    می‌ذارمش سر جاش و دوباره همون بارونی خال خالیمو می‌پوشم. 

    و شال سیاه جدیدمو سر می‌کنم.

    و به این فکر می‌کنم که باید سر راه یه بسته ماسک جدید بخرم.

    با این که هوا بارونی نیست.

     

     

    دقیقا شونزده ثانیه بعد از این که از خونه بیرون اومدم پشیمون می‌شم که چرا یه چیز گرم‌تر نپوشیدم.

    و بعد می‌فهمم که به جای ساعت سیاهم، ساعت زرشکیمو دستم کردم.

    به راهم ادامه می‌دم.

    منظره‌ی شهر واقعا شبیه پاییز شده.

    ولی توی هیچکدوم از عکس‌ها قشنگ نمی‌افته.

    حتی اون بچه گربه هم فرار کرد و نتونستم ازش عکس بگیرم.

     

     

    وقتی پیرمردِ لاغرِ دماغ گنده رو از پشت شیشه‌ی مغازه می‌بینم، خیلی خوشحال می‌شم و به این فکر می‌کنم که اگه پسرش بود، احتمالا راهمو می‌کشیدم و برمی‌گشتم و به مامان می‌گفتم که اسم چیزی که می‌خواستم بخرم دوباره یادم رفت.

    خرازی پیرمردِ لاغرِ دماغ گنده خیلی کوچیکه. اونقدر کوچیک که بیشتر از سه نفر توش جا نمی‌شن.

    موقع برگشت هم، به تمام داروخونه‌های سر راهم سر می‌زنم. 

    هیچکدوم اون روغن لبی که می‌خوام رو ندارن. 

    یه بسته ماسک می‌خرم.

     

     

    وقتی می‌خوام از درخت‌های پاییزی جلوی حموم عمومی -که دیگه باز نیست- عکس بگیرم، می‌فهمم مامان داشته بهم زنگ می‌زده.

    به خودم می‌گم مشکلی نیست و نزدیک خونه ام. 

    اما دور تر از خونه می‌رم تا روغن لب بخرم.

     

     

    داداشم درو باز می‌کنه. 

    تازه می‌فهمم مامان چرا داشت بهم زنگ می‌زد.

    استاد روان‌شناسی سرخود کلاس برگزار کرده.

    و من فقط به چهار دیقه آخر کلاس می‌رسم.

     

     

    بابت بی‌برنامگی استاد هام حسابی اعصابم خرده. 

    اونقدر که حتی بعد از ناهار هم حوصله درس خوندن ندارم.

    حتی با این که جلسات جدید آمارحیاتی و فیزیولوژی هنوز دارن توی سامانه نوید برام چشمک می‌زنن. 

    به هیونگ پیام می‌دم: امروز نمی‌تونم بیام کتابخونه.

    و به تیکه پارچه‌هایی فکر می‌کنم که از پروژه‌ی دیشبم باقی موندن و هنوز داخل نایلون ان. 

     

     

    "کمی به جلو خم می‌شود، و لب‌هایش عقب می‌روند تا دندان‌های سفید و مرتبش را نمایان کنند. آن‌قدر حالت وحشی و حیوانی دارد که توقع دارم دندان‌های نیشش بلنداز از بقیه دندان‌هایش باشند." 

    این تیکه رو بارها می‌خونم و به این فکر می‌کنم که چقدر خوب توصیف شده.

    هرچند اشباه‌های تایپی ناامیدم می‌کنن چون دوست ندارم توی یه کتاب ببینمشون.

    و وقتی کمی بیشتر فکر می‌کنم؛ حتی غمگین هم می‌شم چون احتمالا به خاطر نرخ پایین کتاب‌خوانی توی کشورمون حقوق خوبی نمی‌گیرن. 

    بقیه داستان رو می‌خونم.

     

     

    ساعت پنج رو گذشته.

    چرخ خیاطی دیگه کار نمی‌کنه.

    مامان تمام تلاششو می‌کنه که درستش کنه ولی موفق نمی‌شه.

    زیرلب می‌گه: شکسته. باید بدم درستش کنن، یه سرویس اساسی لازم داره.

     

     

    بهشون زنگ می‌زنم.

    جواب نمی‌دن. بار دوم و سوم هم همینطور.

    بیخیال می‌شم.

    بین خودمون باشه، در مورد چیزایی که دوست دارم زیادی حساسم. 

    و بابت حرفی که مامان زد گریم گرفت.

     

     

    یادم می‌افته که گلدوزیمو تموم کردم و باید به خودم افتخار کنم.

    صورتمو تمیز می‌کنم، موهامو می‌بندم و چتری هامو مرتب می‌کنم.

    مرددم که برای بار چهارم زنگ بزنم یا نه؟ 

    تلفن زنگ می‌خوره.

     

     

    پی‌نوشت: چرا کره‌ایا به وینچنزو می‌گن بینچنجو؟

    پی‌نوشت: گلدوزیمو تموم کردم؟ بله! یه پروژه‌ی خیاطی شروع کردم؟ بله! تازه بیشتر از یدونه^-^ اسپویلرش توی استوری‌هام بود "^"... بعد تکمیل شدن عکسشونو اینجا هم بذارم؟

     

  • ۲۱
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۱۵ آبان ۰۰

    #104

    امروز کلاس ادبیات داشتم و استاد داشت یکی از آثار صادق هدایت -که اسمش "داش آکل" باشه- رو تحلیل می‌کرد. هم از نظر معنوی، هم دستوری و ادبی. 

    در واقع داش آکل یه داستان کوتاهه. و اگه نخوندینش یا داستانشو نمی‌دونین، باید بگم ماجرا از این قراره که داش آکل یه پهوان جوانمرد و باجلال و جبروت توی شیرازه. جوری که بیشتر مردم شخصیت قابل احترامی می‌دونستش. از قضا، داش آکل دلش پیش یه دختره به اسم مرجان گیر بوده و اونقدر آدم مغروری بوده که به هیچ عنوان نم پس نده و هیچی در مورد احساسش به مرجان نگه. مدت‌ها می‌گذره تا این که برای مرجان یه خواستگار پیدا می‌شه که یه مرد بی‌ریختِ ایکبیری بوده که اختلاف سنیشم با مرجان زیاد بوده و خلاصه، خبر عقد این دوتا که به گوش داش آکل می‌رسه، این پهلوون باابهت از لحاظ احساسی در هم می‌شکنه و در همین گیر و دار، یکی از بدخواه‌های داش آکل که کاکارستم باشه، به قصد شکست دادنش و این که بگه من خیلی خفن‌تر از داش آکلم! باهاش گلاویز می‌شه و این وسط وسطا هم یه قمه روی زمین می‌بینه و خلاصه؛ داش آکل در اثر خونریزی می‌میره و داستان تموم می‌شه...

    ببینید خیلی داستان ساده و شاید اصن معمولی‌ای به نظر می‌رسه اما خیلی حرف برای گفتن داره، از به تصویر کشیدن مردسالاری و زن ستیزی -که از نظرم خیلی زننده بود- تا گرفتاری‌های عاشقی و اینا، مخصوصا این که داستان با جمله‌ی «عشق تو مرا کشت مرجان» که از زبون طوطی داش آکل بیان می‌شه به پایان می‌رسه... که خب تفکر در مورد خود داستان رو به عهده‌ی خودتون می‌ذارم، الانم اینجا نیومدم که در مورد داش آکل و تراژدیش حرف بزنم.

    بحثم سر چس مثقال شعور داشتنه.

    بعد از این که داستان رو توی کلاس خوندیم و از نظر ادبی و آرایه‌ها و این چیزا به صورت گذرا بررسیش کردیم، استاد بهمون گفت که حالا وقتشه که در مورد تحلیل‌هاتون و برداشت‌هایی که از این محتوا داشتین حرف بزنیم (حدودا یه ساعت فقط در همین مورد حرف زدیم) و خب همونطور که انتظار می‌رفت، بحث تا حد زیادی در مورد عشق بود و هرکی داشت نظر خودشو می‌داد و خلاصه، بحث می‌کردیم. 

    تا این که یکی از بچه‌ها (که نه به اسمش کار دارم؛ و نه به جنسیتش) شروع کرد پرت و پلا گفتن... خودتون تصور کنین دیگه، بحث در مورد عشق باشه و یکی بخواد این وسط نمک بریزه! شوخی‌های هدف دار و تاحدی مبتذل!

    چرا یه سریاتون اندازه چس شعور ندارین؟ 

    یه آدم می‌تونه خیلی باشعور و با ادب باشه اما حتی فحش بده، چجوری؟ اینجوری که هرچیزی جایی داره و هر نکته مکانی! پیش آدمایی که بهشون نزدیکی یا دوستای فوق صمیمیت هر کثافت کاری‌ای که می‌کنی بکن لابد جفتتونم جنبه دارین، ولی محیط دانشگاه، جلوی استاد، این همه آدم غریبه از شهرای مختلف که یه بارم ندیدیشون،... بعد لابد اسم خودتم می‌ذاری تحصیل کرده و فلان بهمان؟ بعد آخه بچه و سن پایین هم نیستی که بگم خب عقلش نمی‌رسه حتما! 

    می‌دونین جالب‌تر چی بود؟ این که استاد میکروفون طرف رو روشن کرد و با زبون بی‌زبونی هی داشت می‌گفت که دانشجوی محترم لطفا حد خودتو بدون و حرمت خودتو حفظ کن و اگه درست حرف نمی‌زنی حداقل کلا لال شو و حرف نزن! ولی می‌دونین طرف در جواب استاد چی گفت؟((= یه شوخی مزخرف دیگه! تازه یارو ورودی 99 بود، ینی ترم یک هم نبود که بگم هنوز نمی‌دونه دانشگاه چجوریه((=...

    انصافا یه ذره آدم باشین. 

    موقعیت‌هارو باهم قاتی نکنین و بفهمین هرچیزی یه حدی داره. به آبروی خودتون رحم نمی‌کنین به آبروی خانواده و همشهری و هم‌وطن هاتون رحم کنین...

    اه اعصابم ساعت‌هاست که خرده...

     

    +داخل پرانتز این نکته رو هم بگم که طرف اردبیلی بود. بعد چون فارسی حرف زدنش لهجه داشت مشخص بود ترکه. استاد ازش پرسید که فلانی تو کجایی هستی؟ و اونم گفت اردبیل! استادم گفت: آره از طرز حرف زدنتون مشخصه اردبیلی هستین چون شهرای دیگه هیچوقت اینجوری حرف نمی‌زنن(((=... حالا کاری ندارم اون شخص نامحترم بعد شنیدن این حرف به جای این که یه ذره خجالت بکشه بدتر ادامه داد ولی خب... یتندنتدیمنبد لعنت بهش.

     

  • ۲۳
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • Maglonya ~♡
    • سه شنبه ۱۱ آبان ۰۰

    #103

    روح صورت زخمی فقط شب‌هاست که دیده می‌شه. توی جاده‌های خاکی پرسه می‌زنه و در ازای بخشیدن جونشون، ازشون خوراکی می‌گیره؛ چون اون هیچوقت نمی‌تونه توی روشنایی روز بیرون بیاد، برای همینه که هیچکس تاحالا چهره‌ی زخمیشو واضح ندیده. هیچوقت.

     

    هالووینتون مبارک سلاطین^-^...

    (می‌دونم حالا یه عده پیش خودشون می‌گن هالووین چه ربطی به تو و خانواده محترمت داره:| ایح. بی‌ذوقای نچسب)

    سال قبل داداش بخت برگشتم کلی برنامه داشت؛ ولی چون من کنکور داشتم دیگه کار خاصی نکردیم و امسال یه جورایی می‌خواستم از خجالت سال قبل دربیام... (در واقع دلیلش اینه که علی رغم تمام تغییراتی که توی پنج شیش سال اخیر درونم رخ داده علاقه مندی به چنین مناسبت‌هایی هنوز به قوت خودشون باقی ان و باعث می‌شن فکر کنم هنوز همون گاگول 13، 14 ساله ای هستم که بودمTT)

     

    ولی من می‌دونم همه‌ی اینا دروغه. روح صورت زخمی نه روحه و نه یه هیولا. اون یه آدمه مثل همگی ما. یه روز توی یه تصادف؛ از اسبش پرت شد پایین و پوست یه طرف صورتش روی زمین کشیده شد و استخون‌هاش شکستن. از اون روز به بعد دیگه هیچکس تحمل قیافه‌ی کریح و ساختار وحشتناک صورتشو نداشت. پس توی تاریکی‌ها مخفی شد و فقط شب‌ها بیرون اومد. البته که باید سیر می‌شد. شاید حق داشت به خاطر تمام غم و تنهایی‌ای که مردم روستا بابت صورت ناحنجارش بهش داده بودن؛ یه مقدار با روح و روانشون بازی کنه و از صدای جیغ و شکلات‌های سکه‌ایشون لذت ببره.

     

  • ۱۷
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • Maglonya ~♡
    • يكشنبه ۹ آبان ۰۰

    #102

    از این که استاد روان‌شناسی سعی داره با داده‌های علمی بهم بقبولونه که تمامی احساسات و عواطف و رفتارها و امثالشون فقط در اثر یه سری هورمون و ناقل عصبی به وجود می‌آن و بروز پیدا می‌کنن اصلا خوشم نمی‌اد.

    در واقع از قبول کردنش خوشم نمی‌اد. چطور ممکنه برده‌ی یه مشت ترکیب شیمیایی باشم؟

     

     

    پی‌نوشت: برگه‌های کلاسورم کاهی‌ان. همشون کاهی‌ان. شاید اون زمان که مامان اون دو بسته برگه‌ی کاهی رو برداشت بهش فکر نمی‌کردم، ولی الان می‌فهمم حتی نمی‌تونم روش از غلط‌گیر برای پوشوندن اشتباهاتم استفاده کنم. شاید سعی دارن بهم بفهمونن از این به بعد یا حق اشتباه کردن ندارم، یا باید اشتباهاتمو با یه خودکار سیاه خط خطی کنم و قلم خورد شدن اون صفحه رو به جون بخرم که هیچوقت یادم نره چه غلطی کردم. 

    پی‌نوشت: سلام، من رو مرتب بودن دفترها و جزو‌هام از سلامتیم بیشتر حساسم. 

     

  • ۲۷
    • Maglonya ~♡
    • يكشنبه ۹ آبان ۰۰

    #101

    تعریفی که بیشتر ما از کارما داریم، اینه که اگه امروز به یکی ضربه زدی، دور دنیا می‌چرخه و یه روز تویی که ضربه زدی ضربه می‌‌خوری. 

    و منطقیه، حالا که اینقدر روی عادل بودن خدا تاکید شده، چرا یکی که یکی دیگه رو زیر پاش له کرده مجازات نشه و تاوان نده؟ البته؛ دیر و زود داره، سوخت و سوز نداره. هیچ بدتر و بهتری هم وجود نداره، اونی که زده دقیقا همونقدری عذاب می‌کشه که عذاب داده. حالا از چه راهی و کی و کجا رو دیگه من و شما تصمیم نمی‌گیریم.

    بذارید با یه داستان تعریف کنم. یه روز یه حکومت شاد و خندان وجود داشت و همه‌ی اعضای خاندان سلطنتی و دربار در صلح و آرامش زندگی می‌کردن. یه روز وزیر به ملکه خیانت می‌کنه. نتیجش می‌شه آشوب و از بین رفتن تمام اون حکومت شکوهمند. همه چی نابود می‌شه. و کی این وسط ضربه می‌خوره؟ اون ملکه‌ی بخت برگشته‌ی خیانت دیده! در سال های آینده، وزیر تاوان گناهشو می‌ده. از یه ور ملکه هم از جاش بلند می‌شه تا دوباره زندگیشو به دست بیاره. چندین سال بعد حکومت دوباره شکوهمند و با ابهت می‌شه و ملکه در کنار خدمه‌ی جدیدش روز های خوشی رو می‌گذرونه. اما بعدش سن ملکه بالا می‌ره و پیرتر می‌شه و یه مهر اشتباه پای یه قرارداد اشتباه‌تر کافیه تا یکی از وفادارترین ملازمانش رو برای همیشه تبعید کنه به یه جای دور. 

    وقتی حرف کارما می‌شه، مردم معمولا یاد وزیر می‌افتن و می‌گن که خب! کارما اومد زد تو دهن اون وزیر و مجازاتش کرد. اما اون نیرویی که قدرت ملکه رو بهش برگردوند چی؟ کارما دست بدبخت زخم خورده‌ی داستانو می‌گیره و کاری می‌‌کنه جای ابر شرور یه قصه‌ی جدید بشینه و واکنششو تماشا می‌کنه.

    اگه اونی که ضربه زد یه روز ضربه می‌خوره، اونی که ضربه خورد هم یه روزی ضربه می‌زنه و این اجتناب ناپذیره. 

    مسئله‌ی قابل توجه این که هیچکس این وسط مسئولیت قبول نمی‌کنه و زیر بار چیزی نمی‌ره. آدما هیچوقت دوست ندارن به چیزی متهم باشن که نهایتش مجبور بشن به خاطرش مجازات بشن برای همون شروع می‌کنن به انداختن تقصیرا گردن هم؛ هر روز دعوا می‌کنن و خودشونو تبرئه و دیگری رو متهم. برای همینه که کارما می‌اد وسط و جایگاهشونو با هم عوض می‌کنه که بهشون نشون بده، به زخم خورده نشون بده ظالم بودن چه حسی داره و به ظالم درد زخم خوردن رو.

    و امیدوار باشه به این که هر دو بفهمن توی هر موقعیتی که بودن، چه مقصر چه بی‌گناه حق اتهام زدن به اون یکی رو ندارن.

    برای همینه که قاضی‌های واقعی همیشه بی‌طرفن و ماجرا رو از زبون هر دوطرف گوش می‌دن.

  • ۱۸
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۷ آبان ۰۰

    #100

    World is one

    Chuu & Kim Yohan

    پلیر

    *و بالاخره، جفنگیات شماره‌ی 100!!*

    درود/._. ...

    چه خبر چیکارا می‌کنین؟/._. ...

    *Awkward moment*

    *چرا نمی‌دونم چجوری باید پستو شروع کنم*

    حقیقتش یه مدتی می‌شد که اصلا رو مود وب نبودم... فکر می‌کردم اگه توی یه مشت چالش شرکت کنم حس و حالم درست بشه ولی حقیقتا بدترش کرد و بعد هر پست یه احساس پوخ عجیبی نسبت به خودم پیدا کردم:| که البته دلایل زیادی داشت، جدی می‌گم. مشکلات نرم‌افزاری و سخت‌افزاری و روح و روان و کوفت و زهر مار... که در ادامه باعث شد به هم ریخته‌تر بشم و خیل عظیمی از چسناله رو به سمت خودم روا بدارم که بنا به گفته ی طالعم (جدیدا دارم توی خوندن طالع واقعا زیاده روی می‌کنم...) دارم زود قضاوت می‌کنم و این داستانا، ناگفته نمونه که تهش به این نتیجه رسیدم که خب اونی که عوض داره گله نداره و از این حرفا.

    به این نتیجه رسیدم گاهی اوقات اونقدر توی فکرام غرق می‌شم و یه سری رفتار هایی که از قبل خیلی براشون برنامه ریزی کرده بودم رو ریز ریز به عمل می‌نشونم باعث می‌شه اصلا به نظر طرفم کار بزرگی نیاد... ینی می‌دونید، یه "چیز" رو در نظر بگیرید که می‌خواید بهش عمل کنید، بعد ماه های مدید توی ذهنتون هی گسترشش می‌دید و بهش فکر می‌کنید. بعد روز موعود که می‌رسه و وقت عمل بهش می‌رسه، ناخواسته می‌فهمید که کل انرژیتونو صرف فکر کردن به اون "چیز" کردید و حالا برای انجامش جون ندارید.

    اینطوری می‌شه که خوشبختانه یا بدبختانه آدمای دور و برتون (یا اصن مخاطبتون) داخل فکرتون نبودن و نمی‌فهمن چقدر مایه گذاشتید و براتون مهم بوده... و از روی عمل ناچیزتون برداشت می‌کنه که خب... روراست باشیم اصلا برداشتی نیست که بابتش خوشحال بشید.

    و این کار اصلا خوب نیست... جدا خوب نیست... ینی حداقل برای منی که اون بدبخت فلک زده‌ی ناچیز عمل (!) بودم اصلا نتایج خوبی نداشت و مدام پیش خودم حس می‌کردم که واقعا اینقدر بی‌ارزشم و اینقدر پایین اومدم و ریزم و به چشم نمی‌آم؟ دیگه باید چیکار کنم و چجوری خودمو ثابت کنم تا آدما بخوان یه ذره بهم حق بدن و فقط از خودشون دفاع نکنن و جلوم گارد نگیرن؟

    و این احساس "بی‌ارزش بودن" رو همزمان در مقابل چندتا از آدمای مهم زندگیم احساس کردم... توی یه دوره‌ی -تقریبا- طولانی. ینی اینطوری نبود که بگم "وییی رلم یه ساعت دیر سین کرد پیام شب به خیرمو" |||: (تازه من که اصن رل ندارم:|)

    خلاصه... اینطور نیست که الان چیزی عوض شده باشه. من کنار اومدم. و چیزی که این مدت نمی‌تونستم به چپم بگیرم رو الان می‌تونم^-^...

    اینجوریا...

     

     

    +از دانشگاه بگم براتون!

    ینی هماهنگیشون خداست... حقیقتش قرار بود از امروز کلاس‌هام شروع بشه (آنلاین...) و خب هرچی زور می‌زدم وارد کلاس نمی‌شد و وضع همکلاسی‌هامم همین بود"-"... بعد آموزش اطلاع داد که اطلاعات جدید الورود هارو وارد سامانه نکردن و خلاصه کلاس امروز کنسله.__.

    (و به جاش یه وبینار آشنایی با سامانه و انتخاب واحد و این چیزا گذاشتن و این پستم حین گوش فرا دادن به آقای حیدری دارم می‌نویسم._.)

     

    +یه چیزی بگم؟

    هفته های قبل مامانم زنگ زده بود به دانشگاه ببینه چرا کلاسا شروع نشدن. بعد مامانم با اسم من زنگ زده بود بهشون طبیعتا. اونام گفتن حالا که اینقدر پیگیری بفرما نماینده‌ی کلاستون شو! و مامانمم از طرف من گفته با کمال میل^-^!... "-"...

    خلاصه که من الان نماینده ام"-"...

    و بخش خنده دار ماجرا اونجاییه که الان فکر می‌کنن مامانم منم!... و هی تو پی‌وی بهش پیام می‌دن XD چند وقت پیش بهم گفت یکی قصد مخزنی داشت._. ... نابودم ینی XDDD (حالا پروفایل مامانم عکس خودشه، خیلی دوست دارم بدونم فکر ‌می‌کنن چند سالمه XD)

     

    +بحث سن و سال شد!

    آقا من از همه‌ی همکلاسیام کوچیک‌ترم "-"...

    یه پسره الان هست تو کلاسم 28 سالشه! یازده سال ازم بزرگتره... واااح (اونم مثل من جدید الوروده)

     

    +نمی‌دونم چه خبره، مامانم از الان مشخص کرده وقتی حضوری شد برم با کی دوست بشم:/...

    بعد تازه بهم می‌گه بیشتر با پسرا دوست شو از دخترا برای تو دوست در نمی‌آد:|... خدا می‌دونه تو فکرش چی می‌گذره:|...

    (تازه خود همکلاسیامم خیلی خونگرمن. دورهم می‌شینن حرف می‌زنن بعد من عین روح فقط پرسه می‌زنم، تاحالا یدونه نقطه هم نفرستادم:|)...

     

     

    پی‌نوشت: این اواخر تنهایی زیاد بیرون رفتم، راه‌ها و مسیرهایی رو که قبلا نمی‌شناختم کشف نمودم توی شهرمون... هق(":

    پی‌نوشت: چند روز پیش با کیدو رفتیم بیرون، ینی کل شهر زیر پامون بود"-"... نمی‌دونید چقدر راه رفتیم... تازه هوا هم خیلی سرد بود اون روز. و یه جوری گرم صحبت شده بودیم که یادمون رفت تاکسی بگیریم"-"... (کیدو اون روز یه استایل گنگ طوسی داشت، با یه سی چهل تا گوشواره و پیرسینگ اینا. بعد من در کنارش شبیه یه پوتیتو بودمTT همچنین روزی که اتفاقی دوتا از همکلاسی های راهنماییمو توی خیابون دیدم و رفتیم کافه، در کنار اونا هم احساس پوتیتو بودن کردمTT چرا ملت اینقدر دافنTT)

    پی‌نوشت: دیدین چی شد؟ تمام برنامه ریزی های بی نقصم به فنا رفتنTT... (کیدو می‌دونه]":)

    پی‌نوشت: ایگو رو توی این روز ها می‌نوشتم. حالا شاید نه هر روز، ولی نوشتم. و گفتم که تا 30 روز قراره پیش ببرمش و این کارو می‌کنم/"-"

    پی‌نوشت: امروز به صورت جدی یه بولت ژورنال شروع کردم... اولین بارم نیست که یه دفتر بر می‌دارم که توش برنامه ریزی کنم بعد ولش کنم بعد چند روز:/ ولی خب اینبار تلاشم رو اینه که ولش نکنم و حداقل یه ترم بچسبم بهش... آره<:

  • ۱۶
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۲۴ مهر ۰۰

    #99

    ,If you are so clever

    !I am genius

    *سر دادن خنده‌های شیطانی*

     

    نمی‌دونم فهمیدید یا نه، ولی قالب به طرز عجیبی قاتی کرده بود.

    و الان پس از ساعت ها کلنجار رفتن باهاش درست شد^-^...

    از خودم معذرت می‌خوام که وب ژیگولم ساعت‌ها چنین چهره‌ی کریهی به خودش گرفته بود._.

    *آغوش گرم مادرانه*

     

  • ۱۸
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۱۶ مهر ۰۰

    #98

     یه بار هلن توی یکی از پستاش نوشته بود که تمام مردم دنیا به یه اندازه سختی می‌کشن. بعضیا مشکلات بزرگی دارن، ولی قلبشونم بزرگه و تحملشون بالاتر، بعضیا مشکلاتشون کوچیک‌تره، ولی خب تحملشونم پایین‌تره و اینجوریه که میزان سختی کشیدنشون برابر از آب در می‌آد.

    باهاش موافق بودم؛ هستم. کمابیش البته.

    سال های مدیدیه که هر بار گریه که می‌کنم یا هر بار که مسئله‌ای برام پیش می‌آد مطمئنم دوستای خوبی دارم که بتونم برم و پیششون حرف بزنم و شاید حتی با همین کار همه چیز راحت‌تر بشه ولی این کارو نمی‌کنم. چون مدام این فکر رو پیش خودم می‌کنم که مسلما از نظرشون مسخره خواهد بود. و هی، کیو مسخره کردی؟ مردم مشکلات واقعی دارن و بدبختیای بعضیاشون از حد تصورت هم خارجه، اونا به اندازه‌ی تو از زندگیشون ناله نمی‌کنن! چقدر دیگه می‌خوای ناشکر باشی؟

    و این دلیلیه که باعث می‌شه به قول یه بنده خدایی مرموز باشم. حالا نه مرموز. مرموز میساکی می ئه نه من. ولی تمام این تو خودم ریختن ها باعث شده در گذر زمان خیلی شکننده و حساس بشم جوری که قبلا نبودم. و خب، مسلما از کوزه همون چیزی بیرون تراوش می‌کنه که داخلشه.

    تمام این اعصاب خردی‌ها و ناراحتی‌هایی که باید یه جایی بیرون می‌ریختمشون (هرچقدر هم که مسخره و کم اهمیت بودن) رو هم رو هم جمع شدن و الان کوزه‌ی من پر شده از اونا. و مدام به بیرون تراوش می‌کنه و بی‌نهایت آزاردهندست. هم برای خودم، هم برای اطرافیانم.

    مشکل اینجاست... که سرچشمه‌ی اون افکار و احساسات منفی به خودی خود دیگه برام ناراحت کننده یا هرچی نیستن، ولی ردی که از خودشون به جا گذاشتن جدیدا تبدیل به یه معضل شده.

    چجور معضلی؟

    این که سر هر چیز و ناچیزی قاتی می‌کنم. بعد می‌شینم سر یه چیز بدیهی بعضا ساعت‌ها گریه می‌کنم. اصلا خودمم که بهش فکر می‌کنم کلی مسخره به نظرم می‌آد، ولی نمی‌تونم جلوی ناراحتیمو هم بگیرم.

    تازه بدتر این که برای توضیح دادنش هم زیادی ملولم. مثلا اگه حین زار زدن یکی بیاد در اتاقمو باز کنه و بگه چی شده؟ نمی‌تونم توضیح بدم. چیزی نیست که توضیح بدم! خودمم نمی‌دونم به خاطر چی اینقدر حالم گرفته شده. اینجاست که شروع می‌کنم به بهونه گیری های الکی، مشکل تراشی برای زندگی‌ای که اونقدری که از کاه کوه ساختم بدبخت طوری نیست.

    تازه می‌تونه بدتر هم بشه. وقتی که بین بهونه گیری‌هام یه بنده خداییو این وسط هدف بگیرم و سعی کنم -مثلا- اونو مقصر جلوه بدم در صورتی که خودمم می‌دونم تقصیر اون نیست. بدتر هم می‌تونه بشه؟ بعله! چون اونقدر عصبانی‌ام که با سرعت امینم دارم حرف می‌زنم و اصلا توجهم به تن صدا و فعلی که ته هر جمله می‌ذارم توجه نمی‌کنم. اینطوریه که از یه فعلِ جمع استفاده می‌کنم و تادااا! حالا به جای این که یه نفر هدف بهونه‌ها قرار گرفته باشه، یه گروه هدف قرار گرفتن. و بعدش وضع با بالا رفتن صدام و کوبیدن مشتم روی میز و کندن موهای سرم بدتر هم می‌شه.

    همه چیز از کجا شروع شد؟

    از هیچ جا! هیچ چیزی این وسط غلط نیست. هیچ کس کار اشتباهی نکرده. من بهونه گرفتم. همین.

    اکهارت تول توی کتاب نیروی حال می‌گه که ما بیشتر زندگیمونو با یه صدای لعنتی که توی مغزمونه می‌گذرونیم. صدایی که مدام قضاوت می‌کنه، مدام انتقاد می‌کنه و واقعیت رو بیش از حد تفسیر می‌کنه. و این باعث می‌شه فکر کنیم چه بیریخت بدبختی هستیم...

    از نظرش چیزی هست به اسم «پیکره‌ی درد» که موجودیت‌های روحی نیمه‌ارادی ما هستن... ینی یه درد قدیمی که همه جا با خودمون حمل می‌کنیمش. از همون روزی که توی مدرسه شلوارتو خیس کردی تا درد اولین شکست عشقی و آخرین باری که با بابات دعوات شده. در واقع اگه همه‌ی این احساسات همون موقع رها نشن، توی روح و وجودمون باقی می‌مونن و روی عمل و وانکش‌هامون تاثیر می‌ذارن... حتی اگه پنجاه سال از اون ماجرا گذشته باشه. بعد مسئله اینه که ناخودآگاه دنبال موقعیت هایی می‌ریم که حقو به همین «پیکره‌های درد» بدیم... مثلا یکی که اعتماد به نفس نداره مدام سعی می‌کنه از خودش ایراد در بیاره و حتی از آدمایی خوشش می‌آد که به هیچ عنوان دوسش ندارن... یه جور اعتیاد به غم و غصه... و مدام فکر کردن به این که چقدر بدبخت هستیم... مثلا یکی می‌آد می‌گه انگشتم زخمی شده. بعد ما می‌گیم این که چیزی نیست، من دیروز قطع عضو شدم. ببین! من بدبخت‌تر از تو عم، من بیچاره‌ترم! کسی که این وسط حق غصه خوردن داره منم!...

    و این یه پارادوکس بسیار نازیباست که از غمگین بودن خوشحال می‌شیم... ناخودآگاه.

    این چیزیه که جدیدا خیلی اذیتم می‌کنه و بیشتر از هر وقت دیگه ای دارم بهش فکر می‌کنم. مدام پیش خودم می‌گم لنتی! تو که دانشگاهم قبول شدی! این همه آدم اومدن بهت تبریک گفتن و آرزوی موفقیت کردن و حتی بهت کادو هم دادن پس این لوس بازیات چیه دیگه؟ حتی اون کتاب کوفتی رو هم تونستی پیدا کنی و بخریش پس دقیقا مشکلت چیه که نمی‌خونیش؟ الان که دیگه مدادرنگی‌های مامانتم دزدیدی پس چرا اون نقاشی لعنتی هنوز کامل نیست؟ تازه گلدوزیتم نصفه مونده! بعد رفتی یکی جدیدشو شروع کردی؟ خلی چیزی هستی؟ بفرما! اون لواشکم اونقدر نخوردی کپک زد! خوب شد؟ کفشاتم هنوز نشستی! اتاقتم جارو نکردی!...

    و بعد عصبانی می‌شم، دعوا می‌کنم، دیگه با کسی حرف نمی‌زنم که همه چیزو بدتر نکنم، بعدشم می‌رم تو اتاقم و از رفتاری که از خودم نشون دادم اظهار تاسف می‌کنم و بدتر از خودم بدم می‌آد.

    همینقدر زیبا.

     

    پی‌نوشت: نمی‌دونم مشکل لپ‌تاپ چیه، با کروم وارد بیان نمی‌شه و الان برای اولین بار توی زندگیم دارم از فایرفاکس استفاده می‌کنم. (واو!  How intelligent! چطور تاحالا به ذهنم خطور نکرده بود مرورگر های دیگه‌ای هم اختراع شدن؟!)

    پی‌نوشت: چالش ایگو ی آیسان اونقدر زیبا و دلنشینه که می‌خوام بشینم گریه کنم. لعنتی این دقیقا همون چیزیه که در حال حاضر بهش نیاز داشتم!... و خب، شرکت می‌کنم. از فردا! تصمیم گرفتم از اون دفتر یونیکورنی که چند سال پیش خریدم و دلم نیومده ازش استفاده کنم، استفاده کنم. حیح.

    پی‌نوشت: مرگ من کی این شایعات دیسبندی لونا رو پخش می‌کنه؟:/ زبونتونو گاز بگیرید ملعونا:/

  • ۱۷
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۱۰ مهر ۰۰

    #97

    【Mimei no Kimi to Hakumei no Mahou】

    Nagi Yanagi

    پلیر

    خب... جدی جدی تابستون تموم شد.

    جدی جدی فردا نتایج قراره بیاد. (البته اگه سنجش دوباره نفرستاده باشدمون دنبال نخود سیاه)

    یادمه روزی که آخرین امتحان نهایی (زبان) رو در تاریخ 14 خرداد دادم، پیاده اومدم خونه و یه متن بلند بالا نوشتم... از اولین روزی که پامو گذاشتم مدرسه... از همکلاسی‌ها و معلم‌ها، از خاطرات خوب و بدی که توی اون روزا جا موند و منی که دیگه هیچوقت قرار نیست به عنوان یه دانش‌آموز برگردم به اون ساختمونا. 

    راستش دلم تنگ شده، مخصوصا وقتایی که با بقیه شروع می‌کنم به مرور کردن اون خاطرات، و مرور کردن تمام کلمات یا تصاویری که منو می‌برن به اون روزا این دلتنگی رو حتی عجیب‌تر هم حس می‌کنم. چرا عجیب‌تر؟ چون مطمئن نیستم دلم بخواد برگردم به اون روزا.

    چند سال قبل، همش با خودم می‌گفتم ای کاش می‌شد دوباره پارسال بشه. ای کاش می‌شد دوباره برم تو فلان روز که با فلانی حرفم نشده باشه. و آرزو می‌کردم به قبل برگردم نه به خاطر این که می‌خواستم چیزی رو تغییر بدم، فقط می‌خواستم دوباره اون لحظه هارو تجربه کنم، دوباره همون انتخابای غلط و همون حرفای نادرستو بزنم... ولی الان نظرم عوض شده، فقط با یادآوریشون یه لبخند ملیح می‌زنم و می‌گم یادش به خیر!

    و فکر می‌کنم بیرون اومدن (شاید نه کاملا) از گذشته ها یکی از چیزایی بوده که طی بزرگ شدنم برام اتفاق افتاده... که هم برام خوشاینده هم ترسناک.

     

     

    تقریبا دو هفته پیش بود که دختر عمو هام اومده بودن. جدیدا نقاط مشترک زیادی با دختر عموی کوچیکم پیدا کردم، امسال می‌ره کلاس نهم. و برام جالبه که اینقدر به هم شباهت داریم و من تاحالا متوجهش نبودم. اون شب وقتی داشتم چای می‌خوردم بهم گفت از این که قراره بری دانشگاه چه حسی داری؟ موندم چی جوابشو بدم... واقعا چه حسی دارم؟ همه چی مبهمه. و همینو هم بهش گفتم، نمی‌دونم! همه چی مبهمه!

    و اونم خندید و گفت ولی از چند سال قبل تا الان اصلا عوض نشدی!

    یه کم جا خوردم. بعدش به گلدوزیم (که روی تخت کنار کلی نخ و سوزن و کتاب ولو بود) اشاره کرد و گفت حتی وقتی راهنمایی بودی هم همش از این کارا می‌کردی. و دروغ چرا، ذوق کردم با این حرفش.

    +فردا قراره برم واکسن بزنم. با این که هنوز 18 سالم نشده. 

    +نمی‌دونم هدفم از نوشتن این پست چی بود... فقط دلم می‌خواست بیام و یه چیزی بگم و برم. امیدوارم بیشتر از این برای ورود به یه مرحله‌ی جدید -و البته سخت‌تر- از زندگیم غر نزنم و چسناله نکنم. حالا من همونی هستم که سه سال تموم آرزو کرده بودم ای کاش کاملا مستقل تو یه خونه ی جدا زندگی می‌کردم -خبر مرگم-

    +ولی جدا اگه از یه شهر دیگه قبول بشم چی؟ فکر کنم دلم خیلی برای اتاقم و خونمون تنگ بشه.

    +علی‌رغم این که بعد کنکور کلی استراحت کردم اونطوری که از خودم انتظار داشتم تابستونمو نگذروندم. نه فیلم/سریال/انیمه به میزان کافی دیدم، و نه کتاب به میزان لازم خوندم. همگی یکصدا بگید "کول باشوآ"...

    پی‌نوشت: یه چیز جالب بگم؟ درخت هلومون شکوفه داده"-" مسخره پاییزه مثلا! الان وقت شکوفه دادنه آخه؟!

    پی‌نوشت: چند شبه یه جیرجیرک اومده تو حیاط. صداش یه جورایی مرموزه، و باعث می‌شه احساس تنهایی کنم یه جورایی. (مگه جیرجیرکا از صدای جیرجیرشون برای جفت‌یابی استفاده نمی‌کردن؟ این بدبخت دو هفتست داره تمام شب خودشو با جیر جیر کردن پاره می‌کنه... کو اون نیمه‌ی گمشده...)

     

  • ۱۵
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۳ مهر ۰۰
    زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

    -چارلی چاپلین

    *:・゚

    ~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*

    *:・゚✧

    𝖂𝖊 𝖜𝖎𝖑𝖑 𝖗𝖎𝖘𝖊 𝖆𝖓𝖉 𝖘𝖍𝖎𝖓𝖊,
    𝕽𝕰𝕯 𝖆𝖘 𝖙𝖍𝖊 𝖉𝖆𝖜𝖓.

    :☆*・'

    *'I LOVE YOU 3000'*

    :*:・゚

    ~名前のない怪物~
    *Namae no nai kaibutsu*

    *:・゚✧

    ☾ STAN LOOΠΔ ☽

    ♫•*¨

    ,Dear me
    I know you're tired. but you can handle this. The future me is waiting, Don't make her disappointed.
    .With love, me
    3>
    نویسنده:
    پیوندها: