۱۷۶ مطلب با موضوع «جَفَنگیّات» ثبت شده است

#116

اهم|B

بیاید در مورد یه تجربه‌ی جذاب که مطمئنا جمع کثیری از وبلاگ نویس‌های غیور و دوستای مجازیِ از راه دور دوست دارن داشته باشنش صحبت بنماییم|B...

در واقع دلم می‌خواست این پست رو دیروز بنویسم که داغ باشم ولی خب نشدD": ... میخک خاتون رو که می‌شناسین حتما. (اگه هم نه که برین بشناسین|B) و خب من و این میخک خاتون همشهری هستیم، و یه مدت بود که زور می‌زدیم یه روز و یه ساعتی بتونیم هماهنگ کنیم که بتونیم ببینیم همو، که البته این عدم هماهنگی بیشتر به دلیل کاهلی‌های خودمون بود که مثلا می‌اومدیم می‌گفتیم که:"آره بیا یه روز همو ببینیم!" و در همین مرحله قفل می‌شدیم و این ایده هم به فراموشی سپرده می‌شد|'B *اشک سوزناک و فین کردن داخل دستمال گلدوزی شده*

من یه سری کتاب مرتبط با رشتم، برای نوشتن مقاله و اینا از کتابخونه قرض گرفته بودم، (مقاله نوشتن واقعا یکی از طاقت فرسا ترین حرکاتیه که تاریخ به خودش دیده^^) و دیگه جدی جدی وقتش بود که  برگردونم کتابارو. از قضا این میخک خاتونم وضعش مشابه بود و باید کتاباشو پس می‌داد. و اینگونه شد که تقریبا بعد از یه ماه قر دادن قرار شد پنجشنبه ساعت یازده افتخار بدم و از چهره‌ی همایونی و حضور شگفت انگیزم برای یه دوست مجازی رونمایی کنم|B...

بعد حالا تصور کنین من حاضر آماده نشستم که بابام بیاد ماشینو روشن کنه بریم، و یه ربع هم مونده به یازده، میخکم پیام داد که رسیده._. بعد بابام تازه یادش افتاده کار بانکی داره و باید همین الان انجامش بده|B در صورتی که کتابخونه مرکزی (نمی‌دونم چقدر از کیدو شنیدین ولی کتابخونه مرکزی دقیقا کنار دریاچه‌ـست) خیلی از خونه‌ی ما دورهTT 

بالاخره... با یه ربع تاخیر رسیدم^^ توی اون سگ سرما^^ و باد شدید^^ 

 

 

اولش قرار گذاشته بودیم دم در منتظر بمونیم، ولی خب چون میخک زود رسیده بود رفت داخل که کتاباشو پس بده. در همین فاصله من رسیدم در صورتی که هیچ ایده‌ای نداشتم دقیقا دنبال چه کسی با چه مشخصاتی قراره بگردم|B و عین یه کرم سرما زده این طرف اون طرف می‌دویدم و به حس شیشمم اتکا کرده بودم|B (داخل پرانتز اشاره کنم به اون مرتیکه دربان که جدید اومده و اینمممم با شال کلاهم مشکل داره می‌گه حتما باید روسری سر کنی|: وا بده هموطنTT حراست اینقدر گیر نمی‌ده به من که تو فشار می‌خوریTT) 

هیچی دیگه... وارد سالن مطالعه شدم و کیف و فلاکسمو گذاشتم، داشتم می‌رفتم پایین که منم کتابارو پس بدم، و همینطور که عین شاهزاده‌های با وقار با بوت پاشنه دار مامانم (|B) داشتم از پله‌ها پایین می‌رفتم، موبایلم زنگ خورد و متوجه دوشس والا مقامی شدم که گوشی به دست جلوم بود|B میخک خاتون! *درخشش*

عرضم به حضورتون که آره، همونطور که خودش اشاره کرد، برخلاف انتظار، این یه دیدار وبلاگی اسرار آمیز و جادویی نبود، دروغ چرا معمولی‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم. ولی قشنگ بود؛ به قول خودش جالب بود و خوشحالم بابتش^-^...

در کل تقریبا سه ساعت اونجا بودیم، اولش می‌خواستیم بریم کنار دریاچه راه بریم و حرف بزنیم که باد اونقدر شدید بود اصلا نمی‌شد راه رفت._. باورتون نمی‌شه، هر لحظه امکان داشت از زمین کنده بشم|B (گفته بودم بهتون؟ جدیدا دوباره وزن کردم خودمو، یه کیلو لاغرتر هم شدم:/ الان کمبود وزنم دقیقا 10 کیلو عه:/)...

در مورد کم اهمیت‌ترین مسائل سخن گفتیم و نهایت تلاشمونو کردیم که مثل پنگوئن‌های آواره در توفان قطب به نظر نرسیم|B بعدشم برگشتیم داخل، یه مقدار حرف زدیم دوباره و بعد رفتیم نشستیم سر درسمون اونقدر که دانشجوهای فرهیخته و گل به سری هستیم|B (#امیدان_امام) 

 

 

و... تمام("""": ...

همین، با این که اصلااا آدم اجتماعی‌ای نیستم و معمولا ترجیح می‌دم در تنهایی خودم نائنگی بقولم، (#نمک) ولی خوش گذشت بهم، و دلم می‌خواد که فرصت‌های مشابه پیش بیاد و چنتا دیگه از وبلاگ نویسارو هم ببینم(((""": درود بهتون^^

 

+میخک خاتون به جذاب و شگفت انگیز بودن موهای اسهالی و جزوه‌ی آناتومیم اقرار نمود، بس که باکمالاتم من|B

 *آب شدن قند در دل*

+اینم اشاره کرده بود که منتظره من از این رویداد همایونی پرده برداری کنم، بنابراین شاهد این پست بودید|B

+امیدوارم که ازم درخواست عکس نداشته باشین چون متاسفانه هیچ عکسی گرفته نشد|B (البته به جز اونی که من خیلی سوسکی از دیوار و سقف کتابخونه گرفتم و جز یه گیاه گلدونی هیچ موجود زنده‌ی دیگه‌ای توش مشاهده نمی‌شه|B)

 

پی‌نوشت: نمی‌دونم چه گناهی تو زندگیم کرده بودم که قلب پاک و رئوفم بازیچه سریال پنت هاوس شدTT فقط اینو می‌دونم باید خدای منان رو شاکر و قدردان باشم که بیناییمو بهم ارزانی داشت و بعد اون حجم از گریه هنوز شبکیه‌ـم کار می‌کنهTT (یه توصیه به کسایی که قراره پنت هاوس ببینن، تا جسد رو به چشم ندیدین باور نکنین که اون شخص مرده. درکل تو پنت هاوس هیچی رو باور نکنین. خدافس)

پی‌نوشت: دو هفته قبل جمعه یادتونه برف بارید و قرارمون با هیونگ و کیدو کَنکِل شد؟ انداخته بودیمش برای این جمعه. الان جوری برف و کولاکه که اصلا گوز گوزی گورمِی. (گوز تو ترکی ینی چشم|: چقدر بد به نظر می‌رسه وقتی می‌نویسیش *تمساح*) هیونگ می‌گه این هوا دوهفته یه بار پریود می‌شه انگار که برنامه‌ی مارو به هم بریزهTT

  • ۲۲
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۲۴ دی ۰۰

    #115

    قبل از ورود به قسمت روزمرگی و جفنگیاتِ فاقد هرگونه ارزش معنوی معمولم، توجهتونو به دوتا نکته جلب می‌کنم و امیدوارم که مخاطبان شناس و ناشناس این محتوا بفهمن و اندکی بیشتر شعور توی معاشرت روزمره شون به خرج بدن^^

    نکته‌ی اول،

    مرگ من بعضیاتون چطوری اینقدر رو دارین؟ جدی "خجالت" و "احترام" توی دایره‌المعارف مفاهیم پیش پا افتاده‌ی ذهنتون تعریف نشده و همه چیز رو باید حتما صریحا کوبید تو صورتتون تا بفهمید؟ ببینید من نمی‌گم خوشرو و خونگرم بودن بده، اصلا و ابدا هم نمی‌خوام اونایی رو که راحت با همه رفیق می‌شن و معاشرت می‌کنن و با همه خوش رفتار و خنده رو هستن زیر سوال ببرم، ولی انصافا قبول ندارید هرچیزی یه حد و مرزی داره؟ می‌فهمید نمی‌شه با بهونه‌ی "من می‌خوام با بقیه ارتباط برقرار کنم و اجتماعی باشم" پاشید برید پهن بشید رو یه آدمی که نهایتا یک یا دوبار دیدینش و انتظار داشته باشین بشینه در مورد مسائل زندگیش باهاتون حرف بزنه و تازه به شوخی‌های زننده‌ تون هم بخنده؟ یا حتی بدتر، انتظار داشته باشین همراهی کنه؟ 

    می‌دونید می‌خوام چی بگم، مثلا، اصولا بار اولی که وارد خونه‌ی کسی می‌شین پا نمی‌شین برین توی کابینت‌هاشون سرک بکشین تا ببینین چنتا بشقاب چینی دارن یا توی کشوی لباس زیرشون چنتا شورت و چند بسته نوار بهداشتی نگه می‌دارن! حتی گفتنش مسخره و زننده به نظر می‌رسه نه؟ پس چرا وقتی بار اولتونه که با کسی دارین هم کلام می‌شین بعد عین مامور بازجویی سوالای چرت و پرت می‌پرسین و جالبه بعدشم یه مهارت‌های اجتماعیتون برای ادامه دادن یه مکالمه‌ی سمی (تاکسیک؟!) می‌بالین:|

    این کارتون نه تنها مهارت اجتماعی نیست بلکه بی اندازه آزار دهنده و تهوع آوره... 

    (به شخصه وقتی مخاطب یه همچین آدمی قرار می‌گیرم اونقدر احساس ناامنی پیدا می‌کنم که فقط می‌خوام یه مشت تو دندونای طرف بزنم:/)

    نکته‌ی دوم،

    اصولا با غر زدن مخالف نیستم. در واقع غر زدن به نظرم به دو دلیل خیلیم خوبه؛ یک این که قشنگ تخلیه روحی می‌شی و اندکی آرامش پیدا می‌کنی بعدش، دوم این که در اکثر موارد آدم حین غر زدن می‌فهمه یه مشکلی هست و این مشکل کجاست و همین می‌تونه اولین قدم برای حل مشکل مذکور باشه.

    آمــا! خیلی وقتا این غر زدنا ناشی از کوری موضعی خودمونه مخصوصا وقتایی که یه بدبختی این وسط مخاطب غر غرهامون باشه^^ (کوری موضعی ترکیب درستیه؟ مثلا فقط در مورد دیدن یه چیزی کور باشی. *تمساح*) 

    تمام حرفم اینه، بعضی وقتا غر زدن لزوما ناشی از یه نارضایتی نیست؛ ناشی از همون کوری موضعی، یا انتظارات نجومی، یا صرفا عادته. اگه قراره کسی رو هدف این سرکوفتا قرار بدین قبلش مطمئن بشین ارزششو داره و طرف *واقعا* یه جایی کم گذاشته و لایق شنیدن این حرفاست. *نیاز دارم که بگمشون* به معنی *اون نیاز داره که بشنَوَتِشون* نیست.

    نکته‌ی سوم، در واقع کلیشه‌ای‌ترین نکته،

    تصور کنین یه بدبختی نشسته یه گوشه داره برای خودن نائنگی می‌قوله. (عیح عیح بامزه:"|) با هیچکسم کاری نداره بنده خدا. بعد شما پا می‌شین می‌این طول و عرض بدبختو رگباری مورد عنایت قرار می‌دین که چرا معتقدی نارنگی سبزه و نارنجی نیست:|... در این که تمام اعتقادات تمام ملت جهان محترم نیست حرفی نیست، ولی خب وقتی یه نفر یه گوشه دنیا می‌گه نارنگی سبزه و خدا هم یدونست خب به شما چه ربطی داره:|... اظهار نظر در مورد خوبی و بدی و درستی و غلطی یه اعتقادی فقط زمانی درسته که روی زندگی کسی یا چیزی تاثیر بذاره، جدی اونقدر بدیهیه که اصلا نمی‌فهمم چرا باید بگمش-_-...

     

    نُکَت امروز همینجا به پایان می‌رسن؛ در حال حاضر یه کم بی اعصابم^^ *درخششی بیمارگون*

     

    پی‌نوشت: امروز دوباره داشت برف می‌بارید. آب روی رودخونه جوری یخ بسته که قشنگ می‌شه راه رفت روش، منم می‌خواستم برم، ولی خب گایتون دستمو می‌بوسید پس نشستم تو خونه و درسمو خوندم:|...

    پی‌نوشت: نمی‌دونم اینستامو دارین یا نه، ولی دیشب از اون پروژه‌ی جدیدم رونمایی کردم که شامل یه جفت دستکش توری قرمز بودD": ... خیلی دوسشون دارم؛ دقیقا همون چیزی شد که تصور می‌کردم و این بار اولیه که توی یه پروژه‌ی مربوط به دوختن به این سطح از رضایتمندی می‌رسم^^... هر وقت عکس خوب گرفتم درست حسابی نشونش می‌دم:"|...

    پی‌نوشت: آقا می‌دونم احتمالا زخم و زیلی شدین با این حجم از شو آف کردنم (~|B) ولی ببینین اینوووو(""": ...

    نمی‌دونم چنتاتون ویکی رو می‌شناسه، ولی باید از میزان ارادتمندی من به ملکه‌ی سرخ آگاهی داشته باشین، ملکه‌ی سرخ اولین کتابش بود(": ... و شت شت شت واقعا شت... بعد سه سال جر دادن خودم بالاخره جواب یکی از کامنتامو داد(": ... ینی تصور کنین اون لحظه که نوتفیکشنش برام اومد چجوری بودم... هعی^^

     

    +یه مدته کمرنگ شدم یه جورایی، وباتونو درست حسابی چک نمی‌کنم و از این  که اون همه ستاره اون بالا جمع شدن عمیقا خجلم(": ... 

  • ۱۹
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • Maglonya ~♡
    • دوشنبه ۱۳ دی ۰۰

    #114

    قبول کردن این که توی‌ همین کشور کلی آدم هستن که به زندگیشون برف ندیدن واقعا برام تعجب برانگیز و غیرقابل درکه.

    شهری که من توش زندگی می‌کنم یه جای سردسیر، نیمه خشک و کوهستانیه. اینجا تقریبا همیشه هوا سرده. زمستونا خیلی کم پیش می‌اد دمای هوا بالای صفر باشه. این یعنی تقریبا از آذر ماه برف شروع به باریدن می‌کنه تـــاااا اردیبهشت. 

    همین الان که دارم اینو می‌نویسم؛ هوا 6 درجه زیر صفره و بدتر هم قراره بشه. از دیشب داره برف می‌باره و الان همه جا سفیدِ سفید شده و همچنان برف داره می‌باره. و بله هنوز نمی‌تونم قبول کنم اینجا اونقدر برف باریده باشه که قرارم با هیونگ و کیدو برای بیرون رفتن کنسل شده باشه اونوقت بعضیاتون بیاین بگین مین بی عیمریم بیرف نیدیدیم:|||... مگه من مسخره باباتونم؟:|||...

    بگذریم،...

    برف چیز شگفت‌انگیزیه. منظورم اینه که هم تیزه، هم نرمه، هم سفید و سرده و وقتی روش راه می‌ری خرت خرت صدا می‌ده و بعدشم رد پاهات تبدیل به یخ می‌شن؛ مگر این که دوباره روشون برف بباره و مشخص نشه که یه زمانی اینجا کسی راه رفته یا رد پایی وجود داشته.

    ولی قشنگ‌ترین ویژگی‌ای که برف داره، جدا از درخشش اکلیلیش، به نظر من صداشه.

    نمی‌دونم چنتاتون به صداش توجه کردین، یا اصلا فکر می‌کردین که برف هم درست مثل بارون می‌تونه صدا داشته باشه. راستش برف خیلی مظلوم‌تر از بارونه. درعین حال خشن‌ترم هست. منظورم اینه که... خب بارون خیلی سریع از ابر کنده می‌شه و تالاپی می‌افته رو زمین. بعدشم بخار می‌شه و فراموش. ولی برف خیلی سفیدتر و سبک‌تره. آروم و لطیف از ابر کنده می‌شه و درست عین یه پر که از ارتفاع رها شده باشه آروم آروم چپ و راست می‌ره و روی زمین می‌شینه و یه صدای جیلینگِ! کوتاه و آروم می‌ده. شبیه یه لوستر سلطنتی و تجملاتیِ شیشه‌ای می‌مونه؛ وقتی که در تالار باز می‌شه و یه نسیم‌ می‌اد و شیشه‌های تراش خورده‌ی لوستر جیرینگ جیرینگ به هم می‌خورن؛ دونه‌های یخی برف هم وقتی روی هم می‌افتن مثل این می‌مونه که دو تیکه یخ به هم برخورد کرده باشن. حالا تصور کنین هر ثانیه یه عالمه دونه‌ی برف زمین می‌افتن و هرکدومشون یه صدای جیلینگِ کوتاه و آروم درست می‌کنن. به نظرم اگه اکلیل یه چیز نبود و یه صدا بود همچین چیزی می‌شد. 

    و درکل به نظرم یه جورایی جادوییه. این که شبا برف بباره و وقتی همه خوابن از پنجره‌ی اتاق بپری بیرون و توی همون سکوت به صدای باریدن برف گوش بدیD": ...

     

    +یه کاپشن صورتی معروف دارم. اون لعنتی رو از وقتی کلاس پنجم بودم می‌پوشیدم و هنوزم که هنوزه برام بزرگه:/... قبلنا وقتی برف می‌بارید می‌رفتم تو حیاط دراز می‌کشیدم، وقتی برف روی کاپشنم می‌افتاد صداش خیلی واضح‌تر شنیده می‌شد D":

     

    پی‌نوشت: مرگ من نیاین بگین من به عمرم برف ندیدم:| جدی نگین چون اصلا باورم نمی‌شه.

    پی‌نوشت: امروز بعد مدت‌ها اون جوراب پشمالو پاندایی‌ای که هیونگ برای تولدم داده بود رو پوشیدم... خیلی نرمههTT

    پی‌نوشت: نه واقعا باورم نمی‌شه بعضیاتون برف ندیدین"-"...

    پی‌نوشت: یکشنبه اولین امتحان دانشگاهمو قراره بدم! البته چون میان‌ترمه غیرحضوریه ولی خب بازم! دعا کنین برام، بیوشیمی خیلی سختهT-T

    پی‌نوشت: انصافا اصرار نکنین، به هیچ عنوان باور نمی‌کنم که بعضیاتون برف ندیدین:|...

  • ۲۴
  • نظرات [ ۳۳ ]
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۳ دی ۰۰

    #113

    با این که به خودم قول داده بودم سر موقع بیدار شم، باز هم برای دومین بار آلارم رو خاموش می‌کنم و چرت می‌زنم.

    طبق انتظار دیرتر از چیزی که توی ژورنالم نوشتم از تخت بلند می‌شم.

    و پیش خودم می‌‌‌گم:"تنبلی‌ صبحگاهیم داره واقعا تبدیل به یه معضل می‌شه."

    ظرف‌هارو شستم و دوباره به جای چای قهوه خوردم. 

    هرچند وقتی که پشت میز نشستم و یه کاسِت داخل دستگاه گذاشتم و ولوم صدا رو تنظیم کردم، به این نتیجه رسیدم که واقعا به یه لیوان چای احتیاج دارم.

    روی کاسِت نوشته بود: "شب تنهایی"

    و من داشتم کتاب می‌خوندم.

    ساعت ده و نیم رو گذشته ولی یازده نشده بود.

    دمای هوا رو چک کردم. "سه درجه" 

    معلوم شد خورشید فقط می‌درخشه که نشون بده هنوز روزه و خبری از گرما نیست.

    باید حاضر می‌شدم.

    پالتوی‌ قهوه‌ای و کیف چهارخونه‌ایم رو برداشتم.

    به این فکر کردم که حالا که دارم می‌رم بانک، چقدر خوب می‌شه اگه مثل این دخترای شاخِ مستقل به نظر برسم.

    برای همین وقتی یقه اسکی کاموایی مامان رو پوشیدم و به جای روسری کلاه سرم گذاشتم، داداشم بهم گفت:"این استایلِ گنگ اصلا به شخصیت شنگول گاوی‌ـت نمی‌خوره!"

    دهن کجی کردم و یه مقدار از چتری‌هامو از کلاه بیرون آوردم.

    سرچشمه جاییه که همیشه توش اتوبوس پیدا می‌شه.

    اولش به خودم گفتم حالا که هوا خوبه و لباس خوب هم پوشیدم، شاید تا بانک پیاده رفتم.

    ولی نظرم عوض شد و وقتی سوار اتوبوس شدم داشتم نفس نفس می‌زدم و شیشه‌ی عینکم بخار کرده بود.

    اوپس. اشتباه سوار شدم.

    هرچند اشتباه بزرگی نبود.

    اول به کتاب‌فروشی رفتم. آقایی که اونجا نشسته بود بهم گفت توی کدوم قفسه باید دنبال کتاب مورد نظرم بگردم.

    و از این که اولین استفادم از کارت بانکی صرف کتاب می‌شد خوشحال بودم.

    نوشته‌ی مخملی و قهوه‌ای "بادام" بهم چشمک می‌زد.

    نایلون نگرفتم و کتاب رو داخل کیفم گذاشتم.

    "فیزیولوژی گایتون"

    حالا توی طبقه دوم بودم. فقط یدونه از جلد اولش باقی مونده بود.

    هرچند وقتی قیمتش رو دیدم تصمیم گرفتم دست دوم بخرمش.

    به خودم گفتم: "اگه بانک تعطیل شه چی؟"

    و بدو بدو از پله‌ها پایین دویدم.

    توی راه از خودم می‌پرسیدم:"ینی منم قراره جز اون دسته از آدمایی بشم که از کارای بانکی متنفرن؟"

    آقایی که پشت باجه نشسته بود به صورت مبهم بهم توضیح داد چیکار کنم.

    معلوم شد اصلا لازم نبوده بیام بانک.

    بلند شدم و از زیر ماسک به درهایی که به خاطر قدِ کوتاهم باید می‌پریدم تا باز می‌شدن زبون درازی کردم.

    گفتم:"جدی جدی از کارای بانکی متنفرم."

    وقتی وارد کتاب فروشی شدم، داشت با یه مشتری خانوم در مورد یه موضوعی با هیجان زیاد حرف می‌زد.

    بعضی وقتا از خودم می‌پرسم:"یعنی اسم خودش بهروزه که اسم کتاب فروشیشم بهروزه؟" 

    و بعد فکر می‌کنم شاید اسم بابا یا بابابزرگش باشه.

    مکالمه‌ـشو با اون خانوم قطع می‌کنه که به من سلام کنه و بپرسه برای چه کتابی اومدم.

    لازم نیست از جاش بلند شه.

    فونت عجیب غریب "قفس پادشاه" داره از قفسه‌ی کناری بهم چشمک می‌زنه.

    وقتی قیمتشو نگاه می‌کنم و می‌فهمم چاپ قدیمه و حدودا بیست هزار تومن ارزون‌تره، دلم می‌خواد از خوشحالی جیغ بکشم.

    یه خانوم میان سال وارد می‌شه.

    دنبال یه کتاب با موضوع "موفقیت" می‌گرده.

    آقای فروشنده (بهروزِ احتمالی) پا می‌شه و چندتا از کتاب‌های خودیاری مورد علاقه‌ی خودشو بهش می‌ده. 

    دوباره کارت می‌کشم.

    و قبل از این که خارج بشم به اون خانوم می‌گم:"اثر مرکب از همشون بهتره! جدی می‌گم! من خوندمش!"

    بدو بدو اومدم بیرون.

    عملا به خاطر چیزی که به اون خانوم گفتم قهقهه می‌زنم. 

    چنتا از رهگذرها چپ چپ نگاهم می‌کنن.

    امیدوارم صدام تا داخل نرفته باشه.

    چندتا عکس از ویترین می‌گیرم.

    حالا تو راه خونه هستم.

    علاوه بر دوتا کتاب، سه تا خودکار هم خریدم و به چند جای دیگه هم سر زدم.

    وقتی به دم در رسیدم، یادم افتاد که به جای کلید خونه‌ی خودمون، کلید خونه‌ی مادربزرگمو برداشتم.

    زنگ رو دوبار پشت سر هم فشار می‌دم.

    و داداشم می‌گه:"این استایلِ گنگ اصلا به شخصیت شنگول گاوی‌ـت نمی‌خوره!"

    و این بار صدای گربه در می‌ارم.

     

     

    پی‌نوشت: کتاب فروشی بهروز نقلی‌ترین و دوست داشتنی‌ترین کتاب فروشی‌ایه که می‌تونین توش حضور داشته باشین! تا سقف قفسه داره، همشون هم تا بیخ پرن، بقیه کتاب‌هارو هم روی زمین رو هم رو هم چیده و عملا کلی کوه کتابی ازشون ساخته!... خودشم اینقدر گوگولیههه(": ... مخصوصا وقتی می‌بینه یه نوجوون اومده کتاب بخره خیلی ذوق می‌کنه. قدیم‌ترها یه بار بهم گفت این روزا دیگه هیچکس کتاب نمی‌خونه. این ناراحت کنندست. بعضی از ناشرا واقعا ورشکسته شدن و چاپ بعضی کتابا واقعا متوقف شده. و با اون خانومه هم در همین مورد داشت حرف می‌زد. می‌گفت به ارزش چند میلیارد کتاب توی کتاب فروشیش داره. بعضی کتابا اونقدر قدیمی شدن که دیگه رنگ جلدشون عوض شده. درآمدش هم توی سال‌های اخیر کلی افت کرده. ولی خب کتاب فروختنو خیلی دوست داره(": ...

    پی‌نوشت: دیروز از روی اجبار به یه مهمونی شب یلدا رفتم... نمی‌تونم احساسی که در تمام اون سه ساعت داشتم رو توصیف کنم. مدت‌ها بود اینقدر توی یه جمع عذاب نکشیده بودم. اونقد ملال آور بود که وقتی رسیدیم خونه مامانم مستقیم گرفت خوابید و منم نشستم نقاشی کشیدم. وقتی رفتم نقاشیمو به بابام نشون بدم اینطوری بود که:

    -اتفاقی افتاده؟ کسی چیزی گفته؟

    -چطور؟

    -انگار حال نداری.

    -شاید سرما خورده باشم. خودمم حس می‌کنم بی‌حالم. اونجا برای این که بادکنکا نترکن بخاری روشن نکرده بودن و هوا خیلی سرد بود. آخرش مجبور شدم پالتو بپوشم.

    -نه منظورم اون نیست. اونو که بخوابی درست می‌شه. انگار روحی خسته‌ای. قبل رفتن اینطوری نبودی. مطمئنی کسی چیزی نگفته بهت؟

    -آره بابا. کی‌ می‌اد با من حرف بزنه آخه.

    *جدی امیدوارم از اعضای فامیل هیچکس اینجارو نخونه*

    پی‌نوشت: آقا! این کتاب "بادام" خیلی قشنگه... البته هنوز فقط نصفشو خوندم. ولی تا اینجا خیلی خوشم اومده ازش(":

    پی‌نوشت: 6 روز بعد امتحان بیوشیمی دارم<: بهتون اجازه می‌دم به سطح معلوماتم بخندید^^

     

  • ۲۲
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • Maglonya ~♡
    • دوشنبه ۲۹ آذر ۰۰

    #112

    اممم...

    به صورت رسمی از طرف MDPI به یه وبینار دعوت شدم.

    درحالی که یادم رفته بود ایمیل‌هامو چک کنم.

    و الان حدود 6 ساعت بعد از پایان وبینار خبردار شدم.

    تف.

     

    پند: ایمیل‌هایتان را به موقع چک کنید.

    ممنون، خدافس/^^...

  • ۲۶
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۲۶ آذر ۰۰

    #111

    Lend Me Your Voice

    Belle

    پلیر

    یادمه از وقتی بچه بودم خیلی فکر می‌کردم به این که اگه یه وقت رفتم بهشت از خدا باید چی بخوام؟ چی خوشحالم می‌کنه؟ 

    اولین خواستم یه خونه‌ی ژله‌ای نارنجی بود. مثل همونی که فلینت برای سم درست کرده بود. (کارتون ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی رو یادتونه دیگه؟) 

    بعدش به این فکر کردم که یه خونه‌ی بزرگ می‌خوام، همراه یه کسی که همیشه حاضر باشه باهام باربی بازی کنه و بعدش بریم پشت کامپیوتر کانتر بزنیم. (بله، از کودکی علایق ناسازگاری داشتم.)

    اون زمان روی دیوار اتاقم یه جنگل نقاشی شده بود. حتی یه قوباغه هم داشت. مامانم طرحشو داده بود. و من مدام به مامانم می‌گفتم که چرا یه چیز صورتی انتخاب نکرده؟ و مامانم گفت: اگه همه جاشو صورتی می‌کردیم که خسته می‌شدی و از صورتی بدت می‌اومد! اینجوری که نمی‌شه! و بعد از اون یادم افتاد که دختر عموی بزرگم هم خیلی وقت پیش علاقش از رنگ صورتی به سبز تغییر پیدا کرده بود. 

    بعد از اون هر بار که برای یه دنیای بهشتی رویا پردازی می‌کردم، تهش پیش خودم می‌گفتم که اگه وقتی مردم علایقم تغییر کرده باشن چی؟ اگه وقتی مردم دیگه ژله دوست نداشتم چی؟ اگه باربی دوست نداشتم چی؟ اگه کانتر بازی نکردم چی؟

    جدا از این که راه حل‌های نجومی ارائه می‌دادم برای آخرتی که معلوم نیست توش جهنمی بشم یا چی، *خنده تمشاخی* چند روز پیش توی یه وبینار شرکت کرده بودم که ارائه دهندش حرف‌های جالبی در مورد این که "چه زمانی ماهی را از آب بیرون بکشیم که تازه باشد؟"

    و جواب نهایی این بود که "ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه نیست."

    یه مثال خوب زد، می‌گفت:

    یازه سال پیش منم 18 سالم بود. تازه دیپلم گرفته بودم و مثل خیلی از همسنای خودم دلم می‌خواست بابام برام یه ماشین بخره با یه ضبط صوت خفن. منم بزنم به جاده و صدای آهنگو تا ته زیاد کنم و ویراژ بدم و برای خودم حال کنم. ولی بابام برام ماشین نخرید. پس ضبط صوتی هم در کار نبود. و من پیش خودم فکر می‌کردم چقدر خوب می‌شد اگه خودم درآمد داشتم تا می‌تونستم این فانتزی رو واقعی کنم. ولی الان یازده سال گذشته. الان هم درآمد دارم، هم ماشین، هم ضبط صوت. ولی حتی حوصله ندارم آهنگ پخش کنم حین رانندگی. تنها کاربرد ماشینمم طی کردن مسیرهای داخل شهریه. خبری از جاده و سرعت بالا هم نیست. در واقع دیگه حوصله ندارم برای این چیزا.

    و بعدش پیش خودم می‌گفتم یعنی چنتا آرزو و فانتزی توی قلب‌های کوچولومون بوده که اونقدر خفه شده که نهایتا خشک و پرپر بشه و بریزه زمین؟ چنتاشونو حتی خودمونم فراموش کردیم؟

    اون آقاهه می‌گفت فقط بشینید فکر کنید ببینید چی می‌خواید از زندگیتون! ببینید یه چیزایی هستن که دست شما نیستن درست، مثلا من 18 سالگیم خودمو می‌کشتم هم نمی‌تونستم ماشین داشته باشم! ولی یه سری چیزای دیگه که دست خودتونه نه؟ چرا حداقل برای اونا یه حرکتی نمی‌کنید؟ من یه دوستی دارم از وقتی وارد دانشگاه شده داره از رشته‌ی تحصیلیش ناله می‌کنه! الان فوق لیسانشو گرفته سرکارم می‌ره با یه حقوق خوب! بعد هنوز داره ناله می‌کنه که من می‌خوام تغییر رشته بدم برای دکترا! واقعا چرا این کارو با زندگیتون می‌کنید؟ وقتی موقعیت و تواناییشو دارید چرا فقط سراغ اون هدف دوست داشتنیتون نمی‌رید؟

    و خب... راست می‌گفت. خیلی وقتا موانع بیرونی نیستن و درونی‌ان. بیشتر وقتا این ماییم که بهونه می‌تراشیم. انگار منتظریم یه نفر بیاد و فانتزیمونو واقعی کنه در صورتی که خودمون باید یه تکونی بخوریم. گاهی اوقات اونقدر دیر می‌کنیم که دیگه اون "چیز" برامون مثل قبل هیجان انگیز و دوست داشتنی نیست... بعد از این حتی اگه بهش برسیم هم خوشحال نیستیم... و این همون فلاکت بزرگه. که به اون "چیز" رسیدی ولی اونقدر دیر کردی که دیگه از دهن افتاده. به خودت می‌گی باید خوشحال باشم! ولی نیستی. چون تاریخ مصرف اون "چیز" گذشته و دیگه خوشمزه و شیرین نیست...

    فقط ای کاش هیچوقت اینقدر دیر نکنیم...

    مثل وقتایی که از استرس درس انیمه و سریال نمی‌دیدیم و حوصله درس خوندنم نداشتیم و بعد یهو شب می‌شد و وقت خواب بود(": ...

     

     

    پی‌نوشت: من معمولا قهوه نمی‌خورم. نه که خوشم نیاد، منظورم اینه که تا چای هست چرا قهوه! ولی امشب کلا قهوه خوردم... و جالبه که اندازه چای برام لذت بخشه(": ... (نوشیدنی تلخ>)

    پی‌نوشت: انیمه‌ی Belle رو دیدین؟ من دیشب دیدمش... خدای من... فوق العاده بود! فکر کنم سه بار گریه کردم... از دست ندینش به هیچ عنوان(": ... (فقط نمی‌دونم چرا اینقدر شبیه دیو و دلبر بود:|)

    پی‌نوشت: امتحاناتم دارن نزدیک می‌شن و من کلی درسِ نخونده دارم!

    پی‌نوشت: سه شنبه یه ارائه داشتم برای کلاس ادبیات. و اونقدر که من عاشق این درسم یه عالمه توضیح اضافی نوشته بودم، تقریبا بعد از توضیح یکی دوتا بیت از گلستان سعدی استاد اینجوری بود که:«خانم مفهومی توضیحاتتون زیاد از حد کامله، این چیزا رو اصلا شما لازم نیست بدونین، مگه دانشجو ادبیاتین آخه:/» و با زبون بی زبونی داشت می‌گفت چقدر زر می‌زنی آخه:/ پیف. 

    پی‌نوشت: من بالاخره تونستم درسای فیزیولوژیمو بفهمم! هورا!

  • ۱۶
  • نظرات [ ۲۹ ]
    • Maglonya ~♡
    • پنجشنبه ۲۵ آذر ۰۰

    #110

    این داستان: آوا و مامانِ شگفت‌انگیز

     

     

    *به مناسبت مزدوج شدن پسرخاله‌ی بزرگم خونه مادربزرگم شام دعوتیم به اتفاق عروس خانوم*

    *شام رو می‌خوریم و تموم می‌شه*

    *وقت جمع کردن سفره ـست*

    *مامانم یهو شروع می‌کنه شدیدا سرفه کردن و می‌دوئه توی اتاق*

     

    من: *یه لیوان آب بر می‌دارم و می‌رم پیشش*

    من: ماماااان"-"... چی شد یهو؟

    مامانم: هیچی بابا، کاهو پرید تو گلوم:|

    من: خوبی الان؟"-"...

    مامانم:*دراز می‌کشه روی تخت*

    مامانم: این یکی از شگردهامهD:

    من: هاع؟"-"

    مامانم: موقع سفره جمع کردن یه چیزی می‌پره تو گلوم و بقیه جمع می‌کنن^-^...

    من: خب منم اومدم ازت مراقبت کنم دیگه^-^

    مامانم: *خنده*

    من: *خنده*

     

    *صدای خنده زیاد می‌شه و خالم می‌اد ببینه چه خبره*

    *مامانم دوباره سرفه می‌کنه*

    *منم مشت می‌زنم به کمرش*

     

    D:

  • ۲۷
  • نظرات [ ۸ ]
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۱۹ آذر ۰۰

    #109

    یه مریض روانی که اختلال افسردگی داره... اونقدر ناامیده از خودش، از دنیا، از آدمای اطرافش که هیچ احساس خوبی نمی‌تونه داشته باشه نسبت به هیچی... عملا همه چیزو بیخود می‌بینه... از نظرش هیچی توی این دنیا معنی نداره. نه خودش نه بقیه. احساس بی ارزشی عمیقی داره... ولی می‌دونین، همین آدم مریض و ناامید که هیچ نوری توی این دنیا نمی‌بینه... اونقدر کسل، بی انگیزه و سسته که حتی نمی‌خواد از جاش بلند شه و به زندگی بی معنیش پایان بده. حتی خودکشی رو هم بی معنی می‌دونه. 

    تا وقتی که یه روز یه فرشته‌ی -به ظاهر- نجات پیداش می‌کنه. می‌خواد درمانش کنه. بهش دارو و مشاوره‌های کلامی می‌ده. حالا مریض افسرده کم کم داره انرژی می‌گیره، کم کم داره انگیزه می‌گیره. کم کم داره حس می‌کنه واقعا پشت بعضی چیزا یه معنی‌ای وجود داره و همه چیز پوچ نیست. 

    و خب... مریضی که حتی برای خودکشی انگیزه‌ای نداشت و حتی اونم بی‌معنی می‌دید، حالا دیگه نظرش عوض شده و به جای ایمان آوردن به معنی عمیقی که پشت ستاره‌های شب مخفی شده، یه شب فقط تصمیم می‌گیره خودش بره پشت ستاره‌ها قایم بشه تا بفهمه فرشته‌ی -به ظاهر- نجاتش در مورد اون معانی راست گفته یا دروغ.

    حیف که پل‌های پشت سرشو سوزونده و دیگه راه برگشتی نداره.

    اشکی هم که از چشم بیرون اومد راه برگشت نداره. 

    راستش هدف از درمان اون مریض این نبود، ولی خط زمانی هم همیشه اونجوری که انتظار داریم پیش نمی‌ره.

    • شاید لازم باشه بعضیا هیچوقت درمان نشن. 

    اینجاست که از خودم می‌پرسم، مردن در راه گشتن به دنبال یه ستاره توی تاریکی شب بهتره یا پیر و ملول شدن توی تنهاییِ یاس و ناامیدی؟ 

    متاسفانه هیچ جوابی ندارم.

     

     

    پی‌نوشت: استعاره نبود. 

  • ۱۸
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • Maglonya ~♡
    • چهارشنبه ۱۰ آذر ۰۰

    #108

    *خیلی زیاد حرف زدم. احتمالا پست حاوی مطالب ارزشمندی براتون نباشه پس اگه نخونیدش چیز زیادی رو از دست نمی‌دین*

    *گــــــوربه ای که چایی می‌خوره خیلی جذاب نیست؟*

    آبان ماه تموم شد...

    به شخصه خیلی اهل نوشتن ماهنامه و این حرفا نیستم، ولی ماهی که گذشت، (دقیق‌تر بگم، 2 ماهی که گذشت) برام خیلی پرفراز و نشیب بود، اونقدر که اصلا باورم نمی‌شه همه‌ی اینا فقط توی دو ماه اتفاق افتاده باشن... و باورم نمی‌شه که اینقدر سریع گذشتن...

    در واقع فقط می‌خوام یه جمع بندی کوچیک ازشون داشته باشم چون سرشار از موقعیت‌های جدید بودن برام... و چیزای جدیدی در مورد خودم... و اطرافیانم فهمیدم... همشون منفی نیستن، در واقع کلی نکته و تجربه‌ی مثبت بینشونه... که مهم‌ترینش -همونطور که معرف حضورتون هست- دانشگاهه. 

    در واقع هنوز باورم نمی‌شه دانشجو ام. واقعا هیچی من شبیه دانشجوها نیست. بچه که بودم تصورم از دانشجو یه شخص باکمالات و فوق‌العاده باسواد بود که دنبال ماجراجویی های هیجان انگیز با هدف اصلاح جوامع بشری و اختراعاتشه. راستش ذهنم زیادی به تخته سیاه هایی که از معادلات پیچیده‌ی گچی سفید شدن و آزمایشگاه‌های مجهز به کلی دم و دستگاه و شیشه‌های آزمایش کج و کوله محدود بود... فکر می‌کردم دانشجو ینی همین. ولی الان من اینجام، 18 سالمه، دانشجو ام و نه خبری از تخته سیاه و گچ سفید هست و نه آزمایشگاه مجهز به شیشه‌های کج و کوله. در واقع این ظاهر قضیست، می‌خوام بگم چه تصور شاخی داشتم از یه دانشجو. و الان چقدر اونطوری نیستم. چقدر پایین‌تر، کاهل‌تر، نادون‌تر و بی‌سوادتر از چیزی هستم که وقتی کوچولو بودم انتظار داشتم...

    هرچند بزرگتر که شدم تصویرم از دانشجو تغییر کرد، بیشتر فکر می‌کردم دانشجو یه آدم خوش بر و رو و تر تمیزه با کلی مهارت‌های اجتماعی و خلاصه شیرین زبون و این حرفاست... فکر می‌کردم دانشجو بودن ینی اونقدر آدم پذیرفته‌ای باشی که یه کوله پشتی لازم داشته باشی با یه جفت کتونی، یه تخته شاسی و چنتا ورق مچاله شده بزنی زیر بغلت و از خونه بزنی بیرون... بعدشم چمیدونم بری به تحقیقاتت برسی و سر جلسه کنفرانس بابت ارائه دادنش پاره شی. بعدشم به مناسبت پاره شدنت برگه های مچاله شدتو پرت کنی تو هوا و با دوستات کیک و نوشیدنی بزنی و به خودت افتخار کنی.

    ولی الان من اینجام، 18 سالمه، دانشجو ام و نه خبری از شیرین زبونی هست نه جشن بعد پاره شدگی با دوستام به صرف کیک و نوشیدنی. در واقع نه تنها مهارت های اجتماعیم توی این سال ها روز به روز تحلیل رفتن بلکه همون صحبت کردن عادی هم برام مثل شکنجه می‌مونه. می‌خوام بگم فکر می‌کردم چه انقلاب بزرگی قراره بعد 18 سالگی درونم رخ بده و بتونم با ملت کنار بیام ولی من هنوز همون منزوی درونگرای بدبختی هستم که بودم. داداش 12 سالم مسخرم می‌کنه حتی. 

    مدام به این فکر می‌کنم... که تصورم از امروزم حتی تصویر ایده‌آل و بی‌نقصی نبود... ولی مستقل بود... مدام به این فکر می‌کنم چقدر از خود امروزم انتظار داشتم مستقل‌تر و فهمیده‌تر باشم و چقدر نیستم و این سرخوردم می‌کنه. هر دفعه که قدم می‌ذارم بیرون از خونه می‌فهمم که چقدر سر در نمی‌ارم از جوری که چرخ این دنیا می‌چرخه... چقدر چیزای ساده و ابتدایی‌ای وجود دارن که هنوز بلد نیستمشون و چقدر دنیای بیرون برای مغز پاستوریزه‌ی من بزرگ و سخت و پیچیده و غیرقابل درکه. و این چقدر ترسناکش می‌کنه. مخصوصا اگه اونقدر ساکت و منزوی باشی که نتونی زبون باز کنی و به مسئول اونجا بگی شیر دستشویی خرابه. 

  • ۲۱
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • Maglonya ~♡
    • دوشنبه ۱ آذر ۰۰

    #107

    برخلاف خیلیای دیگه من یکی با پایان‌ -های- شور انگیز مخالف نیستم.

    می‌دونم الان ممکنه یه سریا بیان با پتک و چماق بیوفتن دنبالم، شایدم اصن کاتانای خودمو دزدیدین و ازش علیه خودم استفاده کردین، ولی تقاضا دارم قبل از این که منو به آغوش شیرین مرگ بفرستین بذارین آخرین کلماتمو به زبون بیارم و اون موقع اجازه دارین قضاوتم کنین.

    توی سال های اخیر اگه فقط یه چیز باشه که یاد گرفتم، اون التماس نکردن برای آدمای اطرافمه. نه لزوما دوستام یا آشناهام. بلکه آدم‌هایی که مجازی یا واقعی دور و برم مشغول دم و بازدمن. 

    وقتی یه نفر از اطرافیانتون، هر نسبتی که باهاتون داشته یا فکر می‌کنین داشته یا دوست داشتین که داشته باشه تصمیم می‌‌گیره بره و دیگه هیچوقت به صورتتون نگاه نکنه با خواهش و تمنا و التماس کردن بهش نه تنها هیچ کمکی به بهتر شدن وضعیت نمی‌کنین بلکه همه‌ی مشکلات رو پیچیده‌تر می‌کنین و کش می‌دین.

    دلم نمی‌خواد مثل مادربزرگ‌های رو مخ نصیحتتون کنم، فقط دارم چیزی که یاد گرفتنش برام خیلی گرون تموم شد رو خیلی خواهرانه براتون می‌گم، این که قبولش می‌کنین یا نه کاملا به خودتون بستگی داره. اگه ذره ای با شخصیت من آشنایی داشته باشین حتما می‌دونین که چقدر از تغییر کردن متنفرم.

    چقدر از از دست دادن چیزی یا کسی توی زندگیم متنفرم.

    چقدر با عوض شدن چیزی نمی‌تونم کنار بیام. 

    ولی دارم بهتون می‌گم، وقتی هرکسی که یه زمان توی زندگیتون بوده و تصمیم گرفته که ترکتون کنه ازش نخواین که بمونه. ازش نخواین که مثل قبل باشه. وقتی یکی می‌خواد ترکتون کنه فقط براش آرزوی موفقیت و سلامتی کنین و قبل رفتن خوب بدرقش کنین که حداقل آخرین خاطره‌ای که ازتون داره یه صورت پف کرده و خیس از اشک با دماغ آویزون نباشه. به دست و پاش تپیچین تا سعی کنین منصرفش کنین.

    آدمی که تصمیم گرفته دیگه نباشه، حتما پیش خودش فکر کرده زندگیش اینطوری آسایش بیشتری داره و راحت‌تره پس فکر نکنین که با به در و دیوار کوبیدن خودتون می‌تونین چیزی رو عوض کنین یا متقاعدش کنین چون حتی اگه موفق هم بشین و اون شخص به زور بمونه، بعد ها این به زور موندنش رو بیشتر از قبل هربار توی سرتون می‌کوبه که:"من می‌تونستم موفق‌ترین آدم روی زمین بشم و خوشبخت‌تر از هر بلامرده ای که تو زندگیت دیدی روزامو بگذرونم ولی تو مانعم شدی و هر روز منو بدبخت‌تر و رنجیده‌تر از دیروز کردی!" و هربار بابت تمام -یا حداقل بخشی- از مشکلات روزمره زندگیش شمارو مقصر بدونه.

    یه رابطه، حالا هر نوعی، عاشقانه، دوستانه، خانوادگی، هرکوفتی! یه رابطه یه چیز دوطرفست، یعنی هردوطرف باید بخوان که پاش وایستن. وقتی یکی به هر دلیلی، منطقی یا غیرمنطقی تصمیم می‌گیره که کنار بکشه یعنی دیگه همه چی تموم شده. هیچی دیگه هیچوقت مثل اولش نمی‌شه مهم نیست چقدر گریه کنین یا غصه بخورین یا هرکار دیگه ای که فکر می‌کنین ممکنه چاره ساز باشه. نیست! چاره ساز نیست، هر راه کوفتی‌ای که به ذهنتون می‌رسه چاره ساز نیست. 

    فقط با اصرار کردن و الکی گیر دادن هم باعث غمگین شدن خودتون و هم باعث عذاب وجدان طرف مقابلتون می‌شین. یه نفر نمی‌خواد توی زندگیش باشین تموم شد رفت. فقط راحت کنار بکشین و برین سراغ بقیه آدم‌هایی که براتون ارزش قائلن و دوستتون دارن. خدای نکرده اگه اونا هم یه روزی ترکتون کردن باز هم افراد دیگه‌ای هستن که جاشونو پر کنن.

    هرچقدر هم که براتون دردناک و زجرآور و غم‌انگیز باشه، فقط در رو برای کسی که می‌خواد ترکتون کنه باز کنین و بذارین بره دنبال چیزی که می‌خواد. قبل از این که خاطرات شیرینی که از هم دارین جاشونو به خاطرات بد و غم انگیز بدن.

    حالا یه زمان دیدین خیلی به طرفتون ارادت دارین و خودش هیچ مشکلی با دوکلمه سلام احوال پرسی نداره یه وقتایی یه خبری ازش بگیرین... همین.

    هیچوقت به کسی که توی زندگیش شمارو نخواسته به اندازه‌ای ارزش و اعتبار ندین که به خاطرش غرور و عزت نفس خودتونو با خاک یکسان کنین.

     

    تمام صحبتایی که کردم کاملا کلی بودن و هیچ مخاطب خاصی نداشتم، فقط چون موقعیتش پیش اومده بود خواستم که بگمشون.

    برای موچیِ عزیز و دوست‌داشتنیمم آرزوی شادی و موفقیت می‌کنم(": ...

    خوشحالم که تونستی بری سراغ رشته موردعلاقت و روزاتو با عشق و علاقه صرف کیک پختن کنی3>

    ممنون از این که بعد این همه مدت تولدم رو تبریک گفتی، این خیلی برام ارزشمند بود و حتما یادم می‌مونه^^

    امیدوارم همیشه شاد زندگی کنی3>

  • ۲۸
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۲۹ آبان ۰۰
    زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

    -چارلی چاپلین

    *:・゚

    ~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*

    *:・゚✧

    𝖂𝖊 𝖜𝖎𝖑𝖑 𝖗𝖎𝖘𝖊 𝖆𝖓𝖉 𝖘𝖍𝖎𝖓𝖊,
    𝕽𝕰𝕯 𝖆𝖘 𝖙𝖍𝖊 𝖉𝖆𝖜𝖓.

    :☆*・'

    *'I LOVE YOU 3000'*

    :*:・゚

    ~名前のない怪物~
    *Namae no nai kaibutsu*

    *:・゚✧

    ☾ STAN LOOΠΔ ☽

    ♫•*¨

    ,Dear me
    I know you're tired. but you can handle this. The future me is waiting, Don't make her disappointed.
    .With love, me
    3>
    نویسنده:
    پیوندها: