دلتنگی برای روزهای کارشناسی هم چیز عجیبیه. تقریباً خیلی قبلتر از فارغالتحصیلی شروع شد و تا همین الان ادامه داره. من تا اینجا از دوری دوستهام و خوابگاه و از همه بیشتر، آدمی که اون روزها بودم زیادی گریه کردهم و غصه خوردهم. دلتنگی برای روزهایی که عاشق، سر به هوا و کله شق بودم. تا حالا خیلی در موردش حرف زدهم، هرکی یه ذره منو بشناسه میدونه که چقدر اون روزها رو دوست داشتم و بابت زندگی کردنشون خوشحال و ممنونم. هرچند الان دیگه خیلی گذشته. کم کم همه چیز مثل یه رویای خیلی دور به نظر میرسه. الان دیگه زندگی جوری به گِل نشسته که تقریباً یادم میره اون همه بالا پایین شدن در طول روز چه احساسی میتونه داشته باشه.
چهارشنبه البته، مثل دژاوو بود. بعد از مدتها تونستم چندتا از دوستهام رو ببینم. همهشون از شهرهای مختلف اومده بودن که چند ساعتی کنار هم باشیم. برای چند لحظه احساس کردم دوباره میتونم همون جوانکی باشم که از همه چیز شونه خالی میکنه. حتی احساس نمیکردم از آخرین باری که کنارشون بودم ماهها گذشته. هوا اونقدر سرد بود که از آسمون نه برف و نه بارون، که یخ میبارید. دونههاش وقتی روی لباسمون میافتاد تیلیک تیلیک صدا میداد. وقتی میخندیدیم از دهنمون بخار بیرون میاومد. توی ماشین دوباره همون آهنگهای فارسیای بود که هیچوقت به انتخاب خودم بهشون گوش نمیدم، و یادآوری اون احساس نیشکون کوچولوی گوشهی قلبم که هیچوقت یادآوریش رو انتخاب نمیکنم.
گوجه چند بار ازم پرسید تنهایی؟ پسر معلومه که هنوز تنهام. قلبم شاید برای رسیدن و دیدن بعضی چیزها عجول باشه، ولی خب لاقل این بار زور عقل و منطقم بیشتره و بهم میگه «صبر کن.» بعضی وقتها فکر میکنم واقعاً دلم چیزی بیشتر از یه زندگی معمولی و بیدردسر نمیخواست. ولی خب زمان و مکانی که توشم هر چیزی هست جز معمولی و بیدردسر. ناشکری نباشه البته، ولی خب منظورم واضحه.
در هر صورت، اون روز بعد مدتها شدم همون آوایی که توی گذشتهها مونده بود. و با این که کوتاه بود و نه اونقدر جالب و هیجانانگیز، ولی خیلی بهم خوش گذشت.
پینوشت: گوجه ماشین جدید خریده بود. من خیلی از ماشین و این چیزا سر در نمیارم ولی خب از این ماشین خوبا:)))
پینوشت: خیلی وقت بود نیکوتین بهم نرسیده بود. اون حس قلقلک داخل ریههام قبل از خواب هم چیزی بود که یادم رفته بود دلتنگشم.
- Maglonya ~♡
- جمعه ۲۵ بهمن ۰۴

