اولش برام سوال بود که چرا یه دختر تنها باید دنبال آرایشگاه مردونه بگرده. اونم توی این سرما، توی این تاریکی. ساعت از هشت گذشته بود و دختر داشت به راننده می‌گفت می‌خواد جلوی اولین آرایشگاه مردونه‌ای که سر راه هست پیاده شه. قبل از این که کسی ازش بپرسه، گفت که چند وقت پیش سوار یه تاکسی کاملاً عادی شده. هرچند به پلاکش توجه نکرده و بعدها متوجه شده در واقع یه ماشین بین راهی بوده. 

«راننده یه پیرمرد سن بالا بود و انگار یه تخت یا کابینت یا همچین چیزی بار زده بود. در هر صورت صندلی‌های پشت پر از تخته بودن و منم بالاجبار جلو نشستم. چندتا از تخته‌ها به اندازه‌ای بزرگ بودن که یه قسمت از فضای جلوی ماشین رو هم گرفته بودن. در حدی که وقتی نشستم، متوجه شدم یکی از این تخته‌ها با پای من تماس داره. اولش عادی بود، ولی بعد از این که یه کم حرکت کردیم، فهمیدم این دست راننده‌ست. دستش رو گذاشته بود روی رون پام. حتی جوون هم نبود. سنش زیاد بود. اصلاً پیرمرد بود.»

«چه بی‌شرفی بوده.»

«خیلی ترسیدم. فکر کردم می‌خواد منو بدزده. اونقدر ترسیدم که همون لحظه در ماشین رو باز کردم و پریدم بیرون. از ماشینِ درحال حرکت همونجوری پریدم بیرون. بعدش وقتی رفتم خونه و یه دستی تو موهام کشیدم، فهمیدم یه قسمت از سرم کچل شده. من قبلش ریزش مو نداشتم. ولی یهو سرم تیکه تیکه داشت خالی می‌شد. وقتی رفتم دکتر گفت به خاطر اینه که ترسیده‌ی.»

«یعنی استرس گرفتی؟»

«استرس نبود. ترس بود. آخه پیرمرد بود. ولی بازم من خیلی ترسیدم. اونقدر ترسیدم که از ماشینِ درحال حرکت پریدم بیرون. فکر کردم می‌خواد منو بدزده. دکتر هم گفت به خاطر ترس داره موهام می‌ریزه. اولش رفتم کوتاهشون کردم. الان موهام پسرونه‌ست. ولی هنوز ریزش دارم. یه قسمت‌هایی از سرم کاملاً خالی شده‌ن. کاریش نمی‌شه کرد دیگه، برای همین تصمیم گرفتم کلاً کچل کنم.»

«عجب. خب چرا نمی‌ری آرایشگاه زنونه؟»

«آخه آرایشگاه زنونه که ماشین نداره. می‌خوام کاملاً کچل کنم.»

خیلی نگذشت که پیاده شد. رفت سمت یه آرایشگاه مردونه‌ی کوچیک با لامپ نئونی قرمز که ته ته کوچه بود. من تو تمام مدت ساکت بودم و به زودی باید پیاده می‌شدم. راننده بلافاصله بعد از این که دختر در رو بست گفت به نظرم عقلش مشکل داشت. 

«پیرمرده که بی‌شرف بوده. ولی این دختر یعنی کس و کار نداره؟ یه مادر یا برادر نداره؟ وقتی همچین اتفاقی براش افتاده چطوری جرئت می‌کنه این ساعت شب تنهایی بیاد بیرون؟ من چهل و پنج سال سن دارم ولی باز جرئت نمی‌کنم تنها تو تاریکی برم توی کوچه پس کوچه‌ها. الان دیگه همه جا خطرناک شده؛ برای همین می‌گم این دختر واقعاً احمقه. آخه وقتی همچین اتفاقی برات افتاده بازم با پای خودت می‌ری یه جایی که پر از مَرده؟ اصلاً ساعت هشت شب مجبوری بری موهاتو کوتاه کنی؟ نمی‌تونی صبح بری؟ بعضی‌ها واقعاً خودشون خودشونو تو خطر می‌ندازن.»

بازم هیچی نگفتم. وقتی ماشین رو برای چراغ قرمز نگه داشت، پیاده شدم و بدو بدو رفتم سمت خونه. توی راه با خودم فکر کردم که بهتر بود بقیه‌ی راه رو هم با تاکسی می‌رفتم یا همینجوری پیاده بهتره؟ نمی‌دونم. به هرحال شال گردنم رو بالا کشیدم و قدم‌هامو سریع‌تر کردم. 

 

پی‌نوشت: امیدوارم کارش توی آرایشگاه مردونه زیاد طول نکشیده باشه. 

پی‌نوشت: دلم می‌خواست یه پالتوی پلنگی داشته باشم.