~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

#111

Lend Me Your Voice

Belle

پلیر

یادمه از وقتی بچه بودم خیلی فکر می‌کردم به این که اگه یه وقت رفتم بهشت از خدا باید چی بخوام؟ چی خوشحالم می‌کنه؟ 

اولین خواستم یه خونه‌ی ژله‌ای نارنجی بود. مثل همونی که فلینت برای سم درست کرده بود. (کارتون ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی رو یادتونه دیگه؟) 

بعدش به این فکر کردم که یه خونه‌ی بزرگ می‌خوام، همراه یه کسی که همیشه حاضر باشه باهام باربی بازی کنه و بعدش بریم پشت کامپیوتر کانتر بزنیم. (بله، از کودکی علایق ناسازگاری داشتم.)

اون زمان روی دیوار اتاقم یه جنگل نقاشی شده بود. حتی یه قوباغه هم داشت. مامانم طرحشو داده بود. و من مدام به مامانم می‌گفتم که چرا یه چیز صورتی انتخاب نکرده؟ و مامانم گفت: اگه همه جاشو صورتی می‌کردیم که خسته می‌شدی و از صورتی بدت می‌اومد! اینجوری که نمی‌شه! و بعد از اون یادم افتاد که دختر عموی بزرگم هم خیلی وقت پیش علاقش از رنگ صورتی به سبز تغییر پیدا کرده بود. 

بعد از اون هر بار که برای یه دنیای بهشتی رویا پردازی می‌کردم، تهش پیش خودم می‌گفتم که اگه وقتی مردم علایقم تغییر کرده باشن چی؟ اگه وقتی مردم دیگه ژله دوست نداشتم چی؟ اگه باربی دوست نداشتم چی؟ اگه کانتر بازی نکردم چی؟

جدا از این که راه حل‌های نجومی ارائه می‌دادم برای آخرتی که معلوم نیست توش جهنمی بشم یا چی، *خنده تمشاخی* چند روز پیش توی یه وبینار شرکت کرده بودم که ارائه دهندش حرف‌های جالبی در مورد این که "چه زمانی ماهی را از آب بیرون بکشیم که تازه باشد؟"

و جواب نهایی این بود که "ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه نیست."

یه مثال خوب زد، می‌گفت:

یازه سال پیش منم 18 سالم بود. تازه دیپلم گرفته بودم و مثل خیلی از همسنای خودم دلم می‌خواست بابام برام یه ماشین بخره با یه ضبط صوت خفن. منم بزنم به جاده و صدای آهنگو تا ته زیاد کنم و ویراژ بدم و برای خودم حال کنم. ولی بابام برام ماشین نخرید. پس ضبط صوتی هم در کار نبود. و من پیش خودم فکر می‌کردم چقدر خوب می‌شد اگه خودم درآمد داشتم تا می‌تونستم این فانتزی رو واقعی کنم. ولی الان یازده سال گذشته. الان هم درآمد دارم، هم ماشین، هم ضبط صوت. ولی حتی حوصله ندارم آهنگ پخش کنم حین رانندگی. تنها کاربرد ماشینمم طی کردن مسیرهای داخل شهریه. خبری از جاده و سرعت بالا هم نیست. در واقع دیگه حوصله ندارم برای این چیزا.

و بعدش پیش خودم می‌گفتم یعنی چنتا آرزو و فانتزی توی قلب‌های کوچولومون بوده که اونقدر خفه شده که نهایتا خشک و پرپر بشه و بریزه زمین؟ چنتاشونو حتی خودمونم فراموش کردیم؟

اون آقاهه می‌گفت فقط بشینید فکر کنید ببینید چی می‌خواید از زندگیتون! ببینید یه چیزایی هستن که دست شما نیستن درست، مثلا من 18 سالگیم خودمو می‌کشتم هم نمی‌تونستم ماشین داشته باشم! ولی یه سری چیزای دیگه که دست خودتونه نه؟ چرا حداقل برای اونا یه حرکتی نمی‌کنید؟ من یه دوستی دارم از وقتی وارد دانشگاه شده داره از رشته‌ی تحصیلیش ناله می‌کنه! الان فوق لیسانشو گرفته سرکارم می‌ره با یه حقوق خوب! بعد هنوز داره ناله می‌کنه که من می‌خوام تغییر رشته بدم برای دکترا! واقعا چرا این کارو با زندگیتون می‌کنید؟ وقتی موقعیت و تواناییشو دارید چرا فقط سراغ اون هدف دوست داشتنیتون نمی‌رید؟

و خب... راست می‌گفت. خیلی وقتا موانع بیرونی نیستن و درونی‌ان. بیشتر وقتا این ماییم که بهونه می‌تراشیم. انگار منتظریم یه نفر بیاد و فانتزیمونو واقعی کنه در صورتی که خودمون باید یه تکونی بخوریم. گاهی اوقات اونقدر دیر می‌کنیم که دیگه اون "چیز" برامون مثل قبل هیجان انگیز و دوست داشتنی نیست... بعد از این حتی اگه بهش برسیم هم خوشحال نیستیم... و این همون فلاکت بزرگه. که به اون "چیز" رسیدی ولی اونقدر دیر کردی که دیگه از دهن افتاده. به خودت می‌گی باید خوشحال باشم! ولی نیستی. چون تاریخ مصرف اون "چیز" گذشته و دیگه خوشمزه و شیرین نیست...

فقط ای کاش هیچوقت اینقدر دیر نکنیم...

مثل وقتایی که از استرس درس انیمه و سریال نمی‌دیدیم و حوصله درس خوندنم نداشتیم و بعد یهو شب می‌شد و وقت خواب بود(": ...

 

 

پی‌نوشت: من معمولا قهوه نمی‌خورم. نه که خوشم نیاد، منظورم اینه که تا چای هست چرا قهوه! ولی امشب کلا قهوه خوردم... و جالبه که اندازه چای برام لذت بخشه(": ... (نوشیدنی تلخ>)

پی‌نوشت: انیمه‌ی Belle رو دیدین؟ من دیشب دیدمش... خدای من... فوق العاده بود! فکر کنم سه بار گریه کردم... از دست ندینش به هیچ عنوان(": ... (فقط نمی‌دونم چرا اینقدر شبیه دیو و دلبر بود:|)

پی‌نوشت: امتحاناتم دارن نزدیک می‌شن و من کلی درسِ نخونده دارم!

پی‌نوشت: سه شنبه یه ارائه داشتم برای کلاس ادبیات. و اونقدر که من عاشق این درسم یه عالمه توضیح اضافی نوشته بودم، تقریبا بعد از توضیح یکی دوتا بیت از گلستان سعدی استاد اینجوری بود که:«خانم مفهومی توضیحاتتون زیاد از حد کامله، این چیزا رو اصلا شما لازم نیست بدونین، مگه دانشجو ادبیاتین آخه:/» و با زبون بی زبونی داشت می‌گفت چقدر زر می‌زنی آخه:/ پیف. 

پی‌نوشت: من بالاخره تونستم درسای فیزیولوژیمو بفهمم! هورا!

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
۲۵ آذر ۰۰ , ۲۲:۳۸

فرست"^"

حالا برم متنو بخونم"^"

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
۲۵ آذر ۰۰ , ۲۲:۴۳

درست میگه:")

ولی این حس گشادی تنبلی گاهی وقتا خیلی مزاحم میشه._.

 

+ ولی قهوه تلخ برای من مث زهرمارهTT

++ تو امتحاناتت موفق باشی:')

پاسخ :

خب چرا گشاد و تنبلییی/"-"...
نباش/"-"...
یصقبرنثقبللر
*این متن از طرف یک تنبلِ گشاد ارسال گردیده است*


+منم چند سال قبل بدون قند و شیر نمی‌تونستم بخورم D":
ولی الان اینقدر راحت شده برام/"-"... اصن گلومو قلقلک می‌ده(":
++البته بهمن ماهه ولی بازم مرسییی*-*
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
۲۵ آذر ۰۰ , ۲۲:۵۱

بنسپسمیجبمبحلمفجصپثمبحبجیحیجیجبجبم *یک عدد عشق چاییT^T*

پاسخ :

سعبمسعلبمعسبمعه هوراااااT---------T
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
۲۵ آذر ۰۰ , ۲۲:۵۳

منم نمیخوام والا خودشون میان"-"...

*هیچکس درمانشو پیدا نمیکنه چراTT*

 

+ امیدوارم منم همچین حسی پیدا کنم:')

پاسخ :

 بیا دیگه گشاد نباشیم/"-"


+هوم(":
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
۲۵ آذر ۰۰ , ۲۳:۰۳

باشه"-"\ *دست دادن*

پاسخ :

*محم تکون دادن دست*


"-"
🌻•𝐈𝐦 𝐂𝐡𝐨𝐦𝐢•
۲۵ آذر ۰۰ , ۲۳:۰۴

حالا جدای از این تنبل نبودن و آستین بالا زدن برای آینده و فانتزی هامون..

باید بگم خیلی حس بدیه

که تو خودتو توی یه چیز،توی علایقت،توی احساساتت به چیزای مختلف و خواستنشون تعریف کنی و بعد یهو بزرگ شی و چی بشه؟

یهو بوم..

ببینی دیگه برات جذاب نیستن:)

آدم حس میکنه یه چیزی رو از دست داده

یه تیکه از خودشو

آه جدن بده:")

پاسخ :

دقیقا این همون چیزیه که داشتم ازش حرف می‌زدم(""""":
خیلی بده(":
آیرین 007
۲۵ آذر ۰۰ , ۲۳:۰۶

سلام:)

حرفی ندارم بزنم ولی دیدم حیفه کامنت نزارم و برم:))

پاسخ :

بوس به کَلَّت^-^
هلن پراسپرو
۲۵ آذر ۰۰ , ۲۳:۳۷

وای مگه بل اومد بیرونن؟؟ وای خدا...

بل اقتباس ازاد از دیو و دلبر نیست؟ "-" عادی نیست که شبیهش باشه؟

پاسخ :

آرهههه اومده(":
جدی هست؟"-"... نمی‌دونستم"-"... آخه موضوع کلی اصلا شبیه نیست فقط صحنه‌ها و یه سری تیکه‌هاش شباهت عجیبی دارن"-" انیمه کلا در مورد انزوای بچه دبیرستانیا و کودک آزاریه"-"...
jendoki
۲۵ آذر ۰۰ , ۲۳:۵۱

از شدت حقی متن نگم...... -_-

ولی واقعا چرا اینقدر گشادی؟

+قهوه؟باهاش مشکل دارم به قدری که هربار میخورم میگم مجبوری به خودت شکنجه بدی؟XD

پاسخ :

حیح...
نمی‌دونم والا:| قبلا اینطور نبودم:|
+نگووو(": خیلی خوبه کهههه(": 
(فکر کنم اگه توش شیر و یه کم شکر بریزی خوشت بیاد*-*)
خال خالی
۲۶ آذر ۰۰ , ۰۰:۴۶

چایی بخوریم این وقت شب؟

خو‌‌شحالم مثل قبل می نویسی

 

پاسخ :

کاملا به این بستگی داره که کی نقاب خال خالی به صورتش زده باشه (;
ممنون^-^
🎼 کالیستا
۲۶ آذر ۰۰ , ۰۰:۵۰

نمیدونم چرا با متن بغضم گرفت...:") فکر کنم به خاطر اینکه هیچی از فانتزیای بچگیم یادم نمیاد.:")

+ پیوند شد

++ آدرس وب یعنی چی؟:")

بل؟ من همین الان قسمت اول وایولت اورد گاردنو دیدم ازم نخواید دل بکنم ازش. (وقتی از همون یه دقیقه ی اول انیمه عاشقش شدم...)

بل اسم دلبر توی دیو و دلبر هم بود

پاسخ :

اووو(": ... 
+*ذوق*
+تا جایی که می‌دونم یعنی "خواسته/آرزوی الان" (": ...

بل سینماییه*-* 2 ساعته^^
ولی وای... وایولت اورگاردن خیلی قشنگ و گریه دارههه("""": ... 
دقیقا!
.. میخک..
۲۶ آذر ۰۰ , ۰۲:۰۳

لعنتی چرا نمیشه این آهنگ رو دانلود کرد :`)

 

یه چیزی هم من اصافه کنم؟ تمام حرفات درست. ولی بخشیشم برمیگرده به اینکه آرزوها تاوقتی بهشون نرسیذیم جذاب‌ترن همیشه :/ یعنی خارج از مقوله‌ی سنه قسمتیش

 

جیییییغ من انیمه‌ی سینمایی خوب میگردم همیشه. مچکر از معرفی

پاسخ :

بیا دانلودش کن D:

آره اینم هست"-"...
ولی آخه وقتی نرسیدی هم ناراضی ای... چرا هیچ رضایتمندی کوفتی ای وجود ندار:|


*---------*
•𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
۲۶ آذر ۰۰ , ۱۰:۳۵

میدونی، من از همینش میترسم که 'نکنه دیر کنم و نتونم به اون چیزی که میخوام برسم؟' این که گشادی یا نه... تنبلی تو وجودم باشه، دلمو میگیره. دلم میگیره به خاطر این که میترسم هیچی خوب پیش نره، میترسم از چیز ها زده بشم و میترسم دیر کنم، اگه اینطوری بشه، خودمو نمیبخشم، تا وقتی زمان کوتاهی دارم، باید خودمو جمع کنم و یا تکونی بدم تا بتونم کم کم بهش برسم. آره.

پاسخ :

دقیقا همینه... باید حرکت کنیم... حتی اگه زحمت‌ها نتیجه ندادن حداقل عذاب وجدان اینو نداریم که "من می‌تونستم ولی اقدامی نکردم و اینا همش تقصیر خودمه!" ("""":
•𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
۲۶ آذر ۰۰ , ۱۰:۴۰

میدونی چی واسم جالبه؟ این که هممون یه فانتزی های مختلفی داشتیم و دوست داشتیم اون فانتزی واقعی بشه اما عجیب اینجاست که ما الان که ۱۷ تا ۲۰ سالمونه، یه سری از فانتزی هارو یادم نمیاد، چرا؟ این نظر خودمه سو... به خاطر این که یه سری واقعیت های زندگی رو فهمیدیم، یه سری مشکلات رو فهمیدیم، کلی دغدغه تو زندگی ما اضافه شدن، استرس، سردرگمی و هر چی... اینا شاید کاری کردن که نصف فانتزی هارو به فراموشی بسپریم ولی خب، شاید بازم یه فانتزی هایی داریم که تو ذهنمون مونده. مثلا خود من، من بچه بودم خیلی آهنگ و ژانر های مختلف رو دوست داشتم یا مجله و کتاب هم دوست داشتم و کلی فانتزی برای اینا رو سرم بود و هنوزم هست و اونارو رشدش کردم اما میدونی، باید اون فانتزی رو تا جایی که بتونم، واقعیش کنم. همین. :">

پاسخ :

شاید یه دلیل دیگش این باشه که اون فانتزی‌ها خیلی گذرا بودن... می‌دونی مثلا وقتی پاندا کنگفوکار می‌دیدیم تا ساعت‌ها بعد مشت و لگد می‌نداختیم... یا مثلا بعد دیدن داستان اسباب بازی‌ها مدام سعی می‌کردیم با اسباب بازی‌هامون حرف بزنیم... ولی خب همه‌ی اینا یه جورایی جوگیری بودن... و یه جورایی چون فاز برمی‌داشتیم یه همچین فانتزی‌هایی پیدا می‌کردیم و وقتی که دیگه فازش می‌رفت اون فانتزی هم فراموش می‌شد... می‌فهمی که چی می‌گم؟ 

و این که... جمله آخرتو دوست داشتم^^
•𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
۲۶ آذر ۰۰ , ۱۰:۴۲

و میدونی این بده که اون چیزی که تو بچگی دوست داشتی، الان ببینی که اون واست جذاب و خوب نیست و سخته... من حقیقتا نمیخوام اینطوری بشه.

پاسخ :

دقیقا همین(":
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۲۶ آذر ۰۰ , ۱۲:۴۷

یعنی چنتا آرزو و فانتزی توی قلب‌های کوچولومون بوده که اونقدر خفه شده که نهایتا خشک و پرپر بشه و بریزه زمین؟ چنتاشونو حتی خودمونم فراموش کردیم؟

تلنگر بدی بود...ولی خوب بود:")

+تو بیا همینجا ۷۳۸۲۸۲۷۲۹۸۲۸۲۹ خط اضافه درباره ی ادبیات صحبت کن ما هممون لذت ببریم:___)

پی نوشت:هووورا...(ولی من هنوز کلی از درسامو نفهمیدم.جر )

 

++سلام! خوبی؟D: کم پیداییTT

پاسخ :

هوم(":

+در واقع بدش نیومده بود... اتفاقا خوشحال بود چون هیچکس تو کلاسمون اهمیت نمی‌ده به ادبیات:"""| ولی خب چون خیلی به درد رشته ما نمی‌خوره و توضیح بیشتر ینی امتحان سخت‌تر... دیگه اینجوری شد(":
جواب: بعلهههه*-* (سعی کن بفهمی. *تمساح*)


++سلاااام*-* خوبم مرسییی^0^ تو چطوری؟
آره یه کوچولو کم پیداتر شدم(": سرم شلوغه یه مقدار؛ درست می‌شهTT
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۲۶ آذر ۰۰ , ۱۳:۰۱

*آرزو میکند سرت خلوت شود*

منم خوبمD: خوش بگذره آخر هفته ت!

پاسخ :

TT

خوبههه*-*
تو هم کلی خوش بگذرون و به آسمون نگاه کن*--*
چوی زینب دمدمی
۲۶ آذر ۰۰ , ۱۳:۵۸

چقدر جذاب بود این پست.خیلی چشمک میزنه که برم پیوندش کنم.هی هی ..میرم^^
دقیقا همینطوره.من با کتاب ها هم زیاد تجربه ش کردم.یه زمانی بوده که به شدت دلم میخواسته فلان کتابو بخونم ولی وقتی که سالها بعد بالاخره به دستش اوردم اون جذابیتی که میخواستمو برام نداشتن..مطمئنم تو زمان مناسبش اگه میخوندم خیلی لذت میبردم ولی در اون لحظه..دیگه زمانش گذشته متاسفانه.
ومنی که همیشه باوجود استرس مینشستم سر فیلم وانیمه ام ^^

بنظر من قهوه از چایی جذاب تره.ولی چایی چیزیه که هیچ وقت تکراری نمیشه درصورتی که قهوه ..بعد یه مدت ..باید بین خوردنش فاصله انداخت تاهمیشه بچسبه.

@کالیستا
جیغغغغغ دختر چطوری تو انقدر خوبی؟ انقدر خوبی که دلم میخواد بخورمت•-•خدا یکی عین خودتو بندازه سر راهت😁=))

@میخک
واقعا باهات موافقم.

پاسخ :

*ذوق*
دقیقا! دقیقا دقیقا! نمی‌دونی چقدر برام اتفاق افتاده... اصلا برای همینه چنتا کتاب توی کتابخونم هستن که بعد از گذر یه مدت طولانی از خریدشون هنوزم نخوندمشون(": ...

هممم... به نظر من بهتر که نیست... ولی این که گفتی با فاصله خورده بشه خیلی خوب بود!... من واقعا تو مصرف چایی زیاده روی می‌کنم... برای همون این روزا سعی می‌کنم قهوه هم بخورم... و خب لذت بخشهD": ...


+خیلی چلوندنیهTT
jendoki
۲۶ آذر ۰۰ , ۱۴:۰۲

کلا همه تازگیا گشادی شون زیادهXD 

مااااائو اونی برف اینجا برف باریدددددد*خر ذوق شدن*

 

 

+راستی وایولت،وااااای چقدر سرش ناله کردم&_&

+راستی دانشگاه هم مجازیه؟چه حسی داره؟

 

پاسخ :

مشکل کجاست ینی XD
وااااییییی(": خوش به حالتون... اینجا حتی هوا اونقدر هم سرد نیست"-"... دیروز قرار بود برف بیاد ولی نیومددد T---T



+دقیقا! خیلی عرناکه(": ...
+آره فعلا مجازیه... و حس بدی داره دوست ندارم اینجوری درس بخونم(": ... ولی گفتن که قراره امتحانات و ترم بعدی حضوری باشه... نام نام.
POTATO
۲۶ آذر ۰۰ , ۱۴:۴۲

واقعا حق بود...خیلی حق بود...ولی میدونی!!!ممکنه 18 سالگی بتونی ی کاری انجام بدی..اما توی سن من یا خود 4 سال پیش تو،هیچکاری نمیشه انجام داد...من حتی اجازه ندارم خودم بیرون برم یا بتونم با دوستام برنامه ریزی کنم :)) 

و خب آخرش به هرچی میرسم میبینم به قول خودت "از دهن افتاده" و واقعا احساس خوشحالی نمیکنم...

چرا میزنم گوگل انیمشو نمیاره پس؟ ●_●

عیییییی خداااااااا

 

عام...خوشحالم که الگوی زندگیمم درساشو نمیخونه چون یکم به خودم امیدوارم میشم و بیشتر تر تر درسو ول میکنم DD:

پاسخ :

آره خب به سن و سال هم ربط داره... منم 14 سالم بود نمی‌ذاشتن کاری کنم(": فقط یکی دوبار اجازه دادن برم خونه دوستم... دلیلشم این بود که باباهامون سال‌ها دوست بودن با هم... وگرنه همونم امکان نداشت(": ... درست می‌شه... + مطمئنم کارایی هست که بخوای انجام بدی و دست خودتم باشه اجازش! حتما سراغشون برو(": 3>
فکر می‌کنم... شاید نباید دنبال چیزایی بریم که چند سال قبل می‌خواستیم... 
طبیعتا تو هر سنی یه سری خواسته‌هایی داریم... و به نظرم بهتره سراغ همونا بریم چون قدیمیا از دهن افتادن و حتی رسیدن بهشون ممکنه حس بدی بده کلا(":



عممم... اینطوری نیست که درس نخونماD:
فقط کامل نرسوندم تموم کنم D:
توهم درستو خوب بخون D:
بوس بهت^^
𝘼𝘺𝘭𝘪𝘯 --
۲۶ آذر ۰۰ , ۱۵:۰۵

صب کن این نظر پر و پیمون میخواد ولی با گوشی حوصله تایپ کردن ندارم..برم خونه با یه طومار میام سراغتتت

پاسخ :

خجالتم نده D":
-- 𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚎
۲۶ آذر ۰۰ , ۱۶:۱۲

یه چیز باحال بگم؟ منم دقیقا دیشب داشتم بل رو میدیم که مهیا خانوم (خواهرم) تشریف آوردن و کلی غر زدن که یه فیلم دیگه ببینیم و اخرش مجبور شدم واسه هزارمین بار هری پاتر رو ببینم :"|

پاسخ :

اصلا یه غم عجیبی تو این کامنت بود... TT
•𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
۲۶ آذر ۰۰ , ۱۷:۰۹

مثال پاندای کونگ‌فوکار رو خوب اومدی، اینم میتونه دلیل فراموش شدن فاتتزی ها هم باشه و جالب اینجاست که برای منم پیش اومده!!

پاسخ :

اوهوم0":
چوی زینب دمدمی
۲۶ آذر ۰۰ , ۱۸:۰۲

خب خوبه فکر میکردم فقط من اینجوریم والان اینو بگم بهم میگن؛کتاب را هر وقت بخوانی خواندنیست!!😂😂

 

گفتم جذابتر دیگه..نه بهتر! فرق میکنن😁واز نظر منه البته.در بهتر بودن چایی شکی نیست😁

منم زیاد چایی میخورم‌.قهوه وخونواده ش رو شاید سالی یکی دوبارD:

پاسخ :

آخه باید حسش هم باشه... کتاب می‌خونی که لذت ببری ازش(": ...


اوه درسته! قهوه خیلی شاخه XD چای بچه لاتیه XDDD
پس تو همزاد منیT-T
.. میخک..
۲۶ آذر ۰۰ , ۲۲:۵۴

پاره‌ای از اخبار:

من هنوز آهنگه رو دانلود نکردم. اومدم دانلود کنم یعنی اما یهو دوستم زنگ زد و گفت مسابقه‌ی کشوری شطرنج که فکر میکردم شنبه است امروزه و ده دیقه هم هست شروع شده :/ و من ده دیقه دیگه هم تلف کردم تا بتونم لینک ورود به مسابقه رو پیدا کنم و بعدش هم نت بازی در آورد. دو بار رسما قطع شد تا پایان سه دقیقه‌ای که تایم هر بازیه وصل نشد و من دو دست از یازده دست رو سر هیچی باختم. پنج دستش رو هم زمانم نرسید و سایت بسته شد :/ یه برد و یه مساوی و یه باخت واقعی داشتم فقط :/ که این باخت واقعی دوستم بود. از ۱۴۰ شرکت کننده هشتاد و هفتم شدم :/ و خب بعدش افسردگی گرفتم حس اهنگ نبود. نشستم بل رو دیدم. 

 

خبر دوم اینکه بل رو دیدم. هم خیلی قشنگ و قوی بود هم خیلی ضعیف و پرایراد. نمیدونم چطوری بگم. شاید پستشو رفتم

 

خبر سوم اینکه ولی محترمه فرمودن بشین سرجات درست رو بخون اینقد وقتت رو برای امور حاشیه ای نذار وقتامتحاناته. هم‌زمان با سه تا طرح دیگه هم مخالقت کردن و من الان دمغ‌ترین دختر دنیام :/

پاسخ :

وای نه.... قلبم گرفت... چقدر اعصاب خرد کن(""": ... (یادمه توی مسابقات جهانی شطرنجم یه همچین اتفاقی افتاده بود، اینترنت قطع شده بود و باخته بودن بازیکنای ایران:|) 


آره ایراد هم داشت... درکل من که لذت بردم از دیدنش(": ... و این که حتما بنویس در موردش*-*


پدر مادرا جدی چرا ول کن نیستن:/
به منم گیر می‌دن والا:/... دعوامونم شده سرش:/...
+احیانا خدای نکرده این جریان "دیدار وبلاگی" که جز اون 3 تا طرحِ مورد مخالفت واقع شده نیست؟!....
چوی زینب دمدمی
۲۷ آذر ۰۰ , ۱۲:۱۱

این دیالوگ ها منظور من از جذابیت قهوه رو توصیف میکنن👇

+چرا مردم چنین چیز تلخیو میخورن؟

_اولش فقط تلخیشو حس میکنی.ولی کم کم قبل از اینکه بفهمی ترشی،شیرینی ومزه های دیگه رو حس میکنی.
قلبت رو به تپش میندازه وشبها بیدار نگهت میداره.
ازهمه مهمتر...گرونه!
مثل یه امید واهی میمونه.

+یعنی شما امید واهی میفروشین؟اونم به قیمت هنگفت؟

_همه ی چیزای واهی وبیهوده،گرون وشیرینن!همچین توهم آنی وزود گذری،مردمو وادار به پول خرج کردن میکنه.

 

اوه! همزاد؟ فقط توی چایی وقهوه فکر کنم😅کاش تو نوشتن همزادت بودم خبT_T

پاسخ :

چه مکالمه فلسفیای"-"
من که فقط چون گلومو قلقلک می‌ده می‌خورم/"-"



میوو(":
نیکوچان
۲۸ آذر ۰۰ , ۲۱:۵۷

*وی گلویش را صاف میکند*

سلااااام مائو =')

متنفرم از این جمله کلیشه ای همیشگیم ولی شرمنده باز تنهات گذاشتم =')

احتمالا بدونی که مدارس حضوری شدن *گریه شدید و زجه در حد شکنجه*

و خوب یه توده توی برخی معلما هست به نام عقده که بدجوری معلمای ما بهش مبتلا بودن و نمیدونن ۴ تا امتحان هر کدوم بالای دو درس توی یه روز یعنی چی =') یادشون رفته خودشونم دانش آموز بودن ایح ایح

بیخیال ، در کل این چند وقت ۱۰۰ سال پیر شدم تو مارا ببخش بی خبر گذاشتم رفتم T^T

خوبی ؟ =')

پاسخ :

سلااااااام*----*
چه خبرا چیکار می‌کنی؟^-^
وای امتحانا(": ... امتحانای منم نزدیکن... موفق باشی توشون(":

بیا بغلم آخههه TT

آره خوبم مرسی  D:
POTATO
۰۴ دی ۰۰ , ۱۳:۲۱

آره خب به سن و سال هم ربط داره... منم 14 سالم بود نمی‌ذاشتن کاری کنم(": فقط یکی دوبار اجازه دادن برم خونه دوستم... دلیلشم این بود که باباهامون سال‌ها دوست بودن با هم... وگرنه همونم امکان نداشت(": ... درست می‌شه... + مطمئنم کارایی هست که بخوای انجام بدی و دست خودتم باشه اجازش! حتما سراغشون برو(": 3>

فکر می‌کنم... شاید نباید دنبال چیزایی بریم که چند سال قبل می‌خواستیم... 
طبیعتا تو هر سنی یه سری خواسته‌هایی داریم... و به نظرم بهتره سراغ همونا بریم چون قدیمیا از دهن افتادن و حتی رسیدن بهشون ممکنه حس بدی بده کلا(":
 
 
 
عممم... اینطوری نیست که درس نخونماD:
فقط کامل نرسوندم تموم کنم D:
توهم درستو خوب بخون D:
بوس بهت^^
 
 
 
عوم میفهمم کاملااااا... :)))
البته من کلا ی آدمیم که خیلی راحت پشیمون میشم مثلا یکی بهم میگه ""نه"" من دیگه کاملا بیخیال اون چیز میشم...
 
خب...نمیدونم...قضیه اینه که دیگه درست حسابی آرزو و خواسته ای جز اون قبلیا ندارم...
 
​​​​میاره؟مال من میگه اطلاعات کافی ای دربارش نیست '-'
 
 
عا...عح...
من از اول سال درس نخوندم امتحانامونم حضوریه...
 
عر-

پاسخ :

"البته من کلا ی آدمیم که خیلی راحت پشیمون میشم مثلا یکی بهم میگه ""نه"" من دیگه کاملا بیخیال اون چیز میشم...
اممم خب به نظر من به خاطر اعتماد به نفس و مسائل مرتبط بهشه... به نظرم باید بیشتر برای خودت و خواسته‌های کوچیک و خوشحال کننده‌ـت ارزش قائل باشی تا فقط با یه مخالفت کوچولو بیخیال نشی... درکل بیشتر خودتو دوست داشته باش^^ لایقش هستی(": ...


"خب...نمیدونم...قضیه اینه که دیگه درست حسابی آرزو و خواسته ای جز اون قبلیا ندارم..."
خب سعی کن به همون قبلیا برسی D:
بهتر از یه جا موندنه باور کن... ثابت موندن و هیچکاری نکردن به مراتب خیلی بدتر از اشتباه کردنه^^


"​​​​میاره؟مال من میگه اطلاعات کافی ای دربارش نیست '-'"
وا"-"...
با چه مرورگری می‌ری؟ با کروم امتحان کن...


امتحانای پایانی منم حضوری ان ثقابهعشاهT-T
از بهمن شروع می‌شن(": ...
میان‌ترم ها غیرحضوری شدن...TT
... ...
۰۷ تیر ۰۱ , ۱۵:۲۰

متن زیبایی بود..

مانند دیگر متن ها..

زیبایی محکوم به فناست..

جالب این..

که همه فنا را می بینند.

به خاطر همین هست از همه می شنویم..

حرف های قشنگ قشنگ...

______________

 امیدوارم..

این  فقط یک متن باقی نماند..

و برای یک درصد هم که شده..

کسی به موضوع پی ببرد که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه نیست..

 

 

پاسخ :

یه وقتایی هم بعضیا تلاش می‌کنن تا دیر نشده ماهی رو بگیرن. بعضیا نمی‌رسن بهش، بعضیام فقط به قیافشون نمی‌خوره در حال تکاپو و زدن نهایت زورشون باشن.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan