~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

#110

این داستان: آوا و مامانِ شگفت‌انگیز

 

 

*به مناسبت مزدوج شدن پسرخاله‌ی بزرگم خونه مادربزرگم شام دعوتیم به اتفاق عروس خانوم*

*شام رو می‌خوریم و تموم می‌شه*

*وقت جمع کردن سفره ـست*

*مامانم یهو شروع می‌کنه شدیدا سرفه کردن و می‌دوئه توی اتاق*

 

من: *یه لیوان آب بر می‌دارم و می‌رم پیشش*

من: ماماااان"-"... چی شد یهو؟

مامانم: هیچی بابا، کاهو پرید تو گلوم:|

من: خوبی الان؟"-"...

مامانم:*دراز می‌کشه روی تخت*

مامانم: این یکی از شگردهامهD:

من: هاع؟"-"

مامانم: موقع سفره جمع کردن یه چیزی می‌پره تو گلوم و بقیه جمع می‌کنن^-^...

من: خب منم اومدم ازت مراقبت کنم دیگه^-^

مامانم: *خنده*

من: *خنده*

 

*صدای خنده زیاد می‌شه و خالم می‌اد ببینه چه خبره*

*مامانم دوباره سرفه می‌کنه*

*منم مشت می‌زنم به کمرش*

 

D:

~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۱۹ آذر ۰۰ , ۱۸:۵۶

چه مادر دختر رویایی ایD:

پاسخ :

^-^
°•[𝘚𝘢𝘳𝘢]•° ‌‌
۱۹ آذر ۰۰ , ۱۹:۰۷

عالی.D:

پاسخ :

 و ستودنی D:
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
۱۹ آذر ۰۰ , ۱۹:۲۱

خوشم اومد:>

پاسخ :

ِD:
-- 𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚎
۱۹ آذر ۰۰ , ۲۱:۳۳

هوش و نبوغ و درایت مامانت قابل بررسی و صد البته تقدیره..

پاسخ :

XD
artemis -
۲۰ آذر ۰۰ , ۱۱:۱۷

حالا اگه کسی تونست بگه هوش مائو چان به کی رفته؟D: 

پاسخ :

سوال امتحان ورودی ناسا:

XD
Violet J Aron 🌸
۲۲ آذر ۰۰ , ۱۹:۳۹

یه دونه از این مامان ها لطفا :)))

پاسخ :

D:
POTATO
۲۳ آذر ۰۰ , ۱۷:۳۳

باورم نمیشه بلخره پیدا کردمتتتت مینسمنیمسنی DD:

*اشک شوق 

موقعی که من بهت سر میزدم 15،16 سالت بود و خب وبلاگ دیگه ای داشتی..میخواستم بپرسم هنوزم رمان تضاد سیرکو ادامه میدی؟

اگه میخوای بهم ی کامنت تو پست ثابتم بده...من خیلی دنبالت گشتم و واقعا با پاک شدن اون وبلاگت حس خیلی بدی بهم دست داد...من حتی ازت ی پست نوشتم اینو نگا کن :

http://pilpilpil.blogfa.com/post/65

و اینکه...تورو نمیدونم ولی میذارمت تو دوستام!

پاسخ :

وای...
کامنتتو دیشب دیدم... و حقیقتش کرک و پرام ریخت... اصن زبونم بند اومد(""": ...
چطور ممکنه این همه خوبی(""": ...
حقیقتا باورم نمی‌شه(""": ...
حتما می‌ام!

+وب قبلیم... سر پاک شدنش کلی گریه کردم، منم دلم نمی‌خواست پاک شه ولی اونجوری شد دیگه... سرویس وبلاگ دهی میهن بلاگ خراب شد و برای همین اون بلا سرش اومد]": ...

+در مورد تضاد سیرک! نمی‌دونی چقدر خوشحال می‌شم وقتی می‌بینم هنوز کسایی هستن که یادشون باشه اونو(": ... و این که آره هنوز دارم روش کار می‌کنم(": می‌نویسمش... یه روز تموم می‌شه(":
POTATO
۲۶ آذر ۰۰ , ۱۴:۳۴

وای...

کامنتتو دیشب دیدم... و حقیقتش کرک و پرام ریخت... اصن زبونم بند اومد(""": ...

چطور ممکنه این همه خوبی(""": ...

حقیقتا باورم نمی‌شه(""": ...

حتما می‌ام!

 

+وب قبلیم... سر پاک شدنش کلی گریه کردم، منم دلم نمی‌خواست پاک شه ولی اونجوری شد دیگه... سرویس وبلاگ دهی میهن بلاگ خراب شد و برای همین اون بلا سرش اومد]": ...

 

+در مورد تضاد سیرک! نمی‌دونی چقدر خوشحال می‌شم وقتی می‌بینم هنوز کسایی هستن که یادشون باشه اونو(": ... و این که آره هنوز دارم روش کار می‌کنم(": می‌نویسمش... یه روز تموم می‌شه(":

 

 

مینسمینیمنسنیمین...نمیدونی چقدر دنبالت گشتم...

وقتی پیدات کردم باورم نشد...مرسییی💖

 

+اوهوم میفهمم...میدونم کلا کارشو تموم شد...هعی...

 

+خب میدونی من خیلی دوستش داشتم حتی تو کامپیوتر براش ی فولدر جدا درست کرده بودم که هروقت مینوشتی میذاشتی دانلود میکردم میذاشتمش تو اون فولدر...خیلی خوشحال میشم اگه بتونم ادامشو بخونم! 

پاسخ :

باباااا من که کاری نکردم(""":
اینطوری می‌گی خجالت می‌کشم اصن(": ...



^^

هوم... خیلی غم انگیز بود(":


+تا این حد! خوشحالم که دوسش داشتی(":
راستش تصمیم گرفتم کلا از اول بنویسمش. و برای همینم قسمت‌های جدیدشو ننوشتم هنوز(": وقتی تموم شد حتما بهت می‌دمش*-*


+حالا خودت چطوری؟^^
شب و روزگار چطوریا می‌گذره؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan