۱۸۰ مطلب با موضوع «جَفَنگیّات» ثبت شده است

#90

وقتی چشم هام رو باز کردم، ساعت دقیقا هفت بود. نه یه دیقه دیر، نه یه دیقه زود.

موهام بوی شامپوی چای سبز می‌دن. 

و رنگشون نارنجی تر از همیشه به نظر می‌رسه.

و یادم می‌افته که داداشم گفته بود شبیه ویزلی ها شدم.

 

 

صدای آب می‌آد.

مامانم داره به آفتاب گردون‌ها و درخت هلو انجیری که دیروز میوه هاشو چیدم آب می‌ده و ساعت تقریبا هشته.

هنوز از روی تختم بلند نشدم.

و دارم فکر می‌کنم که بیشتر از بیست و چهار ساعت از روش گذشته.

 

 

حالا مامانم رفته مدرسه و داداشم توی تختش خوابیده.

ولی آب داخل کتری هنوز نجوشیده.

لیوان گل گلیمو می‌شورم.

تختمو مرتب می‌کنم.

و برای صبونه حلوا سیاه می‌خورم.

با نسکافه.

نه، هنوز جوابشو ندادم.

 

دست هام بدجور زخم و زیلی ان.

یادمه دیشب توی حموم وقتی شامپو بهشون خورد کل شب گزگز می‌کردن و می‌سوختن.

حالا یادم افتاد.

دیروز یه بلاگ انگلیسی خوندم، در مورد ناخن های ترند سال دو هزار و بیست و یک.

امتحانشون می‌کنم.

با رنگ بنفش و آبی.

و این بار شوپن گوش نمی‌دم.

آذین گفته بود چلو صدای قشنگی داره.

 

 

نه، هنوز هم جوابی ندادم.

کتاب کهنه و کاهی‌ای که دیروز یا شاید هم پریروز شروع کرده بودم رو بر می‌دارم.

آفتاب می‌زنه پس سرم.

هدبندم رو در می‌آرم و موهامو با کش موی هیونگ می‌بندم.

حالا پنکه ی پارس خزر رو هم روشن کردم.

 

 

نخ های رنگیمو جلوم می‌ریزم.

سعی می‌کنم فکرمو روی تیکه پارچه ای که دستمه متمرکز کنم.

به خودم می‌گم یعنی این کافیه؟

دارم به حرف هاش فکر می‌کنم.

هنوز هم هیچ جوابی ندادم.

و اونقدر فکرم مشغوله که صدای زنگ و اومدن مامان رو نمی‌فهمم.

 

 

تکالیف زبانمو ننوشتم.

فکر نکنم وقت برسونم. 

و به بهونه ی گرمای هوا، دوباره خودمو توی خونه ی قبلیمون حبس کردم.

تا جایی که داداشم بیاد و برای ناهار صدام بزنه.

در حالی که دارم می‌گم:"Darenimo ienai imitsu ga aru"

 

 

برخلاف هشدار های مامان، ترشی رو با قاشق فلزی از داخل شیشه بیرون می‌کشم. 

جمع کردن نخ و قیچی و باقی چیزایی که روی میزم ریختم هم زمان زیادی می‌کشه.

پس علی‌رغم این که لپ‌تاپ رو روشن کردم، هنوز هم جوابی بهش ندادم.

کلاس زبانم شروع شده.

 

 

لیس زدن لب هام به طور مداوم کار قشنگی نیست.

نه وقتی که پنکه روشنه.

نه وقتی که دستام می‌لرزه.

و نه وقتی که زخم های انگشت‌هام هنوز سوزش دارن.

کی قراره اون جواب کوفتی رو بنویسم؟

 

 

امروز شنبست.

و طالعم می‌گه ممکنه باعث شم کسی احساس خفگی کنه.

پس باید مراقب حرف هام باشم.

اون عنکبوت کوفتی رو که از صبح کنار در اتاقم کز کرده نمی‌کشم.

و به جاش دارم با خودم حرف می‌زنم.

 

 

پی‌نوشت: دلم یه کار جالب می‌خواد.

احساس می‌کنم همه چیز خیلی یکنواخت شده، و حتی از فیلم و سریال دیدنم چندان لذت نمی‌برم و این عجیبه.

پی‌نوشت: مامانم مدادرنگی هایی رو که ازش دزدیده بودم رو ازم دزدید:[ و منم با جیغ و داد پس گرفتمشون^-^ 

پی‌نوشت: خانواده‌ی حنا از کیدو خواستن عکسشو نشونشون بده چون خیلی کنجکاون بدونن دخترشون ساعت پنج صبح با کی چت می‌کنه(:< خواستم بگم از الان لباس مناسب انتخاب کنین و حتما وقت آرایشگاه گرفته باشین(:<... ما قرار نیست جلو فک و فامیل حنا کم بیاریم/"-"

#ناخدا

 

  • ۲۳
  • نظرات [ ۳۱ ]
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۶ شهریور ۰۰

    #89

    درود بهتون!*-*...

    یه مدتی می‌شه که درست حسابی پست نمی‌ذارم... دقیق‌تر بگم انگار قبل از این که به خاطر کنکور وبمو ببندم خیلی خلاق‌تر و هیجان‌زده تر پست می‌ذاشتم و الان انگار اصلا هیچی برای گفتن ندارم و این غم‌انگیزه چون... نمی‌خوام دیگه(": ... ینی چی خب... اصن احساس گناه می‌کنم...

    چیزی که الان اومدم در موردش حرف بزنم امتحان عملیه!...

    می‌دونید یا نه من امسال برای اولین بار کنکور دادم، علی‌رغم این که رشته دبیرستانم تجربی بود کنکور هنر و زبان هم شرکت کردم که رتبم تو اون دوتا خیلی خیلی خوب اومد برعکس تجربی:/...

    خلاصه... هنر یه امتحان عملی هم داره و در نتیجه ملاک قبولی توی دانشگاه فقط رتبه کنکور نیست و نمره ی امتحان عملی اتفاقا از نتیجه کنکور تاثیر بیشتری داره... خیلاصه که من از حدودا دو هفته بعد کنکور شروع کردم و همراه با کاهلی های فراوان برای این امتحان عملی تمرین نمودم (که البته بیشتر این امتحان عملی رو یه بهونه برای غارت وسایل نقاشی و طراحی مامانم و صاحب شدن چیزای جدید می‌دونم ولی خب مهم باطنه... اصلا شما که می‌دونید من چقدر زلال دلم... مگه نه؟)

    سه سال اخیر به خاطر کنکور واقعا وقت نداشتم درست حسابی نقاشی بکشم واسه همون افت شدیدی داشتم نسبت به چیزی که قبلا بودم ولی برخلاف سال های گذشته که به صورت خودجوش نقاشی کشیدن یاد گرفته بودم، این بار از روی کتاب تمرین کردم و خب... با این که هنوزم کلی ایراد دارم ولی نسبت به اولین اتود هام پیشرفت خوبی داشتم...

    از امروز بگم!...

    اولا که باز می‌خواستم ولاگ بگیرم ولی خواب موندم D:

    ده دیقه مونده به شروع امتحان تازه رسیدم جلوی ورودی دانشگاهی که امتحان توش برگذار می‌شد (و بیاید فاکتور بگیریم از این که اگه قبلش اشتباهی وارد حوضه پسران نمی‌شدم احتمالا زودتر می‌رسیدم:/ چطور تونستم اینقدر حمال باشم؟ واقعا به ذهنم نرسید چرا اینجا همه پسرن؟:/)

    و نگهبان اونجا نذاشت وارد شم چون کیف داشتم"-"... و برخلاف چیزی که مامانم گفت بردن کیف غیرمجاز بوده گویا. و فقط منو تصور کنید تو اون هوای گرم رفتم کیفمو دادم به امانت‌داری و تمام مدادرنگی و مداد طراحی و باقی چیزامو گذاشتم روی تخته شاسی و دارم بدو بدو این ور اون ور می‌دوئم که صندلیمو پیدا کنم:/ (آخرشم نکردم، مراقبه خودش یه صندلی آورد گذاشت جلوم گفت پارمون کردی بشین نقاشیتو بکش:|)

    و آما! 

    موضوع حدس می‌زنید چی بود؟

    در واقع 3 خط موضوع داشت:|
    "تصور کنید یه استاد مجسمه سازی توی کارگاهش داره یه مجسمه ی یه متری برای نمایشگاه بزرگذاشت مدافعان سلامت می‌سازه و 2 تا از شاگرداش دارن با تعجب نگاهش می‌کنن" 

    '-'...

    حدس می‌زدم یه موضوعی بدن که به طریقی به کرونا و سلامتی و اینا ربط داشته باشه... ولی آخه استاد مجسمه سازی و 2 تا شاگرد گاگول؟:|...

    اِنی‌وی... 5 صفحه ی اول رو اتود زدم فقط... و بعدش نقاشی اصلی رو کشیدم که خب در کمال شگفتی خیلی راحت تر از چیزی که توی خونه تمرین می‌کردم تونستم از پسش بر بیام!^-^... 

    اگه نمی‌دونستید مامان و بابای من جفتشون هنر خوندن، و این ینی اونا هم این امتحانو زمان خودشون دادن. (البته مال بابام عملی نوازندگی بود) ولی مامانم می‌گه خودش هم اینطوری بوده ینی توی خونه کلی با سر و کله ی نقاشی ور می‌رفته تا بتونه یه چیزی بکشه ولی سر جلسه خیلی براش راحت بوده'^'... 

    و طبق معمول... من آخرین کسی بودم که جلسه رو ترک کرد._.

    همه رفته بودن، ینی قشنگ سالن خالی بود خود مراقب هم رفته بود اون ور داشت نمی‌دونم چیکار می‌کرد._. ... بعد من با آرامش نشسته بودم خرت خرت مدادمو تراش می‌کردم:|

    آخرش با چنگ و دندون گرفتن ورقه رو ازم T-T... (چرا واقعا اینقدر طول می‌کشه؟ بقیه خیلی سریع تمومش کردن...)

    ینی یه "برو گمشو دیگه با اون نقاشیت" ـه خاصی تو چشمای مراقب بود:| کلا خوبی ماسک اینه که آدم چشمارو بهتر در می‌یابه...

    اوه اینم بگم که 3 ساعت و نیم وقت داشتیم...

    و یه چیز بامزه بگم!...

    مامانم زمانی که خودش می‌خواسته امتحان بده فقط یدونه مداد طراحی داشته و اونم توی خیابون از رو زمین پیدا کرده بوده._. و خب چون اونم رشتش تجربی بوده و بعدا از طریق کنکور هنر رفته دانشگاه هنر خونده اطلاعات زیادی از ابزار و اینا نداشته، بنابراین با همون یدونه مداد طراحی سر می‌کرده XD... ولی می‌دونید؟ بادآورده رو باد می‌بره! قبل ورود به جلسه مداد طراحیش بدون این که خودش بفهمه از دستش می‌افته و گم می‌شه و سر جلسه می‌فهمه که عع! مداد نداره! و خلاصه به زاری می‌پردازه... و مراقب وقتی می‌بینه که داره گریه می‌کنه بهش یه مداد قرض می‌ده D:

    به همین خاطر هی بهم گوشزد می‌کرد که مدادت یادت نرفته؟ مدادتو آوردی؟ مدادت نیوفته ها!...

    و من اینجوری بودم که... .____. 

    (ولی بیاید درگوشی یه چیزی بگم. من خودکار سفید خیلی استفاده می‌کنم. در واقع نقاشی بدون خودکار سفید اصلا یه چیز ناقصه برای من. و حتی مامانم تاکید کرده بود که خودکار سفیدمو حتما با خودم ببرم. آخرشم خودکار سفیدمو جا گذاشتم <: ...

    سر جلسه:

    من: *خب بذار کفشاشو سیاه کنم...*

    من: *خب حالا بذار بنداشو با خودکار سفید مشخص‌تر کنم...*

    من: *وایسا ببینم...*

    من: *نـــانـــــــی؟؟؟!!!*

    *...And that was the moment that she realized... She fucked up*

    آره دیگه._. )

    یه چیز دیگه ای که خیلی برام جالب بود این بودش که مراقبا خیلی سخت‌گیری نمی‌کردن. نمی‌دونم حوضه ی ما فقط اینجوری بود یا چی ولی بچه ها سر جلسه حتی با هم حرف هم زدن یکی دوبار. یا مثلا خیلی به طرز نشستنت گیر نمی‌دادن. خودم  بلند شدم و سرپا رنگ کردم یه قسمتاییو...

    همین دیگه D: ...

    امروزمم اینجوری گذشت... و لازمه ذکر کنم اگه مامانم فکر کرده وسایلشو برای امتحان *قرض گرفته بودم* و *قراره بهش برگردونم* سخت در اشتباهه^-^...

     

  • ۱۷
  • نظرات [ ۳۹ ]
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۲۲ مرداد ۰۰

    #88

    این داستان: آوا و برادر شیطان‌صفت.

     

     

    *سر سفره نشستیم و داریم شام می‌خوریم*

     

    داداشم: آبجی! دیدی یه سری شیطانا هستن که می‌شه باهاشون قرارداد بست؟

    من: نَدِیسَن؟ (چی می‌گی؟)

    داداشم: مثلا نصف عمرتو می‌دی بهشون، یا مثلا روحتو می‌دی بهشون بعد اونا تا آخر عمر هرچی بخوای بهت می‌دن.

    من: خب که چی؟

    داداشم: به نظرت منم می‌تونم یه شیطان اونجوری پیدا کنم؟

    من: به نظرم حتما پیدا کن و حتما باهاش قرارداد ببند، خیلی فکر خوبیه*-*

    داداشم: نه خب اینجوری که فایده نداره. مثلا می‌شه به جای عمر خودم عمر یکی دیگه رو بدم؟

    من: مثلا کی؟

    داداشم: مثلا تو! تازه نه نصف عمرت، کل عمرت*-*... اون وقت هرچی بخوام می‌تونم داشته باشم*-*

    من: می‌دونستی وقتی هیجان زده می‌شی درخشش دُمِت بیشتر می‌شه؟

    داداشم: ازت متنفرم...

    من: منم ازت متنفرم^-^...

     

     

    پی‌نوشت: اصن شور و محبت خانوادگی توی تار و پود وجودمون موج می‌زنه^-^... *Glow*

    پی‌نوشت: اگه دیالوگ آخرو کاملا نفهمدید باید یه رازی رو بهتون بگم... داداش من در واقع آدم نیست... یه مندریل سخنگوئهTT

    پی‌نوشت: اوه! یکی از دوستای بسیار ژیگولم امروز کام‌اوت کرد<: به افتخارش^^

     

  • ۱۶
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • Maglonya ~♡
    • دوشنبه ۱۸ مرداد ۰۰

    #87

    چند روز پیش پرسیدم دونده یا دوچرخه‌سوار؟...

    منظورم این نبود که کدومو بیشتر دوست دارید. یا کدومو ترجیح می‌دید. یا کدوم بهتره. نه.

    اگه قهرمان مسابقه‌دو و قهرمان دوچرخه‌سواری با هم مسابقه بدن کدوم برنده می‌شه؟

    اگه هرطور که شده پا به پای هم بتونن حرکت کنن و همزمان از خط پایان عبور کنن کدوم قوی تره؟ کدوم صلاحیت های بیشتری داره؟ به کدوم باید مدال طلا داد و به کدوم نقره؟...

    خیلیا می‌گن صلاحیت های دونده بیشتره. اون با پای پیاده تونسته حریف یه دوچرخه‌سوار بشه... دوچرخه سواری که "امکانات" داشته... اگه دونده هم دوچرخه داشت، حتما سریع تر می‌تونست پدال بزنه و برنده می‌شد.

    ولی از کجا می‌دونن دونده می‌تونه با دوچرخه تعادلشو حفظ کنه و زمین نخوره؟...

    حالا شما بگین... دونده یا دوچرخه‌سوار؟!

     

     

    +پی‌نوشت: در مورد یومیکو! می‌دونید یا نه وبشو بسته. و حالا حالا قرار نیست بازش کنه. خواستم بگم نگرانش نباشین، بعد کنکور برمی‌گرده^^

  • ۱۷
  • نظرات [ ۲۷ ]
    • Maglonya ~♡
    • سه شنبه ۱۲ مرداد ۰۰

    #86

    من یه سال جهشی خوندم. 

    به صورت فنی همیشه یه سال از همکلاسی هام کوچیکتر بودم همیشه. هر وقت حرف احمقانه ای می‌زدم یا حرکت احمقانه ای ازم سر می‌زد، معلما یا بچه ها می‌گفتن اشکال نداره! کوچیکه هنوز!... 

    معمولا این حرفا بهم بر نمی‌خورد. چون بیشتر وقتا به حساب شوخی می‌ذاشتمش حتی اگر واقعا شوخی نبود. پیش خودم می‌گفتم من فقط یه سال از اینا کوچیکترم. چطور ممکنه به خاطر همین یه سال اینقدر عقلم ناقص باشه که به زبون بیارنش؟

    ولی الان می‌بینم که من واقعا دیر دو هزاریم می‌افته. 

    دلم می‌خواست با افتخار سرمو بالا بگیرم و بگم من اصلا گریه نکردم.

    ولی نمی‌شه.

    منِ یازده دوازده ساله حتما داره نفرینم می‌کنه.

    برای تمام عمرم بهش معذرت خواهی های فراوان بدهکارم.

    "دوبوچی"...

    (چرا؟ فقط حس می‌کنم به چینی معذرت‌خواهی کردن عمیق تره... شایدم تاثیر فیلم و سریاله. نمی‌دونم)

     

     

    پی‌نوشت: حالم خوبه. شتریه که در خونه همه می‌خوابه دیگه. چاره ای نیست. 

    پی‌نوشت: اگه ذره‌ای کنجکاوی دارید، امروز با اصغرتون حرف زدم. همون اصغر 50 ساله از اصفهان. همون، خودش. سلام می‌رسونه بهتون^^

     

  • ۲۴
    • Maglonya ~♡
    • سه شنبه ۱۲ مرداد ۰۰

    #85

    قرار بود یه دوچرخه سواری عادی باشه. بار ها دور دریاچه دوچرخه سواری کردم. دیروز هم همینطور بود. داشتم پدال می‌زدم. باد می‌اومد. بوی آب می‌اومد. هوا ابری بود. سرد بود. بعدش نم نم شروع شد. بارون می‌بارید. رفته رفته شدید تر می‌شد. اول بوی خاک اومد، بعد بوی علف، بعد بوی گندم و بعد بوی آب. بوی شوری آب. گنجشک ها با ارتفاع کم پرواز می‌کردن. قطره های بارون توی آب دریا محو می‌شدن. و من داشتم پدال می‌زدم. پدال می‌زدم. 7 کیلومتر زیر بارون دوچرخه سواری کردم. اونقدر خیس شده بودم که شالمو در آوردم و کلاه سوییشرتمو کشیدم رو سرم. بابا و مادربزرگ زیر درخت بودن که خیس نشن. ولی موش آب کشیده بودن. بارون شدید بود، شدید تر هم می‌شد. و من یادم نمی‌ره، روزی که زیر بارون دوچرخه سواری کردم رو یادم نمی‌ره، حتی اگه روز بعدش مامان با گریه بیاد بالای سرم، بهم بگه رتبت اومد. و من بپرم از جام و بگم چطور ممکنه نتایجو زده باشن؟ مامان گفت نه نزدن. آقای جاوید یه آشنا توی سازمان سنجش داره. از اون پرسیده. رتبم خوب نیست. ولی از حدسم خیلی بهتره. رشته ی درست حسابی احتمالا می‌تونم قبول شم. تازه رتبه ی هنرم خیلی خیلی بهتر از تجربیمه. 

    هوا امروز هم ابریه. نمی‌دونم قراره بارون بباره یا نه. ولی روز قبل کنکور می‌بارید. وقتی تو حیاط نشسته بودم و گریه می‌کردم و ویدیوی انگیزشی می‌دیدم هم بارون می‌بارید. و من چایی می‌خورم. عینک زدم. و شکمم درد می‌کنه.

    حالا شما بهم بگین.

    آبی یا خاکستری؟

    دونده یا دوچرخه سوار؟

    بارون یا دریا؟

     

     

    +دیشب یه خواب عجیب دیدم. با دوتا پسر (که برادر بودن) داشتیم دنبال یه راز شگفت‌انگیز می‌گشتیم که سر از یه ساختمون خاکستری در آوردیم. با کلی آدم که اون تو گیر افتاده بودن و هرطور شده می‌خواستن نجات پیدا کنن. ترسیده بودن. من یه راه مخفی پیدا کردم. یکی از اون پسرا گفت این راه طلسم شدست. خطرناکه. ولی من گوش ندادم. می‌دونستم اون طلسم از کجا اومده. قلب شکسته یکی که توی انتهای اون مسیر دست رد به سینش خورده باعث این طلسمه. اینو به چشم دیده بودم. بعدش مردم رو به سمت اون راه مخفی هدایت کردم. ته اون راه یه جایی شبیه پارکینگ بود. ولی وفتی قدم همه به اونجا باز شد من روانی شدم. یه چاقو برداشتم و همه رو قتل عام کردم. بعدش یه صدای آژیر اومد. و دیگه چیزی نفهمیدم. تا جایی که دوباره رفتم خونه ی اون دوتا پسر. این بار یکیشون روی یه لوله پلیکا نشسته بود. یه چیز مربعی شبیه تبلت انداخت برام. معلوم شد سال ها از اون حادثه قتل عام گذشته. و الان خواننده ها به احترام قتلی که من انجام دادم، توی اون پارکینگ آهنگ می‌خونن و فیلم درست می‌کنن. انگار من و اون دوتا پسر تنها کسایی بودیم که می‌دونستیم کی اون آدما رو کشته. احتمالا این همون راز شگفت‌انگیزی بود که اونا دنبالش می‌گشتن.

     

  • ۱۴
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • Maglonya ~♡
    • يكشنبه ۱۰ مرداد ۰۰

    #84

     

    می‌شناسید مرا

    غرق در رنگ خودم

    گاهی سرخم

    در دفتر چشم شما 

    خجالت می‌کشم 

    گاهی سرخم 

    خشمم را 

    در غار گوش شما 

    فریاد می‌کشم

    گاهی سبزم

    مثل برگ کنار ادریسی های کنارم

    گاهی رنگ خود ادریسی ها را دارم

    می‌شناسید مرا 

    گاهی لبم می‌دوزد 

    چشم و اشکهایم 

    گاهی 

    مفهوم سرد یک آوایم 

    می‌شناسید مرا 

    روزگار تلخی است

    درکم نمی‌کنند دیگر

    حتی ابرهایم 

    گویی منی نیست 

    ولی هست 

    بودنم زیبا نیست 

    چون ستاره ای دنباله دارم

    هر چشم مرا می‌بیند 

    آرزوهایش را از شاخه نور من می‌چیند

    لحظه ای بعد شاید نباشم دیگر 

    ولی هستم 

    من همان خواستن آرزوهایم

     

     

    M.r Blue

    «به قول هیونگ، آبی بمون»

  • ۲۳
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۸ مرداد ۰۰

    #83

    این داستان: مامان و موهای شهلا.

     

     

    *موهامو کوتاه کردم و الان تا پایین گوشم می‌رسن*

    *مامانم موهاش فره و همیشه آرزو داشته که صاف باشن*

     

    *دارم درس می‌خونم*

    *مامانم وارد اتاقم می‌شه*

    *موهامو می‌بینه و تاسف می‌خوره*

     

    مامانم: نگاهش کن تورخدا... تو یه ذره عقل تو کلت داری؟

    من: باز شروع شد...

    مامانم: ینی اگه من این موهای تورو داشتم... تا کمرم بلندشون می‌کردم... می‌بافتمشون... فلان می‌کردم، بهمان می‌کردم...

    من: نگهداری از موهای بلند سخته...

    مامانم: ینی چی.:/

    من: من نمی‌تونم هفته ای سه بار اون همه مو رو بشورم:/

    مامانم: خب من برات می‌شورم*-*

    من: ینی حاضری هفته ای سه بار بیای تو حموم موهامو بشوری و خشکشون کنی؟

    مامانم: نه مگه من نوکرتم:/...

     

    *درو می‌بنده*

     

    پی‌نوشت: مربوط به دوران تاریک قبل از کنکور!

    پی‌نوشت: مامان شما هم...؟!

     

  • ۱۸
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • Maglonya ~♡
    • سه شنبه ۲۹ تیر ۰۰

    #82

     

    از مایه ی تاسف واقع شدن خسته شدم.

    پیش خودم می گم حتی حوصله ی بحث کردن ندارم ولی وقتی کسی می بینه در اتاقم قفله، با تمام وجود فریاد می زنم و زیر بار هیچ چیز نمی رم.

     

     

    حالا صبح ها دیر بیدار می شم. 

    به لباس های نقاشی شده و گلدوزی های کهکشانی چشم می دوزم و دلم می خواد باکتری درست کنم. شاید هم کپک.

    بعدش دفترم رو بر می دارم، خودرکار های شب نما رو جلوم می ریزم.

    به دنبال طرح ناخون می گردم.

    ولی دفترم همچنان خالیه.

    تسلیم می شم و می بندمش. برش می گردونم داخل قفسه ای که هفته ی پیش تغییرش دادم.

     

     

    حالا اتاقم بوی مداد رنگی گرفته اما هیچ کدوم از تراش ها برای تراشیدن مداد رنگی ها مناسب نیستن.

    ویدیوی آموزشی از یوتیوب جلوم بازه و با تمام وجود رنگ هارو محو می کنم توی هم.

    بارون شروع به باریدن می کنه. بعد از مدت ها.

    و من هنوز به کتاب های هنرم دست نزدم.

    و خوشحالم از این که سه سال دبیرستانم رو صرف حفظ کردن فرمول شیمیایی و مکانیزم عمل سلول های بدن کردم.

    چون نمی خواستم سر نقاشی کشیدن سرکوفت بخورم.

    اگه غلط انجامش بدم.

    اگه انجامش ندم.

    و اگه کتاب هامو نخونم.

     

     

    دفترم پر شده از تمرین برای رنگ آمیزی پوست. ولی هیچکدوم راضی کننده نیستن.

    تمام افتخاراتم به خودم بابت رنگ آمیزی رو زیر صدف های گلدون آدنیوم دفن می کنم.

    دعا می کنم ادریسی باز هم گل بده، بارون شدید تر شده.

    حالا بوی خاک و روغن مداد رنگی با هم قاتی شدن.

    این بار خراش هایی که با کاتر روی دومین اسکچم ایجاد کردم بیشتر شبیه پوست چروکیده می مونن.

    احساس رضایت می کنم.

     

     

    فریاد می کشم، از ته دلم، آهنگ می خونم، روی جنازه ی پشه ها راه می رم.

    با مادربزرگ سبزی پاک می کنم. و خربزه می خوریم.

    دمنوش دم کرده. این بار با نبات می خورمش.

     

     

    سیر شدم، داخل دهنم هنوز مزه ی فلفل می ده. 

    بوی مداد رنگی محو شده. اما بارون همچنان می باره.

    دراز می کشم روی بالشت زمستونیم. صدای بارون رو نادیده می گیرم.

    صدای ظبط شده ی دریا رو باز می کنم و چشم هامو می بندم.

    و می ذارم صدای نمورش باعث شه بوی نمک رو بشنوم. انگار که روی شن ها خوابیدم.

     

     

    صدا که تموم شد، بیدار می شم. حالا یه پیانوی بیکلام داره پخش می شه.

    بارون بند اومده. و خاک روی زمین شکل قطره هاشو گرفته.

    هوا هنوز ابریه. اما گرم. و من جوراب نپوشیدم.

     

     

    موهام رو دم اسبی بستم و گردنبند پروانه ایم گردنمه. همونی که هدیه بود.

    و به این فکر می کنم که کی قراره از نگاه کردن به یه مشت کتاب روسی و انگلیسی که در باب نقاشی به چاپ رسیدن دست بکشم و برم سراغ کتاب های خودم؟

    چون نمی تونم بخونمشون.

    و اگه بتونم هم چیزی نمی فهمم.

    و توی هیچکدوم هم حرفی از این که چطور می تونم صف نونوایی رو به تصویر بکشم زده نشده.

     

     

    فاصله ی بین روز کنکور و اعلام نتایج آرامش جالبی داره.

    اولین حفره ایه که دلم نمی خواد به پایان برسه.

    درست وقتی که اتاقم دوباره بوی مداد رنگی گرفته.

    و بارون باریدنش رو از سر گرفته.

     

    پی نوشت: خواستم بگم که... منم چنل دیلی زدم تو تلگرام... مدت ها بود که دلم یکی می خواست، لینکشو گذاشتم اون بغل توی بخش ارتباط<:

     

  • ۲۸
    • Maglonya ~♡
    • يكشنبه ۲۷ تیر ۰۰

    #81

    این که موقع یه مکالمه ی عادی و معمولی (مثلا در مورد کتاب مورد علاقه، یا یه آهنگ ترند شده) با یه دوست کاملا معمولی یه چیزی رو اشتباه بفهمی و یه چیزی بگی، و بعدش دوستت اصلاح کنه و بگه نه، منظورم اون نبود و فلان چیز بود و بعدشم دوباره به ادامه ی مکالمه بپردازید امر عادی ایه. اونقدر عادی که شاید اون تا یه ساعت بعد یادش بره. 

    ولی من همیشه پشیمون می شم.

    پشیمون از این که چرا اشتباه فهمیدم.

    و چرا حرف اشتباه زدم. 

    نمی شد فقط خفه شم و دهنم رو ببندم؟

    و تا مدت ها فکرم درگیر چیزیه که مخاطبم تاحالا پاک یادش رفته.

     

    +همین دیروز داشتم به سنتاکو می گفتم که کمال گرایی در عین رویایی بودن چقدر مخربه. صفر یا صد بودن اگه به وقوع بپیونده نور علی نوره، ولی اگه نپیونده (که معمولا اینجوری می شه) نه تنها صدی وجود نخواهد داشت، بلکه حتی هفتاد یا هشتادی هم وجود نخواهد داشت و همه چیز توی همون صفر باقی می مونه.

    در بهترین حالت.

    اگه منفی نره.

     

    پی نوشت: کسی اینجا لوکی دیده؟ خواهش می کنم یه مارولی اینجا باشه که لوکی دیده... دوستام هنوز ندیدنش... من یکیو لازم دارم... جدی می گم...

    پی نوشت: فقط منم که می تونم برای هر تار موی تام هیدلستون فن گرلی کنم یا شما هم چشماتون به اشرف مخلوقات منور شده؟

    پی نوشت: کیا لوکی رو با خودش شیپ می کنن؟ D: (محض رضای خدا بفهمید منظورمو...)

     

  • ۱۴
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۲۵ تیر ۰۰
    زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

    -چارلی چاپلین

    *:・゚

    ~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
    نویسنده: