~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

#98

 یه بار هلن توی یکی از پستاش نوشته بود که تمام مردم دنیا به یه اندازه سختی می‌کشن. بعضیا مشکلات بزرگی دارن، ولی قلبشونم بزرگه و تحملشون بالاتر، بعضیا مشکلاتشون کوچیک‌تره، ولی خب تحملشونم پایین‌تره و اینجوریه که میزان سختی کشیدنشون برابر از آب در می‌آد.

باهاش موافق بودم؛ هستم. کمابیش البته.

سال های مدیدیه که هر بار گریه که می‌کنم یا هر بار که مسئله‌ای برام پیش می‌آد مطمئنم دوستای خوبی دارم که بتونم برم و پیششون حرف بزنم و شاید حتی با همین کار همه چیز راحت‌تر بشه ولی این کارو نمی‌کنم. چون مدام این فکر رو پیش خودم می‌کنم که مسلما از نظرشون مسخره خواهد بود. و هی، کیو مسخره کردی؟ مردم مشکلات واقعی دارن و بدبختیای بعضیاشون از حد تصورت هم خارجه، اونا به اندازه‌ی تو از زندگیشون ناله نمی‌کنن! چقدر دیگه می‌خوای ناشکر باشی؟

و این دلیلیه که باعث می‌شه به قول یه بنده خدایی مرموز باشم. حالا نه مرموز. مرموز میساکی می ئه نه من. ولی تمام این تو خودم ریختن ها باعث شده در گذر زمان خیلی شکننده و حساس بشم جوری که قبلا نبودم. و خب، مسلما از کوزه همون چیزی بیرون تراوش می‌کنه که داخلشه.

تمام این اعصاب خردی‌ها و ناراحتی‌هایی که باید یه جایی بیرون می‌ریختمشون (هرچقدر هم که مسخره و کم اهمیت بودن) رو هم رو هم جمع شدن و الان کوزه‌ی من پر شده از اونا. و مدام به بیرون تراوش می‌کنه و بی‌نهایت آزاردهندست. هم برای خودم، هم برای اطرافیانم.

مشکل اینجاست... که سرچشمه‌ی اون افکار و احساسات منفی به خودی خود دیگه برام ناراحت کننده یا هرچی نیستن، ولی ردی که از خودشون به جا گذاشتن جدیدا تبدیل به یه معضل شده.

چجور معضلی؟

این که سر هر چیز و ناچیزی قاتی می‌کنم. بعد می‌شینم سر یه چیز بدیهی بعضا ساعت‌ها گریه می‌کنم. اصلا خودمم که بهش فکر می‌کنم کلی مسخره به نظرم می‌آد، ولی نمی‌تونم جلوی ناراحتیمو هم بگیرم.

تازه بدتر این که برای توضیح دادنش هم زیادی ملولم. مثلا اگه حین زار زدن یکی بیاد در اتاقمو باز کنه و بگه چی شده؟ نمی‌تونم توضیح بدم. چیزی نیست که توضیح بدم! خودمم نمی‌دونم به خاطر چی اینقدر حالم گرفته شده. اینجاست که شروع می‌کنم به بهونه گیری های الکی، مشکل تراشی برای زندگی‌ای که اونقدری که از کاه کوه ساختم بدبخت طوری نیست.

تازه می‌تونه بدتر هم بشه. وقتی که بین بهونه گیری‌هام یه بنده خداییو این وسط هدف بگیرم و سعی کنم -مثلا- اونو مقصر جلوه بدم در صورتی که خودمم می‌دونم تقصیر اون نیست. بدتر هم می‌تونه بشه؟ بعله! چون اونقدر عصبانی‌ام که با سرعت امینم دارم حرف می‌زنم و اصلا توجهم به تن صدا و فعلی که ته هر جمله می‌ذارم توجه نمی‌کنم. اینطوریه که از یه فعلِ جمع استفاده می‌کنم و تادااا! حالا به جای این که یه نفر هدف بهونه‌ها قرار گرفته باشه، یه گروه هدف قرار گرفتن. و بعدش وضع با بالا رفتن صدام و کوبیدن مشتم روی میز و کندن موهای سرم بدتر هم می‌شه.

همه چیز از کجا شروع شد؟

از هیچ جا! هیچ چیزی این وسط غلط نیست. هیچ کس کار اشتباهی نکرده. من بهونه گرفتم. همین.

اکهارت تول توی کتاب نیروی حال می‌گه که ما بیشتر زندگیمونو با یه صدای لعنتی که توی مغزمونه می‌گذرونیم. صدایی که مدام قضاوت می‌کنه، مدام انتقاد می‌کنه و واقعیت رو بیش از حد تفسیر می‌کنه. و این باعث می‌شه فکر کنیم چه بیریخت بدبختی هستیم...

از نظرش چیزی هست به اسم «پیکره‌ی درد» که موجودیت‌های روحی نیمه‌ارادی ما هستن... ینی یه درد قدیمی که همه جا با خودمون حمل می‌کنیمش. از همون روزی که توی مدرسه شلوارتو خیس کردی تا درد اولین شکست عشقی و آخرین باری که با بابات دعوات شده. در واقع اگه همه‌ی این احساسات همون موقع رها نشن، توی روح و وجودمون باقی می‌مونن و روی عمل و وانکش‌هامون تاثیر می‌ذارن... حتی اگه پنجاه سال از اون ماجرا گذشته باشه. بعد مسئله اینه که ناخودآگاه دنبال موقعیت هایی می‌ریم که حقو به همین «پیکره‌های درد» بدیم... مثلا یکی که اعتماد به نفس نداره مدام سعی می‌کنه از خودش ایراد در بیاره و حتی از آدمایی خوشش می‌آد که به هیچ عنوان دوسش ندارن... یه جور اعتیاد به غم و غصه... و مدام فکر کردن به این که چقدر بدبخت هستیم... مثلا یکی می‌آد می‌گه انگشتم زخمی شده. بعد ما می‌گیم این که چیزی نیست، من دیروز قطع عضو شدم. ببین! من بدبخت‌تر از تو عم، من بیچاره‌ترم! کسی که این وسط حق غصه خوردن داره منم!...

و این یه پارادوکس بسیار نازیباست که از غمگین بودن خوشحال می‌شیم... ناخودآگاه.

این چیزیه که جدیدا خیلی اذیتم می‌کنه و بیشتر از هر وقت دیگه ای دارم بهش فکر می‌کنم. مدام پیش خودم می‌گم لنتی! تو که دانشگاهم قبول شدی! این همه آدم اومدن بهت تبریک گفتن و آرزوی موفقیت کردن و حتی بهت کادو هم دادن پس این لوس بازیات چیه دیگه؟ حتی اون کتاب کوفتی رو هم تونستی پیدا کنی و بخریش پس دقیقا مشکلت چیه که نمی‌خونیش؟ الان که دیگه مدادرنگی‌های مامانتم دزدیدی پس چرا اون نقاشی لعنتی هنوز کامل نیست؟ تازه گلدوزیتم نصفه مونده! بعد رفتی یکی جدیدشو شروع کردی؟ خلی چیزی هستی؟ بفرما! اون لواشکم اونقدر نخوردی کپک زد! خوب شد؟ کفشاتم هنوز نشستی! اتاقتم جارو نکردی!...

و بعد عصبانی می‌شم، دعوا می‌کنم، دیگه با کسی حرف نمی‌زنم که همه چیزو بدتر نکنم، بعدشم می‌رم تو اتاقم و از رفتاری که از خودم نشون دادم اظهار تاسف می‌کنم و بدتر از خودم بدم می‌آد.

همینقدر زیبا.

 

پی‌نوشت: نمی‌دونم مشکل لپ‌تاپ چیه، با کروم وارد بیان نمی‌شه و الان برای اولین بار توی زندگیم دارم از فایرفاکس استفاده می‌کنم. (واو!  How intelligent! چطور تاحالا به ذهنم خطور نکرده بود مرورگر های دیگه‌ای هم اختراع شدن؟!)

پی‌نوشت: چالش ایگو ی آیسان اونقدر زیبا و دلنشینه که می‌خوام بشینم گریه کنم. لعنتی این دقیقا همون چیزیه که در حال حاضر بهش نیاز داشتم!... و خب، شرکت می‌کنم. از فردا! تصمیم گرفتم از اون دفتر یونیکورنی که چند سال پیش خریدم و دلم نیومده ازش استفاده کنم، استفاده کنم. حیح.

پی‌نوشت: مرگ من کی این شایعات دیسبندی لونا رو پخش می‌کنه؟:/ زبونتونو گاز بگیرید ملعونا:/

𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۱۰ مهر ۰۰ , ۲۱:۰۶

فرستتت

پاسخ :

بیا از اینا D":
𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۱۰ مهر ۰۰ , ۲۱:۱۰

راستی..‌اگه هر وقتی به هر دلیلی ناراحت بودی و فکر کردی شاید به نظر بقیه مسخرس(هرچند دوستای تو خیلی فرا معمولی تر از اینن که به همچین حسی به درد و دلات داشته باشن)بدون که یه نفر همیشه اینجاست به امید اینکه بتونه حال یکیو خوب کنه...پس بیا و با خودم هرچی میخوای و تو دلت مونده بگو...

پ.ن:چرا دارم گریه میکنم...یکی منو جمع کنه.

پ.ن۲:آخ جون چالش

پاسخ :

مشکل همینه... آدم سافت و گوگولی‌ای که بخواد باهام درد و دل کنه هست ولی اون صدای لعنتی توی مغزم هی می‌گه که "جدا چه فکری پیش خودت کردی و خجالت نمی‌کشی؟ فلان چیزم شد مشکل؟ خودتو مسخره کردی یا ملتو؟" و بله...
و درکل مرسی که گفتیش(": بوس به لپت^^
ج: نهههه گریه نکن]""":
ج2: اوهوم(":
𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۱۰ مهر ۰۰ , ۲۱:۱۱

پ.ن۳:تصحیح میشه دوستای تو خیلی فرا معمولی تر از اینن که یه همچین حسی به درد و دلات داشته باشن.

 

پاسخ :

اوهوم... درسته(": ...
ای کاش می‌شد اون صدارو خاموش کرد فقط(":
𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۱۰ مهر ۰۰ , ۲۱:۱۲

خیلی دلم میخواست میتونستم الان بغلت کنم...فکر کن الان بغلت کردم باشه؟:)

پاسخ :

البته. تو هم خودتو بغل کن و دستاتو محکم به خودت فشار بده... اونا دستای منن(":
𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۱۰ مهر ۰۰ , ۲۱:۱۵

به اون صدا بگو "خفه شو بُرونو"(وقتی هر روز هفته بیست و چهار ساعته لوکا ببینی همین میشه)

و بعد هرکاری به صلاح قلبته بکن^-^

پاسخ :

خفه شو برونو!


D":
𝓼𝓮𝓵𝓮𝓷𝓮 𝓬𝓱𝓪𝓷 ッ
۱۱ مهر ۰۰ , ۰۸:۲۰

*منی که منتظر 100# هستم*

 

اوکی مائو چان فقط بیا بغلم من دیگه حرف اضافی نمیزنمTT

فینTT-

پاسخ :

*منی که تو دلم مونده بود یکی به این نکته اشاره کنه و حالا دیگه تو دلم نمونده چون تو اشاره کردی*


*اومدن بغلت و هق زدن*
(":
هلن پراسپرو
۱۱ مهر ۰۰ , ۱۱:۳۷

اینکه کاملا صیم به کنار... این ماجرا رو هم در نظر داشته باش که هلن یه جای دیگه هم گفته بود حرف زدن خوبه. یعنی به زورم که شده، حتی اگه کاملاً برخلاف عقل و احساس باشه این حرف زدن، یا نوشتن، انجام دادنش، حتی اگه به گریه و مو کشیدن بی منطق ختم بشه و پدر و مادرت ازت یه ذهنیت گریه رو و مو کش بسازن. ولی بعدش همه چی بهتر به نظر میاد.

کمک همیشه تو هاگوارتز میرسه. نه همیشه خیلی کامل و نه خیلی مهربانانه.... ولی میرسه. 

پاسخ :

راستش هلن چیزای خوبِ زیادی گفته(": ... عمل کردن بهشون بعضی وقتا کار سختی می‌شه...
امیدوارم واقعا همه چیز بهتر به نظر بیاد، فعلا که بعد از دعوا و گریه و کشیدن مو هیچ چیز بهتر نشده... عیبی نداره اصن.TT
3/>
همینطوره... ولی اگه از هاگوارتز فارغ‌التحصیل شده باشم چی؟...
(شاید دیگه دانش آموز نباشم... ولی می‌شه یه عضو از کادر خدمات باشم نه؟... حتما می‌شه، باید بشه.)
Baby Blue
۱۱ مهر ۰۰ , ۱۲:۰۱

اونقد مود که هیچی......

پاسخ :

*گاز گرفتن سیگار شکلاتی*
نیکو چان
۱۱ مهر ۰۰ , ۱۳:۳۲

تقصیر تو نیست =')

مشکلاتت مسخره نیست =')

هیچکس حق نداره بگه من مشکلاتم واقعیه و مشکلات تو اصن مشکل نیست و......

هر کس و تو هر سنی دغدغه خودشو داره و این موضوع دقیقا بحث دیشب منو داداشم بود :)

انسان باید غم بکشه چون تا وقتی غن وجود نداشته باشه خوشحالی بی معنیه همونطور که روشنایی بدون تاریکی بی معناس و همونجور که خوبی بدونه بدی بی معناس

*چقدر جالب مامانمم همین الان داره با داداشم راجب این موضوع حرف میزنه .^.*

فقط میتونم بگم تقصیر تو نیست این نظام طبیعی انسان و احساساتشه =)

*آغوشش را باز میکند*

هیچی رو نریز تو خودت چون مثل یه هیولای کوچیک که کم کم بهش قدرت میدی میشه یه هیولای بزرگ و زندگی رو سخت تر میکنه

* آغوشش رو محکم تر میکنه*

نیاز نیست ناراحت باشی ما کنارتیم~♡

راستی انگشتت کاملا خوب شد؟ : )

پاسخ :

اوهوم... درست می‌گی، ولی اون صدای لعنتی که توی ذهنم هست باعث می‌شه همچین فکری کنم گاهی(":
آره... این تضاد ها هستن که به هم معنی و مفهوم می‌دن(":

*بغل نمودن*
باید همین کارو کنم(":
*سفت‌تر فشار دادن*
یاااااا پر از اکلیل شد وجودم(":

آره خوب شده^-^
البته هنوز گاهی پوست می‌ده ولی خب خیلی وقته که دیگه درد نمی‌کنه^-^
jendoki
۱۱ مهر ۰۰ , ۱۴:۲۴

واااای مائووووو،اورمین سوزون ددین 

اصلا هر حرفی که زدی خودمم،هر روز بدتر هم میشم.حتی اون قسمت که گفتی نقاشیم و کفشام و جارو مونده هم منم.

نر روز میخوام نقاشی بکشم نمیشن،میخوام ورزش کنم نمیشه میخوام کارهای نصفمو تموم کنم ولی هر روز به فردا موکول میکنمش-_-

 

اصلا حوصله ی هیچی رو ندارم و حتی بعضی وقتا هست که دلت غوغا میشه ولی نمیتونی گریه کنی و سعی در شکستن در و دیوار داری•~•

 

پاسخ :

<":
به همین برکت قسم از وقتی یادم می‌آد هی می‌خوام ورزش کنم هی نمی‌کنم"-"...


دقیقا، موقعیت هاییم هست که به خودت می‌گی اوکی الان گریه کنم خودمو خالی کنم بهتر می‌شم ولی اون اشک لعنتی جاری نمی‌شه از چشمات(": ...
هیع.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan