۱۷۶ مطلب با موضوع «جَفَنگیّات» ثبت شده است

#96

به نظرم چیزی بدتر از اشتباه کردن و تکرار کردن یه اشتباه قدیمی وجود داره و اون ادامه دادن اشتباهه.

وقتایی که آدم از درست یا غلط بودن چیزی اطمینان نداره، به سادگی آزمایشش می‌کنه و این یه مسئله ی بدیهیه. یکی از پیش پا افتاده‌ترین راه ها برای تشخیص درست یا غلط بودن یه مسئلست، یه ایده یا یه روش. و حقیقتش به نظرم بیشتر وقتا به امتحانش می‌ارزه. آدما بیشتر حسرت کارایی رو می‌خورن که هیچوقت انجام ندادن و هیچوقت تجربه نکردن و به نسبت کم‌تر پیش می‌آد حسرت چیزایی رو بخورن که صاف رفتن سمتش و امتحانش کردن. حتی اگه یه اشتباه بزرگ بوده باشه.

و این بد نیست، اتفاقا برای تمام عمر زندگی توی یه غار که دیواراش به جای سنگ از "محافظه کاری" ساخته شدن کسل‌کننده‌تر و حتی تخریب‌کننده‌تره. 

 

 

اما تکرار کردن همون اشتباه قبلی؟ 

پائولو کوئیلو تو یکی از کتاباش می‌گه اگه توی موقیتی قرار گرفتی که قبلا مشابهش رو تجربه کرده بودی، ینی اون موقعیت می‌خواسته چیزی رو بهت یاد بده که تو موفق نشدی یاد بگیریش. اگه دوباره یاد نگیری، دوباره تکرار می‌شه. و دوباره و دوباره و دوباره تا وقتی که بالاخره یاد بگیری. اون موقع دیگه به نظرت یه موقعیت چالش برانگیز نمی‌آد چون دیگه می‌دونی چجوری از پسش بر بیای.

حالا این که اشتباهی که بار اول کردی رو دوباره تکرار کنی هم تقریبا همین معنی رو می‌ده. می‌تونی یه اشتباهو هزاران بار تکرار کنی و با این کار فقط نشون می‌دی چقدر به یه سری جوانب بی‌اهمیت (شایدم کم‌اهمیت) بودی و باید دقت بیشتری به خرج بدی که دوباره توی مسیرت نلغزی. و تکرار کردنش به نظرم ترسناک نیست، بیشتر آزار دهندست چون مدام به خودت برچسب احمق و به دردنخور بودن می‌چسبونی که شرایطو می‌تونه بدتر و پیچیده تر کنه. ولی خب، قابل حله. فقط اگه اون نکته ی کوفتی رو یاد بگیری.

 

 

ولی گفتم یه چیز بدتر وجود داره و اون ادامه دادن اشتباهه. 

وقتایی که می‌دونی نباید بیشتر از این ادامه بدی ولی همچنان این کارو می‌کنی. یه مثال ملموس بزنم، افتادی تو باتلاق و داری دست و پا می‌زنی در صورتی که می‌دونی دست و پا زدن باعث می‌شه بیشتر فرو بری. بعدشم، خب ساده و قابل حدسه.

و ماجرا جایی ترسناک‌تر می‌شه که اون صدای کوفتی داخل مغزت مدام ازت می‌پرسه که چرا داری ادامه می‌دی در صورتی که می‌دونی داری بدترش می‌کنی؟ 

چون طبیعتا نخی درازی رو که گره کور خورده هرچی بیشتر بکشی گره سفت تر هم می‌شه. آخرش یا نخو می‌ندازی دور و هدرش می‌دی، یا مجبوری با قیچی ببریش و کوتاه‌ترش کنی. 

 

اشتباه کردن نشونه‌ی ندونستنه،

تکرار کردنش نشونه‌ی یاد نگرفتن،

ولی ادامه دادنش در عین آگاهی بهش، حماقت. 

 

 

پی‌نوشت: شنبه نتایج انتخاب رشته می‌آد. خدایا خودت به جوونیم رحم کنTT

پی‌نوشت: اخیرا خواب های وحشتناک زیادی می‌بینم، تقریبا هر شب کابوس. کابوسای مسخره. بعضیاشون حتی به ظاهر اونقدرا ترسناک نیستن، مثلا خبری از جن و خون و آدمکشی نیست، ولی حسی که موقع دیدنشون داشتم اینطوری ایجاب می‌کنه. (یا حتی تعبیرشون... لعنتی من دنبال تعبیر -تقریبا- تمام خواب هام می‌رم. و خب...  آره)

پی‌نوشت: چند روز پیش یه ژاکت جدید خریدم که صورتیه، مامانم تا توی مغازه دیدش برش داشت و پرتش کرد روم، گفت بیا برو امتحانش کن، شبیه ژاپنیا می‌شیD": ...

پی‌نوشت: مامان کیدو طی بیانیه‌ای اعلام کرد که کیدو نیاز به یه دوست‌دختر داره^^

پی‌نوشت: ولی جدا دلم نمی‌خواد شنبه نتایج بیاد... من دلم می‌خواد برم مدرسه و اوج دغدغم این باشه که شنبه ها زنگ اول با کدوم معلم رو مخی کلاس دارم و چرا یادم رفته رضایت ناممو بدم مامانم امضا کنه-

پی‌نوشت: *درد و شیون و گریه و ناله و زاری*

پی‌نوشت: بای.

 

بعدا نوشت: مرگ من StarSeed و HULA HOOP لونا رو گوش بدینTT

بعدا نوشت: *** ***مو **** ****. '-'... شاید بعدا بفهمید این یعنی چی'-'...

بعدا نوشت: وای- پاییز اومد(":

 

  • ۱۷
  • نظرات [ ۹ ]
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۲ مهر ۰۰

    #95

    این داستان: آوا و والدین هماهنگ

     

    *پشت لپ‌تاپ نشستم و حدودا ساعت نه شبه*

    *هیونگ زنگ می‌زنه*

     

    هیونگ: امروز کلا خونه تنهام، مامان بابام و خواهرم نیستن، شبو هم نمی‌آن خونه، می‌خوای بیای؟

    من: آره داوش، بذار به مامانم بگم...

     

    *مامانم تازه از بیرون اومده*

     

    من: مـــامـــاااان*-*

    مامانم: باز چیه؟:/ آبرنگ نمی‌دم بهت:/

    من: مامان"-"... می‌خوام برم خونه هاله"-"...

    مامانم: حتما می‌ری شبو بمونی هَ؟:/

    من: آره دیگه"-"...

    من: *با کلی آه و زار*

    من: مامان آخه نمی‌دونــیT-T... هاله الان خونه تنهاست، هیچکس نیستT-T... شبو هم قراره تنها بمونهT-T ینی نرم پیشش؟ گناه داره آخه]":

    مامانم: :|

    مامانم: به من هیچ ربطی نداره برو به بابات بگو.

    *با قدم های استوار می‌ره تو اتاقشون*

    *بابام پیش مادربزرگمه*

     

    من: بـــااابـــاااا*-*

    بابام: نَدی گینَده؟"-" (باز چیه؟)

    من: "-"...

    من: منو می‌بری خونه هاله؟"-"...

    بابام: یه کم دیر نیست به نظرت؟:|

    من: خب شبو قراره بمونم"-"...

    بابام: مامانت اجازه داد؟"-"

    من: آرهههه^----^

    بابام: من فردا نمی‌تونم برگردونمتا'-'...

    من: حالا فردا رو یه کاریش می‌کنیم'-'...

    بابام: باشه برو حاضر شو...

    من: *کف زنان و دف زنان می‌رم تو اتاقم که حاضر شم*

  • ۲۱
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۲۷ شهریور ۰۰

    #94

    بچگی های من بیشتر از مامان بابام، پیش مادربزرگم سپری شده.

    مامان بابا جفتشون معلمن. روزایی که کوچیک بودم، مثلا زیر پنج سالم بود اونقدری وقت نداشتن که بیان باهام بازی کنن یا هرچی. قبل از ظهر که مدرسه بودن، بعد از ظهر هم بابا سرگرم کلاسای سنتور و مامان درگیر کلاسای نقاشی و مسابقه های هنری و داوری و هزار تا چیز دیگه. تازه کارای خونه هم بود، اون یه ذره اوقات فراغتشونم صرف استراحت می‌شد. 

    برای همین بود که بیشتر پیش مادربزرگم بودم. و اتفاقا ترکی حرف زدنمو مدیون اونم. چون می‌دونین، مادربزرگم فارسی بلد نیست. جدی جدی بلد نیست، ینی در حد خیلی خیلی ابتدایی بلده. اونقدر که موقع فیلم دیدن مدام از ماها می‌پرسه که فلانی چی گفت؟ و ما براش ترجمه می‌کنیم و اصلا برای همینم هست که ترکی حرف زدن من یه مقدار پیرزنیه، ینی مثلا یه بچه ی فنچول چهار ساله رو تصور کنین که از کلماتی استفاده می‌کنه که پیرزنا موقع غیبت کردن استفاده می‌کنن((=... خب خنده‌داره یه مقدار، و یادمه که اون موقع ها هم خیلی وقتا مامانم خندش می‌گرفت به مدل ترکی حرف زدنم.

    (هرچند بهم اجازه نمی‌داد توی خونه ی خودمون ترکی حرف بزنم. مدام می‌گفت فارسی حرف بزن! این کارو می‌کرد که فارسی حرف زدنم لهجه دار نباشه. چون اینجا اکثرا اینطوریه، توی مدرسه -مخصوصا ابتدایی- هیچکس با اونایی که فارسی رو با لهجه ترکی حرف می‌زنن دوست نمی‌شه. ینی یه جورایی طرد می‌شن و اینا. مامانم نمی‌خواست اونجوری شم. بعد از کلاس اول دیگه آزاد بودم هرجور می‌خوام حرف بزنمD:)

     

     

    خلاصه...

    مادربزرگم یه رادیوی عهد بوقی داره. هنوزم که هنوزه از اون استفاده می‌کنه. اصلا نمی‌دونم کی خریدتش. 

    یه اتاق پشتی جادویی هم هست تو خونشون، ظاهرش شبیه انباریه ولی انگار یه ماشین زمانه رو به چهل، پنجاه سال قبل. یه کمد هست که توش پره از نوار کاسِت هایی که به ردیف چیده شدن. بیشترشون مال بابامن. موسیقی و آواز سنتی، یه کلکسیون کامل از کاسِت های شجریان! 

    یه جعبه توی اون کمد بود که توش پر از کاسِت های بچگونه بود. یادمه اون روزا وقتی از خواب بیدار می‌شدم و صبونمو توی آشپزخونه می‌خوردم سریع رادیو رو به برق وصل می‌کردم و قوطی کاسِت هارو می‌آوردم. یکی از بزرگترین دغدغه هامم این بود که امروز به کدومشون گوش بدم؟

    یادمه قصه ی مورد علاقم در مورد یه شتر بود که توی بیابون یه تیکه نون پیدا می‌کرد و بعدش به دنبال آب می‌رفت. اونقدر می‌رفت تا به یه آبادی می‌رسید. حیوونای دیگه ای هم بودن، ولی چیز بیشتری یادم نیست.

    ولی صدای گوینده و آهنگی که اولش پخش می‌شد رو خوب یادمه. هنوز با کیفیت خوبی تو گوشمن هرچند مطمئن نیستم آقای گوینده با اون صدای شیرین و گرمش دقیقا چی داره می‌گه (=

    تازه یه علاقه ی خاصی هم به این داشتم که خرت خرت نون خشک بخورم حین گوش دادن بهش، چون اون شتره هم نون پیدا می‌کرد...

     

     

    در واقع، اونقدر بچه بودم که اصلا نمی‌دونستم "آبادی" ینی چی! فکر می‌کردم یه جایی مثل حمومه! (جر خوردن*) 

    آخه می‌دونین، حموم رو هم با مادربزرگم می‌رفتم. دقیقا پنجشنبه ها حموم می‌رفتیم. ولی نه حمومِ داخل خونه، حموم عمومی. 

    اون حموم هنوزم هست. تا قبل از کرونا مادربزرگم همچنان می‌رفت. در ورودیش هنوز چوبیه و پله های بلند با شیب تندی داره. رختکنش هم همونجوری قدیمی و سنتیه. یه سری کمد چوبی کنار همن، یه سکو جلوشون هست و روش گلیم پهن شده، ملت اونجا لباساشونو می‌پوشن. و نه، هیچ پرده ای وجود ندارهD": حتی کمد های چوبی قفل هم ندارن، برام جالبه که مردم اون زمان اینقدر به هم اعتماد داشتن. 

    در عوض یه خانوم پیری بود که همیشه دم در می‌نشست و تا جایی که یادمه برای هر نفر دویست تومن می‌گرفت و حواسش به همه چیز بود، هر کسی هم طلا یا چیز ارزشمندی داشت بهش می‌سپرد و موقع رفتن ازش می‌گرفت.

     

     

    الان که دارم بهش فکر می‌کنم، حتی اون روزا هم اونقدرا به دیدن تلوزیون و برنامه کودک علاقه نشون نمی‌دادم، ینی شاید هم می‌دادم، ولی تا وقتی که کاسِت و رادیوی مادربزرگ دم دستم بود، سراغ دکمه ی روشن تلوزیون نمی‌رفتم.

     

     

    پی‌نوشت: سمر مدیونی فکر کنی با گذاشتن عکس کاسِت هات یاد دوران طفولیتم افتادم و شدیدا دلم برای روزایی که هنوز چای شیرین می‌خوردم تنگ شده(": 

    پی‌نوشت: نمی‌دونم چند ساله که توی چاییام قند یا شکر نمی‌ریزم و همونجوری زهرماری می‌خورمشون:|...

    پی‌نوشت: رادیو ی مادربزرگم هنوز در قید حیاته ولی حقیقتا نمی‌دونم کاسِت هایی که بهشون گوش می‌کردم کجان دقیقا... باید پیداشون کنم...

    پی‌نوشت: خورشید پــوشتش به ماست، تاحالا می‌دونستید؟!

    پی‌نوشت: شما "خاتون" رو نگاه می‌کنین؟ فکر کنم اولین سریال ایرانی ایه که اینقدررر خوشم اومده ازش! خیلی قشنگه، جدا. به نظرم حتما ببینیدش... حتی اگه مثل خودم خیلی با سریال ایرانی حال نمی کنین؛ ارزششو داره(": (البته درحال پخشه، هر دوشنبه یه قسمتش می‌آد :_:)

    پی‌نوشت: پاییز داره می‌آد... و فکر کنم تنها فصلیه که همیشه براش کلی هیجان دارم TT... پاییز خیلی قشنگ نیست؟(":

    پی‌نوشت: شما بچه بودید کاسِت داشتید یا گوش می‌کردید بهشون؟(":

  • ۱۴
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۲۰ شهریور ۰۰

    #93

    احتمالا شما هم جز اون دسته از آدمایی باشین که فکر می‌کنن سیسم خونه‌ی ما یه مقدار غیرمعموله، بخوام واقع‌بین باشم، خب آره، یه طورایی هست. اگر نخوام خیلی دراماتیک در موردش صحبت کنم، به خاطر مشکلاتی که مادربزرگم در طول دوران جوونیش با به دوش کشیدن بار 4 تا پسربچه و در کنارش -به قول یه سری از عزیزان- "اوبیرسی لرین گودوخ لاری" ما برای جبران تمام زحماتش از زمانی که مامان بابام مزدوج شدن پیشش زندگی می‌کنیم. البته این نکته که بابام ته تغاریشون بوده و مثل بقیه داداشیا نرفته شهرای دیگه هم بی تاثیر نیست ولی می‌گذرم از این مورد.

    گفتم سیستم خونمون غیرمعموله؟ خب منظورم ساختمونشه نه قوانین غیرمعمول حاکم که به دلیل زندگی با یه مادربزرگ -تقریبا- هشتاد ساله به وجود اومده. (که ماجرا های من و مادربزرگم کلا یه بحث جداگونه و بسیار طویله.)

    بله... داشتم می‌گفتم. قدیما ما طبقه پایین خونه مادربزرگم زندگی می‌کردیم که خیلی توضیح نمی‌دم در موردش، ولی سه سال پیش که خونه ی همسایه‌مون رو خریدیم و بازسازیش کردیم و از اونجایی که دیوار یه بخش از خونه‌ی همسایه‌ی مذکور -که پسرخاله ی بابام باشه- با حیاط خونه مادربزرگم یکی بود، منت گذاشتیم و از راهروی خونه ی خودمون یه در به حیاط خونه‌ی مادربزرگم باز کردیم و اینجوری رفت و آمد ها بسیار راحت و سریع شد انگار که کلا تو یه خونه زندگی می‌کنیم.

     

     

    بابام از زمان نوجوونیش علاقه ی عجیبی به آکواریوم و نگهداری از دار و درخت و گل گیاه داشته که کلا قصد دارم درباره مورد دوم  حرف بزنم. از اونجایی که این شهر بسیار سرد سیره، (بله، الان هنوز تابستونه ولی از شدت سرما انگشت کوچیکمو حس نمی‌کنم و تازه با یه هودی و یه بلوز زیرش در خدمتتون هستم^^) بابای گرامی یه علاقه‌ی عجیبی هم به درخت گردو داره، اون زمانی که هنوز طبقه پایین خونه‌ی مادربزرگم زندگی می‌کردیم توی اون نیمچه باغچه ای که اونجاست 4 تا درخت گردو کاشته بود. یکیشون نهال بود و بقیه رو با بذر به عمل آورده بود. 

    قدیما، ینی حدودا یه پنج شیش سال قبل یه درخت انگور هم بود که الان خشکیده ولی قشنگ اون روز های تابستونی‌ای رو یادم می‌آد که عمو هام و خانوادشون از تهران می‌اومدن و غوره می‌چیدیم و تمام روز مشغول پاک کردنشون و آبغوره گرفتن بودیم. تازه برگ هاشم می‌چیدیم، برای دلمه و اینا... ولی خب اون درخته خشکیده. با دختر عموم رابطه‌ی افتضاحی دارم و جفتمون از هم متنفریم، و کلا آره، قبلا سه ماه تابستون کلا پیش هم بودیم و الان سالی یه بارم همو نمی‌بینیم. بگذریم حالا...

    اون زمان درخت های گردو اونقدرا بزرگ نبودن ولی با وجود همون کوچیک بودنشون محصول می‌دادن، و نمی‌دونید بابام حین چیدن گردو هایی که حاصل دسترنج خودش بودن چه ذوقی می‌کرد((=...

    یادمه پاییز که می‌شد و برگ های تمام گیاهای باغچه خشک می‌شد با بابام می‌رفتیم و به جون حیاط می‌افتادیم، اول برگ های رونده ای که کل دیوار رو پوشونده بودن رو می‌کندیم، و بعد گردو هارو. نهایتا یه سبد می‌شد مقدارشون. 

     

     

    یادمه یه روز نشسته بودیم که گردو هارو بشکنیم. بابا داشت پوست سبزشون رو جدا می‌کرد ولی اصلا حواسش نبود که دستکش نپوشیده و بعد از لحظاتی که چشمش به انگشت های آغشته به اون مایع سیز-قهوه‌ای گردو افتاد یه جیغ خفیفی کشید و گفت:"ایندی اَل لَریم گرالار! (الان دستام سیاه می‌شن!)" و بدو بدو رفت دستاشو شست. مامانم یه پوزخند زد و گفت:"بِله گشگرِی اِلَبیل گز دی! (یه جوری جیغ می‌زنه انگار دختره!)" و اصلا خبر نداشت که دختر خودش اونقدر به این مسئله بی‌اهمیته که تا چند هفته دستاش کاملا سیاه بودن(((=...

    هرچند به نظرم حساس بودن رو این مورد ربطی به دختر بودن نداره جدا، بابا به عنوان یه مرد چهل ساله اونقدر حساس بود، آخه می‌دونید، بابام ساز می‌زنه. استاد موسیقی و نوازنده ی سنتوره. قبلنا، مثلا قبل از این که داداشم به دنیا بیاد کنسرت می‌ذاشت. خیلیم می‌ذاشت. الان دیگه حوصله نداره. و خب مسلما خوشش نمی‌آد وقتی با اون ظرافت مضراب هاشو دستش می‌گیره و روی سیم های سنتور تند تند تکونشون می‌ده انگشتاش سیاه باشن. تازه! بابام ناخونشم بلند می‌کنه(=... فکر کنم تمام کسایی که ساز هاشون به نحوی توش سیم داره ناخون بلند کنن، بابام برای کوک کردن سنتور ناخون بلند لازم داره!...

     

     

    خلاصه... 

    سال قبل بعد از عید برف شدیدی اومد. و تمام محصولات به فنا رفتن. می‌دونید؟ حالا درخت های گردومون بزرگ شدن. خیلی بزرگ. بابا می‌گه بین هشت تا ده متر ارتفاعشونه. امروز دختر عمو هام اومده بودن، -نه اونایی که باهاشون مشکل دارم!- و همینطور که تازه سرمو کرده بودم تو کتاب بابا یهو صدام زد و گفت که وقت برداشت محصوله! و جهیدم توی حیاط، کل روز مشغول جمع کردن گردو بودیم. دقیقا پونصد و شصت و یک تا گردو! البته بدون حساب اون گردو هایی که بین بگو بخندامون زدیم بر بدن(=...

    و حدس بزنین که چی؟ 

    بابا دستکش پوشیده بود. و من نپوشیده بودم.

     

  • ۱۶
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۱۹ شهریور ۰۰

    #92

    این داستان: آوا و دیوانگی.

     

     

    *با هیونگ و کیدو رفتیم الدورادو*

    *جایی که کتاب و لوازم تحریر می‌فروشه*

    *کلی اونجا تردد کردیم و بعد میل نمودن یک فنجان چای دل‌انگیز به اتفاق یه خانومه و صرف ساعت های متوالی بین انبوهی از تکه های بهشت بالاخره رفتیم که حساب کنیم*

     

    یه خانومه: به به! چه نوجوونای کتابخونی! 

    *می‌خندیم و از این تعریف زیبا قند تو دلمون آب می‌شه*

    کیدو:*لحظه ای غرق در غم می‌شه*

    کیدو: البته من نتونستم کتاب بردارم...

    خانومه: عه! برای چی؟...

    هیونگ: اون اقتصادی فکر می‌کنه! از ما قراره قرض بگیره!

    خانومه: کسی که کتاب نمی‌خره و قرض می‌گیره واقعا دیوونست!

    ما: 

    ما:

    ما:

    خانومه: البته اونی که کتابو قرض می‌ده دیوونه تره!

    من و هیونگ:

    من و هیونگ:

    من و هیونگ:

    خانومه: می‌دونید دیوونه تر کیه؟ اونی که کتاب قرض گرفته شده رو پس بده!

    کیدو:

    کیدو:

    کیدو:

    هیونگ: پیچیده شد...

    من: حالا مایی که دوباره همون کتابو قرض می‌دیم دقیقا چه موجودی هستیم؟

    خانومه:*می‌خنده*

    ما:*می‌خندیم*

     

    *چند ثانیه بعد*

     

    ما:*گریه می‌کنیم*

    ما:*آه در بساط نداریم*

    ما:*کل داراییمونو خرج کردیم*

     

     

    پی‌نوشت: مربوط می‌شه به پریروز! حقیقتا خیلی خوش گذشت، اولین بارم بود که می‌رفتم اونجا و باورم نمی‌شه اینقدر به خونمون نزدیک بوده و اصلا نفهمیدم چنین بهشتی وجود داره!

    پی‌نوشت: به نظرم اسم فوق‌العاده ای روش گذاشتن، الدورادو! خدایا!

    پی‌نوشت: می‌دونید چی بهتر از داشتن لوازم تحریر و کتاب در کنار همه؟ یه جای فنچول گوگولی که بری اونجا بشینی و مجانی چایی بخوری و کتاب بخونی! 

    یه اتاقک بسیار ژیگول داشت که صندلی های زرد و میز چوبی داخلش گذاشته بودن، دور تا دور اتاق با قفسه های کتاب پوشیده شده بود و یه قسمت آشپزخونه مانند هم داشت که یه خانومه (مرگ من... خیلی خوشگل بود!) مسئولش بود... اسفند دود می‌کرد، چایی هاش با نبات و قند مجانی بودن ولی بستنی و قهوه پولی بودن"^"... قیافه کیدو رو تصور کنین XD

    پی‌نوشت: اون روز واقعا حس کردم خدا منو خیلی دوست داره... چرا؟ می‌دونید توی بخش کتابای انگلیسیش چی پیدا کردم؟ ملکه‌ی سرخ! Red Queen!!! می‌تونین حدس بزنین چه جیغی زدم؟*-*... تازه هر 4 تا جلدشو داشت... ولی خب من کلیه هامو پیش فروش نکرده بودم پس... آره فقط جلد اولشو برداشتم3/>

    *صدای شکستن قلب*

     

    بعدا نوشت: از ایده ی یخ شکنی بیان خوشم اومد! درود به میخک! هرچند فکر نمی‌کنم بتونم هر روز پست بذارم ولی با دیدن اون همه ستاره ای که یهویی روشن شد تازه از سمت این همه بلاگر دوست داشتنی... یه انرژی عجیبی رو حس می‌کنم که به سمتم می‌آد... TT 

    #بیان_رو_زنده_کنیم

    بعدا نوشت: کامبک ژاپنی لونا! می‌دونید این ینی چی؟...

     

  • ۲۰
  • نظرات [ ۲۹ ]
    • Maglonya ~♡
    • چهارشنبه ۱۷ شهریور ۰۰

    #91

    عام... سلام؟!

    سلام دادن اول پست چقدر چیز غریبیه"-"... معمولا این کارو نمی‌کنم نه؟...

     

    اهم... به کدامین گناه نمی‌دونم ولی یه جور عجیبی بی‌روح شده اینجا"-"... نمی‌دونم من اینطوری حس می‌کنم یا شما هم؟"-"...

    الان تقریبا یه ساعتی می‌شه که زل زدم به این کادر سفید نیمه‌خالی و سعی می‌کنم هرکوفتی که از ذهنم می گذره رو بنویسم ولی هی می‌نویسم و بعد هی پاک می‌کنم... آره. 

    چطوری قبلا پست گذاشتن اینقدر راحت بود"-"...

     

    +می‌دونستید یا نه من به چسب زخم حساسیت دارم، ینی وقتی یه جاییم زخمی بشه و چسب زخم بزنم معمولا عوارض حساسیتش خیلی خیلی شدید تر و آزار دهنده تر از زخمیه که به وجود اومده"-"... خلاصه چند روز پیش مفصل انگشتم زخمی شده بود، و از اونجایی که دقیقا روی مفصل بود و هی تکونش می‌دادم دوباره سر باز می‌کرد دیگه مجبوری چسب زخم زدم روش"-"... و در کمتر از چند ساعت یهو مسخره بازی رو شروع کرد"-"... تاول و کهیر زد، متورم شد، خارش گرفت، عمیقا سوزش داشت و تازه وقتی هم که می‌خاروندم پوستش می‌رفت و دادااام"-" زخم جدید"-"... در همین تکاپو می‌دونید چه اتفاق جالب دیگه ای افتاد؟"-"... حین چایی درست کردن با آب جوش دقیقا همون انگشتم و همون بخش حساسیت‌زده (؟!) سوخت"-"... تصور کنین وضعش اونقدر خرابه که بی‌حس کننده می‌زنم بهش"-"...

    الان اندازش دو برابر انگشت طبیعی انسان شده تا این حد باد کرده"-" و نمی‌تونم خم کنمش"-"... 

    واقعا موندم چی می‌زنن به این چسب زخما"-"

     

    +روز هام به طور عجیبی به بطالت می‌گذرن... در واقع چهار تا پروژه رو که قبل کنکور براش برنامه ریخته بودم رو شروع کردم و با سرعت بسیار کندی دارم پیش می‌برمشون. و بذارید بگم دلیل این همه کاهلی چیه، خواب عزیزانم خواب! یه چند هفته ای می‌شه کلا ساعت خوابم به هم ریخته و دیگه کله سحر بیدار نمی‌شم و این خیلی بده... باور کنین صبحا زود بیدار شین اصن روزتون یه جور عجیبی ساخته می‌شه"-"...

    (کیدو و هیونگ باید بهم افتخار کنن که حالا مرز هامو شکوندم و تا ساعت 3 صبح بیدار موندم، حقیقتا برای منی که نهایتا تا ساعت 2 کل سیستم عاملم خاموش می‌شه پیشرفت بزرگیه^^ به افتخارم^^)

     

    +مرگ من Not friends لونا رو دیدین؟ نه دیدین؟ نـــه دیدین دخترامو؟... به همین انگشت نفله ـم قسم بعد دیدنش اصن تو یه دنیای دیگه ام... وای خدا...

     

    +شما ها این روزا چیکار می‌کنین؟... از روزمرگی هاتون بگین برامT-T... حتی اگه خیلی خالی و بی‌هدف باشه بازم بگینT-T...

     

  • ۱۷
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • Maglonya ~♡
    • يكشنبه ۱۴ شهریور ۰۰

    #90

    وقتی چشم هام رو باز کردم، ساعت دقیقا هفت بود. نه یه دیقه دیر، نه یه دیقه زود.

    موهام بوی شامپوی چای سبز می‌دن. 

    و رنگشون نارنجی تر از همیشه به نظر می‌رسه.

    و یادم می‌افته که داداشم گفته بود شبیه ویزلی ها شدم.

     

     

    صدای آب می‌آد.

    مامانم داره به آفتاب گردون‌ها و درخت هلو انجیری که دیروز میوه هاشو چیدم آب می‌ده و ساعت تقریبا هشته.

    هنوز از روی تختم بلند نشدم.

    و دارم فکر می‌کنم که بیشتر از بیست و چهار ساعت از روش گذشته.

     

     

    حالا مامانم رفته مدرسه و داداشم توی تختش خوابیده.

    ولی آب داخل کتری هنوز نجوشیده.

    لیوان گل گلیمو می‌شورم.

    تختمو مرتب می‌کنم.

    و برای صبونه حلوا سیاه می‌خورم.

    با نسکافه.

    نه، هنوز جوابشو ندادم.

     

    دست هام بدجور زخم و زیلی ان.

    یادمه دیشب توی حموم وقتی شامپو بهشون خورد کل شب گزگز می‌کردن و می‌سوختن.

    حالا یادم افتاد.

    دیروز یه بلاگ انگلیسی خوندم، در مورد ناخن های ترند سال دو هزار و بیست و یک.

    امتحانشون می‌کنم.

    با رنگ بنفش و آبی.

    و این بار شوپن گوش نمی‌دم.

    آذین گفته بود چلو صدای قشنگی داره.

     

     

    نه، هنوز هم جوابی ندادم.

    کتاب کهنه و کاهی‌ای که دیروز یا شاید هم پریروز شروع کرده بودم رو بر می‌دارم.

    آفتاب می‌زنه پس سرم.

    هدبندم رو در می‌آرم و موهامو با کش موی هیونگ می‌بندم.

    حالا پنکه ی پارس خزر رو هم روشن کردم.

     

     

    نخ های رنگیمو جلوم می‌ریزم.

    سعی می‌کنم فکرمو روی تیکه پارچه ای که دستمه متمرکز کنم.

    به خودم می‌گم یعنی این کافیه؟

    دارم به حرف هاش فکر می‌کنم.

    هنوز هم هیچ جوابی ندادم.

    و اونقدر فکرم مشغوله که صدای زنگ و اومدن مامان رو نمی‌فهمم.

     

     

    تکالیف زبانمو ننوشتم.

    فکر نکنم وقت برسونم. 

    و به بهونه ی گرمای هوا، دوباره خودمو توی خونه ی قبلیمون حبس کردم.

    تا جایی که داداشم بیاد و برای ناهار صدام بزنه.

    در حالی که دارم می‌گم:"Darenimo ienai imitsu ga aru"

     

     

    برخلاف هشدار های مامان، ترشی رو با قاشق فلزی از داخل شیشه بیرون می‌کشم. 

    جمع کردن نخ و قیچی و باقی چیزایی که روی میزم ریختم هم زمان زیادی می‌کشه.

    پس علی‌رغم این که لپ‌تاپ رو روشن کردم، هنوز هم جوابی بهش ندادم.

    کلاس زبانم شروع شده.

     

     

    لیس زدن لب هام به طور مداوم کار قشنگی نیست.

    نه وقتی که پنکه روشنه.

    نه وقتی که دستام می‌لرزه.

    و نه وقتی که زخم های انگشت‌هام هنوز سوزش دارن.

    کی قراره اون جواب کوفتی رو بنویسم؟

     

     

    امروز شنبست.

    و طالعم می‌گه ممکنه باعث شم کسی احساس خفگی کنه.

    پس باید مراقب حرف هام باشم.

    اون عنکبوت کوفتی رو که از صبح کنار در اتاقم کز کرده نمی‌کشم.

    و به جاش دارم با خودم حرف می‌زنم.

     

     

    پی‌نوشت: دلم یه کار جالب می‌خواد.

    احساس می‌کنم همه چیز خیلی یکنواخت شده، و حتی از فیلم و سریال دیدنم چندان لذت نمی‌برم و این عجیبه.

    پی‌نوشت: مامانم مدادرنگی هایی رو که ازش دزدیده بودم رو ازم دزدید:[ و منم با جیغ و داد پس گرفتمشون^-^ 

    پی‌نوشت: خانواده‌ی حنا از کیدو خواستن عکسشو نشونشون بده چون خیلی کنجکاون بدونن دخترشون ساعت پنج صبح با کی چت می‌کنه(:< خواستم بگم از الان لباس مناسب انتخاب کنین و حتما وقت آرایشگاه گرفته باشین(:<... ما قرار نیست جلو فک و فامیل حنا کم بیاریم/"-"

    #ناخدا

     

  • ۲۳
  • نظرات [ ۳۱ ]
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۶ شهریور ۰۰

    #89

    درود بهتون!*-*...

    یه مدتی می‌شه که درست حسابی پست نمی‌ذارم... دقیق‌تر بگم انگار قبل از این که به خاطر کنکور وبمو ببندم خیلی خلاق‌تر و هیجان‌زده تر پست می‌ذاشتم و الان انگار اصلا هیچی برای گفتن ندارم و این غم‌انگیزه چون... نمی‌خوام دیگه(": ... ینی چی خب... اصن احساس گناه می‌کنم...

    چیزی که الان اومدم در موردش حرف بزنم امتحان عملیه!...

    می‌دونید یا نه من امسال برای اولین بار کنکور دادم، علی‌رغم این که رشته دبیرستانم تجربی بود کنکور هنر و زبان هم شرکت کردم که رتبم تو اون دوتا خیلی خیلی خوب اومد برعکس تجربی:/...

    خلاصه... هنر یه امتحان عملی هم داره و در نتیجه ملاک قبولی توی دانشگاه فقط رتبه کنکور نیست و نمره ی امتحان عملی اتفاقا از نتیجه کنکور تاثیر بیشتری داره... خیلاصه که من از حدودا دو هفته بعد کنکور شروع کردم و همراه با کاهلی های فراوان برای این امتحان عملی تمرین نمودم (که البته بیشتر این امتحان عملی رو یه بهونه برای غارت وسایل نقاشی و طراحی مامانم و صاحب شدن چیزای جدید می‌دونم ولی خب مهم باطنه... اصلا شما که می‌دونید من چقدر زلال دلم... مگه نه؟)

    سه سال اخیر به خاطر کنکور واقعا وقت نداشتم درست حسابی نقاشی بکشم واسه همون افت شدیدی داشتم نسبت به چیزی که قبلا بودم ولی برخلاف سال های گذشته که به صورت خودجوش نقاشی کشیدن یاد گرفته بودم، این بار از روی کتاب تمرین کردم و خب... با این که هنوزم کلی ایراد دارم ولی نسبت به اولین اتود هام پیشرفت خوبی داشتم...

    از امروز بگم!...

    اولا که باز می‌خواستم ولاگ بگیرم ولی خواب موندم D:

    ده دیقه مونده به شروع امتحان تازه رسیدم جلوی ورودی دانشگاهی که امتحان توش برگذار می‌شد (و بیاید فاکتور بگیریم از این که اگه قبلش اشتباهی وارد حوضه پسران نمی‌شدم احتمالا زودتر می‌رسیدم:/ چطور تونستم اینقدر حمال باشم؟ واقعا به ذهنم نرسید چرا اینجا همه پسرن؟:/)

    و نگهبان اونجا نذاشت وارد شم چون کیف داشتم"-"... و برخلاف چیزی که مامانم گفت بردن کیف غیرمجاز بوده گویا. و فقط منو تصور کنید تو اون هوای گرم رفتم کیفمو دادم به امانت‌داری و تمام مدادرنگی و مداد طراحی و باقی چیزامو گذاشتم روی تخته شاسی و دارم بدو بدو این ور اون ور می‌دوئم که صندلیمو پیدا کنم:/ (آخرشم نکردم، مراقبه خودش یه صندلی آورد گذاشت جلوم گفت پارمون کردی بشین نقاشیتو بکش:|)

    و آما! 

    موضوع حدس می‌زنید چی بود؟

    در واقع 3 خط موضوع داشت:|
    "تصور کنید یه استاد مجسمه سازی توی کارگاهش داره یه مجسمه ی یه متری برای نمایشگاه بزرگذاشت مدافعان سلامت می‌سازه و 2 تا از شاگرداش دارن با تعجب نگاهش می‌کنن" 

    '-'...

    حدس می‌زدم یه موضوعی بدن که به طریقی به کرونا و سلامتی و اینا ربط داشته باشه... ولی آخه استاد مجسمه سازی و 2 تا شاگرد گاگول؟:|...

    اِنی‌وی... 5 صفحه ی اول رو اتود زدم فقط... و بعدش نقاشی اصلی رو کشیدم که خب در کمال شگفتی خیلی راحت تر از چیزی که توی خونه تمرین می‌کردم تونستم از پسش بر بیام!^-^... 

    اگه نمی‌دونستید مامان و بابای من جفتشون هنر خوندن، و این ینی اونا هم این امتحانو زمان خودشون دادن. (البته مال بابام عملی نوازندگی بود) ولی مامانم می‌گه خودش هم اینطوری بوده ینی توی خونه کلی با سر و کله ی نقاشی ور می‌رفته تا بتونه یه چیزی بکشه ولی سر جلسه خیلی براش راحت بوده'^'... 

    و طبق معمول... من آخرین کسی بودم که جلسه رو ترک کرد._.

    همه رفته بودن، ینی قشنگ سالن خالی بود خود مراقب هم رفته بود اون ور داشت نمی‌دونم چیکار می‌کرد._. ... بعد من با آرامش نشسته بودم خرت خرت مدادمو تراش می‌کردم:|

    آخرش با چنگ و دندون گرفتن ورقه رو ازم T-T... (چرا واقعا اینقدر طول می‌کشه؟ بقیه خیلی سریع تمومش کردن...)

    ینی یه "برو گمشو دیگه با اون نقاشیت" ـه خاصی تو چشمای مراقب بود:| کلا خوبی ماسک اینه که آدم چشمارو بهتر در می‌یابه...

    اوه اینم بگم که 3 ساعت و نیم وقت داشتیم...

    و یه چیز بامزه بگم!...

    مامانم زمانی که خودش می‌خواسته امتحان بده فقط یدونه مداد طراحی داشته و اونم توی خیابون از رو زمین پیدا کرده بوده._. و خب چون اونم رشتش تجربی بوده و بعدا از طریق کنکور هنر رفته دانشگاه هنر خونده اطلاعات زیادی از ابزار و اینا نداشته، بنابراین با همون یدونه مداد طراحی سر می‌کرده XD... ولی می‌دونید؟ بادآورده رو باد می‌بره! قبل ورود به جلسه مداد طراحیش بدون این که خودش بفهمه از دستش می‌افته و گم می‌شه و سر جلسه می‌فهمه که عع! مداد نداره! و خلاصه به زاری می‌پردازه... و مراقب وقتی می‌بینه که داره گریه می‌کنه بهش یه مداد قرض می‌ده D:

    به همین خاطر هی بهم گوشزد می‌کرد که مدادت یادت نرفته؟ مدادتو آوردی؟ مدادت نیوفته ها!...

    و من اینجوری بودم که... .____. 

    (ولی بیاید درگوشی یه چیزی بگم. من خودکار سفید خیلی استفاده می‌کنم. در واقع نقاشی بدون خودکار سفید اصلا یه چیز ناقصه برای من. و حتی مامانم تاکید کرده بود که خودکار سفیدمو حتما با خودم ببرم. آخرشم خودکار سفیدمو جا گذاشتم <: ...

    سر جلسه:

    من: *خب بذار کفشاشو سیاه کنم...*

    من: *خب حالا بذار بنداشو با خودکار سفید مشخص‌تر کنم...*

    من: *وایسا ببینم...*

    من: *نـــانـــــــی؟؟؟!!!*

    *...And that was the moment that she realized... She fucked up*

    آره دیگه._. )

    یه چیز دیگه ای که خیلی برام جالب بود این بودش که مراقبا خیلی سخت‌گیری نمی‌کردن. نمی‌دونم حوضه ی ما فقط اینجوری بود یا چی ولی بچه ها سر جلسه حتی با هم حرف هم زدن یکی دوبار. یا مثلا خیلی به طرز نشستنت گیر نمی‌دادن. خودم  بلند شدم و سرپا رنگ کردم یه قسمتاییو...

    همین دیگه D: ...

    امروزمم اینجوری گذشت... و لازمه ذکر کنم اگه مامانم فکر کرده وسایلشو برای امتحان *قرض گرفته بودم* و *قراره بهش برگردونم* سخت در اشتباهه^-^...

     

  • ۱۷
  • نظرات [ ۳۹ ]
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۲۲ مرداد ۰۰

    #88

    این داستان: آوا و برادر شیطان‌صفت.

     

     

    *سر سفره نشستیم و داریم شام می‌خوریم*

     

    داداشم: آبجی! دیدی یه سری شیطانا هستن که می‌شه باهاشون قرارداد بست؟

    من: نَدِیسَن؟ (چی می‌گی؟)

    داداشم: مثلا نصف عمرتو می‌دی بهشون، یا مثلا روحتو می‌دی بهشون بعد اونا تا آخر عمر هرچی بخوای بهت می‌دن.

    من: خب که چی؟

    داداشم: به نظرت منم می‌تونم یه شیطان اونجوری پیدا کنم؟

    من: به نظرم حتما پیدا کن و حتما باهاش قرارداد ببند، خیلی فکر خوبیه*-*

    داداشم: نه خب اینجوری که فایده نداره. مثلا می‌شه به جای عمر خودم عمر یکی دیگه رو بدم؟

    من: مثلا کی؟

    داداشم: مثلا تو! تازه نه نصف عمرت، کل عمرت*-*... اون وقت هرچی بخوام می‌تونم داشته باشم*-*

    من: می‌دونستی وقتی هیجان زده می‌شی درخشش دُمِت بیشتر می‌شه؟

    داداشم: ازت متنفرم...

    من: منم ازت متنفرم^-^...

     

     

    پی‌نوشت: اصن شور و محبت خانوادگی توی تار و پود وجودمون موج می‌زنه^-^... *Glow*

    پی‌نوشت: اگه دیالوگ آخرو کاملا نفهمدید باید یه رازی رو بهتون بگم... داداش من در واقع آدم نیست... یه مندریل سخنگوئهTT

    پی‌نوشت: اوه! یکی از دوستای بسیار ژیگولم امروز کام‌اوت کرد<: به افتخارش^^

     

  • ۱۶
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • Maglonya ~♡
    • دوشنبه ۱۸ مرداد ۰۰

    #87

    چند روز پیش پرسیدم دونده یا دوچرخه‌سوار؟...

    منظورم این نبود که کدومو بیشتر دوست دارید. یا کدومو ترجیح می‌دید. یا کدوم بهتره. نه.

    اگه قهرمان مسابقه‌دو و قهرمان دوچرخه‌سواری با هم مسابقه بدن کدوم برنده می‌شه؟

    اگه هرطور که شده پا به پای هم بتونن حرکت کنن و همزمان از خط پایان عبور کنن کدوم قوی تره؟ کدوم صلاحیت های بیشتری داره؟ به کدوم باید مدال طلا داد و به کدوم نقره؟...

    خیلیا می‌گن صلاحیت های دونده بیشتره. اون با پای پیاده تونسته حریف یه دوچرخه‌سوار بشه... دوچرخه سواری که "امکانات" داشته... اگه دونده هم دوچرخه داشت، حتما سریع تر می‌تونست پدال بزنه و برنده می‌شد.

    ولی از کجا می‌دونن دونده می‌تونه با دوچرخه تعادلشو حفظ کنه و زمین نخوره؟...

    حالا شما بگین... دونده یا دوچرخه‌سوار؟!

     

     

    +پی‌نوشت: در مورد یومیکو! می‌دونید یا نه وبشو بسته. و حالا حالا قرار نیست بازش کنه. خواستم بگم نگرانش نباشین، بعد کنکور برمی‌گرده^^

  • ۱۷
  • نظرات [ ۲۷ ]
    • Maglonya ~♡
    • سه شنبه ۱۲ مرداد ۰۰
    زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

    -چارلی چاپلین

    *:・゚

    ~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*

    *:・゚✧

    𝖂𝖊 𝖜𝖎𝖑𝖑 𝖗𝖎𝖘𝖊 𝖆𝖓𝖉 𝖘𝖍𝖎𝖓𝖊,
    𝕽𝕰𝕯 𝖆𝖘 𝖙𝖍𝖊 𝖉𝖆𝖜𝖓.

    :☆*・'

    *'I LOVE YOU 3000'*

    :*:・゚

    ~名前のない怪物~
    *Namae no nai kaibutsu*

    *:・゚✧

    ☾ STAN LOOΠΔ ☽

    ♫•*¨

    ,Dear me
    I know you're tired. but you can handle this. The future me is waiting, Don't make her disappointed.
    .With love, me
    3>
    نویسنده:
    پیوندها: