~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

#116

اهم|B

بیاید در مورد یه تجربه‌ی جذاب که مطمئنا جمع کثیری از وبلاگ نویس‌های غیور و دوستای مجازیِ از راه دور دوست دارن داشته باشنش صحبت بنماییم|B...

در واقع دلم می‌خواست این پست رو دیروز بنویسم که داغ باشم ولی خب نشدD": ... میخک خاتون رو که می‌شناسین حتما. (اگه هم نه که برین بشناسین|B) و خب من و این میخک خاتون همشهری هستیم، و یه مدت بود که زور می‌زدیم یه روز و یه ساعتی بتونیم هماهنگ کنیم که بتونیم ببینیم همو، که البته این عدم هماهنگی بیشتر به دلیل کاهلی‌های خودمون بود که مثلا می‌اومدیم می‌گفتیم که:"آره بیا یه روز همو ببینیم!" و در همین مرحله قفل می‌شدیم و این ایده هم به فراموشی سپرده می‌شد|'B *اشک سوزناک و فین کردن داخل دستمال گلدوزی شده*

من یه سری کتاب مرتبط با رشتم، برای نوشتن مقاله و اینا از کتابخونه قرض گرفته بودم، (مقاله نوشتن واقعا یکی از طاقت فرسا ترین حرکاتیه که تاریخ به خودش دیده^^) و دیگه جدی جدی وقتش بود که  برگردونم کتابارو. از قضا این میخک خاتونم وضعش مشابه بود و باید کتاباشو پس می‌داد. و اینگونه شد که تقریبا بعد از یه ماه قر دادن قرار شد پنجشنبه ساعت یازده افتخار بدم و از چهره‌ی همایونی و حضور شگفت انگیزم برای یه دوست مجازی رونمایی کنم|B...

بعد حالا تصور کنین من حاضر آماده نشستم که بابام بیاد ماشینو روشن کنه بریم، و یه ربع هم مونده به یازده، میخکم پیام داد که رسیده._. بعد بابام تازه یادش افتاده کار بانکی داره و باید همین الان انجامش بده|B در صورتی که کتابخونه مرکزی (نمی‌دونم چقدر از کیدو شنیدین ولی کتابخونه مرکزی دقیقا کنار دریاچه‌ـست) خیلی از خونه‌ی ما دورهTT 

بالاخره... با یه ربع تاخیر رسیدم^^ توی اون سگ سرما^^ و باد شدید^^ 

 

 

اولش قرار گذاشته بودیم دم در منتظر بمونیم، ولی خب چون میخک زود رسیده بود رفت داخل که کتاباشو پس بده. در همین فاصله من رسیدم در صورتی که هیچ ایده‌ای نداشتم دقیقا دنبال چه کسی با چه مشخصاتی قراره بگردم|B و عین یه کرم سرما زده این طرف اون طرف می‌دویدم و به حس شیشمم اتکا کرده بودم|B (داخل پرانتز اشاره کنم به اون مرتیکه دربان که جدید اومده و اینمممم با شال کلاهم مشکل داره می‌گه حتما باید روسری سر کنی|: وا بده هموطنTT حراست اینقدر گیر نمی‌ده به من که تو فشار می‌خوریTT) 

هیچی دیگه... وارد سالن مطالعه شدم و کیف و فلاکسمو گذاشتم، داشتم می‌رفتم پایین که منم کتابارو پس بدم، و همینطور که عین شاهزاده‌های با وقار با بوت پاشنه دار مامانم (|B) داشتم از پله‌ها پایین می‌رفتم، موبایلم زنگ خورد و متوجه دوشس والا مقامی شدم که گوشی به دست جلوم بود|B میخک خاتون! *درخشش*

عرضم به حضورتون که آره، همونطور که خودش اشاره کرد، برخلاف انتظار، این یه دیدار وبلاگی اسرار آمیز و جادویی نبود، دروغ چرا معمولی‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم. ولی قشنگ بود؛ به قول خودش جالب بود و خوشحالم بابتش^-^...

در کل تقریبا سه ساعت اونجا بودیم، اولش می‌خواستیم بریم کنار دریاچه راه بریم و حرف بزنیم که باد اونقدر شدید بود اصلا نمی‌شد راه رفت._. باورتون نمی‌شه، هر لحظه امکان داشت از زمین کنده بشم|B (گفته بودم بهتون؟ جدیدا دوباره وزن کردم خودمو، یه کیلو لاغرتر هم شدم:/ الان کمبود وزنم دقیقا 10 کیلو عه:/)...

در مورد کم اهمیت‌ترین مسائل سخن گفتیم و نهایت تلاشمونو کردیم که مثل پنگوئن‌های آواره در توفان قطب به نظر نرسیم|B بعدشم برگشتیم داخل، یه مقدار حرف زدیم دوباره و بعد رفتیم نشستیم سر درسمون اونقدر که دانشجوهای فرهیخته و گل به سری هستیم|B (#امیدان_امام) 

 

 

و... تمام("""": ...

همین، با این که اصلااا آدم اجتماعی‌ای نیستم و معمولا ترجیح می‌دم در تنهایی خودم نائنگی بقولم، (#نمک) ولی خوش گذشت بهم، و دلم می‌خواد که فرصت‌های مشابه پیش بیاد و چنتا دیگه از وبلاگ نویسارو هم ببینم(((""": درود بهتون^^

 

+میخک خاتون به جذاب و شگفت انگیز بودن موهای اسهالی و جزوه‌ی آناتومیم اقرار نمود، بس که باکمالاتم من|B

 *آب شدن قند در دل*

+اینم اشاره کرده بود که منتظره من از این رویداد همایونی پرده برداری کنم، بنابراین شاهد این پست بودید|B

+امیدوارم که ازم درخواست عکس نداشته باشین چون متاسفانه هیچ عکسی گرفته نشد|B (البته به جز اونی که من خیلی سوسکی از دیوار و سقف کتابخونه گرفتم و جز یه گیاه گلدونی هیچ موجود زنده‌ی دیگه‌ای توش مشاهده نمی‌شه|B)

 

پی‌نوشت: نمی‌دونم چه گناهی تو زندگیم کرده بودم که قلب پاک و رئوفم بازیچه سریال پنت هاوس شدTT فقط اینو می‌دونم باید خدای منان رو شاکر و قدردان باشم که بیناییمو بهم ارزانی داشت و بعد اون حجم از گریه هنوز شبکیه‌ـم کار می‌کنهTT (یه توصیه به کسایی که قراره پنت هاوس ببینن، تا جسد رو به چشم ندیدین باور نکنین که اون شخص مرده. درکل تو پنت هاوس هیچی رو باور نکنین. خدافس)

پی‌نوشت: دو هفته قبل جمعه یادتونه برف بارید و قرارمون با هیونگ و کیدو کَنکِل شد؟ انداخته بودیمش برای این جمعه. الان جوری برف و کولاکه که اصلا گوز گوزی گورمِی. (گوز تو ترکی ینی چشم|: چقدر بد به نظر می‌رسه وقتی می‌نویسیش *تمساح*) هیونگ می‌گه این هوا دوهفته یه بار پریود می‌شه انگار که برنامه‌ی مارو به هم بریزهTT

 

+

 

یه چیزی هم بگم"-"...

پست قبلی در مورد اون دستکش توری‌ها گفتم، این شکلی‌ان:

(اونی که تو اینستا بود ادیت شده بود... این نه، عکس خامه... رنگ اصلیشه.)

 

 

اممم... مورد بعدی این که یه مقدار انگار از همه چیز فاصله گرفتم، منظورم اینه که وبلاگ نوشتن یه بخش جدا نشدنی از منه، شاید کمرنگ و پررنگ بشه ولی هیچوقت پاک نمی‌شه. مدتی هست که به دلایل نامشخص حس و حالشو ندارم. حتی چنتا از وبلاگ نویسای مورد علاقم کلی پست شوکتمند نوشتن که اصلا نخوندمشون. حتی این چندتا پست قبلی رو هم خیلی برای نوشتنشون تحت فشار بودم و زورکی نوشتم. و برای همین اصلا دوسشون ندارم|: ... و خب این وضع موقتیه، پس اگه سر نمی‌زنم و کامنت نمی‌دم پوزش منو بپذیرید(""":

 

=) 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲
۲۴ دی ۰۰ , ۱۵:۳۱

بالاخره عکس دستکش های تورییییییی

پاسخ :

بعلههههD"""":
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۲۴ دی ۰۰ , ۱۵:۳۲

عرررز خوش به حال میخک خاتوننن نسمطکطتسکمیحیمسپTT 

منم میخامTT

نژثطدسکنیTT

+

عررر دستکشاروو D""""":

+

ما منتظر میمونیم تا وقتی بیای و ۷۲۸۲۷۲۸۱۹ تا کامنت بدی و ۷۲۸۲۸۳۸۲۹ تا پست بذاریD:

پاسخ :

نام نام(""""""":

+
میووو(":

+
فدای این انتظارتون T-T
=) 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲
۲۴ دی ۰۰ , ۱۵:۳۸

وااااااااااای ذوق 

دیییییییی یکی که بالاخره میتونم سر پنت هاوس باهاش عر بزنمباتکام معنا راز باشکوهی بووووووووود

 

 

پاسخ :

عههههه تو هم دیدیششششش؟؟؟؟
دقیقااااا باشکوه و عرناکککک!!!
=) 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲
۲۴ دی ۰۰ , ۱۵:۴۰

اصلا تا متن تموم بشه و برا پنت هاوس عر بزنم قلبم اومد دهنمXD 

وااااااااای گوز جررررررررر 

واقعا اگه فارس بودم دیگه پاره میشدم 

«خدایا شکرت»

 

-مائو اونی اینو تازه یاد گرفتی|B؟

«بعد دو ساعت نگاه کردن گرفتم چیهXD

پاسخ :

وای XDDD
انصافا خیلی عر زدنی بود... چه اشک‌ها که نریختم... عاح.

همونننن XDDDD
چشم به این زیبایی چرا باید تو فارسی گوز نوشته شه آخههه TT


-نه تازه یاد نگرفتم، تازه بهش دل باختم|B
خوبه باز XD
.. میخک..
۲۴ دی ۰۰ , ۱۵:۵۳

اکلیلی شدن چشم‌ها....

 

میدونی جذاب‌ترین بخشش چیه؟ اینکه الان می‌تونم کامنت‌ها و پست‌هات رو با صدا و لحن خودت بخونم و قشنگ صورتت رو تصور کنم و دوچندان ذوق کنم باهاشون :``)

 

تو این فکرم یه نمونه گفتگوی استاندار دیدارهای وبلاگی تهیه و تنظیم کنم و بفروشم :`/ واقعا لازمه. بیا با هم دیگه روش کار کنیم یه دفت چه کامل دربیاریم :`)

 

 

و بچه‌ها ما واقعا دانشجوهای فرهیخته‌ای هستیم کیه که بعد از دو سال یه قرار وبلاگی نصیبش بشه و بشینه درس بخونه در این مدت؟ :`)

 

پاسخ :

(((":


دقیقا! آدم می‌تونه تصور کنه(": ...


منظورت از گفت و گوی استاندارد چیه دقیقا؟"^"...



قابل توجه بقیه عزیزانِ فرزانه
𝑬𝒍𝒍𝒊𝒏 ..
۲۴ دی ۰۰ , ۱۶:۰۴

احساس میکنم دیدن بچه های بیان قرار خیلی هیجان انگیز باشه!

پاسخ :

اگه زیاد تر باشیم فک کنم همینطور بشه!
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
۲۴ دی ۰۰ , ۱۶:۰۷

منم دلم خواست:(

به امید روزی که بتونیم هممون همو ببینیم:")

 

چه دستکش های خوشگلی:")

پاسخ :

هومT-T
هنوز کلیییی بیانی هست که ندیدم و می‌خوام که ببینمممT-T


قشنگ می‌بینی(":
🎼 کالیستا
۲۴ دی ۰۰ , ۱۶:۲۰

عهههه موهات اسهالیه ؟؟ چه قشنگگگ (جهت کرم ریزیXDDDDDD)

منم دلم می خوادددددددددددددد اههه.TT من مشکل کاهلی ندارم... ولی اگر مامانم بفهمه با بیانیون اونقدر دوست شدم که میخوام ببینمشون خشتکمو میکشه سرم..TT البته شایدم دارم زود قضاوت میکنم... یعنی ممکنه مامانم بذاره بیانیونو ببینم؟؟؟ وایی شاید اجازه داد... (کاش میتونستم چند روز از خونه فرار کنم برم دیدن بیانیون.XD)

هعی ولی دیداری که توی کولاک وحشتناک باشه خیلی به یادموندنیه نه؟ XD

دستکشه رووووووووووو.TT

پاسخ :

بعلهههه اسهالی جذاب و دلربا^-^
راستش مامان منم مشکل داشت... سه سال پیش با یکی از دوستای مجازیم که تو تهران بود تلفنی حرف زدم، در حد ده دیقه اینا. بعدش سرکوفتی نبود که نزده باشه|B
ولی خب به مرور زمان حل می‌شه... الانم که بالای 18 سالمه هربار سرکوفت می‌زنن می‌گم که اگه کرونا نبود من الان یه شهر دیگه بودم و اصلا قرار نبود بفهمید با کی می‌گردم|B و اینطوری دست از سرم بر می‌دارن^-^... درکل به نظرم بهش بگو. نهایتش اجازه نمی‌ده دیگه._. و خب اگه هم نده مطمئن باش سنت که یه ذره بالاتر رفت حل می‌شه^^

آره خیلی XDDD

((""":
🎼 کالیستا
۲۴ دی ۰۰ , ۱۶:۲۳

میگم خیلی جالبه با اینکه خودت ممکنه بعضی از پستاتو دوست نداشته باشی ولی واسه ما همیشه دوست داشتنی‌ان نه؟ *^*

پاسخ :

واقعا جالبه!
چون در مورد بعضیاشون اینطوریم که می‌خوام آتیششون بزنم، بعد مثلا بعضیا همون پستا رو پیوند می‌کنن"-"
#تناقض

.𝘚𝘢𝘳𝘢 ‌‌
۲۴ دی ۰۰ , ۱۶:۳۱

چه جذاب..منم دلم خواست چند تا از بیانیون از جمله خودت رو ببینم...")

پاسخ :

منم دلم می‌خواد ببینمت((":
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۲۴ دی ۰۰ , ۱۷:۰۴

@میخک

ای بابا به رخ نکشین دیدارتون روT-T گوناه دالیم ماT-T

پاسخ :

TT
Violet J Aron 🌸
۲۴ دی ۰۰ , ۱۷:۰۷

وای خدایا قبول نیست! همتون دارین قرار وبلاگی میذارین:(((

 

دستکش ها خیلیییییی قشنگن!!!!

الان مطمئن شدم توی اینستا درست پیام دادم بهت :)))

پاسخ :

اون وقت که کافه بیان واقعی زدیم هر روز در رفت و آمد خواهیم بودT-T


D:
Violet J Aron 🌸
۲۴ دی ۰۰ , ۱۷:۰۹

یه سوال:

|B چیه؟؟

پاسخ :

اینو نگا: |: 
عینک دودی زده|B
هلن پراسپرو
۲۴ دی ۰۰ , ۱۷:۲۸

واییییییخصردخساخختیب

خیلی مبارکه! ایشالله دیدارهای بیشتر و پر و پیمون تر قسمت همهه D::

پاسخ :

مرسیییییD:
همینطورهههD":
=) 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲
۲۴ دی ۰۰ , ۱۷:۴۰

واااااااای ارهههههه خیلی نالان بووووووود 

سر اوه یون هی و رونا دیگه من نابود شدممممممممم 

 

+بسیار حق اخ چشمه دیگه چشم#_#

 

+منم بهش دل باختم متاسفانه«بسیار مود|B»

پاسخ :

اوه یون هی از همه عرناک‌تر بود! 
(در مورد رونا یه جورایی حس می‌کردم نمرده، ولی بازم عمیقا عر زدم|B)

+حیح#-#


+خیلی شَکیله|B
=) 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲
۲۴ دی ۰۰ , ۱۷:۵۵

وااااای منم میگفتم نه بابا نمرد ندیدیم که مرد«از روی تجربهXD»

ولی اوه یون هی دیگه عزادار بودم چند روز.....

 

+چقدر خوشحالم که یکی پیدا شد سر پنت هاوس باهاش چسناله کنم|B

پاسخ :

آره XD
و اوه یون هی تا وقتی که تو سردخونه نشونش نداد همچنان باورم نمی‌شد:/ (حتی وقتی تو فواره جسدشو نشون داد گفتم بیخیال باو، این نمی‌میره قطعا. حتما بیهوشه اینجا و جو دانته‌ی چسافت داره از بابای جنی اخاذی می‌کنه. ولی خب سخت در اشتباه بودم:/)


+بیا بغلم|'B
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
۲۴ دی ۰۰ , ۱۸:۲۷

ولی مائو..چقدر خوبه که کمبود وزن داشته باشی..

ما که هر چیزی میخوریم باید مراقب باشیم چقدر میخوریم که مبادا چاق بشیم!!

- از طرف کسی که تنها استعدادش چاقیه:>

پاسخ :

ای باباD":
راستش مسئله اینه که من همیشه باید یه مقدار گشنه باشم._. ینی هیچوقت تا حدی که کااامل سیر بشم نمی‌تونم غذا بخورم چون معده درد می‌گیرم._. ... بعد خیلی هم بدغذا تشریف دارم^^ و همین باعث کمبود وزنم شده(": ...

-قطعا استداد های بیشتری هم داریT-T
🎼 کالیستا
۲۴ دی ۰۰ , ۱۸:۴۰

XDDDD (چرا احساس میکنم یه بار دیگه هم همینو گفته بودم."-")

عههه پس منم قدرتمو جمع میکنم میگم :""") الان که فهمیدم طبیعیه آرامش گرفتم.:"""

پاسخ :

جدی؟"-" اگرم گفته بودی یادم نمی‌اد"-"... D:
آفرین همین کارو کن^-^
=) 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲
۲۴ دی ۰۰ , ۱۸:۴۷

بغل و درد و دل کردن|B

پاسخ :

خیس شدن شیشه‌ی عینک دودی از اشک|B*
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
۲۴ دی ۰۰ , ۱۸:۵۱

منی که تا خرخره میخورم و خوش غذامxDDD

ولی اگه خیلی لاغر نباشی، اشکال نداره و اتفاقا قشنگم هستD:

 

- خوابیدن؟ خوردن؟^^

پاسخ :

D:
والا من خودم که از بدنم راضیم"-" 
ولی همه می‌گن که وعییییی چقدر اسکلتی توووو///: 
هیچم اسکلتی نیستم._. حیح.

(•𝑨!𝒂•)~ 𝙸𝚖
۲۴ دی ۰۰ , ۱۹:۲۷

چنقد دیدار یهویی تون بامزه بود. اینکه یهو گوشی ت زنگ بزنه و ببینی شخص تماس گرفته جلوتر وایساده حس باحالیه.

دستکشات واقعا زیباست مائو. داشتم فک می کردم وایبی که ازت می گیرم چجوریه.

ب نظرم ترکیبی از سارا و فیلیسیتی قصه های جزیره ای. خانم بودن و باوقار بودن فیلیسیتی، با چاشنی عاقل بودن و مستقل بودن سارا. چیز خیلی زیباییه. یه دوشیزه ی انگلیسی مستقل. منتظرم روی دستمال ها حرف گلدوزی شده ی M یا A رو ببینم.

پاسخ :

اوهوم، کیوت بود D":
وای-...
چه توصیف قشنگی بود(":
خوشحالم کرد خیلی(":
بوس بهت^^
Violet J Aron 🌸
۲۴ دی ۰۰ , ۲۱:۰۳

عه راست میگیا.... خودت کشفش کردی؟ *__*

پاسخ :

هوم*-*
نه خودم کشفش نکردم"^"
⚜Fira ⚜
۲۵ دی ۰۰ , ۱۵:۳۸

عررر چه باحال 

من برا اون دستکشا کامنت داده بودم مائوچان *^*

پاسخ :

*-*
Nobody -
۲۵ دی ۰۰ , ۱۷:۴۴

وایییی T~T

وای T~T

*با چشمان اکلیلی خیره می‌شود به صفحه*

پاسخ :

*گرفتن یه بشقاب زیر چشمای نوبادی برای جلوگیری از هدر رفتن اکلیل‌هایی که فرو می‌ریزن D:*
نیکوچان
۲۵ دی ۰۰ , ۲۱:۴۴

منم دوس دارم یکی از دوستای مجازیمو ببینم ولی والدین اجازه نمیدن =|💔

هاااام امیدوارم موفق به قرار با هم بشید هوا مساعد بشه اینه که تازه دو قطره بارون اومده

کیوت🧸

پاسخ :

در گذر زمان درس می‌شه غصه نخورTT

راستش... مساعد که نه، بدتر شد XDDDD
امروز رسما توفان اومده(=
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan