
چند باری تایپ کردم و پاک کردم و دوباره از اول نوشتم، ولی هر بار رشتهی کلام از دستم در میره و فراموش میکنم که اصلاً میخواستم در مورد چی بنویسم. فکر کنم بیان یه چیزی تو مایههای خونهی مادربزرگه باشه. اطرافش ساخت و ساز میکنن، آپارتمانهای چند طبقه با مستاجرهای موقتی میان و میرن ولی خونهی مادربزرگه همیشه اونجا میمونه، و روزهایی که خسته و کثیف از سر کار برمیگردی و میفهمی صبح یادت رفته کلید برداری، میتونی بهش پناه ببری و یه چرت کوچیک توش بزنی.
توی چیزهایی که هی نوشتم و پاک کردم دوباره داشتم در مورد کانسپت «شور زندگی» حرف میزدم. هر سالی که میگذره متوجه میشم کمتر دارمش و بیشتر شبیه اون پیرزن غریبه توی مجلس قرآن شدم که یا از رنگ چای ایراد میگیره یا از میزان داغیش. اتفاقاً سر کار هم اینو زیاد از همکارهام میشنوم، بهم میگن وا تو که جوونی، تو که باید بیشتر از همهی ما حوصله داشته باشی، از الان اینقدر بیرمقی؟ وقتی به سن ما رسیدی میخوای چیکار کنی؟
نه این که بخوام ناشکری کنم، ولی هر روز و هر روز صبح زود بیدار شدن برای رفتن به اتاقی که بوی گوشت گندیده میده و نشستن پشت سیستمی که آخرین بار در سالی که من متولد شدم آپدیت شده، تبدیل به روتینی شده که خیلی هیجان انگیز به نظر نمیرسه. وقتی با مامان در موردش صحبت میکنم در مورد حقوق صحبت میکنه و میگه عوضش پولی که بهت میدن سرحالت میکنه.
واقعیت رو بخوام بگم... نه اونقدر. کم مونده بود بگم با کل این حقوق به سختی میشه یک گرم طلا خرید، که واقعیته، اما حتی خطور کردن این فکر به ذهنم، اوقاتم رو تلخ میکنه. دلم نمیخواست روزی که حقوق میگیرم به این فکر کنم که بهتره باهاش طلا بخرم یا اون یک قلم لوازم آرایشیای که ماههاست توی سبد خریدمه و هر ماه داره گرونتر و گرونتر میشه درحالی که حقوق من ثابت میمونه؟ قسمت بامزهی داستان اینجاست که در نهایت بخش بزرگی از اون پول، خرج قسط و شهریهی باشگاه و خوراکی و درمان میشه. با وجود این که من آدم پرخوری نیستم، روزها طول میکشه که یه بسته بیسکوییت رو تموم کنم. حتی تند تند مریض هم نمیشم ولی باز هم وقتی یه ورق مکمل منیزیم میخرم میترسم رسید خرید رو نگاه کنم. خلاصه بخوام بگم، جوری در عرض یک هفته به ورشکستگی میرسم که از فکر پسانداز و خریدن چند سوت طلا خندهم میگیره. اینم زندگی ماست بالاخره، ولی چقدر غمانگیزه که حتی پول گرفتن هم اونقدر خوشحالم نمیکنه. چون میدونم زودی میخواد تموم بشه، و هر بار که یه تاپ یا لباس زیر خوشگل میبینم باید برای خریدنش کلی دو دوتا چهارتا کنم. و بیشتر اوقات هم نخرمش.
بگذریم حالا، چقدر از نداری حرف زدم. اوضاع اونقدر هم بد نیست. بالاخره دستمون به دهنمون میرسه. ولی گاهی فکر میکنم چقدر فرق هست بین این که از داشتن چیزی لذت ببری، با این که به این فکر کنی که بعد از تموم شدنش چه خاکی میخوای تو سرت بریزی.
فکر کنم برای همینه که وقتی همکارهام میگن وااااا تو که هنوز خیلی جوونی! میره رو اعصابم. به هرحال من اون آدمی بودم که توی سالن مدرسه شیطونک بازی میکرد و مورچههای درخت گلابی رو شکار میکرد و میخورد. هیچوقت هم برنامه نداشت تبدیل به یه پیرزن بیوهی غرغرو بشه. اون چیزی بود که من بهش میگم «شور زندگی». گاهی باورم نمیشه که چقدر انرژی داشتم برای هر کار رندومی که به ذهنم میرسید. الان فقط منتظرم کارم تموم شه که برم بخوابم. بعدش غذا بخورم و بعد دوباره بخوابم. به قول یه عزیزی کلا حالوم نی.
بابتش نمیدونم چقدر باید خودم رو مقصر بدونم. قطعاً دورانی که توش داریم زندگی میکنیم بیتاثیر نیست، اما باز هم وقتی آدمهایی رو میبینم که «شور زندگی» دارن غبطه میخورم. شاید هم حسادته، نمیدونم. شاید هم کتاب رو از روی جلدش قضاوت میکنم.
پینوشت: این چند روز که اینترنت قطع بود نشستم دوتا شالگردن رو یک نفس بافتم. در عرض یک روز. باعث شد دلم بخواد مهارتهای رندوم بیشتری یاد بگیرم.
پینوشت: قالب رو موقتاً عوض کردم. اون قالب 47 عرفان (آیکان واقعی) به سختی لود میشد سو...
پینوشت: هر بار که به بیان پناه میارم میبینم یه چیزی ترکیده. این سری اومدم دوتا عکس بذارم که متوجه شدم یو آپلود پولی شده. عشق و حال هزینه داره خلاصه. (کاش عکسهای بیشتری از پینترست سیو کرده بودم.)
پینوشت: از سال 1404 چیز زیادی باقی نمونده، دیروز رفتم ژورنالم رو مرور کردم و متوجه شدم چه خوش خیالانه برای امسال برنامه ریزی و هدف گذاری کرده بودم. واقعاً کودک معصومی بودم.
پینوشت: یه پست در مورد 21 سالگی میخواستم بنویسم، خیلی برام سال مهم و ارزشمندی بود. بعضی وقتها میگم کاش اندازهی دوران نوجوانیم ازش محتوا تولید کرده بودم. دلم براش تنگ میشه.
- تاریخ : دوشنبه ۲۳ دی ۰۴
- ساعت : ۰۲:۲۴
- نظرات [ ۳۶ ]