زمستون تموم شد و غم و غصهی منو همراه خودش برد. اشکهام رو برد. گریههام رو و دلشکستگیهام رو.
من همیشه زمستون رو دوست داشتم. دونههای کوچولو و جادویی برف رو که یکی یکی روی زمین مینشستن، برق میزدن و صداهای اضافه رو جذب میکردن. عاشق سکوت و تمیزی صبح زمستونی بودم. عاشق سرمایی که گونههامو نیشکون میگرفت و مفاصل انگشتهامو خشک میکرد.
برای همین همیشه روی برف دراز میکشیدم. احساس میکردم این گلهای یخ زدهی کوچولو منو بغل میکنن. آتیش داخل قلبم رو خاموش میکنن و نمیذارن دوباره شعلهور بشه.
برای همین زمستون رو دوست داشتم. شبیه عروس مرده بود. خوشگل، درخشان، سرد، «مرده» ولی سرزنده.
اما امسال، برای اولین بار توی زندگیم آرزو کردم زمستون تموم شه. برف این بار منو در آغوش نمیکشید، قلبم رو خنک نمیکرد، به جاش یه شمشیر دستش گرفته بود و هر بار که روش دراز میکشیدم، اون شمشیر رو توی شکمم فرو میکرد. احساس میکردم دارم خونریزی میکنم. انگار رگهام پاره شده بودن. انگار توی سرم سنگ جمع شده بود. انگار کندههای سوختهی مغزم منجمد شده بود.
توی این زمستون من غذا نمیخوردم. حتی متوجه نمیشدم که غذا نمیخورم. شکمم درد میگرفت، دارو میخورم و بعد همهش رو بالا میآوردم. گریه میکردم و اگر داخل میموندم، میسوختم و اگر بیرون میرفتم، یخ میزدم.
متوجه میشی؟
روز اول زمستون اون شمشیر رو توی شکمم فرو کردی. من یه خرگوش کوچولوی خونگی بودم که زخمی و آواره توی جنگل رها شده بود. تنها و غمگین لای بوتههای خشک پرسه میزد و رد خونِش، برف رو خیس میکرد و حالش از بوی آهن به هم میخورد. راستی تو خرگوش کوچولو رو چطوری صدا میزدی؟ من بهش میگفتم اوساگی چان.
خب. من نمیدونم اوساگی چان در نهایت کجا رفت. زخمش خوب شد یا عفونت کرد. اصلاً نمیدونم مرده یا هنوز زندهست. ولی چیزی که ازش مطمئنم، اینه که اوساگی چان خالصترین بود. اونقدر خالص که باور کردنی نبود. حداقل، تو باورش نکردی. درحالی که تنها کسی بودی که لازم بود حداقل یه ذره بهش ایمان داشته باشی.
حالا چی؟
زمستون تموم شده و برفها همه آب شدن و رد خون اوساگی چان خیلی وقته که شسته شده و رفته. زمستون رفته و غم و غصهی اوساگی چان رو همراه خودش برده. اشکهاش رو، گریههاش رو، دلشکستگیهاش رو و حتی خودش رو.
دیگه ازت نمیپرسم کجا رفتی. دیگه هیچی در موردت نمیخوام بشنوم. چون زمستون رفته. و من همراه بهار جوونه میزنم. مثل درخت هلویی که همه فکر میکردن دیگه خشک شده ولی هنوز شکوفه میده.
پینوشت: قولم رو شکستم. من دوباره موهامو خرگوشی میبندم.
- Maglonya ~♡
- شنبه ۳ فروردين ۰۴