۱۸۰ مطلب با موضوع «جَفَنگیّات» ثبت شده است

#80

-و در نهایت! من اینجام(=

-حضورتو تبریک و تهنیت عرض می کنم! کدوم قبرستونی بودی؟ *زودی بعد کنکور* توی دایره المعارفت معنی دو هفته رو می ده؟ 

-قرار نبود اینطوری بشه ولی زندگی همیشه اونجوری که آدم انتظار داره پیش نمی ره دیگه"-" گرفتاری داشتم یه مقدار...

-گرفتاری هایی که طبق معمول خودت برای خودت ایجاد کردی و به راحتی می تونستی روز اول پسشون بزنی و یه نفس راحت بکشی ولی ترجیح دادی خودتو خفت کنی! 

-خیلی به این مسئله فکر کردم، واقعیت اینه که به ظاهر اینطوری به نظر می آد که با اراده ی خودم می تونم فلان کارو کنم و فلان کارو نکنم ولی در اصل دست من نیست و یه مسئله ی درونیه و همیشه با چیزایی که از درون خودت منشا می گیرن به این راحتیا نمی تونی مبارزه کنی و پیروز شی و به مراتب از مسائل ظاهری سخت تره چون به هرحال... جنگیدن با بقیه راحت تر از جنگیدن با خودته.

-ینی هیچکاری نمی تونستی در موردش بکنی؟ منظور من فقط وبلاگ نیست، تو حتی به دوستاتم جواب نمی دادی، خیر سرت رفته بودی به مادربزرگ و خالت سر بزنی ولی کل روز گرما رو بهونه کردی و چپیدی توی اتاق و سرتو کردی توی اون کتاب کوفتی.

-بابتش متاسفم! من سعی می کنم که بیشتر از این با آدمای اطرافم وقت بگذرونم، ولی حقیقت اینه که من اصلا آدم اجتماعی ای نیستم. شاید پرحرف باشم و به واسطه ی همین پرحرف بودنم اینطوری به نظر بیاد که خیلی برونگرا و خوش مشربم ولی حقیقت کاملا خلاف اینه.

  • ۱۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • Maglonya ~♡
    • سه شنبه ۲۲ تیر ۰۰

    #79

     

    -بسمه واقعا. خسته شدم. واقعا خسته شدم. حتی از این که بگم خسته شدم هم خسته شدم و هر بار که می گمش بیشتر از دفه ی قبلی خسته می شم. این چرخه ی لنتی پس کی قراره تموم شه؟ چرا هر بار به خودم می گم خب این بار دیگه تموم شد! و دوباره چند روز بعدش همون عصبانیتا و اعصاب خوردیا می آن سمتم؟ متنفرم از این که نمی تونم هیچی رو عوض کنم و فقط نشستم یه گوشه و دارم حرص می خورم.

    -بازم همون داستان همیشگی؟ بیخیال دیگه! مگه نگفته بودی دیگه برات مهم نیست؟ 

    -آره، گفته بودم دیگه برام مهم نیست. و واقعیت هم همینه، اون موضوع خودش به خودی خود کوچکترین اهمیتی برام نداره و به هیچ کجام نیست، این پیامد هاشه که عذابم می ده و لحظه به لحظه ضربان قلب و تعداد تنفس در دقیقم رو می بره بالا. شناختن آدما واقعا کار سختیه مگه نه؟

    -بستگی داره چجور آدمی مد نظرت باشه.

    -آره خب، اگه اونی که جلو رومه یه عوضی و لاشی تمام عیار باشه که ماسک خوشرویی به صورتش زده حتما کارم سخت خواهد بود، ولی می دونی، دیگه گول نمی خورم، از آخرین باری هم که به کسی فرصت برگشت داشتم خیلی می گذره و حالا توی جزیره ای وایستادم که هیچ احد الناسی نمی تونه واردش شه. خوب خودمو زندانی کردم و دورم حصار کشیدم، و واقعا هم این بار مشکل من نیستم چون می دونم چجوری باید کسی رو بشناسم.

     

     

    -پس مشکل چیه؟ هنوز قلبت داره تند می زنه.

    -آره تند می زنه چون عصبانی ام. عصبانی ام از این که نمی تونم چیزی رو عوض کنم. عصبانی ام از این که نمی تونم چیزی رو که خودم به چشم دیدم رو به اطرافیانم بفهمونم. متنفرم از این که دارن همون اشتباهی رو می کنن که مدت ها پیش کردم و 4 سال تموم چوب سادگی اون موقعمو خوردم. متنفرم از این که ورودی عروسک ها بسته نشده و هر روز تیکه های چینی جدیدی داره بهمون اضافه می شه. متنفرم. واقعا متنفرم از این که نمی تونم اون طینت پست یه سریا رو نشون بدم چون متاسفانه بازیگر های خوبی هستن. 

  • ۲۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۱۴ فروردين ۰۰

    #78

     

    یَجِب أن نقول لبَعض النّاس أنتُم الّذینَ لاتَستطیونَ أَن تَقَفوا علی رجلکم، فَکیفَ تَستَطیعونَ أَن تَقَفوا علی قولِکم!؟

     

    #پست_مخاطب_دار

    #نه_به_پست_های_بی_هدف

  • ۲۹
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۱۳ فروردين ۰۰

    #77

    بین خودمون باشه؛

    چهارشنبه ها هرچقدرم که روز های بدی برای من باشن،

    بازم توشون قسمت جدید Wonder egg priority و True beauty منتشر می شه.

    تازه گاهی اوقات هوا همونطور که می خوام ابری و سرده.

    و آدنیوم هم باز گل داده.

     

    پی نوشت: شب خواب دیدم داداشم دختر شده. و چنان با هم دشمنی داشتیم که به خون هم تشنه بودیم. آخرشم زدم کورش کردم<:

     

  • ۱۵
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • Maglonya ~♡
    • چهارشنبه ۱۱ فروردين ۰۰

    #76

    اهم اهم!

    چند وقت پیش به علت حضور فرخنده ی مهمون های گرامیمون از تهران برای بار هزارم رفتیم مشکین شهر و خب... وقتی این پست کاپ کیک رو دیدم تصمیم گرفتم منم یه پست در موردش بذارم D:

    (اگه تاحالا نمی دونستید، من تو اردبیل زندگی می کنم، مشکین شهر یکی از شهرستان های اردبیله که حدودا 45 دیقه با خود اردبیل فاصله داره. می شه گفت یه شهر کوهپایه ایه که نزدیک کوه سبلانه. خود کوه سبلان آتشفشان نیمه فعال محسوب می شه و برای همین اردبیل جز مناطق زلزله خیز ایران به حساب می آد (;

  • ۱۴
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • Maglonya ~♡
    • يكشنبه ۸ فروردين ۰۰

    #75

    -مبارز راه روشنایی می گه بعضی لحظات واقعا توی زندگی آدم تکرار می شن. یهو به خودش می آد و می بینه داره با مشکلاتی دست و پنجه نرم می کنه که قبلا یه بار ازشون گذشته. بعدشم فکر می کنه که هیچ پیشرفت خاصی توی زندگیش نداشته چون دوباره همون بدبختیا اومدن سمتش. بعدشم افسرده می شه.

    -می فهمم مبارز راه روشنایی چی می گه. راستش من و مبارز راه روشنایی هرچقدر هم که با هم فرق داشته باشیم تو این یه مورد عین همیم، حداقل تا اینجاش. باورم نمی شه که همه ی این چیزا رو قبلا یه بار تجربه کردم و ازشون بیرون اومدم و حالا دوباره افتادم توشون. چطور ممکنه مشکلات یه نفر تا این حد شبیه هم باشن؟ جالبه حتی بعد از تمام این دفعات بازم نمی دونم باید چجوری برخورد کنم باهاش. هر دفه سعی می کنم نسبت به دفه ی قبلی واکنش متفاوت تری نشون بدم، ولی راستش همه چی بدتر می شه. مبارز راه روشنایی تو اینجور موقعیتا چی کار می کنه؟ 

    -اصلا بگو ببینم مبارز راه روشنایی از نظر تو چیه؟ 

    -نمی خوام بحثو قاتی پاتی کنم. حاشیه نرو. خودت می دونی دارم در مورد چی حرف می زنم. چند سال قبل با یکی از همکلاسی هام اونقدر بدجور دعوا کردم که کل مسیر خونه رو گریه کردم. حتی وقتی رسیدم خونه بازم گریه کردم. سر سفره، توی اتاقم، موقع خواب، تو دسشویی، تو حموم جلوی کس و ناکس مدام گریه می کردم و جیغ می زدم. تازه بعدش اون همکلاسیم طلبکارم بود، زنگ انشا خیلی نامحسوس یه انشا نوشته بود که همه تقصیرارو گردن من می انداخت. تا جایی که یکی دیگه برگشت بهم گفت: ببینم فلانی اون انشا رو در مورد تو نوشته؟ تا این حد واضح و مبرهن بود. اون موقع فکر می کردم از اون همکلاسیم ناراحتم. بعد تر ها مامانم شیرفهمم کرد که در واقع از اون ناراحت نبودم، از دست یکی دیگه ناراحت بودم.

    -آره درک می کنم، شاعر می گه:

    "هر دوستی که کردم تاثیر دشمنی داد/هر خون دل که خوردم از دیده ام روان شد"

    -شاعر خوب می گه. شاعرا خیلی ماهرانه بلدن با کلمات بازی کنن. بهشون حسودیم می شه. منی که حتی بلد نیستم یه شعر کوتاه بگم که یه معنی و مفهومی در بر داشته باشه. 

  • ۱۳
  • نظرات [ ۷ ]
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۷ فروردين ۰۰

    #74

    در واقع دلم نمی خواست اولین پست 1400 مشتی اعتراض و ناله باشه و خیلی با خودم کلنجار رفتم تا این متن رو ننویسم ولی آخرشم تسلیم شدم و الان اومدم که رسما خودم رو خالی کنم!

    ببینید دوستان...

    واقعا نظرتون چیه که یه مقدار، فقط یه کوچولو سعی کنید طرف مقابلتونو درک کنید هوم؟ 

    نظرتون چیه وقتی دارید یه حرفی می زنید اندازه ی یه اپسیلون از اون مغزتون استفاده کنید و به خودتون بگید اگه فلانی این حرف رو بشنوه چه حسی پیدا می کنه؟ یه لحظه می شه تصور کنید خودتون چه حسی پیدا می کنید وقتی یکی بیاد همون حرف رو بهتون بزنه؟

    به پیر... به پیغمبر اگه یه لحظه فکر کنین رو حرفی که می زنین و اگه چس مثقال به عواقبش فکر کنید به هیچ جا بر نمی خوره!

    خواهش می کنم بفهمید اینو!

    خسته شدم از این که هر روز دارم می بینم آدماییو که بریدن از انتظارات بیجایی که بقیه ازشون دارن! ملت ماشین برآورده کننده ی خواسته های شما نیستن که هرچی هوس کردید رو برآورده کنن! 

    هیچکس وظیفه نداره بیش از حد بهتون خوبی کنه و تا آخر عمر به این خوبی کردنا ادامه بده، هیچکس وظیفه نداره بیش از حد براتون مایه بذاره، اگرم یه روزی یه بنده خدایی از سر لطف و مهربونی یا هر کوفت دیگه ای چنین کاری کردن به این معنی نیست که باید این کارو مادام العمر انجام بده!

    می فهمید؟

    واقعا می فهمید؟ می فهمید هر آدمی غرور و عزت نفس داره و نمی تونه تا ابد آویزوننتون باشه و چپ بره راست بیاد به فکرتون باشه؟ آره... اونم یه جا کم می آره، اونم یه روزی به کمک احتیاج پیدا می کنه، یه روزی یه جایی یه طوری زندگی به اونم فشار می آره پس خواهش می کنم اگه برای اون آدم کمکی از دستتون بر نمی آد خفه خون بگیرید و اینقدر گیر ندید که "چرا تو این حال خرابت سراغمو نمی گیری؟" 

    می فهمید اون تو این نقطه در آسیب پذیر ترین حالت خودشه؟ می فهمید چه حسی پیدا می کنه وقتی بعد این همه درد و بدبختی یکی می آد بهش می گه چرا به فکرم نیستی؟ می دونستید خواسته یا ناخواسته عذاب وجدان می گیره و می ترسه که نکنه تو این وضع کسی رو ناراحت کنه؟ بعد تازه فاز روشنفکری هم بر می دارید و می گید که فلانی چرا همه چیزو می ریزی تو خودت؟...

    فکر کنید یه کم، محض رضای خدا یه کم فکر کنید... به خدا اگه یه وقتایی سکوت کنید خیلی بهتر از اینه که گند بزنید به همه چی!

    بفهمید که هر کسی لایق دوست داشته شدن از طرف خودشه، این حقشه پس با این رفتاراتون این حقو ازش نگیرید!

    اه...

     

     

    پی نوشت: دومین باریه که با کامپیوتر پست می ذارم|: لاکردار اصلا کار با کیبوردش راحت نیست...

    پی نوشت: نهایت تلاشمو کردم که از به کار بردن ناسزا و سخنان ناجور خودداری کنم|:

    پی نوشت: ذبعانتسیاب

     

     

  • ۱۹
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • Maglonya ~♡
    • سه شنبه ۳ فروردين ۰۰

    #73

    این داستان: آوا و روابط اجتماعی طلایی.

     

     

    *کلاس ادبیات دارم که حضوریه*

    *من تنها کسی هستم که آب می بره سر کلاس*

    *معلم تشنش می شه و لیوانشو می آره جلو که من آب بریزم براش*

    *منم کورم، تازه سرمم پایینه و از دنیای اطرافم خبر ندارم*

     

    آقای ندایی: پس هرگاه اسم خاص توی بیت یا نثر دیدیم به احتمال زیاد اون بیت یا نثر توش تلمیح داره... درسته آوا؟

     

    *لیوانشو تکون می ده*

    *همچنان نمی بینم لیوانو*

     

    بغل دستیم که نمی دونم اسمش چیه: آب...

    پشت سریم که بازم نمی دونم اسمش چیه: آوا آب...

    من:*چرا همه جا سکوت شد یهو؟*

     

    *سرم رو بلند می کنم*

    *یک ساعت به لیوان زل می زنم و تازه می فهمم جریان چیه*

    *خنده ی عصبی ای می کنم و آب می ریزم براش*

     

    آقای ندایی: حتما تو خونه بهت گفتن خاک تو سر این ندایی که همش آب دخترمون رو چپاول می کنه آره؟ آخ آخ حتما مامانت گفته خدا بکشه این نداییو!

    من:*خنده عصبی*

    آقای ندایی: آره؟ مامانت گفت خدا نداییو بکشه؟

    من: بعـــــــلهههه ^----^

    آقای ندایی:

    آقای ندایی:

    آقای ندایی:

    آقای ندایی: بله؟"-"...

    من:"-"...

     

     

    پی نوشت: همین که هنوز بلدم فارسی حرف بزنم خودش جای شکر داره"-"

     

     

     

  • ۱۲
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۲۹ اسفند ۹۹

    #72

    این داستان: آوا و پارتی لیدر.

     

    *به داداشم قول دادم امشب با هم بازی کنیم*

    *وقتی فیلم مادربزرگم تموم می شه شروع می کنیم*

    *قرار بود مورتال کمبت بازی کنیم ولی نشد*

    *تصمیم گرفتیم فورتنایت بازی کنیم*

     

    من: ای ای ای!!!... دیوانه زون داره می آد... اینا دیگه چی ان؟ شیلد می دن؟

    داداشم: آبجـــی!!! اسکل اونارو بذار زمین حشره ان!

    من: خب چیکار می کنن؟

    داداشم: نه نباید...

    من: چرا آتیش گرفت؟ نهههه دارم می سوزم!

    من: این چه وضعیه.__. مردم که|: بیا ری وایوم کن...

    داداشم: خودم دارم دمیج می خورم|: الان فقط سه نفر تو بازی ان بذار بکشمشون...

    من: بیا ناک شدم|: روانی...

     

    *داداشم اون سه نفر رو می کشه و ویکتوری رویال می گیریم*

    *ینی اول می شیم*

     

    داداشم: حال کردی چطوری تک نفری زدمشون؟

    من: من نمی دونستم اون حشره ها آتیش می گیرن|:

    داداشم: بیا دست بدیم همکار!

    *دست می دیم*

    داداشم: من نینجا عم و تو بوگا!

    من: چرا من بوگا ام؟ .___.

    داداشم: چون اسمش مسخره تره.__.

    من: میو]:

    داداشم: اشکال نداره... من اگه رابین اول باشم، تو رابین دومی(":

    من: نه خیر.__. من بتمنم .__.

    داداشم: بتمنی که هیچی کیل نگرفت.__.

    من: بتمن آدما رو نمی کشه._. نجاتشون می ده.__.

    داداشم: و جنگل و خودش رو آتیش می زنه.__.

    من: عام "-"...

     

     

    پی نوشت: اونقدر پاره شدم که نتونستم مقاومت کنم و ننویسمش._.

    پی نوشت: ینی خیلی وقت بود فورتنایت بازی نکرده بودم، چقدر آپشن اضافه شده بهش XD وسط مچ پاشیده بودم اونقدر که خندیده بودم"-"...

    پی نوشت: می دونستید کیم لیپ روی انگشتش تتو داره؟((""": ...

    پی نوشت: هنوز داره برف می آد._. یه دیقه رفتم بیرون دراز کشیدم روی برفا کلا آدم برف شدم._.

     

  • ۱۶
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۲۲ اسفند ۹۹

    #71

    جنگیدن با احساسات کار مسخره ایه. چون هیچ نتیجه ای نداره.

    هیچ نتیجه ای نداره. فقط همه چیزو تشدید می کنه، هورمون هارو وحشی می کنه و جلوی هیچ چیز رو نمی گیره.

    هرچقدر بیشتر سعی کنی جلوی چیزی رو بگیری همونقدر بیشتر گر می گیره. 

    به قول یکی ماها برده ی احساساتمونیم. نه می تونیم کنترلش کنیم و نه در اکثر شرایط می تونیم باهاش کنار بیایم. مزخرفه ولی حتی وقتی سعی می کنیم افسارشو بگیریم دستمون حتی از قبل هم بیشتر از کنترل خارج می شه و فقط همه چیز رو شدید تر و شدید تر از قبل می کنه. 

    ای کاش فقط می شد وقتی به مغزم می گم دست از فکر کردن در مورد فلان چیز بردار و کمتر خودت و اطرافیانت رو عذاب بده به حرفم گوش می کرد و اینقدر لجباز نبود...

     

     

    پی نوشت: لیدی جیزلم... 3/>

    پی نوشت: کاش منم شماره ۳ بودم3/>

     

    بعدا نوشت: یه جمله بود توی کتاب عربیمون که می گفت:"أَضعَفُ النّاسِ مَنْ ضَعُفَ عَن کِتمانِ سِرِّهِ." و در موردش باید بگم مــود... به خدا که مـــود...

  • ۲۶
    • Maglonya ~♡
    • يكشنبه ۳ اسفند ۹۹
    زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

    -چارلی چاپلین

    *:・゚

    ~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
    نویسنده: