~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

#113

با این که به خودم قول داده بودم سر موقع بیدار شم، باز هم برای دومین بار آلارم رو خاموش می‌کنم و چرت می‌زنم.

طبق انتظار دیرتر از چیزی که توی ژورنالم نوشتم از تخت بلند می‌شم.

و پیش خودم می‌‌‌گم:"تنبلی‌ صبحگاهیم داره واقعا تبدیل به یه معضل می‌شه."

ظرف‌هارو شستم و دوباره به جای چای قهوه خوردم. 

هرچند وقتی که پشت میز نشستم و یه کاسِت داخل دستگاه گذاشتم و ولوم صدا رو تنظیم کردم، به این نتیجه رسیدم که واقعا به یه لیوان چای احتیاج دارم.

روی کاسِت نوشته بود: "شب تنهایی"

و من داشتم کتاب می‌خوندم.

ساعت ده و نیم رو گذشته ولی یازده نشده بود.

دمای هوا رو چک کردم. "سه درجه" 

معلوم شد خورشید فقط می‌درخشه که نشون بده هنوز روزه و خبری از گرما نیست.

باید حاضر می‌شدم.

پالتوی‌ قهوه‌ای و کیف چهارخونه‌ایم رو برداشتم.

به این فکر کردم که حالا که دارم می‌رم بانک، چقدر خوب می‌شه اگه مثل این دخترای شاخِ مستقل به نظر برسم.

برای همین وقتی یقه اسکی کاموایی مامان رو پوشیدم و به جای روسری کلاه سرم گذاشتم، داداشم بهم گفت:"این استایلِ گنگ اصلا به شخصیت شنگول گاوی‌ـت نمی‌خوره!"

دهن کجی کردم و یه مقدار از چتری‌هامو از کلاه بیرون آوردم.

سرچشمه جاییه که همیشه توش اتوبوس پیدا می‌شه.

اولش به خودم گفتم حالا که هوا خوبه و لباس خوب هم پوشیدم، شاید تا بانک پیاده رفتم.

ولی نظرم عوض شد و وقتی سوار اتوبوس شدم داشتم نفس نفس می‌زدم و شیشه‌ی عینکم بخار کرده بود.

اوپس. اشتباه سوار شدم.

هرچند اشتباه بزرگی نبود.

اول به کتاب‌فروشی رفتم. آقایی که اونجا نشسته بود بهم گفت توی کدوم قفسه باید دنبال کتاب مورد نظرم بگردم.

و از این که اولین استفادم از کارت بانکی صرف کتاب می‌شد خوشحال بودم.

نوشته‌ی مخملی و قهوه‌ای "بادام" بهم چشمک می‌زد.

نایلون نگرفتم و کتاب رو داخل کیفم گذاشتم.

"فیزیولوژی گایتون"

حالا توی طبقه دوم بودم. فقط یدونه از جلد اولش باقی مونده بود.

هرچند وقتی قیمتش رو دیدم تصمیم گرفتم دست دوم بخرمش.

به خودم گفتم: "اگه بانک تعطیل شه چی؟"

و بدو بدو از پله‌ها پایین دویدم.

توی راه از خودم می‌پرسیدم:"ینی منم قراره جز اون دسته از آدمایی بشم که از کارای بانکی متنفرن؟"

آقایی که پشت باجه نشسته بود به صورت مبهم بهم توضیح داد چیکار کنم.

معلوم شد اصلا لازم نبوده بیام بانک.

بلند شدم و از زیر ماسک به درهایی که به خاطر قدِ کوتاهم باید می‌پریدم تا باز می‌شدن زبون درازی کردم.

گفتم:"جدی جدی از کارای بانکی متنفرم."

وقتی وارد کتاب فروشی شدم، داشت با یه مشتری خانوم در مورد یه موضوعی با هیجان زیاد حرف می‌زد.

بعضی وقتا از خودم می‌پرسم:"یعنی اسم خودش بهروزه که اسم کتاب فروشیشم بهروزه؟" 

و بعد فکر می‌کنم شاید اسم بابا یا بابابزرگش باشه.

مکالمه‌ـشو با اون خانوم قطع می‌کنه که به من سلام کنه و بپرسه برای چه کتابی اومدم.

لازم نیست از جاش بلند شه.

فونت عجیب غریب "قفس پادشاه" داره از قفسه‌ی کناری بهم چشمک می‌زنه.

وقتی قیمتشو نگاه می‌کنم و می‌فهمم چاپ قدیمه و حدودا بیست هزار تومن ارزون‌تره، دلم می‌خواد از خوشحالی جیغ بکشم.

یه خانوم میان سال وارد می‌شه.

دنبال یه کتاب با موضوع "موفقیت" می‌گرده.

آقای فروشنده (بهروزِ احتمالی) پا می‌شه و چندتا از کتاب‌های خودیاری مورد علاقه‌ی خودشو بهش می‌ده. 

دوباره کارت می‌کشم.

و قبل از این که خارج بشم به اون خانوم می‌گم:"اثر مرکب از همشون بهتره! جدی می‌گم! من خوندمش!"

بدو بدو اومدم بیرون.

عملا به خاطر چیزی که به اون خانوم گفتم قهقهه می‌زنم. 

چنتا از رهگذرها چپ چپ نگاهم می‌کنن.

امیدوارم صدام تا داخل نرفته باشه.

چندتا عکس از ویترین می‌گیرم.

حالا تو راه خونه هستم.

علاوه بر دوتا کتاب، سه تا خودکار هم خریدم و به چند جای دیگه هم سر زدم.

وقتی به دم در رسیدم، یادم افتاد که به جای کلید خونه‌ی خودمون، کلید خونه‌ی مادربزرگمو برداشتم.

زنگ رو دوبار پشت سر هم فشار می‌دم.

و داداشم می‌گه:"این استایلِ گنگ اصلا به شخصیت شنگول گاوی‌ـت نمی‌خوره!"

و این بار صدای گربه در می‌ارم.

 

 

پی‌نوشت: کتاب فروشی بهروز نقلی‌ترین و دوست داشتنی‌ترین کتاب فروشی‌ایه که می‌تونین توش حضور داشته باشین! تا سقف قفسه داره، همشون هم تا بیخ پرن، بقیه کتاب‌هارو هم روی زمین رو هم رو هم چیده و عملا کلی کوه کتابی ازشون ساخته!... خودشم اینقدر گوگولیههه(": ... مخصوصا وقتی می‌بینه یه نوجوون اومده کتاب بخره خیلی ذوق می‌کنه. قدیم‌ترها یه بار بهم گفت این روزا دیگه هیچکس کتاب نمی‌خونه. این ناراحت کنندست. بعضی از ناشرا واقعا ورشکسته شدن و چاپ بعضی کتابا واقعا متوقف شده. و با اون خانومه هم در همین مورد داشت حرف می‌زد. می‌گفت به ارزش چند میلیارد کتاب توی کتاب فروشیش داره. بعضی کتابا اونقدر قدیمی شدن که دیگه رنگ جلدشون عوض شده. درآمدش هم توی سال‌های اخیر کلی افت کرده. ولی خب کتاب فروختنو خیلی دوست داره(": ...

پی‌نوشت: دیروز از روی اجبار به یه مهمونی شب یلدا رفتم... نمی‌تونم احساسی که در تمام اون سه ساعت داشتم رو توصیف کنم. مدت‌ها بود اینقدر توی یه جمع عذاب نکشیده بودم. اونقد ملال آور بود که وقتی رسیدیم خونه مامانم مستقیم گرفت خوابید و منم نشستم نقاشی کشیدم. وقتی رفتم نقاشیمو به بابام نشون بدم اینطوری بود که:

-اتفاقی افتاده؟ کسی چیزی گفته؟

-چطور؟

-انگار حال نداری.

-شاید سرما خورده باشم. خودمم حس می‌کنم بی‌حالم. اونجا برای این که بادکنکا نترکن بخاری روشن نکرده بودن و هوا خیلی سرد بود. آخرش مجبور شدم پالتو بپوشم.

-نه منظورم اون نیست. اونو که بخوابی درست می‌شه. انگار روحی خسته‌ای. قبل رفتن اینطوری نبودی. مطمئنی کسی چیزی نگفته بهت؟

-آره بابا. کی‌ می‌اد با من حرف بزنه آخه.

*جدی امیدوارم از اعضای فامیل هیچکس اینجارو نخونه*

پی‌نوشت: آقا! این کتاب "بادام" خیلی قشنگه... البته هنوز فقط نصفشو خوندم. ولی تا اینجا خیلی خوشم اومده ازش(":

پی‌نوشت: 6 روز بعد امتحان بیوشیمی دارم<: بهتون اجازه می‌دم به سطح معلوماتم بخندید^^

 

°•[𝘚𝘢𝘳𝘢]•° ‌‌
۲۹ آذر ۰۰ , ۲۰:۴۳

فرست یا چی

پاسخ :

فرست!
آیســــ ـــان
۲۹ آذر ۰۰ , ۲۰:۴۹

  اگه توهم همون بادام ای رو میگی که من فکر میکنمم لطفا نزار بیشتر از این برام اسپویل بشه تا بخرمششششTT

پاسخ :

رو چشم و چالم!
Marcis March
۲۹ آذر ۰۰ , ۲۰:۵۰

جدی جدی اگه تو زندگیم یه کتاب فروشی دست دوم پیدا نکنم و با فروشندش حرف نزنم باختم.. نمیشه اینجورییییی

پاسخ :

همینطوره!
°•[𝘚𝘢𝘳𝘢]•° ‌‌
۲۹ آذر ۰۰ , ۲۰:۵۵

حقیقت:آوا یه دختر خیلی ایده آل و چرخ آوره.

حقیقت۲:چه جالب که پدرتون ازت سوال میکنه که:"حال روحی‌ت خوبه یا نه؟".من تنها مکالمه‌م با پدرم در حد یه سلام و خداحافظیه(:

 

تو هم ترس از اجتماع داری یا من فقط؟..

+دلم میخواد یه بار بیام اون کتاب فروشی رو ببینم

پاسخ :

+ *گریه و ذوق و اکلیل*
+بابای منم همینطور"-"... و این اولین باری بود که همچین مکالمه‌ای داشتیم... TT



مال من ترس نیست، تنفره. بدم می‌اد از اون مدل جمع‌ها.
+منم  دلم می‌خواد ببینیش(":
Violet J Aron 🌸
۲۹ آذر ۰۰ , ۲۰:۵۶

ترد!!!!

 

یوهو من عاشق این مدل پست هاتم!!!!

چقدر شیرینی XD

 

خب برم بخونم

پاسخ :

چایی!!


اونا هم عاشقتن^-^
(":



TT
Violet J Aron 🌸
۲۹ آذر ۰۰ , ۲۱:۰۳

عه منم قد کوتاهم. خوشبختم ^__^

 

داره بهم حسودیت میشه... چقدر راحت میری این ور و اون ور.... من تا سر کوچه هم نمیرم :/

خیلی پخمه ام!!!

 

 

وای این که ملت کم کتابخون شدن خیلی ناراحت کنندس... ولی خب جدای از اون، گرونی هم بی تاثیر نیست.... اما بازم ناراحت کنندس. قبلا تو تلویزیون دیده بودم که ممکنه توی آینده کتاب خوندن این قدر کم  و بی ارزش بشه که داشتنش رو جرم محسوب کنن!!!!

فکر کنم ما که هم مینویسیم و هم میخونیم رو دیگه اعدام کنن ^__^

پاسخ :

بزن قدش/^----^

منم همینجوری بودم:| بعد کنکور دیگه آزاد شدم D:
تازه الان مامان بابام خودشون پرتم می‌کنن بیرون می‌گن دیگه گمشو کارای خودتو خودت انجام بده پس فردا قراره گمشی از این خونه بری سر زندگی خودت مثلا:/
(دقیقا با همین ادبیات)



آره... ولی خب گرونی دوساله که اینقدر شدت گرفته... قبل از اونم همچین زیاد کتاب نمی‌خوندن. الان همین داداش من می‌گه که دیگه کی تو قرن بیست و یکم کتاب می‌خونه؟ جدی عقب افتاده ای:/ و منم بعد این حرفش نه تنها دعوا می‌کنمش بلکه می‌زنمش^-^
حالا این قضیه جرم دیگه اغراق شدست ولی به نظر می‌رسه در آینده اونایی که می‌خونن و می‌نویسن غیرعادی محسوب شن و اینا(": ... 
آیســــ ـــان
۲۹ آذر ۰۰ , ۲۱:۰۸

@سارا

نه فقط تو.منم.

منم دارمش.

پاسخ :

روز به روز داره به همزادهام اضافه می‌شه^^
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۲۹ آذر ۰۰ , ۲۱:۴۸

جوری که صافت میشم وقتی میام توی وبت و روزمرگیاتو میخونم...حس میکنم جدن ازین شخصیت انیمه ای هایی هستی که خیلی کیوت و مگولی و ایده ‌الن(""": 

+الان حال روحی‌ت خوبه؟"^" امیدوارم خوب باشه.

++بادام...*نوشتنش در لیست کتاب هایی که باید بخونم:>

پاسخ :

تثقنتشسباتنابینتسیتامنتامن انیمه‌ایِ ایده‌آل(""""""": ...
+آره خوبم. اون روز فقط خسته بودم^^
++ *-*
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۲۹ آذر ۰۰ , ۲۱:۵۰

راستی. 

ماهم یه کتاب فروشی خفنه کوچیل و قدیمی اینجا داریم که ۱۷ سالشهD": اسمشم بانک کتاب بهارهD": فکر کنم شبیه کتاب فروشی بهروز باشه...(": 

+حسودیم شد...منم میخام تنهایی برم کتاب فروشیTT

پاسخ :

بانک کتاب بهار(": چه سافته اسمش(": ... 
+تنهایی؟ بیا یه روز با هم بریم!
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۲۹ آذر ۰۰ , ۲۱:۵۰

@سارا و ایسان

عه؟ شماهم ؟ خوش بختم. می‌ تو.

پاسخ :

یه مشت منزوی جمع شدیم دور هم... زیباست^^
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
۲۹ آذر ۰۰ , ۲۲:۰۷

به قول میتسوری واقعا انگار از انیمه در اومدیTT *مائو چان را به لیست کسایی که می خواهد یه روز ببیند اضافه میکند:")*

 

ماعم از این کتاب فروشیا داریم..ولی فروشندش بر خلاف این فروشنده ( بهروز احتمالی ) خیلی بد اخلاق و بد قوله:" ده بار بهش کتاب سفارش دادم ولی به موقع نیاورده:" یه کتاب فروشی دیگم نزدیک ما هست...اون یکی بزرگه ولی حداقل اون خانوم فروشندش خیلی خوبه^-^ 

 

آه..منم تو جمع دووم نمیارم..واقعا سخته..

پاسخ :

ای بابا("""": *یتاذستابتاذتابذت منم می‌خوام ببینمتتتTT*


او. بدقولیشو نمی‌دونم، ولی بد اخلاق بودنش یه جورایی کیوته (": نیست؟D": ... 


راستش "چه جمعی" به نظرم بیشتر تاثیر می‌ذاره... در واقع مشکل من "جمع" نیست، "اون جمع به خصوص" عه... حیح.
🎼 کالیستا
۲۹ آذر ۰۰ , ۲۲:۳۴

خداااااااااااااااااااااااااا.:") من عاشق پستاتم مائو چان. اصلا من دیگه طاقت ندارم و اعتراف میکنم که...نه نظرم عوض شد اعتراف نمیکنم...."-" 

اما واقعا چرا اینجا اینقدر خوبه.:")

منی که دارم مائو چانی که تو عکسا دیدم رو با اون لباسا تصور میکنم و براش میمیرم.:") استایل گنگ برای کسیه که بهش بیاد. به هر کسی هم که بیاد گنگه. من مطمئنم بهت میاد مائو چان. اصلا از این به بعد صدات میکنم مائو گنگ.XD

من اون مشکل بیدار نشدنو عصرا دارم.:") فرض کن میخوای ساعت 16 بیدار بشی ولی 17:30 بیدار میشی...اونم هر دفعه.....................................

واییییییییییی من میخوام ببینم اونجا رو(کتابخونه ی بهروز)...... کوه کتاب روی زمین؟ تا سقف قفسه؟ من مرگ.:") اصلا من جهانگرد میشم میرم فقط کتابخونه های دنج شهرارو دید میزنم.:")

من خیلی وقته فامیلامون یه چا با هم ندیدم... اگر ببینمشون چی میشه ینی؟:"

بابات خیلی دوست داره نه؟ *-* حس خوبی داره که یه نفر از ته دل این سوالو ازت بپرسه.*-*

+ منی که حتی نمیدونم بیوشیمی چیه.D: 

میشه با هم چای مبادله کنیم؟ :دی

پاسخ :

پستامم عاشقتنننن(""": ... چه اعترافی؟"-" (کنجکاو شدن*)
میووو(": ... TT
مائو گنگ XDDD عاشقتونم ینی XDDD
تازه عصر های پاییز... که خیلی زود هوا تاریک می‌شه... هیییع(":
جهانگردی ایده‌ی خفنی بودD: درود بهت^^

والا اینا هم فامیلای خودمون نبودن. دقیقا مشکل همینه|: من با فامیلای خودمون مشکلی ندارم اصلا (البته به جز چند نفر) ولی اینا کاملا آدمای غریبه بودن... اولین بارم بود می‌دیدمشون(": ... و چقدرررر با عقاید و سلایق و استانداردهای من فاصله داشتن... برای همین کلا اعصاب نداشتم-_-...
چی بگم D": باباها معمولا اونقدرا حرف نمی‌زنن... اینم خیلی عجیب بود برام، و به این فکر می‌کردم ینی اونقدر تخلیه روحی شدم که بابامم دیگه به زبون اومده!"-"...
+از این ندونستنا لذت ببر D": ... (ولی اگه دوست داری بدونی که چیه... در واقع همون شیمیه. ولی به بررسی ساختار مولکول‌های زیستی می‌پردازه. مولکول‌ها و ترکیبات مهم که توی بدن موجودات زنده هستن. مثلا مواد آلی... یا هورمون‌ها و دی‌ان‌ای و اینجور چیزا)
jendoki
۲۹ آذر ۰۰ , ۲۲:۴۵

چرا یک روزم نشد برم کتابخونه خفن طوووووررررر؟

اصلا منم میخوام اقا :((((((

وات؟تو هم به جمع بی حس ها تو هر مناسبت اضافه شدیXD 

 

 

+واقعا روزمرگی هات از فیلم های دیزنی هم قشنگ ترهD''''':

+پرنسس مائو=)))))

پاسخ :

مطمئن باش یه روز می‌رییی*-*
اصن خودم می‌برمت*-*
بی‌حس؟ نه بی‌حس نیستم که! اتفاقا باحسم، سرشار از حس ملال و آزردگیD:



+اینقدر سافت نباشین دیگهTT
+TT TT TT
•𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
۳۰ آذر ۰۰ , ۰۰:۲۱

چقدر با این مدل پستت حال میکنم خدا :")

پاسخ :

بوس بهت(":
𝙮𝙚𝙜𝙖𝙣𝙚𝙝 猫🐾
۳۰ آذر ۰۰ , ۰۷:۴۳

صبح خود را پست های اکلیلی مائو آغاز مییکنم **

پاسخ :

*ذوب شدن*
TT
آیرین 007
۳۰ آذر ۰۰ , ۰۸:۰۱

کتاب فروشی T T

چه قدر دلم میخواد که داخل یک کتابفروشی یا کتابخونه زندگی کنم:)))

تا ابد...

پاسخ :

اممم تا ابد هم که نه D": 
خیلی جاهای دیگه هستن که همونقدر دوست داشتنی‌انD": ...
=) 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲
۳۰ آذر ۰۰ , ۱۴:۱۳

بستن بار و بندیل و رفتن به کتابخونه احتمالی بهروز

پاسخ :

^-^
Violet J Aron 🌸
۳۰ آذر ۰۰ , ۱۵:۳۵

من تازه امروز با افتخار خودم تخم مرغم رو سرخ کردم XD XD

 

 

 

 

کار خوبی میکنی. همیشه بزنش XD

من که خواهر و برادر ندارم کتکشون بزنم. لااقل تو به جای من این کار رو دوبرابر انجام بده! (ستاد خواهر برادر آزاری)

پاسخ :

چه همتی XDDDD


رو چش و چالم*-* (حقشونههههثتیبباسیرزا)
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۳۰ آذر ۰۰ , ۱۷:۱۳

باهم؟ =))

*اشک در چشمانش حلقه زدن*

قلب منو پاشوندی که...((((":

پاسخ :

آورهD":

*چسبوندن تیکه‌های قلبت به هم با چسب سه سوت*
ِD:
POTATO
۳۰ آذر ۰۰ , ۱۷:۴۱

فقط وقتی زندگی روزانتو میخونم احساس میکنم دارم ی رمان روزمره میخونم یا انیمه مدرسه ای میبینم!!

 

*حسرت دوباره 

عحححح...

پاسخ :

ای بابا(""": *ذوق*

POTATO
۳۰ آذر ۰۰ , ۱۷:۴۳

صبح خود را پست های اکلیلی مائو آغاز مییکنم **

 

 

#حقیقاتا_حق

پاسخ :

اکلیل گریه کردن*


(((":
ستاره
۳۰ آذر ۰۰ , ۲۰:۴۰

سلام:)

اطلاعات زیرزمینی: اسم خودش بهروز نیست، درواقع اون کتابفروشی میشه گفت قدیمیه و قبلا برای یه آقای پیر و بداخلاقی بود که البته الان به رحمت خدا رفته، عکسشم داخل مغازه هست، فکر کنم همون طرفیه که خودش میشینه. بعد فوت اون آقا نمیدونم چه اتفاقی افتاد و دخترهای اون آقا چه تصمیمی گرفتن ولی این آقایی که الان اونجا هستش از جوونیش اونجا کار میکرد و مغازه رو میگردوند و بعد فوت صاحب قبلی، همچنان مغازه دستشه.

تا همین اواخر بابای منم اسمشو اشتباه میگفت و علی صداش میکرد ولی ظاهرا اسمش علی هم نیست! روی بوکمارک مغازه شون دیدم نوشته پرنیان، شاید اسمش پرنیان باشه، هرچند که فکر کنم پرنیان یه اسم دخترونه باشه! پس معما همچنان باقیست😁

پاسخ :

عه ببین کی اینجاست D:
عجب...
منم دیده بودم یکی دونفر بهش بگن پرنیان"-"... ولی خب به قول خودت اسم دخترونست D":
و این که امروز فهمیدم لای یکی از اون کتابایی که خریدم یه بوکمارک گذاشته و روی اون نوشته بود "حمیدرضا پرنیا" ..."-"
خودشه ینی؟
ستاره
۰۴ دی ۰۰ , ۱۹:۴۱

امروز رفته بودم کتابفروشی یکی از در اومد تو گفت علی آقا:|

پاسخ :

|||||: ...
من سخنی ندارم|||||"""": ...
ناشناس
۱۳ دی ۰۰ , ۰۶:۵۴

سلاااااااام.

من فک کنم اولین باره که اومدم این ورا. یعنی تو وبلاگ شما. آهان.نه!!!شایدم دومین باره. ولی این اولین باره که از اینجا خوشم اومد و اون پستی که توش رفتین کتابفروشی رو خوندم. و بعد یه چیز جااااالب. دیشب که خوابیدم،خواب همین کتابفروشی بهروزو دیدم و واقعا هم جای قشنگی بود. خود اون آقاهه یعنی همون علی آقا یا شایدم یه اسم دیگه ای، یه لباس چهارخونه ی صورتی و توسی خیلی ملایم پوشیده بود. و پشت  پرده های پنجره ی کتابفروشی شون، گل و گلدون هم داشتن. وخلاصه خیلی خوش گذشت و واسم جالب بود.

 

 

پاسخ :

سلاااااامممم D:
خوشحالم که خوشت اومده*-*...
چه خفن... ولی خب اون کتابفروشی اصلا هیچ گلدونی نداره D""":
د واقع اصلا جا نیست برای گلدون؛ همه جا پر از کتابه D":

+منور کردیدD:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan