~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

#180

اولش برام سوال بود که چرا یه دختر تنها باید دنبال آرایشگاه مردونه بگرده. اونم توی این سرما، توی این تاریکی. ساعت از هشت گذشته بود و دختر داشت به راننده می‌گفت می‌خواد جلوی اولین آرایشگاه مردونه‌ای که سر راه هست پیاده شه. قبل از این که کسی ازش بپرسه، گفت که چند وقت پیش سوار یه تاکسی کاملاً عادی شده. هرچند به پلاکش توجه نکرده و بعدها متوجه شده در واقع یه ماشین بین راهی بوده. 

«راننده یه پیرمرد سن بالا بود و انگار یه تخت یا کابینت یا همچین چیزی بار زده بود. در هر صورت صندلی‌های پشت پر از تخته بودن و منم بالاجبار جلو نشستم. چندتا از تخته‌ها به اندازه‌ای بزرگ بودن که یه قسمت از فضای جلوی ماشین رو هم گرفته بودن. در حدی که وقتی نشستم، متوجه شدم یکی از این تخته‌ها با پای من تماس داره. اولش عادی بود، ولی بعد از این که یه کم حرکت کردیم، فهمیدم این دست راننده‌ست. دستش رو گذاشته بود روی رون پام. حتی جوون هم نبود. سنش زیاد بود. اصلاً پیرمرد بود.»

«چه بی‌شرفی بوده.»

«خیلی ترسیدم. فکر کردم می‌خواد منو بدزده. اونقدر ترسیدم که همون لحظه در ماشین رو باز کردم و پریدم بیرون. از ماشینِ درحال حرکت همونجوری پریدم بیرون. بعدش وقتی رفتم خونه و یه دستی تو موهام کشیدم، فهمیدم یه قسمت از سرم کچل شده. من قبلش ریزش مو نداشتم. ولی یهو سرم تیکه تیکه داشت خالی می‌شد. وقتی رفتم دکتر گفت به خاطر اینه که ترسیده‌ی.»

«یعنی استرس گرفتی؟»

«استرس نبود. ترس بود. آخه پیرمرد بود. ولی بازم من خیلی ترسیدم. اونقدر ترسیدم که از ماشینِ درحال حرکت پریدم بیرون. فکر کردم می‌خواد منو بدزده. دکتر هم گفت به خاطر ترس داره موهام می‌ریزه. اولش رفتم کوتاهشون کردم. الان موهام پسرونه‌ست. ولی هنوز ریزش دارم. یه قسمت‌هایی از سرم کاملاً خالی شده‌ن. کاریش نمی‌شه کرد دیگه، برای همین تصمیم گرفتم کلاً کچل کنم.»

«عجب. خب چرا نمی‌ری آرایشگاه زنونه؟»

«آخه آرایشگاه زنونه که ماشین نداره. می‌خوام کاملاً کچل کنم.»

خیلی نگذشت که پیاده شد. رفت سمت یه آرایشگاه مردونه‌ی کوچیک با لامپ نئونی قرمز که ته ته کوچه بود. من تو تمام مدت ساکت بودم و به زودی باید پیاده می‌شدم. راننده بلافاصله بعد از این که دختر در رو بست گفت به نظرم عقلش مشکل داشت. 

«پیرمرده که بی‌شرف بوده. ولی این دختر یعنی کس و کار نداره؟ یه مادر یا برادر نداره؟ وقتی همچین اتفاقی براش افتاده چطوری جرئت می‌کنه این ساعت شب تنهایی بیاد بیرون؟ من چهل و پنج سال سن دارم ولی باز جرئت نمی‌کنم تنها تو تاریکی برم توی کوچه پس کوچه‌ها. الان دیگه همه جا خطرناک شده؛ برای همین می‌گم این دختر واقعاً احمقه. آخه وقتی همچین اتفاقی برات افتاده بازم با پای خودت می‌ری یه جایی که پر از مَرده؟ اصلاً ساعت هشت شب مجبوری بری موهاتو کوتاه کنی؟ نمی‌تونی صبح بری؟ بعضی‌ها واقعاً خودشون خودشونو تو خطر می‌ندازن.»

بازم هیچی نگفتم. وقتی ماشین رو برای چراغ قرمز نگه داشت، پیاده شدم و بدو بدو رفتم سمت خونه. توی راه با خودم فکر کردم که بهتر بود بقیه‌ی راه رو هم با تاکسی می‌رفتم یا همینجوری پیاده بهتره؟ نمی‌دونم. به هرحال شال گردنم رو بالا کشیدم و قدم‌هامو سریع‌تر کردم. 

 

پی‌نوشت: امیدوارم کارش توی آرایشگاه مردونه زیاد طول نکشیده باشه. 

پی‌نوشت: دلم می‌خواست یه پالتوی پلنگی داشته باشم. 

تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

به سختی می‌تونم چیزی بنویسم. برای حرف زدن از همیشه خالی‌ترم. اوایل فکر می‌کردم شاید به خاطر وضعیت روحی روانی شخصیمه، راستش بعد از آخرین درامای احساسی‌ای که پشت سر گذاشتم -که مربوط می‌شه به حدود یک سال قبل- تصمیم گرفتم تا زمانی که بتونم دست و پای خودم رو جمع کنم و حداقل به چندتا موفقیت کوچولو توی مسیری که انتخاب کرده‌م برسم، در رو به روی احساساتم ببندم. که تصمیم بزرگی برای منه، چون ذاتاً به میزان خیلی خیلی زیادی احساساتی هستم و زرتی اشکم در می‌اد. 

به نظرم این مدت توی کمتر گریه کردن و کمتر فکر کردن عملکردم خوب بوده. ولی خب هرچی بیشتر می‌گذره کمتر دلم می‌خواد حرف بزنم. کمتر دلم می‌خواد عکس بگیرم. حتی کمتر دلم می‌خواد در مورد اتفاقاتی که داره می‌افته بدونم. 

راستش هر وقت که احساساتم یه سوراخی برای جوشیدن پیدا می‌کرد، سریع یه جوری خفه‌ش می‌کردم. با خودم فکر می‌کردم اگر بهش فکر کنم و بذارم جاری شه، دوباره فلج می‌شم. دوباره عقب می‌افتم. من توی این چرخه بارها و بارها زندگی کردم پس یه بار دیگه اجازه نمی‌دم منو با دلایل احمقانه از پا در بیاره. با خودم فکر می‌کردم الان دیگه وقت کار و تلاشه. الان دیگه وقت پیشرفت کردنه. الان دیگه وقت اون موفقیت‌های کوچولوئه. 

ولی پس چرا هرچی جلوتر می‌رم... انگار... نمی‌بینمش؟ 

از این زاویه فاصله‌ها بیشتر از همیشه کش می‌ان. می‌ترسم از این که همه چیز گاهی اینقدر دور به نظر می‌رسه. حتی از گفتنش وحشت دارم، انگار کائنات منتظرن که من بگم «نمی‌شه» تا واقعاً نشه. موفقیت‌های کوچولو توی مسیری که انتخاب کرده‌م... 

اوایل گفتم شاید دلیل این همه... «خالی» بودنم این باشه که خودم تصمیم گرفتم یه مدت همه چیز رو بذارم کنار. ولی راستش هفته‌ی دوم قطعی اینترنت تا حد زیادی قانعم کرده که نه واقعاً. توی این وضعیت حرف زدن در مورد چمیدونم خاطرات و احساسات خیلی بیخود به نظر می‌اد. منطقی بخوام باشم، حتی خودمم دیگه اونقدر اهمیتی نمی‌دم. این حسی بود که در مورد چندتا پست اخیرم داشتم. (و دارم.)

ولی نخوام دروغ بگم، یه جایی اون ته مهای دلم هنوز امیدوارم. امید به آینده باعث می‌شه به حال حاضر حس بهتری داشته باشم. نمی‌دونم چطوری، ولی فکر می‌کنم یه طوری بالاخره نجات پیدا می‌کنم. می‌دونم ممکنه خیلی‌ها اینجا به خدا و سرنوشت باور نداشته باشن. ولی من از ته قلبم بهش ایمان دارم. و همین کافیه. دیگه حرف بیشتری نمی‌مونه که در این مورد بزنم.

این بار چایی نمی‌خورم.

کاش یه چسب جادویی داشتم که منو برای همیشه به بعضی چیزها می‌چسبوند. وقتی ذهنم توی بعضی چیزها گیر می‌کنه درحالی که بقیه‌ی دنیا داره به حرکت خودش ادامه می‌ده، سخته که قبول کنم اگر دوباره بخوام دنبال اون لحظه بگردم، تقریباً امکان نداره بتونم دوباره تکرارش کنم. برای همین همینجوری توی ذهنم بهش می‌چسبم و به عکس‌های قدیمی نگاه می‌کنم و از خودم توی عکس‌ها می‌پرسم «الان داری به چی فکر می‌کنی؟»

آخ کوچولو. چقدر عاشق بودی. چقدر احساس داشتی. چقدر گناه داشتی که هیچ راهی جز گریه کردن برای ابرازش نداشتی. مهم نبود روی صورتت با خط چشم کلمه‌های ژاپنی بنویسی یا خال‌های متقارن بذاری و یا حتی گل و ستاره بکشی، چون آخرش هیچکس نفهمید چرا، هیچکس نپرسید یعنی چی، اگر هم پرسید پیچوندی و جواب ندادی. چون به نظر نمی‌رسید واقعاً برای کسی مهم باشه، انگار هیچکس نمی‌تونست درکش کنه و تو همین خط چشم کوچولو رو هم نمی‌خواستی از دست بدی.

ولی چقدر حیف، الان دیگه هیچ عکسی و یا هیچ نوشته و پیامی ندارم. هرچی که از یک سال پیش داشتم پاک شد و از بین رفت ولی یادمه که اون عکس‌ها رو زیاد نگاه می‌کردم. انگار که با نگاه کردن بهشون زمان به عقب برمی‌گرده. انگار که می‌تونم دوباره برگردم توی حمومی که پر از مورچه‌های بالداره. انگار که دوباره می‌تونم روی صندلی‌های قرمز بشینم، از پله‌های مارپیچ بالا برم، و یا حتی پیش بازنشسته‌های پارک سالمندان بستنی قیفی بخورم. 

چقدر دور. انگار یه عمر از اون روزها گذشته. ولی چقدر آشنا. چون اگر یه ذره دیگه ادامه بدم، دوباره یادم می‌افته چرا کل زمستون همنشین اون مورچه‌های بالدار بودم. و چقدر احمقانه. چون دوباره دارم در مورد لحظه‌هایی حرف می‌زنم که برای یادآوری زیادی کهنه و خاک خورده‌ان.

ولش کن اصلاً؛ چی می‌خواستم بگم؟ فکر کنم واقعاً به اون چسب جادویی نیاز ندارم. چون وقتی بهم گفتی احساساتی، برام عجیب بود که چرا اینقدر دیر متوجه این موضوع شدی، انگار که به اندازه‌ی کافی بهت فکر نکرده بودم، به اندازه‌ی کافی اشک نریخته بودم یا حتی به اندازه‌ی کافی نگاهت نکرده بودم. صبر کن ببینم، تو کی هستی؟ دارم در مورد کی حرف می‌زنم؟ یادم نمی‌اد دیگه. عکسی ندارم. نوشته‌ای ندارم. ولی اون موقع یه چیزی رو برای اولین بار متوجه شدم، که شاید اینقدر احساساتی بودن واقعاً کاربردی نیست. اون موقع دلم می‌خواست برگردم به روزهایی که نمی‌دونستم. دلم می‌خواست دوباره بسوزم. دوباره اونقدر بدنم داغ باشه که گونه‌هام رو حس نکنم. کاش می‌شد برگردم کنار آبخوری. کاش هنوز لیوان پلاستیکی بی‌کیفیت توی دستم بود. 

چون آخه... اونجوری همه چیز خیلی آشنا بود. حتی اگه می‌شکستم بلد بودم چطوری تیکه‌های بزرگ و کوچیکم رو جمع کنم و دوباره به هم بچسبونم. برای همین دلم نمی‌خواست حرکت کنیم. برای همین دلم می‌خواست تا ابد یه دانشجوی سال آخر با احساسات شکست خورده باقی بمونم. دلم می‌خواست تمام روز فقط درگیر کارآموزی بیمارستان و آموزشگاه زبان و رقصیدن توی جاده‌ها باشم. 

ولی زمان گذشت. همه چیز رو هم همراه خودش برد. 

و بعد از یه مدت خیلی کوتاه دیگه قبل از خواب نمی‌تونستم به سناریوهای تکراری فکر کنم. دیگه رفتن زیر پتو راه حل هیچ مشکلی نبود چون چیزی نبود که بهش چنگ بزنم. پودینگ بهم گفت باید یاد بگیری که رها کنی. منم حرفش رو گوش کردم. زمان زیادی رو صرف خالی شدن کردم. و رفته رفته ساکت‌تر و بی‌حوصله‌تر شدم. رها شدن از اون درگیری‌ها احساس آزادی غریبی داشت. انگار داشتم کار غیرقانونی‌ای انجام می‌دادم.

ولی زیاد نتونستم سبک بمونم. چون آخرش من دوباره گیر کردم. توی همون روتین ساکت و حوصله سربر. و زمان یک بار دیگه از حرکت ایستاد.

و حالا من موندم و حمومی که هیچ حشره‌ای توش نیست.

 

روز سوم: من یادم می‌ره که زمان قراره بگذره؛ نه این که بمونه.

هفتاد روزه که من از تو خبر ندارم.

وارد گالری می‌شم و بعد یهو دیگه توی این دنیا نیستم. رفتم توی جهان لحظه‌هایی که مال گذشته بودن، گاهی چند روز پیش، گاهی ماه‌ها و سال‌ها پیش. بعضی وقت‌ها دوباره می‌خندم و بعضی وقت‌ها دوباره گریه. یه وقت‌هایی یه لبخند کوچولو کافیه. یه وقت‌هایی هم دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی. گاهی پامو از گلیمم درازتر می‌کنم و می‌رم توی دنیای لحظه‌هایی که هیچوقت ندیده‌م، بعضی‌هاشون حتی هیچوقت اتفاق نیفتاده‌ن. بعضی‌هاشون هم خاطرات من نیستن. 

اما غرق می‌شم. توی تصویرهایی که زندگی روزی به طریقی توشون جریان داشته. و اون لحظه تا ابد توی اون عکس، توی اون تصور، شاید حتی اون رویا گیر افتاده. و می‌چرخه و می‌چرخه و منو شکار می‌کنه و می‌کشه توی خودش. می‌رم به پشت بوم خوابگاه. ستاره‌ها رو نگاه می‌کنم و چای می‌خورم. گاهی آهنگ گوش می‌دم و می‌رقصم.

یه جایی با لاک قرمز و موهای اسهالی، توی کتابخونه‌ی طبقه‌ی دوم نشسته‌م و دارم گریه می‌کنم. دختر اتاق بغلی که هیچوقت نفهمیدم کی بود هر چند ثانیه یک بار فریاد می‌کشه «نباید آنتی بیوتیک رو با شیر بخوری افسانه! اینجوری می‌میری افسانه!». بعدش می‌پرم توی دنیای بعدی، با خط چشم رنگی دارم بستنی می‌خورم، به فیلتر‌های احمقانه‌ی اینستاگرام می‌خندم و از بوته‌های رز عکس می‌گیرم. روی بندهای انگشتم رژلب تیره مالیده‌م. نیلوفر ازم می‌پرسه «چه بلایی سر دستت اومده؟». لحظه‌ی بعدی با بارونی خال‌خالی و موهای سبز توی کافه نشسته‌م. پسری که کنارم نشسته داره با دستمال کاغذی بازی می‌کنه. بهش می‌گم «قیچی می‌خوای؟» ولی قیچی‌ای که توی کیفمه کندتر از چیزیه که دستمال کاغذی رو ببره. 

چقدر کوچیک. چقدر بی‌اهمیت. ولی چقدر دوست‌داشتنی. 

چندتا از اون‌هایی که فکر می‌کردم مهم‌تر هستن واقعاً اتفاق افتادن؟ چندتاشون رویاهایی بودن که در گذر زمان خودم رو قانع کردم که اتفاق افتاده‌ن؟ بعضی‌ها رو می‌دونم که هیچوقت به زبون نیاوردم. چون احساس می‌کردم اگر در موردشون حرف بزنم، یه نفر اونا رو ازم می‌دزده. اون دزد کی بود؟ چرا باید می‌خواست چیزی رو ازم بدزده؟ هرچقدر که عقب‌تر می‌رم می‌بینم چقدر می‌ترسیدم همیشه، از از دست دادن.

اگر از دستت می‌دادم چی؟ اگر بهم پیام می‌دادی و سریع پاک می‌کردی و من هیچوقت نمی‌فهمیدم چی؟ اگر از پشت نگاهم می‌کردی ولی متوجه نمی‌شدم چی؟ صبر کن ببینم. دارم در مورد کی حرف می‌زنم؟ بیخیال بیخیال. فکر کنم عکس‌هاشو پاره کردم، نامه‌هاشو پاره کردم.

یه روزی توی جنگل داشتم قلیون می‌کشیدم و کُردی می‌رقصیدم. یه روزی داشتم از تگرگ‌های درشت فرار می‌کردم و تهش روی صندلی ایستگاه اتوبوس پناه گرفتم. یه روز توی کلاس هلال احمر می‌خندیدم، یه روز توی ماشین بین راهی گریه. آخ که چقدر گریه کردم. توی حموم، توی آشپزخونه، بالا پشت بوم، زیر پتو، پشت میز، توی انباری، توی سالن غذاخوری، توی حیاط، روی جدول، بین درخت‌های کاج. 

اولین بارها چی؟ اون‌ها رو یادته؟ اولین مسافرت دوتایی، اولین پروژه، اولین ماگ، اولین لباس، اولین عکس حتی... اولین دیدار با تک تک اون آدم‌ها، اولین پیام‌هاشون و اولین و اولین و اولینشون. 

چقدر مذبوحانه سعی می‌کنم از بعضی جهان‌ها دور شم. ولی چقدر بهشون نزدیکم. اگر دستم رو دراز کنم، دوباره اون استوری رو می‌بینم. عکس یه سگه. روش نوشته «می‌دونم که داری اینو می‌بینی.» بعدش می‌ترسم و گوشی رو خاموش می‌کنم. اگر برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم، یه تیشرت سفید می‌بینم که به تاسف برانگیزترین حالت ممکن بهم زل زده. ولی نمی‌فهمم چشم‌هاش چی می‌گه. بعدش شیرین یهو می‌زنه رو شونه‌م. به چی داری نگاه می‌کنی؟ بعدش کلانتری بهم دستمال کاغذی می‌ده. گریه نکن. بعدش من زل زدم به یه صفحه چت خالی. هیچکس حوصله نداره حرفی بزنه. ولی چه اهمیتی داره؟ پگاه بهم زنگ می‌زنه. همین امشب وسایلتو برمی‌داری و می‌ای پیش ما. مهمون جدید، شب نشینی و نیت کردن و فال گرفتن. گم شدن توی بیمارستان و راه رفتن روی پل شیشه‌ای. قهوه‌ی دستگاهی و چای نبات کنار دریاچه. 

آخرش چی شد؟

می‌دونم که یه دختر موچتری با کفش پاشنه بلند گفت «به خودمون اومدیم و دیدیم لباس آبی تنمونه.»

آره خب. وقتی اولین‌ها اتفاق افتادن، حتماً یه جایی آخرینی هم داشتیم. ولی من همیشه توی اون لحظه‌ها زندگی می‌کنم. با این که گاهی نمی‌تونم بشناسمشون. و گاهی شک دارم حتی واقعی بوده باشن. اما همیشه همراهم هستن. حتی وقتی که مدت‌ها ازشون گذشته و من فقط... پشت لپ‌تاپ نشسته‌م.

 

روز دوم: گاهی وقت‌ها احساس می‌کنم بخشی از من داره توی جای دیگه‌ای زندگی می‌کنه.

من در مورد لیوان‌ها حرف نمی‌زنم.

دور انداختن چیزها قبل از شنیدن سرگذشتشون، به نظر من کار ظالمانه‌ایه. گاهی فکر می‌کنم هر چیزی که حداقل یک بار استفاده شده، باید داستان‌ها و خاطرات جالبی برای تعریف کردن داشته باشه. برای من، و برای بقیه در مورد من.

بابا همیشه بهم می‌گه اتاقم پر شده از خرت و پرت‌هایی که بهشون نیاز ندارم. ولی من باهاش موافق نیستم. منظورش با خیلی چیزهاست، مثلاً هشت‌تا لیوانی که همیشه روی میزم هست، درحالی که فقط از لیوان نهم برای چای خوردن استفاده می‌کنم. (یک بار دیگه شمردم و متوجه شدم دوتا رو از قلم انداخته‌م. اینجوری در واقع فقط لیوان یازدهم به عنوان یه لیوان واقعی کاربرد داره.) 

توضیح این که به تمام این آت و آشغال‌ها نیاز دارم یا نه، یه مقدار جای بحث داره. چون گاهی اوقات، چیزها نه برای مصرف کردن، که برای توضیح دادن و قصه گفتن یه گوشه نشسته‌ن و شنیدن سرگذشت‌ها از زبونشون جالبه. به نظرم آدم‌ها با چیزهایی که دورشون هست خیلی صادقانه‌تر توصیف می‌شن، تا جوری که با زبونشون در مورد سرگذشت‌ها حرف می‌زنن. 

گفتن این که من یه روزی اولین سیگارم رو کشیدم جالبه، اما نگه داشتن اون ته سیگاری کنار دستمال کاغذی‌ای که یه شب اشک‌هام رو پاک کرده خیلی جالب‌تره. شاید برای همینه که توی دادگاه‌ها، شواهد فیزیکی قابل استنادتر از ادعا‌ها هستن. چون دی‌ان‌ای که دروغ نمی‌گه، لیوان‌های ظاهراً بی‌استفاده‌ی روی میز من هم همینطور.

می‌گم «ظاهراً»، چون دور انداختن پروژه‌های شکست خورده یا چیزهایی که کهنه یا آشغال به نظر می‌رسن خیلی راحته. اما من نگهشون می‌دارم که برام قصه بگن. و قصه‌ی من رو، برای کسانی تعریف کنن که برای شناختنم توی اتاقم سرک می‌کشن. گاهی شاید اون قدیمی‌ها، دست دوم و چندم‌ها و یا حتی اون‌هایی که از سرزمین‌های دور اومده‌ن، برام از ماجراهایی بگن که هیچوقت نداشته‌م و از زمان‌هایی که هیچوقت ندیده‌م. شاید برای همینه که وقتی بچه بودم، توی ذهنم باستان شناسی خیلی شغل رویایی‌ای بود. فهمیدن در مورد زندگی‌ آدم‌ها در گذشته‌های دور، از روی نقاشی‌هاشون، از روی کتیبه‌هاشون، از روی زبان‌های ناآشنا و معماری خونه‌ها و کاخ‌هاشون.

من این روزها دارم بیشتر از قبل تاریخ می‌خونم. هرچند خیلی با قسمت سیاسیش کاری ندارم چون خیلی این چیزها رو نمی‌فهمم. اما خوندن در مورد چیزهایی که از زمان‌های قدیم مونده خیلی برام سرگرم کننده‌ست. گاهی به این فکر می‌کنم که چقدر بامزه می‌شه اگر سال‌ها بعد از من، یه نفر یکی از چیزهایی که روزی مال من بوده رو توی دستش بگیره و ازش بپرسه تو از کجا اومدی؟ 

خب شاید هیچوقت سرگذشت چیزها قابل شنیدن نباشه، اما گوش دادن بهش خیلی بامزه و هیجان انگیزه. و خیلی وقت‌ها، همین سرگذشت‌های شنیده نشده برای دور ننداختن خرت و پرت‌های به درد نخور کافیه.

 

روز اول: من با چیزهایی حرف می‌زنم که جواب نمی‌دن. مثلاً...

(این چالش رو نوبادی و سولویگ به رسم قدیما درست کردن. گرم و نرم و بامزه‌ست. فکر کردم این روزها که خیلی حرفی برای گفتن ندارم نوشتنش جالبهTT)

#179

چند باری تایپ کردم و پاک کردم و دوباره از اول نوشتم، ولی هر بار رشته‌ی کلام از دستم در می‌ره و فراموش می‌کنم که اصلاً می‌خواستم در مورد چی بنویسم. فکر کنم بیان یه چیزی تو مایه‌های خونه‌ی مادربزرگه باشه. اطرافش ساخت و ساز می‌کنن، آپارتمان‌های چند طبقه با مستاجرهای موقتی می‌ان و می‌رن ولی خونه‌ی مادربزرگه همیشه اونجا می‌مونه، و روزهایی که خسته و کثیف از سر کار برمی‌گردی و می‌فهمی صبح یادت رفته کلید برداری، می‌تونی بهش پناه ببری و یه چرت کوچیک توش بزنی. 

 

توی چیزهایی که هی نوشتم و پاک کردم دوباره داشتم در مورد کانسپت «شور زندگی» حرف می‌زدم. هر سالی که می‌گذره متوجه می‌شم کمتر دارمش و بیشتر شبیه اون پیرزن غریبه‌ توی مجلس قرآن شدم که یا از رنگ چای ایراد می‌گیره یا از میزان داغیش. اتفاقاً سر کار هم اینو زیاد از همکارهام می‌شنوم، بهم می‌گن وا تو که جوونی، تو که باید بیشتر از همه‌ی ما حوصله داشته باشی، از الان اینقدر بی‌رمقی؟ وقتی به سن ما رسیدی می‌خوای چیکار کنی؟

نه این که بخوام ناشکری کنم، ولی هر روز و هر روز صبح زود بیدار شدن برای رفتن به اتاقی که بوی گوشت گندیده می‌ده و نشستن پشت سیستمی که آخرین بار در سالی که من متولد شدم آپدیت شده، تبدیل به روتینی شده که خیلی هیجان انگیز به نظر نمی‌رسه. وقتی با مامان در موردش صحبت می‌کنم در مورد حقوق صحبت می‌کنه و می‌گه عوضش پولی که بهت می‌دن سرحالت می‌کنه. 

واقعیت رو بخوام بگم... نه اونقدر. کم مونده بود بگم با کل این حقوق به سختی می‌شه یک گرم طلا خرید، که واقعیته، اما حتی خطور کردن این فکر به ذهنم، اوقاتم رو تلخ می‌کنه. دلم نمی‌خواست روزی که حقوق می‌گیرم به این فکر کنم که بهتره باهاش طلا بخرم یا اون یک قلم لوازم آرایشی‌ای که ماه‌هاست توی سبد خریدمه و هر ماه داره گرون‌تر و گرون‌تر می‌شه درحالی که حقوق من ثابت می‌مونه؟ قسمت بامزه‌ی داستان اینجاست که در نهایت بخش بزرگی از اون پول، خرج قسط و شهریه‌ی باشگاه و خوراکی و درمان می‌شه. با وجود این که من آدم پرخوری نیستم، روزها طول می‌کشه که یه بسته بیسکوییت رو تموم کنم. حتی تند تند مریض هم نمی‌شم ولی باز هم وقتی یه ورق مکمل منیزیم می‌خرم می‌ترسم رسید خرید رو نگاه کنم. خلاصه بخوام بگم، جوری در عرض یک هفته به ورشکستگی می‌رسم که از فکر پس‌انداز و خریدن چند سوت طلا خنده‌م می‌گیره. اینم زندگی ماست بالاخره، ولی چقدر غم‌انگیزه که حتی پول گرفتن هم اونقدر خوشحالم نمی‌کنه. چون می‌دونم زودی می‌خواد تموم بشه، و هر بار که یه تاپ یا لباس زیر خوشگل می‌بینم باید برای خریدنش کلی دو دوتا چهارتا کنم. و بیشتر اوقات هم نخرمش. 

بگذریم حالا، چقدر از نداری حرف زدم. اوضاع اونقدر هم بد نیست. بالاخره دستمون به دهنمون می‌رسه. ولی گاهی فکر می‌کنم چقدر فرق هست بین این که از داشتن چیزی لذت ببری، با این که به این فکر کنی که بعد از تموم شدنش چه خاکی می‌خوای تو سرت بریزی. 

فکر کنم برای همینه که وقتی همکارهام می‌گن وااااا تو که هنوز خیلی جوونی! می‌ره رو اعصابم. به هرحال من اون آدمی بودم که توی سالن مدرسه شیطونک بازی می‌کرد و مورچه‌های درخت گلابی رو شکار می‌کرد و می‌خورد. هیچوقت هم برنامه نداشت تبدیل به یه پیرزن بیوه‌ی غرغرو بشه. اون چیزی بود که من بهش می‌گم «شور زندگی». گاهی باورم نمی‌شه که چقدر انرژی داشتم برای هر کار رندومی که به ذهنم می‌رسید. الان فقط منتظرم کارم تموم شه که برم بخوابم. بعدش غذا بخورم و بعد دوباره بخوابم. به قول یه عزیزی کلا حالوم نی. 

بابتش نمی‌دونم چقدر باید خودم رو مقصر بدونم. قطعاً دورانی که توش داریم زندگی می‌کنیم بی‌تاثیر نیست، اما باز هم وقتی آدم‌هایی رو می‌بینم که «شور زندگی» دارن غبطه می‌خورم. شاید هم حسادته، نمی‌دونم. شاید هم کتاب رو از روی جلدش قضاوت می‌کنم. 

 

پی‌نوشت: این چند روز که اینترنت قطع بود نشستم دوتا شالگردن رو یک نفس بافتم. در عرض یک روز. باعث شد دلم بخواد مهارت‌های رندوم بیشتری یاد بگیرم. 

پی‌نوشت: قالب رو موقتاً عوض کردم. اون قالب 47 عرفان (آیکان واقعی) به سختی لود می‌شد سو... 

پی‌نوشت: هر بار که به بیان پناه می‌ارم می‌بینم یه چیزی ترکیده. این سری اومدم دوتا عکس بذارم که متوجه شدم یو آپلود پولی شده. عشق و حال هزینه داره خلاصه. (کاش عکس‌های بیشتری از پینترست سیو کرده بودم.)

پی‌نوشت: از سال 1404 چیز زیادی باقی نمونده، دیروز رفتم ژورنالم رو مرور کردم و متوجه شدم چه خوش خیالانه برای امسال برنامه ریزی و هدف گذاری کرده بودم. واقعاً کودک معصومی بودم. 

پی‌نوشت: یه پست در مورد 21 سالگی می‌خواستم بنویسم، خیلی برام سال مهم و ارزشمندی بود. بعضی وقت‌ها می‌گم کاش اندازه‌ی دوران نوجوانیم ازش محتوا تولید کرده بودم. دلم براش تنگ می‌شه.

 

#178

آقای سینوز عزیز. 

این نامه رو می‌نویسم چون گفتی یه روح تنها هستی و من دوست ندارم یه روح تنها سیگار بکشه. 

می‌دونی این روزها زندگیم خیلی با قبلاً فرق کرده. نه فقط به خاطر این که دیگه کارمند شدم و باید قبل از طلوع خورشید بیدار شم و کارهای خسته کننده انجام بدم و وانمود کنم کارفرمام آدم بامزه‌ایه؛ توضیحش یه ذره سخته ولی این اولین باریه که همراه ورود به یه مرحله‌ی جدید، سعی می‌کنم ورژن جدیدتری از خودم رو نشون بدم. از دست کشیدن از دوستی‌های کپک زده نترسم، بابت چیزهایی که در موردشون مقصر نبودم معذرت خواهی نکنم، واقعاً باور کنم که دختر خوشگلی هستم، و، خب... برای آدمی که قسمتم نبود توی دلم کینه جمع نکنم.

یادت بیاد یا نه وقتی در مورد دل‌شکستگی یا همچین چیزی حرف زدی، گفتم داغ دلم رو تازه کردی. ولی بهش که فکر می‌کنم، هنوز یه لبخند کوچولو می‌زنم. عشق و محبتی که یه روزی توی دلم بود هنوز هم بهم اجازه نمی‌ده جز خیر و صلاح براش چیز دیگه‌ای بخوام. دروغ نگم هنوز گاهی اوقات ممکنه عکسش رو نگاه کنم و ناخودآگاه توی ذهنم بگم «جوجه کوچولو»، حتی با این که اونقدر قد بلند بود که کمتر پیش می‌اومد بتونم صورتش رو ببینم.

اون روز گفتم شاید حقم بوده. نمی‌دونم این جمله از دید یه نفر دیگه چطور ممکنه به نظر برسه اما من فکر می‌کنم گاهی اوقات لازمه که سرم به سنگ بخوره و بشکنه. ویلی بهم می‌گه تو خیلی مهربون و ملاحظه‌گر هستی و لازم نیست اینقدر برای آدم‌هایی دل بسوزونی که ارزشش رو نمی‌دونن. و شاید لازم بود یکی قدرم رو ندونه یا از قدم زدن کنارم بترسه تا بهم بفهمونه اگر ممکنه چیزها خوب پیش برن، به این معنی نیست که واقعاً قراره خوب پیش برن.

چون آخه... آقای سینوز، می‌دونی مشکل کجاست؟ 

من فکر می‌کنم هر چیزی گفتن نداره. کلمات یه روزی اختراع شدن برای صحبت کردن، ولی من فکر می‌کنم هر چیزی الفبای خودش رو داره و زبون خودش رو. فقط لازمه که شناخته و درک بشه، اون موقع می‌فهمی که نقطه‌های سیاهی که روی چهارتا خط موازی گذاشته می‌شن، دارن از یه موسیقی گوش نواز صحبت می‌کنن. اما هر الفبایی اینقدر ملموس نیست که جایی تدریس بشه، اما اونقدر ملموس هست که با یه ذره توجه رمز گشایی بشه.

آدم‌های زیادی بهم می‌گن باید بیشتر صحبت کنم و به قولی صادق‌تر باشم. اما آقای سینوز مگه این خودِ خودِ صداقت نیست؟ من پنهان‌کار و دروغگوی خیلی خوبی هستم اما ترجیح می‌دم به آدم‌ها یه دریچه نشون بدم و ازشون بپرسم توی اون دریچه چی می‌بینی؟ 

به نظرت احمقانه‌ست؟ که انتظار داشته باشم کسی که ادعا می‌کنه اهمیت بده، حداقل توی چشم‌هام نگاه کنه و متوجه بشه دارم گریه می‌کنم؟ اگر ازم بپرسن چرا گریه می‌کنی با کمال میل توضیح می‌دم، اما چرا پرسیدنش اینقدر سخته؟ چرا من مقصرم که محبت و دلسوزی رو گدایی نمی‌کنم؟

آقای سینوز من عادت داشتم بابت این موضوع معذرت خواهی کنم چون با سلول به سلولم از بحث کردن متنفرم. دلم نمی‌خواد توضیح بدم، فقط می‌خوام شنیده بشم. بحث نمی‌کنم چون با یه معذرت‌خواهی مسخره موضوع تموم می‌شه. اما مدتیه که تصمیم گرفتم با معذرت خواستن صورت مسئله رو پاک نکنم. به جاش از شر آدم‌هایی خلاص بشم که جرئت نگاه کردن بهم رو ندارن. چون واقعیت رو بالاتر هم گفتم، من دختر خوشگلی هستم. ارزش نگاه کردن رو دارم. 

حالا قرار نبود بحث رو اینقدر به حاشیه بکشم، گفتم که، احتمالاً حقم بود. و بهم خوش گذشت. هیچوقت تو زندگیم از اون حجم از عشق سرشار نشده بودم. اون زمان حتی نوک انگشت شست پام هم سرمست بود. اونقدر لبریز که شاید واقعاً هیچکس جز خودم نفهمه خونِ داخل رگ‌هام با چه گرمایی جاری می‌شد. احتمالاً نورانی هم بود. و بهم نشون داد کی هستم. جوجه کوچولو درست مثل یه ورژن دیگه از خودم بود. شاید یه منِ دیگه توی دنیای موازی. من دستش رو گرفتم و وقتی که رهاش کردم، متوجه شدم نباید توی آدم‌های دیگه دنبال چیزی بگردم. الان هم... نه دلتنگم و نه غمگین. نمی‌دونم چی‌ام. فقط می‌دونم کمتر از از دست دادن می‌ترسم. و فهمیدم کسایی که با میل خودشون داخل دریچه رو نگاه نمی‌کنن، واقعاً به درد من نمی‌خورن.

 

پی‌نوشت: من به قولم عمل کردم، تو هم عمل کن. سیگار بی سیگار. بوگندوی کثیف. 

 

وقتی موفق شدی، یه شیرینی مهمون من!

من کلماتم رو گم کردم. به همین راحتی. 

دیگه نوشتن راحت نبود. دیگه راه فرار نبود. دیگه یه وسیله برای ابراز خودم نبود. یهو فقط... دیگه نبود. اونجا نبود. چیزهایی که همیشه بهشون پناه می‌بردم دیگه نبودن.

من یه روزی شونزده سالم بود. تازه عینک خریده بودم. چتری‌هام پشت مقنعه می‌موندن و موهام گاهی قرمز بود و گاهی نارنجی. یه دانش‌آموز تجربی رندوم. نه اونقدر خوب بودم که تراز هفت هزار قلمچی بیارم، و نه اونقدر بد که نمره‌ی پایین نوزده توی کارنامه‌ی ترمم داشته باشم. هوای ابری امن بود. هلوهای درخت حیاط امن بودن. میزم که پر از نکته‌های پراکنده‌ی زیست و فرمول‌های فیزیک بود هم همینطور. 

تازه بدتر هم می‌شه، من یه روزی چهارده سالم بود. اون موقع خیلی نمی‌فهمیدم چه اتفاقی توی دنیای اطرافم داره می‌افته ولی تا وقتی که یه کلاه جالب داشتم که دائم توی مدرسه سرم بذارم و همیشه یه انیمه‌ی سریالی که تو یه روز تمومش کنم، دنیا خیلی پیچیده و بزرگ به نظر نمی‌رسید. من فقط من بودم. توی اتاق خودم که دیوارهاش صورتی بود. اگر عروسک می‌دوختم، اگر نقاشی می‌کشیدم، اگر مراسم جادوگری اجرا می‌کردم و حتی اگر فرش اتاق رو می‌سوزوندم، در نهایت، یه گوشه‌ی امن داشتم.

یه جایی برای ابراز، یه چیزی برای نشون دادن. هر روز به خودم ثابت می‌شدم. وقتی در مورد شخصیت‌های خیالی توی ذهنم حرف می‌زدم یا می‌گفتم در واقع یه جادوگر هفتصد ساله‌ام، شاید همکلاسی‌هام بهم می‌خندیدن؛ اما من در نهایت یه شیطونک صورتی داشتم که توی راه‌پله‌ی عقبی مدرسه بکوبمش زمین و خیلی برام مهم نباشه که آدم‌ها درکم نمی‌کنن.

چون من ثابت شده بودم. من یه مائو تامایی با موهای صورتی بودم که یه دختر کوچولو با چشم‌های قرمز درونش زندگی می‌کرد. من وجود داشتم، حتی اگه نمی‌دونستم دارم کجا می‌رم.

یه بار یکی گفت گذشته جالب به نظر می‌رسه فقط چون ازش گذشتی. راستش، الان خیلی از اون روزها دور شدم. بله واقعاً ازشون گذشتم. اما گاهی احساس می‌کنم چیزهای مهمی رو اونجا جا گذاشتم. اگر می‌تونستم برم عقب، احتمالاً از خودم می‌پرسیدم چطور می‌تونه از هیچ چیز نترسه؟ چطور می‌تونه سرش رو بالا بگیره بدون این که نگران باریدن سنگ از آسمون باشه؟

من این روزها انگار وجود ندارم. یه گربه خونگی لاغرمردنی‌ام که برای هیچ خوراکی و اسباب بازی‌ای ذوق نداره. بالای کابینت نشسته و هر از گاهی اهل خونه رو نگاه می‌کنه. بعد خمیازه می‌کشه و سرش رو برمی‌گردونه. چون خب؛ بعد از چهار سال، برگشتن به خونه خیلی برام راحت نیست. انتظار نداشتم همه چیز مثل قبل باشه و مشکل دقیقاً همینجاست. چیزهای مریضی از گذشته باقی موندن. چیزهایی که باید توی گذشته می‌موندن، مثل موریانه چسبیدن به کفپوش چوبی این خونه. وقتی راه می‌رم یا خرت خرت زیر پام له می‌شن، یا انگشت‌هامو گاز می‌گیرن. 

به خودم می‌ام و می‌بینم ساعت‌هاست که نشستم روی تخت. نمی‌تونم بلند شم و نمی‌تونم راه برم. خون تمام وجودم داره به سمت پاهای زخمی‌م می‌ره، اما سیاه‌تر و سردتر از اونیه که بخواد سرازیر بشه. پس داخل رگ‌هام می‌مونه و از درون منو می‌خوره. هم منِ شونزده ساله رو، و هم منِ چهارده ساله رو.  

خب به عقب که نگاه می‌کنم، با خودم فکر می‌کنم عجب مسیر طولانی‌ای رو اومدم. و چه مسیر طولانی‌تری پیش رو دارم. ماه‌های آخر بیست و یک سالگی برخلاف اوایلش خیلی جالب نمی‌گذره. روزها پر شدن از انرژی‌های منفی‌ای که راه تخلیه‌شون خیلی وقته گرفته شده. اگر هنوز شور جوانی در سر داشتم، توی همچین موقعیت‌هایی یا می‌خواستم تموم شم، یا آرزو می‌کردم کسی کنارم باشه و اونقدر از عشق و محبت لبریزم کنه که نتونم نگران چیز دیگه‌ای باشم.

اما الان نه می‌خوام تموم بشم، و نه می‌خوام لبریز باشم. 

فقط می‌خوام سرخوش باشم، همونطور که خیلی روزها بودم. سرخوشی یه روزهایی به خاطر شیطونک بود، گاهی لواشک مجلسی، گاهی کتونی‌های خاکستری، گاهی هایلایتر دو طرفه، گاهی جوراب ساق بلند، گاهی نگین چسب‌دار. کفش‌های پاشنه بلند شاید، یه روزهایی فلاکس چای. بعدش شد سایه‌های رنگی. بعدش دیدن موهای بلند و جمع کردن آدامس‌های نعنایی. آخ که چقدر زود تموم شدن. بعدش رسیدم به اپلیکیشن رینگو و بعدش هم سرقلیونی بنفش و ته سیگار وینستون نقره‌ای. 

نمی‌دونم راستش. این چند ماه اخیر از نشدن‌ها و غر شنیدن‌ها کلافه شدم. دونه دونه داخلم جمع شدن و نمی‌دونم باید چیکارشون کنم. 

توی این بازه‌ی زمانی، فقط شیرینی خانم هلویی می‌تونه خوشحالم کنه.

  • میو [ ۱۹ ]

#177

زمستون تموم شد و غم و غصه‌ی منو همراه خودش برد. اشک‌هام رو برد. گریه‌هام رو و دل‌شکستگی‌هام رو. 

من همیشه زمستون رو دوست داشتم. دونه‌های کوچولو و جادویی برف رو که یکی یکی روی زمین می‌نشستن، برق می‌زدن و صداهای اضافه رو جذب می‌کردن. عاشق سکوت و تمیزی صبح زمستونی بودم. عاشق سرمایی که گونه‌هامو نیشکون می‌گرفت و مفاصل انگشت‌هامو خشک می‌کرد.

برای همین همیشه روی برف دراز می‌کشیدم. احساس می‌کردم این گل‌های یخ زده‌ی کوچولو منو بغل می‌کنن. آتیش داخل قلبم رو خاموش می‌کنن و نمی‌ذارن دوباره شعله‌ور بشه. 

برای همین زمستون رو دوست داشتم. شبیه عروس مرده بود. خوشگل، درخشان، سرد، «مرده» ولی سرزنده. 

اما امسال، برای اولین بار توی زندگیم آرزو کردم زمستون تموم شه. برف این بار منو در آغوش نمی‌کشید، قلبم رو خنک نمی‌کرد، به جاش یه شمشیر دستش گرفته بود و هر بار که روش دراز می‌کشیدم، اون شمشیر رو توی شکمم فرو می‌کرد. احساس می‌کردم دارم خون‌ریزی می‌کنم. انگار رگ‌هام پاره شده بودن. انگار توی سرم سنگ جمع شده بود. انگار کنده‌های سوخته‌ی مغزم منجمد شده بود.

توی این زمستون من غذا نمی‌خوردم. حتی متوجه نمی‌شدم که غذا نمی‌خورم. شکمم درد می‌گرفت، دارو می‌خورم و بعد همه‌ش رو بالا می‌آوردم. گریه می‌کردم و اگر داخل می‌موندم، می‌سوختم و اگر بیرون می‌رفتم، یخ می‌زدم.

متوجه می‌شی؟

روز اول زمستون اون شمشیر رو توی شکمم فرو کردی. من یه خرگوش کوچولوی خونگی بودم که زخمی و آواره توی جنگل رها شده بود. تنها و غمگین لای بوته‌های خشک پرسه می‌زد و رد خونِش، برف رو خیس می‌کرد و حالش از بوی آهن به هم می‌خورد. راستی تو خرگوش کوچولو رو چطوری صدا می‌زدی؟ من بهش می‌گفتم اوساگی چان. 

خب. من نمی‌دونم اوساگی چان در نهایت کجا رفت. زخمش خوب شد یا عفونت کرد. اصلاً نمی‌دونم مرده یا هنوز زنده‌ست. ولی چیزی که ازش مطمئنم، اینه که اوساگی چان خالص‌ترین بود. اونقدر خالص که باور کردنی نبود. حداقل، تو باورش نکردی. درحالی که تنها کسی بودی که لازم بود حداقل یه ذره بهش ایمان داشته باشی. 

 

حالا چی؟ 

زمستون تموم شده و برف‌ها همه آب شدن و رد خون اوساگی چان خیلی وقته که شسته شده و رفته. زمستون رفته و غم و غصه‌ی اوساگی چان رو همراه خودش برده. اشک‌هاش رو، گریه‌هاش رو، دل‌شکستگی‌هاش رو و حتی خودش رو. 

 

دیگه ازت نمی‌پرسم کجا رفتی. دیگه هیچی در موردت نمی‌خوام بشنوم. چون زمستون رفته. و من همراه بهار جوونه می‌زنم. مثل درخت هلویی که همه فکر می‌کردن دیگه خشک شده ولی هنوز شکوفه می‌ده.

 

پی‌نوشت: قولم رو شکستم. من دوباره موهامو خرگوشی می‌بندم.

  • میو [ ۲۳ ]

#176

هی ماهی‌مرکب،

تو هم دلت برای من تنگ می‌شه؟

 

بعداً نوشت: کاش بتونم ازت متنفر باشم.

​​

  • میو [ ۱۷ ]
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan