۱۷۶ مطلب با موضوع «جَفَنگیّات» ثبت شده است

#26

با این که یکی از لذت بخش ترین و قشنگ ترین چیز های دنیا بو کردن ورق های کتاب جدیده، من به شدت کتاب دست دوم دوست دارم((=

این دوسال اخیر مامانم روی کتابایی که میخرم خیلی حساس شده، در واقع خیلی حرص میخوره وقتی کتاب داستان و رمان و این چیزا دستم میبینه((= حالا دلایل خودشو داره ها، کاری ندارم به اونش. چون کلا یه موجود اتاق نشینم و خیلی بیرون اتاقم آفتابی نمیشم و معمولا کسی کاری به کارم نداره معمولا اصلا نمیفهمه کی داستان و رمان میخونم.

و به همین خاطر هم هست که در این دوسال تمامی کتاب هایی که خریدم از پول خودم بوده و در اکثر موارد روح مامانمم خبر دار نشده(("=

*به یاد روزی که با ذوق کتاب جدیدی که خریده بودمو نشونش دادم و بهم گفت تو این موقعیت برام حکم تریاک رو داره، هرچند جفتمون میدونیم که یه شوخی نیشدار بود((=*

انی وی، بو کردن ورق های یه کتاب نو واقعا لذت بخشه و میدونم که تقریبا همتون تجربش کردین((= 

ورقاش چه کاهی باشن و چه معمولی اصلا برام فرق نداره، حتی یکی از دلایلی که به شدت به کتاب کمک درسی هام عشق میورزم همین بوی تازگی لنتیشونه((=

و تا مدت ها همش صفحه هاشونو بو میکشم.

  • ۸
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۲۴ مرداد ۹۹

    #25

    این دومین باریه که دارم این متنو مینویسم.

    بعضی وقتا که بحث تجدید خاطرات میشه، کل رشته کلام از دستم در میره و از هر دری سخنی میگم!

    صادقانه بخوام بگم، من از پوست سیب متنفرم.

    اگه بخوام سیب بخورم، حتما باید پوستش کنده شده باشه. 

    و از اونجایی که بابام عاشق سیبه، ما در هر چهار فصل سال سیب داریم تو خونمون.

    مدت طولانی ای بود که سیب نخورده بودم.

    و امروز فهمیدم که دوتا سیب چقدر میتونن نوستالژیک باشن((=

    این غم انگیزه که بهش بگم نوستالژی. 

    سر هم فقط 5 ماه از اون روزا که میرفتم کتابخونه میگذره. ولی وقتی به اون زمان نگاه میکنم حس میکنم من همون آوا نیستم. 

    نمیدونم چی بنویسم. 

    دلم برای اون روزا تنگ شده. 

    یقینا کتابخونه رفتن یکی از بهترین تصمیم هایی بود که میتونستم به زندگیم بگیرم.

    یادمه یه بار که تنها بودم و برای ناهار رفتم بیرون، لا به لای برفا یه گربه دیدم که نارنجی بود. داشت یخ میزد. و شدیدا از آدما میترسید. فک کنم بدونم چرا. زخمای روی دستاش هنوز تازه بودن. 

    خیلی گرسنه بود. برای همین حجم قابل توجهی از ناهارمو باهاش شریک شدم. حتی یادمه وقتی داشتم برمیگشتم داخل خیلی ریز صدای چنتا پسرو شنیدم که بابت حرف زدن با یه گربه داشتن بهم میخندیدن. 

    برام مهم نبود.

    اون گربه هه منو شناخته بود((=

    یه دفه که با هاله و اسرا برای هوا خوری اومدیم بیرون، رفتیم سمت دریاچه. بین چمنا اتفاقی اون گربه رو پیدا کردم. میدونست منم. منم میدونستم که میدونه. ولی همچنان میترسید. پس خیلی نزدیک نیومد.

    یادمه همون روز فهمیدم دختری که کنارم نشسته بود اوتاکو عه. داشت یه نقاشی از شینیا میکشید. و دوازدهمی بود. کلی عر زدیم با هم.

    یادمه همیشه و همیشه کسایی بودن که با دیدن نحوه ی درس خوندن ما سه تا کرک و پرشون میریخت و فک میکردن که ما خیلی درس خونیم. پچ پچ هاشونو همیشه میشنیدیم که از شدت درس خوندنمون تعجب میکردن. و همیشه خندمون میگرفت بابتش((=....

    یه بار هم وقتی هاله داشت منو به دستشویی بدرقه میکرد من داشتم در مورد اسم "اسماعیل" نظر تخصصی میدادم. یه دختره بود که داشت دستشو میشست. با شنیدن حرفای من و هاله و قاه قاه خندیدنمون فک کرد من یه دوس پسر داشتم به اسم اسماعیل که چون از اسمش خوشم نمیومده باهاش کات کردم "-"

    انصافا به قیافه من میخوره دوس پسر داشته باشم؟"-"....XDDDDDD

    خیلی دوس داشتم بدونم ساقیش کی بود XDDD کلی فاز نصیحت برداشت برامون|: تو دسشویی...

    هوم...

    خیلی دلم برای کتابخونه تنگ شده.

    حتی برای اون پیرمردک کچل که اصلا نمیدونم چیکاره ی کتابخونه بود، به هر دختری که از ورودی رد میشد گیر میداد ک این چیه پوشیدی|:

    یا اون زنه که همیشه و همواره با اسرا مشکل داشت XDDD

    دیدن عکس سالن مطالعه ی کتابخونه که کاملا خالی بود خیلی حس پوچی بهم داد...

    هیچوقت اونجا اونقدر بی حس و متروکه به نظر نمیومد. قبلنا طرفای امتحانات ترم اونقدر شلوغ میشد که بعضیا روی کارتن میشستن، رو زمین! 

    یادمه اولین و آخرین باری که با بلو حرف زدم، بعدش کلی پشیمون شدم که چرا بهش نگفتم چشماش خیلی خوشگلن؟

    بعد به خودم قول دادم یه بار دیگه باهاش حرف میزنم و بهش میگم... ولی قرنطینه شد. و همینجوری موند تو دلم...

     

    بلو که بود و چه کرد؟ منم نمیدونم! فقط یه دختره بود که همیشه میومد کتابخونه. و خب... من روش کراش داشتم"-"

     

    بله...

    ترکیب سیب پوست کنده شده و چایی به شدت منو یاد کتابخونه میندازن... حتی آهنگ So what لونا هم همینطور. یادمه اون اوایل کامبک با چه شور و اشتیاقی برای هاله و اسرا تعریف میکردم و اونام فقط سر تکون میدادن و همون حسی رو پیدا میکردن که من پیدا میکنم، وقتی اونا دارن از بی تی اس حرف میزنن((=...

    آه...

    دلم میخواد برگردم کتابخونه. برگردم به اون روزا که با اسرا آهنگ بیکلام و OST بعضی از فیلما رو باهم گوش میدادیم...

    حتی دلم برای اون مرتیکه که همیشه عین وحشیا میپرید داخل سالن مطالعه و "خانملار وخت تامام دی" گویان زهره ترکمون میکرد...

    روزایی که با شور و شعف از حموم در میومدم و بلوز کاموایی های مامانمو میپوشیدم و جوراب تمیز و گرم پام میکردم و دوان دوان پله هارو بالا میرفتم و کمرم از شدت سنگینی کول و بارم از کار میوفتاد.

    هیچوقت هم همه ی اون کتابایی که میبردم رو نمیخوندم((=...

    خاطرات کتابخونه برام جز شیرین ترین خاطره هاست... کی فکرشو میکرد دلم حتی برای اون خانوم عینکیه که شبیه برج مراقبت بود تنگ شه؟!...

     

     

    پی نوشت: لحظاتی پیش اسرا از حالت بلاکی درومد^^

    پی نوشت: میتونم تا صبح راجب خاطرات کتابخونه حرف بزنم...

    پی نوشت: آیم سو بد... سو وات...

    پی نوشت: حس برف میده... هیچوقت ندیدم کتابخونه تو روزای آفتابی چه شکلیه...

     

  • ۸
  • نظرات [ ۹ ]
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۲۴ مرداد ۹۹

    #24

    این واقعا غم انگیزه که با وجود تمامی تنبیه ها و نکوهش هام بازم تا ساعت 5 صبح بیدار میمونید.

    اصلا جالب نیست که در نبود من در رفاه کامل به سر میبرید.

    یه کاری میکنید دلم بخواد کل تابستون باهاتون حرف نزنم.

    آدم باشید اندکی...

     

     

    پی نوشت: دیر خوابیدن خر است.

    پی نوشت: البته اسرا هم خر است.

    پی نوشت: حالا که فکرشو میکنم هاله هم خر است.

    پی نوشت: احساس میکنم پیشرفت چشم گیری (مجاز از چس مثقال) در ریاضی داشتم. حس میکنم جاوید داره بهم ایمان میاره...

    پی نوشت: امروز که داشتم به ویدیو ی ضبط شده ی کلاس ریاضی نگاه میکردم فهمیدم وقتی میخوام رسمی و مودبانه حرف بزنم صدام مثل بچه 3 ساله میشه|:

    پی نوشت: چجوریه که از مسائل اصطکاک اصلا سر در نمیارم... چرا اینجوری...

    پی نوشت: من یه روز مدیر یه شرکت بستنی سازی میشم و بستنی با طعم چایی تولید میکنم^^ #نه_به_اعتیاد_به_چای

    پی نوشت: پند امروز اینه که هیچوقت به من کار خونه ندید. امروز کل خونه بو سبزی گندیده گرفت. البته تا وقتی مامانم بیاد هرچی گند بالا آورده بودمو ماست مالی کردم و فعلا اثری از سرکوفت نیست... 

    پی نوشت: فقط میخوام به دایره ی اطلاعات عمومیتون بیفزایم که هه جین به اوربیتا آهنگ My ceiling disappeared از استلا جانگ رو پیشنهاد داده که گوش کنیم چون فک کرده قشنگه و باید بگم... خرگوش خوش سلیقه ی منننننن T^^^^^T این خیلی قشنگه... 

    پی نوشت: هنوز دارم فکر میکنم چرا اسم بابای یی فولینگ، جیشو عه؟ جیشو هم شد اسم؟!

    پی نوشت: بورت یکی از ژذاب ترین گوهر های Houseki no kuni بود... آه...

    پی نوشت: دارم شور پی نوشت رو در میارم آره؟ خودم میدونم^^

     

  • ۸
  • نظرات [ ۷ ]
    • Maglonya ~♡
    • چهارشنبه ۲۲ مرداد ۹۹

    #23

     

    من کلا آدمیم که هر نوع جک و جونوری دوس داره. 

    از حیوونای کیوت پشمالو تا حشره ها (البته به جز هزارپا"-")...

    خب من تا حالا حیوون خونگی اونجوری نداشتم، وقتی بچه بودم چنتا جوجه رنگی داشتم که همشون سقط شدن و بعد از حدودا چهار پنج سالگیم تصمیم گرفتیم دیگه نخریم. 

    و یه بار هم لاک پشت داشتم... که خب همه ی اینا مربوط میشه به دوران قبل از شیش سالگیم، ینی قبل از زمانی که داداشم به دنیا بیاد.

    چن دفه که تو مسافرت هامون یا همین گشت و گذار های خونوادگی جنگل رفتیم، چنتا لیسه (از این حلزون بی صدفا) پیدا کردم و یادمه که اون موقع میخواستم ازشون کرم یا ماسک حلزون تولید کنم برای همین همیشه میذاشتمشون رو صورتم و رد لزجشون قشنگ روی لپام میفتاد((=

    چرا یهویی شروع کردم این حرفا رو زدن؟ 

    خب در وهله ی اول اشاره کنم که داشتم قسمت های باقی مونده از زیستم رو که نرسونده بودم رو میخوندم و به یه چیز جالب برخوردم((=

     

    سامانه ی لیمبیک فقط با خاطرات و چیزهایی که در حافظه مان ثبت شده اند ارتباط ندارد. در واقع همه ی حواس با لیمبیک در ارتباط هستند. این سامانه در احساساتی مانند ترس، خشم و لذت نقش دارد مثلا وقتی بویی به مشامت می خورد و از آن لذت می بری، این کار لیمبیک است. اجزای سامانه ی لیمبیک و مخصوصا هیپوکامپ مراکز پاداش و تنبیه در مغز هستند. کار هایی که با حس خوب همراه باشند ادامه پیدا می کنند و کار هایی که با حس بد همراه باشند دیگر انجام داده نمی شوند. لیمبیک باعث می شود تجربه هایی که موجب پاداش و تنبیه می شوند در حافظه مان ثبت شوند.

     

    نمیدونم چقدرشو فهمیدید ولی کلا سامانه لیمبیک یه بخشی از مغزه و هیپوکامپ هم یه بخشی از سامانه لیمبیکه. حالا خیلی نمیخوام وارد اون فاز علمی و زیست شناسیش بشما.

    ولی من سال پیش سه تا حلزون دریایی داشتم((=

    همونطور که گفتم از بچگیم حلزون خیلی دوس داشتم و چی بهتر از حلزون دریایی برای منی که عاشق موجودات آبزیم؟

    اون سه تا حلزونو توی تنگم نگه می داشتم، اسماشونم ایکی و لری و میکی بود((=...

    یه جورایی وقتی ازشون نگه داری میکردم حس زندگی بهم دست میداد، وقتی شاخکاشونو تکون می دادن یا وقتی یه ذره تنگو تکون میدادم و سریع میرفتن تو صدفشون((=

    مامانم ازشون متنفر بود. فک میکرد زیادی چندشن. حتی یادمه وقتی هاله یه بار اومده بود خونمون داشتیم در مورد این بحث میکردیم که دستگاه تنظیم اسمزیشون از نوع پروتونفریدیه یا نه؟((=

  • ۷
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۱۸ مرداد ۹۹

    #22

    فقط داشتم به این فک میکردم که گل آفتابگردونمون از وقتی باز شده یه بارم روی خورشید رو ندیده.

    این اواخر کلا هوا ابری بوده و منم از این بابت بسیار خوشحال و خرسندم. دارم سعی میکنم بیشترین استفادمو از روزام بکنم و خب... تا حد قانع کننده ای موفق بودم!

    امروز داشتم به این فک میکردم که من این همه این هوای سردو دوس دارم.

    میدونین زمستونای اینجا وحشتناک سرده. خیلی خیلی سرد.

    وقتایی که برف میاد تا حد زیادی از مقدار سرما کمتر میشه و تحملش راحت تر. ولی وقتی که به قول خودم برفه باهامون قهر کنه عملا زنده زنده قندیل میبندیم.

    نمیخوام بگم من خیلی آدم خیر و نیکوکاری هستم. نه اصلا.

    فقط اینو میخوام در قالب یه خاطره تعریف کنم. چون دیروز به شدت منو تو فکر فرو برده بود دیدن یه سری صحنه ها.

    دیروز وقتی داشتم دقیقا طبق برنامم زیست میخوندم مامانم اومد و گفت که با همکارش داره میره مناطق محروم. منم باهاش رفتم. یه مقدار غذا براشون خرده بودن و قرار بود اونا رو پخش کنیم.

    بابای همکار مامانم یه سررسید خیلی قدیمی داشت که تک تک ورقاش پر از نوشته بود. چجور نوشته هایی؟ آدرس و شماره تلفن کسایی که احتیاج به کمک دارن. از صبح حدود ساعت 9...10 اینا رفتیم و برای ناهار برگشتیم خونه.

    من یه نایلون پر از بیسکوئیت با طعم سبزیجات و چوب شور کنجدی داشتم که به بچه ها میدادمشون.

    ببینید ما حدود 20 تا خونه رفتیم.

    خانواده هایی رو دیدم که اصلا تصور نمیکردم وجود داشته باشن. وضع یکی دوتاشون اونقدر خراب بود که اون آقاهه نذاشت من پیاده شم گفت بمون تو ماشین! این صحنه هارو نبینی بهتره.

    این اولین بارم نبود که به اون منطقه میرفتم. دو تا تابستون اخیر کلا میرفتم اونجا ها. منتها با این فرق که اون زمان برای رنگ کردن دیوارای مدرسه هاشون میرفتم. 

    اولین تابستونی که رفتم اون منطقه بابت رنگ کردن دیوارا حتی حقوق گرفتم، ولی خب این اولین باری بود که زندگیشونو از نزدیک میدیدم.

    بعدش فقط به این فکر میکردم که چجوری توی سرما ی هوا دووم میارن. 

    چرا واقعا یه عده باید به این حال و روز بیوفتن... تو راه برگشت همش داشتم به این فک میکردم چقدر خوب میشه اگه بتونم یه شغل درست حسابی داشته باشم تا بتونم کمکشون کنم.

    با تقریب خوبی همه حداقل یه فرد مریض تو خونه داشتن. فک کنین حتی دوتا دختر بچه رو دیدم که نمیتونستن از راه بینی نفس بکشن. گلوشون سوراخ شده بود و با یه دستگاهی نفس میکشیدن که همش خر خر میکرد.

    و فک میکنم هیچوقت خنده های اون بچه هارو وقتی که بهشون بیسکوئیت و چوب شور میدادم یادم نره. یه جوری با یدونه چوب شور ذوق میکردن که انگار خیلی چیز باارزشی بهشون دادم(("=...

    ...

     

     

    پی نوشت: دیروز طی یه حرکت انتحاری اسرا رو از همه جا بلاک کردم. دلیل خوبی هم براش دارم^^

    پی نوشت: دو نفر از دوستای بسی عزیزم پریروز کام اوت کردن. بسی براشون خوشحالم^-^

    پی نوشت: بله... یکی دیگه از دوستامم خانوادتن کرونا گرفتن... براش دعا کنین خواهش میکنم(("=... این بچه امسال کنکور داره... خیلی زحمت کشیده(("=

    پی نوشت: تو قسمت 603 لونا تی وی، گو وان ترکی حرف زد(("=... خونه زندگیمونو به خاک و خون کشیدم...

    پی نوشت: پیکوفایل بازم ریده.... خاک تو سرش^^

     

     

     

  • ۶
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۱۷ مرداد ۹۹

    #21

    دست و جیغ و هورااااا((=

    ببینید کی اینجاست((=... 

    خب خب خب... بذارین ببینم آخرین پستم مال چه روزی بود... بیشتر از یه هفته پیش!!!

    خیلی برام جالب بود این که این مدت تونستم به همین راحتی از فضای بیان دور بمونم... راستشو بخوام بگم دلم خیلی برای اون گزینه ی سبز رنگ "ذخیره و انتشار" اون گوشه تنگ شده بود((=...

    این برای کسی که هر روز حداقل یدونه پست میذاره خیلی تحول شگفت انگیزیه نه؟....

    احساس میکنم کلی چیز هست که میخوام بگم((=...

    اولش که چالش "هرزصد" رو شروع کردم، دلم میخواست مثل چالش شرح حال یه طرفشو بگیرم و تا آخر باهاش بدوئم. بخوام ساده تر بگم، دلم میخواست ده تا پست پشت سر هم همش مربوط به انیمه سینمایی باشه.

    ولی خب اون دو سه روز آخر یه  سری مسائلی بودن که بهم فشار میاوردن و خیلی دلم میخواست در موردشون بنویسم. ولی جلوی خودمو میگرفتم که تو پست مربوط به انیمه مووی از جفنگیات روزانم نگم و همین باعث شد یه جورایی... آماس کنه مغزم((=...

    برای همون گفتم یکی دو روز گم و گوز شم شاید درست شه... ولی بعدش باورتون نمیشه چه اتفاقی افتاد((=...

    لپ تاپ ترکید! وقتی میگم ترکید، منظورم این نیست که خراب شد، منظورم اینه که به معنی واقعی ترکید((= 

     

    پی نوشت: حس کردم این پست خیلی قراره طولانی بشه سو... ادامه؟!

    پی نوشت: اعتیاد وی به چایی همچنان پا برجاست....

    پی نوشت: حالا که بهش فک میکنم یادم میوفته که چند وقت پیش به اسرا قول داده بودم معرفی آخرین کتابی که خوندم رو بذارم اینجا... منتظرش باشین{"= 

    پی نوشت: OST چوو خداست میفهمین؟... اصن خودتون بگین چیکارتون کنم که Spring flower رو گوش کنین؟

     

  • ۱۲
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • Maglonya ~♡
    • يكشنبه ۱۲ مرداد ۹۹

    #20

    صادقانه بگم... این دو سه روز اخیر یه افسرده ی بدبخت مودی بودم، ولی دیشب بعد از اتفاقی که افتاد تصمیم گرفتم که احیا بشم و کمتر به زندگی به سبک جلبک قرمز ادامه بدم(("=...

    سو...

    امروز زود از خواب بیدار شدم همون کاری که یه مدت کلا دیگه انجام نمیدادم... چن روز پیش یه برنامه ی درست حسابی نوشتم که خب در واقع فشرده ترین برنامه ایه که تاحالا نوشتم، نمیدونم قراره از پسش بر بیام یا نه...

    به هرحال... باید تمام تلاشمو کنم چون این یه ماه تابستونو واقعا نابود کردم...

    دیشب یه امتحان ریاضی خیلی مهم داشتم. البته اینجوری نیست که نمره امتحان جایی ثبت بشه یا هرچی... نمیدونم برام خیلی مهم بود و دلم میخواست به بهترین صورتی که میتونم بدمش...

    و تقریبا یه هفته هم براش خر زده بودم و شاید جالب باشه براتون اگه بدونین که دیشب ساعت 10 شب شروع امتحان بود و من... اصلا نرفتم که امتحان بدم((=...

    اولش فک کردم میتونم از پسش بر بیام ولی بعدش فهمیدم واقعا نمیتونم، حتی نتونستم درست حسابی پشت میز بشینم شاممو بخورم.

    زانوم، مچ پا و مچ دستم و کتف چپم در حد مرگ درد میکرد... هوف... 

    در مورد درد مچ دستم مامان میگه به خاطر اینه که خیلی مینویسم... راست میگه! خیلی مینویسم و این درد قبلا هم تو مچم بوده، ولی اینقدر شدید و طولانی نبوده. خلاصه دیشب در حالت مرگ بودم ولی سعی کردم بهش فک نکنم چون رفته رفته داشت بدتر میشد... و هلیا هم ک آنلاین بود و شروع کردم یه کم باهاش زر زدم و نمیدونم چجوری اسرا هم اومد وسط و بحث به جاهای باریک کشید"-"...

    بحثمون خیلی داغ بود ولی من دریافتم که رسما دارم میمیرم حتی دیگه نمیتونم تبلت دستم بگیرم"----"... هیچی دیگه... نفله طوری افتادم روی تخت و صبح که پا شدم... درد پام کلا خوب شده بود ولی مچ و کتفم همچنان درد میکردن... و درد مچم تا همین الان ادامه داشته... هعی...

     

     

    پی نوشت: Stylish جز بهترین و خفن ترین و گوش نواز ترین آهنگای لوناست... بی همه چیز بازی در نیارین و برین گوش بدین...

    پی نوشت: تو رنکینک CHOEAEDOL لونا چهارمه(("=... خدایا... 

    پی نوشت: شب یه پست دیگه میذارم... برای چالش هلن(("=

    پی نوشت: دعا کنین آدم شم...

    پی نوشت: کلاس ریاضیم دوباره غیرحضوری شد(("=

     

  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • Maglonya ~♡
    • چهارشنبه ۲۵ تیر ۹۹

    #19

    همین الان داشتم یه ویدیو ی انگیزشی میدیدم.

    میگفت فک کن پنج سال بعد، میخوای برگردی به پنج سال قبل؛ ینی همین الانت و اشتباهاتی که الان کردی رو جبران کنی و کارایی که باید  میکردی و نکردی رو انجام بدی.

    البته من هیچوقت آدمی نیستم که دلم بخواد به گذشته برگردم. اصلا اصلا دلم نمیخواد. حتی اگه اشتباهی هم مرتکب شده باشم، مطمئنم که اون اشتباه باعث شده یه چیزی توی من به وجود بیاد پس تمامی اشتباهاتمم برام عزیزن چون منو تبدیل به من میکنن.

    ولی الان دارم به این فک میکنم... که من نمیدونم دقیقا تا پنج سال بعد چه اتفاقایی برام میوفته و چقدر تفکراتم عوض میشن... نکنه واقعا واقعا پنج سال بعد... ساعت 00:00 آرزو کرده باشم که برگردم به پنج سال قبل و همونجا آرزوم برآورده شده باشه؟...

    نکنه من پنج سال بعد از من الان میخواد که یه کار مهم رو انجام بدم؟...

     

    پی نوشت: میرم بقیه ویدیو رو ببینم...

    پی نوشت: نظراتتونم جواب میدم، قول میدم^^

     

    http://s13.picofile.com/file/8402489534/3a0df757907ee8aeed871aa9ee3cb529.jpg

  • ۱۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۲۰ تیر ۹۹

    #18

    آزمونمو دادم...

    نمیدونم چطور شد که یه ساعت خواب موندم و یه ساعت هم زود تموم کردم|:

    البته شاید دلیلش این باشه که از 270 تا سوال فقط 60 تا جواب دادم|:...

    ایش... اصلا حس آزمون نداشتم امروز... 

    و خب نمیدونم چن روزه انگار خودم نیستم... یه حس داغونی دارم اصلا، نمیدونمم از کجا نشات میگیره، نه با کسی دعوام شده نه کسی چیزی گفته در واقع واقعا اتفاق خاصی نیوفتاده"-"...

    بازم نمیدونم این حس مسخره چیه که دارم...

    امروز هوا خیلی خوبه، همونطور ابری و خنک، منم دوباره ژاکت پوشیدم((=...

    هام...

    نمیدونم واقعا... هیچ حرف خاصی ندارم...

     

    همین الان یادم افتاد قرار بود درباره ی اون سریاله پست بذارم|:

    ولی حسش نیست میدونین|:

    بمونه برای فردا اصن|:

    *یاد بابابزرگه افتادم"-" هرچی میشد میگفت بمونه برای فرداXDDDD*....

    نام نام...

    همین... میرم کتاب بخونم...

    و شایدم تضاد سیرک نوشتم"-"...

     

     

    پی نوشت: به حالت عادی باز خواهم گشت... ایح...

    پی نوشت: Play چونگها رو گوش کنین اه|: ... 

    پی نوشت: همت و اراده ی هلیا رو جهت ورود به بیان تحسین میکنم XD *تشویق^^*

    پی نوشت: نمیدونم چی|: حس کردم باید یه پی نوشت دیگه داشته باشم ولی حرف خاصی نبود|:

    پی نوشت: الان یادم افتاد که مدت ها پیش ایده ی یه چالش تو فکرم بود... به زودی اونم میذارم"-"... 

     

    http://s12.picofile.com/file/8402469534/13d35bec2fac8fcf4961659e9b1e09e6.jpg

  • ۸
  • نظرات [ ۷ ]
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۲۰ تیر ۹۹

    #17

    امروز از اون روزاییه که زیاد حس درس خوندن ندارم ولی شدیدا پتانسیل اینو دارم که یه سری کارا که یه مدته همش پشت گوش میندازمو انجام بدم، پس میشه گفت روز خوبیه!

    الان دقیقا میخواستم بنویسم که هوا اونجوری که دلم میخواد ابریه ولی تا این جمله رو تموم کنم یهو آفتاب درومد|:

    *پنکه پارس خزر را روشن کرده و همراه با آهنگ جیغ میزند*

    امروز میخواستم صحونمو تو حیاط بخورم ولی خب... اصلا یادم نبود که کله سحر کلاس دارم"-"...

    و خب تمرینامم ننوشته بودم، آللاه بوینمی سندرسن XDDD ولی خب از شانس جذابم امروز جز یکی هیچکش ننوشته بود"-" واااو...

    بابام امروز به خاطر سهام عدالت و این مسخره بازیا یادش افتاده که من کارت ملی ندارم... هیچی دیگه فردا هم کله سحر باید پاشم برم برای احراز هویت و چمد اقدام برای کارت ملی و از این مزخرفات -.-

    دیروز داداشم تو اینستا یه عروسک نمدی لاما دیده بود و آویزون من شده بود که آبجی بیا اینو باهم درست کنیم"^"...

    خب من خودم به شخصه تا حالا... آم... وایسید بشمرم|:... بله من تاحالا سیزده تا عروسک نمدی دوختم. یه مدت خیلی شدید رفته بودم تو فاز این چیزای نمدی، علاوه بر عروسک کلی خرت و پرت دیگه هم درست کرده بودم... یادش به خیر چه دورانی بود(("=...

    به هرحال دیشب بهش گفتم برادر من نمیتونم من! وقت ندارم باید درس بخونم وگرنه دوباره اون مشاوره زنگ میزنه قهوه ایم میکنه|: 

    هیچی دیگه، مامانم که اومد رفت آویزون اون شد که بیا اینو باهم بدوزیم، مامان بیچارمم تو اتاق من بود حتی روسریشو در نیاورده بود|: هیچی دیگه، نشست براش دوخت منتها چون رو صندلی من نشسته بود دیگه منم نتونستم بشینم پشت میز درسمو بخونم|: و اینجوری شد که تمرینامم ننوشتم... انی وی... حداقل تستامو بعد از ظهر کامل زده بودم"-"...

    حتی دیشب نتونستم سریال ببینم-.- 

    و خب در عوض با غزل حرف زدم، همون دختره که قبلا تو کلاس ریاضیم بود و گفتم که اوتاکو عه... نشستیم کلی برای اتک و لیوای عر زدیم D=

    یه مقدار مزخرف هم تو ادامه مطلب نوشتم"-" همین دیگه...

     

     

    پی نوشت: فردا امتحان ریاضی دارم اه "-"

    پی نوشت: ولی فک کنم دارم تو ریاضی پیشرفت میکنم"^"

    پی نوشت: وای وای دیروز هاله یه ویس برام فرستاد مال زمانی بود که هشتم بودیم XDDD هانیه از این آی واچ ها داشت، با اون سر کلاس ویس گرفته بودیم XD یادمه یه بار که داشتیم سر کلاس همینجوری با اون ساعته ادا در میاوردیم هانیه گفت خانوم میفهمه ها! و منم گفتم نه بابا اسکله نمیفهمه... همون لحظه خانوم برگشت سمت من آستینشو یه ذره داد بالا، دیدیم خانوم خودش از اون ساعتا داره XDDD تازه ردیف جلو هم بودیم.. عررررر XDDDD

    http://s12.picofile.com/file/8402123150/6280f92d8d94d2a3dcbce44d8087abc0.jpg

     

  • ۱۳
  • نظرات [ ۷ ]
    • Maglonya ~♡
    • دوشنبه ۱۶ تیر ۹۹
    زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

    -چارلی چاپلین

    *:・゚

    ~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*

    *:・゚✧

    𝖂𝖊 𝖜𝖎𝖑𝖑 𝖗𝖎𝖘𝖊 𝖆𝖓𝖉 𝖘𝖍𝖎𝖓𝖊,
    𝕽𝕰𝕯 𝖆𝖘 𝖙𝖍𝖊 𝖉𝖆𝖜𝖓.

    :☆*・'

    *'I LOVE YOU 3000'*

    :*:・゚

    ~名前のない怪物~
    *Namae no nai kaibutsu*

    *:・゚✧

    ☾ STAN LOOΠΔ ☽

    ♫•*¨

    ,Dear me
    I know you're tired. but you can handle this. The future me is waiting, Don't make her disappointed.
    .With love, me
    3>
    نویسنده:
    پیوندها: