~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

#179

چند باری تایپ کردم و پاک کردم و دوباره از اول نوشتم، ولی هر بار رشته‌ی کلام از دستم در می‌ره و فراموش می‌کنم که اصلاً می‌خواستم در مورد چی بنویسم. فکر کنم بیان یه چیزی تو مایه‌های خونه‌ی مادربزرگه باشه. اطرافش ساخت و ساز می‌کنن، آپارتمان‌های چند طبقه با مستاجرهای موقتی می‌ان و می‌رن ولی خونه‌ی مادربزرگه همیشه اونجا می‌مونه، و روزهایی که خسته و کثیف از سر کار برمی‌گردی و می‌فهمی صبح یادت رفته کلید برداری، می‌تونی بهش پناه ببری و یه چرت کوچیک توش بزنی. 

 

توی چیزهایی که هی نوشتم و پاک کردم دوباره داشتم در مورد کانسپت «شور زندگی» حرف می‌زدم. هر سالی که می‌گذره متوجه می‌شم کمتر دارمش و بیشتر شبیه اون پیرزن غریبه‌ توی مجلس قرآن شدم که یا از رنگ چای ایراد می‌گیره یا از میزان داغیش. اتفاقاً سر کار هم اینو زیاد از همکارهام می‌شنوم، بهم می‌گن وا تو که جوونی، تو که باید بیشتر از همه‌ی ما حوصله داشته باشی، از الان اینقدر بی‌رمقی؟ وقتی به سن ما رسیدی می‌خوای چیکار کنی؟

نه این که بخوام ناشکری کنم، ولی هر روز و هر روز صبح زود بیدار شدن برای رفتن به اتاقی که بوی گوشت گندیده می‌ده و نشستن پشت سیستمی که آخرین بار در سالی که من متولد شدم آپدیت شده، تبدیل به روتینی شده که خیلی هیجان انگیز به نظر نمی‌رسه. وقتی با مامان در موردش صحبت می‌کنم در مورد حقوق صحبت می‌کنه و می‌گه عوضش پولی که بهت می‌دن سرحالت می‌کنه. 

واقعیت رو بخوام بگم... نه اونقدر. کم مونده بود بگم با کل این حقوق به سختی می‌شه یک گرم طلا خرید، که واقعیته، اما حتی خطور کردن این فکر به ذهنم، اوقاتم رو تلخ می‌کنه. دلم نمی‌خواست روزی که حقوق می‌گیرم به این فکر کنم که بهتره باهاش طلا بخرم یا اون یک قلم لوازم آرایشی‌ای که ماه‌هاست توی سبد خریدمه و هر ماه داره گرون‌تر و گرون‌تر می‌شه درحالی که حقوق من ثابت می‌مونه؟ قسمت بامزه‌ی داستان اینجاست که در نهایت بخش بزرگی از اون پول، خرج قسط و شهریه‌ی باشگاه و خوراکی و درمان می‌شه. با وجود این که من آدم پرخوری نیستم، روزها طول می‌کشه که یه بسته بیسکوییت رو تموم کنم. حتی تند تند مریض هم نمی‌شم ولی باز هم وقتی یه ورق مکمل منیزیم می‌خرم می‌ترسم رسید خرید رو نگاه کنم. خلاصه بخوام بگم، جوری در عرض یک هفته به ورشکستگی می‌رسم که از فکر پس‌انداز و خریدن چند سوت طلا خنده‌م می‌گیره. اینم زندگی ماست بالاخره، ولی چقدر غم‌انگیزه که حتی پول گرفتن هم اونقدر خوشحالم نمی‌کنه. چون می‌دونم زودی می‌خواد تموم بشه، و هر بار که یه تاپ یا لباس زیر خوشگل می‌بینم باید برای خریدنش کلی دو دوتا چهارتا کنم. و بیشتر اوقات هم نخرمش. 

بگذریم حالا، چقدر از نداری حرف زدم. اوضاع اونقدر هم بد نیست. بالاخره دستمون به دهنمون می‌رسه. ولی گاهی فکر می‌کنم چقدر فرق هست بین این که از داشتن چیزی لذت ببری، با این که به این فکر کنی که بعد از تموم شدنش چه خاکی می‌خوای تو سرت بریزی. 

فکر کنم برای همینه که وقتی همکارهام می‌گن وااااا تو که هنوز خیلی جوونی! می‌ره رو اعصابم. به هرحال من اون آدمی بودم که توی سالن مدرسه شیطونک بازی می‌کرد و مورچه‌های درخت گلابی رو شکار می‌کرد و می‌خورد. هیچوقت هم برنامه نداشت تبدیل به یه پیرزن بیوه‌ی غرغرو بشه. اون چیزی بود که من بهش می‌گم «شور زندگی». گاهی باورم نمی‌شه که چقدر انرژی داشتم برای هر کار رندومی که به ذهنم می‌رسید. الان فقط منتظرم کارم تموم شه که برم بخوابم. بعدش غذا بخورم و بعد دوباره بخوابم. به قول یه عزیزی کلا حالوم نی. 

بابتش نمی‌دونم چقدر باید خودم رو مقصر بدونم. قطعاً دورانی که توش داریم زندگی می‌کنیم بی‌تاثیر نیست، اما باز هم وقتی آدم‌هایی رو می‌بینم که «شور زندگی» دارن غبطه می‌خورم. شاید هم حسادته، نمی‌دونم. شاید هم کتاب رو از روی جلدش قضاوت می‌کنم. 

 

پی‌نوشت: این چند روز که اینترنت قطع بود نشستم دوتا شالگردن رو یک نفس بافتم. در عرض یک روز. باعث شد دلم بخواد مهارت‌های رندوم بیشتری یاد بگیرم. 

پی‌نوشت: قالب رو موقتاً عوض کردم. اون قالب 47 عرفان (آیکان واقعی) به سختی لود می‌شد سو... 

پی‌نوشت: هر بار که به بیان پناه می‌ارم می‌بینم یه چیزی ترکیده. این سری اومدم دوتا عکس بذارم که متوجه شدم یو آپلود پولی شده. عشق و حال هزینه داره خلاصه. (کاش عکس‌های بیشتری از پینترست سیو کرده بودم.)

پی‌نوشت: از سال 1404 چیز زیادی باقی نمونده، دیروز رفتم ژورنالم رو مرور کردم و متوجه شدم چه خوش خیالانه برای امسال برنامه ریزی و هدف گذاری کرده بودم. واقعاً کودک معصومی بودم. 

پی‌نوشت: یه پست در مورد 21 سالگی می‌خواستم بنویسم، خیلی برام سال مهم و ارزشمندی بود. بعضی وقت‌ها می‌گم کاش اندازه‌ی دوران نوجوانیم ازش محتوا تولید کرده بودم. دلم براش تنگ می‌شه.

 

زری シ‌‌‌
۲۳ دی ۰۴ , ۰۲:۲۹

میو میو

پاسخ :

هیهیهی:>
غَزَلْ (هیرای)
۲۳ دی ۰۴ , ۰۲:۳۱

راستش منم خیلی سردرگمم، نمی‌دونم حتی زندگیم از کی قراره شروع بشه که بخوام براش دنبال «شور» بگردم :(.

دقیقاً اول اومدم بنویسم اون قالب آیکانیک همیشه در قلب ما می‌مونه که دیدم خودت هم ازش با صفت آیکان یاد کردی :-).

وای یو‌آپلود پولی شده؟ دیروز داشتم به این فکر می‌کردم که کلی عکس آپلود کردم که الان دیگه به قول یوآپلود یافت نمی‌شن، چون موقعی که آپلودشون می‌کردم و با سرخوشی گزینه‌ی یک سال رو می‌زدم، فکر می‌کردم قطعا قبل از اینکه یک سال بشه دوباره آپلودشون می‌کنم، ولی خب، زمان خیلی چیز بی رحمیه :(.

 

پ.ن: خوشحالم که اینجایی :-), عاشق دیلی‌ت هستم.

پاسخ :

شروعش که مال وقتی بود که جنین بودی:] و خب انگاری...‌ این شور چیزی نیست که پیدا بشه. انگاری فقط یهویی درونت هست ، یهویی نیست، بعضی وقت‌ها کمه، بعضی وقت‌ها بیشتر می‌شه... چیز عجیبیه در کل.

وای اون واقعاً آیکانهT-T 

آره!!! به طرز خیلی خیلی مسخره‌ای. من یکی دو ماه پیش پست گذاشتم و یادمه که اون موقع پولی نبود. احتمالا همین تازگی‌ها اینجوری شده. که خیلی ضد حال خوردم بابتش. *ایموجی سیگار*

+ای وای عزیزم: `] قربونت برم3>
عشق کتاب ✩·̩̩̥͙
۲۳ دی ۰۴ , ۰۲:۳۲

پسر، حسی که این وبلاگ بهم می‌ده بعد از این همه سال یه ذره هم تغییر نکرده.

فوق‌العاده‌ست.

پاسخ :

رقصیدن*
هلن پراسپرو
۲۳ دی ۰۴ , ۰۲:۳۷

خوشم میاد که چه همه هم بیداریم:)))

 

"گاهی فکر می‌کنم چقدر فرق هست بین این که از داشتن چیزی لذت ببری، با این که به این فکر کنی که بعد از تموم شدنش چه خاکی می‌خوای تو سرت بریزی."

*ایستاده دست زدن* *نشسته چایی خوردن* *خوابیده گریستن*

فکر کنم در این نقطه دیگه شور زندگی خیلی انتظار زیادی باشه واسه داشتن. همون شور زندگی هم بهمون بدن باید بگیم مرسی و بزنیم به چاک، قبل از اینکه نظرشون عوض بشه.

پاسخ :

دقیقاً. وقتی گزینه‌ی انتشار رو زدم فکر نمی‌کردم با یه رفرش کامنت جدید ببینم TT

نکته‌ی جالبی بود. از این زاویه هم می‌شه نگاهش کرد. ولی خب چیزی از حسرت و افسوس بابتش کم نمی‌کنه. تا جایی که یادم می‌اد اون شور خیلی خیلی خوشمزه بود.
Amirreza ...
۲۳ دی ۰۴ , ۰۲:۴۹

چقدر شبهه و شک میون کلمات بود!

پاسخ :

منظور هم همین بود.
Amirreza ...
۲۳ دی ۰۴ , ۰۲:۵۱

شک به مرور آدمو بدبین میکنه، بدبینی هم زوال روح آدمه..

پاسخ :

راه حل چیه؟
غَزَلْ (هیرای)
۲۳ دی ۰۴ , ۰۲:۵۲

اگر قراره اینجوری باشه که، بذار بهش نگم زندگی :(

پاسخ :

مطمئنم یه روزهایی هم حالمون خوب خواهد بود. 
به قول اون توییته:
«من حساب رو روی این می‌ذارم که جلوتر برام ریدن.»
کالیستا ‌ ‌
۲۳ دی ۰۴ , ۰۲:۵۲

دلم می‌خواد غرها بزنم ولی خب حال هممون مشخصه به جاش می‌گم چقدر خوبه که حداقل می‌تونم پستی در مورد شور زندگی و کمبودش در وجود جوونمون بخونم و آه بکشم تا حداقل اون آه کمی از غبار رو کنار بزنه.

پاسخ :

غر زدن کار بامزه‌ایه. هم همدردیه هم سبک کننده. بعضی وقت‌ها بعد از کلی غر زدن احساس می‌کنم کمتر از قبل غبار آلودم. یه هرحال جلوی ضرر از هرجا گرفته بشه منفعته. روزهای خوب هم می‌رسن. شور زندگی هم همینطور.
‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱
۲۳ دی ۰۴ , ۰۲:۵۶

چقدر واقعا حس و حال اینجارو دوست دارم مهم نیست با چه قالب و فونت و رنگی باشه

یه سادگی دلنشینی داره که جز شما هیچکس نمیتونه از پسش بربیاد

امیدوارم هرچه زودتر زندگی جرقه‌هاشو براتون نشون بده✨️

پاسخ :

ای خدا قربونت برمTT تشکر تشکر~~~

بله:] ته ته دلم مطمئنم یه روزی همه جرقه می‌زننTT
Amirreza ...
۲۳ دی ۰۴ , ۰۲:۵۹

باورت میشه هنوز راه حلی براش پیدا نکردم؟!

فقط سعی میکنم کمتر از گذشته فکر کنم و امیدوار باشم

دست که خالی میشه، آدم غرق فکر میشه و مغز شروع می‌کنه به خود خوری.. واسه همین همیشه درگیرم، شده حتی با یه خودکار..!

پاسخ :

بله باورم می‌شه، همین شک و تردید لاینحل باعث شده این پست نوشته بشه:]
متاسفانه. همینطوره.
‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱
۲۳ دی ۰۴ , ۰۳:۰۳

خدا نکنه مائوی ناز🩵✨️

اتفاقا همین جرقه زدنا همیشه یکی از معجزه‌های انسان بودنه که تو بدترین شرایط هم جرقه‌ای برای ادامه دادن پیدا میکنه

پاسخ :

بوس بوسییی*
آره، دقیقاً:)
Amirreza ...
۲۳ دی ۰۴ , ۰۳:۰۵

پیر شدیم... مغزمون شد قبرستون آرزو ها، جوون بودیم.. حقمون این نبود...

دوست ندارم از این لفظ استفاده کنم ولی تقریباً تو هر مسیری که رفتم با شکست مواجه شدم و از یجا به بعد دیگه شکست نبود، بن بست بود..

پاسخ :

چی بگم. 
خدا حفظمون کنه.
من که زبونم قاصره. ولی دلم امیدوار.
هو مورو
۲۳ دی ۰۴ , ۰۷:۰۹

چه توصیف قشنگی داشتی از بیان؛ خونه مادربزرگ. متن هم خیلی روون و خوب نوشته شده. قلمت قشنگه :)

پاسخ :

ممنونم3>
Nobody -
۲۳ دی ۰۴ , ۰۹:۳۲

امن‌ترین نقطه‌ی زندگیم توی نوجوانی بیان و آدم‌هاش بودن، و جالبه که هنوزم همین‌طوره. نمی‌دونم کهنسالی رو می‌بینیم یا نه، ولی به‌نظرم تا اون‌موقع هم همین می‌مونه.

پاسخ :

دقیقاً:)))
مثل یه sleepover با لحاف‌های سنگین.
𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚎 --
۲۳ دی ۰۴ , ۰۹:۳۷

سلام سلام چقدر دلم برای ستاره اینجا تنگ شده بود тт

 

فکر کنم برای همینه که وقتی همکارهام می‌گن وااااا تو که هنوز خیلی جوونی! 

حس می‌کنم همین جوون بودن و سنی نداشتن باعث می‌شه درد بیشتری رو متحمل شیم چون چه کسی غیر از ما داره با چشمای خودش نابود شدن آینده‌اش و هر شانسی که برای نجاتش داره رو می‌بینه؟

پاسخ :

ای وای سلاممممم^^

تازه علاوه بر این، گاهی جوری رفتار می‌کنن که انگار خودمون متوجه به فنا رفتنمون نیستیم و بچه‌ایم و هنوز نمی‌فهمیم^^
(حالا وقتی ازدواج کنی می‌فهمی، حالا وقتی بچه‌دار بشی می‌فهمی، حالا الان که مجردی همه‌ی حقوقت مال خودته عشق می‌کنیااااا.)
cheshiere Mss
۲۳ دی ۰۴ , ۰۹:۴۳

همممم 

جدیدا عادت کردم صداهای نامفهوم در موقعیت های نا معلوم به عنوان غرغرهای نامشخص تولید کنم ، اونقدر استفاده از کلمات برای توصیف و توضیحش به اندازه کافی سخت بود که نمی‌گذاشت روی خود موضوع تمرکز کنم .

حتی همین الان هم متعجب چطور می تونم به تایپ کردن ادامه بدم . این درحالی که تازه اوایل دهه بیست سالگی زندگی مونیم ، هنوز مجردیم ، هیچ مسئولیتی انچنان بزرگ جز خودمونیم نداریم و همین به اندازه کافی اونقدر بزرگ به نظر میاد که گاهی دلت نخواد بیدار شی .

فکر کردن به شور زندگی و چرایی نداشتنش دیگر بماند.

هرچند از نظر تراپیست ام احمقانه به نظر بیاد ولی من همچنان ترجیح می دم خودم رو با شیرینی و کتاب خفه کنم تا دنبال نقطه نشتی این شور بگردم .

طعم مورد علاقه من شیرینه...

نه اونقدر غلیظ که به شوری برسه .

شیرینی که تهش تلخ میشه رو بیشتر می پسندم.

پاسخ :

راستش چیزی که من تا الان متوجه شدم، اینه که خفه کردن خودم با فلان چیز قرار نیست نجاتم بده. بیشتر شبیه پاک کردن صورت مسئله و پشت گوش انداختن چیزهایی بود که مجبور بودم از پسشون بر بیام. شاید در این مورد نشه برای همه نسخه پیچید ولی حداقل برای من اینطوری بود. 
برای همین به تجربه‌ی مجدد شور زندگی امیدوارم و از ذره ذره‌‌ش استقبال می‌کنم. 
رو به رو شدن همیشه سخته، ولی خب زندگی کردن هیچوقت قرار نبوده راحت باشه. 


+انتخاب کردن «مورد علاقه» توی هر زمینه‌ای برام خیلی خیلی سخته. مزه‌ی مورد علاقه‌ی من چیه؟
شیرین اگه توی کیک و شیرینی باشه خوبه، شور هم که توی ترشی و دورچین غذا، حتی تلخ هم عالیه تا وقتی چایی باشه. 

شیرینی که تهش تلخ می‌شه... جالب بود.
Luna ‌‌‌
۲۳ دی ۰۴ , ۰۹:۴۳

سلام سلااام TT

پاسخ :

سلامممم.
Brilli .Shr
۲۳ دی ۰۴ , ۱۰:۲۴

مائوو :((( خوشحالم پست گذاشتییی~~

+ والا شور زندگی که په عرض کنم. زندگیمون شور و تلخ شده که نمیشه تحمل کرد. اصن زندگی کجا بود. هر چند من بیخیال شدم، شل کردم و دیدم زندگی من به هیچ جایی نمیرسه. نمیدونم تهش چی میشه ولی میدونم اتفاق خاصی نمیوفته، چون تو جایی زندگی میکنیم که هر چی خیال میکنیم، پوچ از آب در میاد...

+ این که میگن تو هنوز خیلی جوونی و مونده بزرگ‌تر بشی، دلم میخواد خودمو بزنم به دیوار. =_=

پاسخ :

اینطوری نگو:))) کی گفته زندگی ما به هیچ جا نمی‌رسه و هر چی خیال کنیم پوچ می‌شه؟ 
درسته وضعیت اونجوری که دلمون می‌خواد نیست، چیزی که واضحه دیگه نیاز به بیان نداره. ولی خب دیگه اینطوریم نیست که بریم بمیریمTT
Brilli .Shr
۲۳ دی ۰۴ , ۱۰:۵۰

هعییی، زیادی ناامید و بیخیالم. :( ولی چه میشه کرد. شاید واقعا زندگی روی خوبش رو نشون داد. 

پاسخ :

مطمئنم نشون می‌ده.
در نهایت ما چیزی رو جذب می‌کنیم که از ته قلب باور کرده باشیم. ناامیدی هم حسیه که آدم به هرحال تجربه می‌کنه ولی این که اجازه بدی این ناامیدی بهت غالب بشه، به نظرم روزهای خوب رو ازت حتی دورتر هم می‌کنه. این اعتقاد منه.
𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚎 --
۲۳ دی ۰۴ , ۱۰:۵۳

(حالا وقتی ازدواج کنی می‌فهمی، حالا وقتی بچه‌دار بشی می‌فهمی، حالا الان که مجردی همه‌ی حقوقت مال خودته عشق می‌کنیااااا.)

حالا فارغ از اینکه هر کسی چه‌ پلنی برای زندگیش داره کاش واقعا ممکن بود نسل ما هم مثل اون‌ها تشکیل خانواده بده و بچه‌دار شه. والا جوون ایرانی از خداشه همه اینا رو تجربه کنه و "بفهمه". ТТ

یه جوری هم می‌گن‌ با کل حقوقت عشق و حال می‌کنی انگار هر ماه در حد یه سفر سیاحتی به استانبول پول داری تازه با باقی‌شم می‌تونی طلا بخری و پس انداز کنی. xD

پاسخ :

وای ممنونم که بهش اشاره کردی:))) خانواده تشکیل دادن به نظرم خیلی کانسپت بامزه‌ایه، از اون چیزهاست که دلم می‌خواد تجربه کنم کم و بیش. ولی کاش اینقدر ترسناک به نظر نمی‌رسید. 

آره بابا مگه نمی‌بینی با حقوق کارمندی تور دور دنیا ثبت نام کردم و توی پنت هاوس زندگی می‌کنم و هر ماه یه سرویس طلای جدید در خور همسر چهارم شیخ عرب برای خودم می‌خرم؟ بکشید کنار که بشیر آمددد.
Brilli .Shr
۲۳ دی ۰۴ , ۱۱:۰۳

راست میگی جدی. امیدوارم بتونم به یه چیزی باور کنم، به این که درست میشه، همه‌چی درست میشه. :"(

پاسخ :

قربونت برم^^
𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚎 --
۲۳ دی ۰۴ , ۱۱:۰۵

برای من هم همینطور. حالا نه اینکه بگم صد درصد دلم می‌خواد ازدواج کنم و بچه‌دار شم حتما (اتفاقا یه مدت طولانی‌ایه کابوسم شده حامله شدن و بچه زاییدن اینقدر ازش وحشت دارم xD) ولی خب آدم هرچی بیشتر از نوجوونی فاصله می‌گیره این فکر و خیال‌ها بیشتر سراغش می‌آن و حتی جدی‌تر هم می‌شن تا حدودی که متاسفانه تو این شرایط هیچ کس جراتش رو نداره. (((=

 

وایهیایهخستس xDDDD

تازه تو خیلی صرفه‌جویی می‌کنی من که هر ماه چون حقوقم برکت داره دستم تو کار خیره و اون گوشه کنارا یه جهیزیه کامل هم واسه تازه عروس‌ها جور می‌کنم. Y-Y

پاسخ :

وای دقیقاً دقیقاااااTT
اینطوری‌ام که بهش تمایلاتی دارم، ولی همزمان می‌گم ولش کن بابا حالا مونده تا اون موقع بهش فکر نکن. بعد دلم می‌خواد بعد می‌ترسم بعد می‌گم بیخیالxD اوضاعیه.
(شوهر داشتنم جالبه‌ها. فکر کن یه خرس گنده هر شب برات موش می‌شه(B... به من شوهر بدهید. هر وقت هم حوصله‌شو نداشتم مال خودتون ببریدش.)

من خیر مدرسه سازم مگه نمی‌دونستی؟ 
(گمنام بودم تا الان، دیگه گفتم افشای هویت کنم.)
𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚎 --
۲۳ دی ۰۴ , ۱۱:۱۳

ما هم واقعا چشممون ترسیده چون این روزها زوج‌های راضی و موفق حداقل اطراف من خیلی کم پیدا می‌شه :))

(واقعا شگفت‌انگیزه البته امیدوارم بعد یه مدت اون خرس گنده واقعا خرس نشه فقط بخوره و بخوابه و عربده بکشه و پشتشو بخارونه. xD)

 

این بازی رو با من شروع نکن چون همین الآن با ته مونده حقوق این ماهم دارم در مناطق فقیر‌نشین آفریقا چاه آب و لوله‌کشی می‌زنم.

پاسخ :

دقیقاً. اتفاقاً چند روز پیش داشتم در مورد این با یومیکو حرف می‌زدم که زندگی عاطفی هر کسی که در اطرافمه به چخ رفته. در مورد خودم هم صحبتی نمی‌کنمTT... دیگه ازدواج که بماند.
(نه دیگه غلط کرده. پس برای چی باشگاه کاراته می‌رم؟>:|)

من رفتم کره‌ی ماه.
xD
Maglonya ~♡
۲۳ دی ۰۴ , ۱۱:۲۱

همکارهام دارن می‌گن بریم راهپیمایی و از این حرفا. شیطونه می‌گه همینو بهونه کنم مستقیم برم خونه و اداره رو بپیچونم. 

 

(دیشب کلا 3 ساعت خوابیدم)

پاسخ :

پاشو برو نتایج آزمایش رو تحویل بده بابا.
وهکاو --
۲۳ دی ۰۴ , ۱۱:۳۶

میوو

تو این اوضاع که نمیشه امیدوار موند هیچ جوره

پاسخ :

ایموجی سیگار*
چی بگم والا.
artemis -
۲۳ دی ۰۴ , ۱۲:۴۲

سلام. میو میوییی.

گاهی فکر می‌کنم چقدر فرق هست بین این که از داشتن چیزی لذت ببری، با این که به این فکر کنی که بعد از تموم شدنش چه خاکی می‌خوای تو سرت بریزی. 

بخدا که همین.

پاسخ :

می‌شه منم نانامیویی؟TT
yurio --
۲۳ دی ۰۴ , ۱۳:۰۸

میو اینجا خیلی خوشگل شده =(((

 

قطعاً دورانی که توش داریم زندگی می‌کنیم بی‌تاثیر نیست، اما باز هم وقتی آدم‌هایی رو می‌بینم که «شور زندگی» دارن غبطه می‌خورم. شاید هم حسادته، نمی‌دونم. شاید هم کتاب رو از روی جلدش قضاوت می‌کنم. 

 

واقعی. کمک. ما داریم غرق می‌شویم.

پاسخ :

مچکرم:(
(هرچند ممکنه بازم عوضش کنم *تمشاخ*)


آهای حرامزاده‌ها من هنوز زنده‌ام.
𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
۲۳ دی ۰۴ , ۱۴:۱۶

وای TT 

اینجا چقدر ناز نازی شده 3>
دلم واسه خوندن نوشته های این شکلی زنم تنگ شده بود... 

چقدر قابل لمس بود پستت

و تقریبا درباره‌ی همین چیزا هم توی اون تماس یک ساعت و نیمه‌ی دیشبمون حرف زدیم... (باورم نمیشه یک ساعت و نیم حرف زدیم🚬 واقعا بهش نیاز داشتم.)

و اینکه آره... باورم نمیشه قبلا زندگی خیلی چیزای کمتری برای تعریف کردن داشت و ما اون همه شور داشتیم که بیایم و چالش های سی و چند روزه اینجا برگزار کنیم، ولی الان که به نظر میاد چیزای بیشتری برای ارائه یا تعریف کردن داشته باشه و اتفاقای بیشتری توش می‌افته، یه جایی از درون خشکیدیم... اونم که از وضع مملکت... چی بگم دیگه...

پاسخ :

شاید دلم بخواد یه پروژه‌ی شور زندگی برای خودم درست کنم. این روزها متوجه شدم از درست کردن «لیست» خیلی لذت می‌برم.
لیست‌های رندوم و گاهی بی‌معنی، ولی جمع شدن موضوعات مختلف کنار هم با یه عنوان مشخص این روزها تبدیل به چیزی شده که بهم آرامش خاطر می‌ده. شاید به خاطر اینه که می‌تونم روش کنترل داشته باشم و خودم کسی باشم که تعیین می‌کنه کدوم مورد توی کدوم لیست نوشته بشه.
شاید باید یه لیست شور زندگی هم درست کنم. شامل مواردی که ممکنه یه کم  از sparkـی که قبلاً داشتم رو بهم برگردونه.

تماس‌های چند ساعتی رو هم احتمالاً شامل بشه:)))
𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
۲۳ دی ۰۴ , ۱۵:۰۵

این خیلی خوبه

منم دلم خواست امتحانش کنم

فقط نمی‌دونم چه لیستی...

پاسخ :

خودمم دقیق نمی‌دونم*تمشاخ*
ولی به مرور پیداش می‌کنیم.
𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
۲۳ دی ۰۴ , ۱۵:۲۰

Yaaay 🧁

پاسخ :

^3^
artemis -
۲۳ دی ۰۴ , ۱۶:۳۰

معلومه که می‌شه *نانامیویی* 

پاسخ :

هوراااا *نانامیویی*
عشق کتاب ✩·̩̩̥͙
۲۳ دی ۰۴ , ۱۶:۴۹

عاشق این کلمه‌ی نانامیویی هستم جدی. ::)

پاسخ :

با گیف اون جوجوها:(
آنی‌ما ‌‌‌‌‌
۲۴ دی ۰۴ , ۱۰:۳۸

چقدر دلم برای این ستاره و این وبلاگ تنگ شده بود. باعث می‌شه حس کنم هنوز همون تینیجری ام که اینجا براش جادویی بود.

پاسخ :

وای خدا.
هر کامنتی که می‌گیرم اینطوری می‌شم که عاااااااااااااااااTT 
مثل این که یهو یه خاطره‌ای قدیمی یادت می‌افته که هیچوقت خواست نبوده که اونجا بوده. 

دقیقاً:°)
آنی‌ما ‌‌‌‌‌
۲۴ دی ۰۴ , ۱۰:۴۳

آخه تو نمی‌دونی من چقدر با اینجا زندگی کردم‌

پاسخ :

هرکی پناه آورده اینجا، خیلی باهاش خاطره داره:`] 
من اولین وبلاگم تو بیان بود. سال ۹۴ یا ۹۵ بود شاید. ده سال پیشT0T
(امیدوارم دست هیچکس بهش نرسه.)
آنی‌ما ‌‌‌‌‌
۲۴ دی ۰۴ , ۱۰:۴۹

وای:))) بامزه.

پاسخ :

آره:))))
مهدی
۰۲ بهمن ۰۴ , ۲۲:۱۱

سلام

خیلی رندوم همین حالا برای اولین بار به وبلاگ شما برخوردم. فقط این پست رو مطالعه کردم و اشک هایی سرازیر شد که بماند؛ بنده فقط خواستم ابراز همدردی کنم. بدرود.

پاسخ :

سلام.
ای بابا:)... لبخند زدم. ولی فکر کنم بیشتر به خاطر غصه بود.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan