به سختی می‌تونم چیزی بنویسم. برای حرف زدن از همیشه خالی‌ترم. اوایل فکر می‌کردم شاید به خاطر وضعیت روحی روانی شخصیمه، راستش بعد از آخرین درامای احساسی‌ای که پشت سر گذاشتم -که مربوط می‌شه به حدود یک سال قبل- تصمیم گرفتم تا زمانی که بتونم دست و پای خودم رو جمع کنم و حداقل به چندتا موفقیت کوچولو توی مسیری که انتخاب کرده‌م برسم، در رو به روی احساساتم ببندم. که تصمیم بزرگی برای منه، چون ذاتاً به میزان خیلی خیلی زیادی احساساتی هستم و زرتی اشکم در می‌اد. 

به نظرم این مدت توی کمتر گریه کردن و کمتر فکر کردن عملکردم خوب بوده. ولی خب هرچی بیشتر می‌گذره کمتر دلم می‌خواد حرف بزنم. کمتر دلم می‌خواد عکس بگیرم. حتی کمتر دلم می‌خواد در مورد اتفاقاتی که داره می‌افته بدونم. 

راستش هر وقت که احساساتم یه سوراخی برای جوشیدن پیدا می‌کرد، سریع یه جوری خفه‌ش می‌کردم. با خودم فکر می‌کردم اگر بهش فکر کنم و بذارم جاری شه، دوباره فلج می‌شم. دوباره عقب می‌افتم. من توی این چرخه بارها و بارها زندگی کردم پس یه بار دیگه اجازه نمی‌دم منو با دلایل احمقانه از پا در بیاره. با خودم فکر می‌کردم الان دیگه وقت کار و تلاشه. الان دیگه وقت پیشرفت کردنه. الان دیگه وقت اون موفقیت‌های کوچولوئه. 

ولی پس چرا هرچی جلوتر می‌رم... انگار... نمی‌بینمش؟ 

از این زاویه فاصله‌ها بیشتر از همیشه کش می‌ان. می‌ترسم از این که همه چیز گاهی اینقدر دور به نظر می‌رسه. حتی از گفتنش وحشت دارم، انگار کائنات منتظرن که من بگم «نمی‌شه» تا واقعاً نشه. موفقیت‌های کوچولو توی مسیری که انتخاب کرده‌م... 

اوایل گفتم شاید دلیل این همه... «خالی» بودنم این باشه که خودم تصمیم گرفتم یه مدت همه چیز رو بذارم کنار. ولی راستش هفته‌ی دوم قطعی اینترنت تا حد زیادی قانعم کرده که نه واقعاً. توی این وضعیت حرف زدن در مورد چمیدونم خاطرات و احساسات خیلی بیخود به نظر می‌اد. منطقی بخوام باشم، حتی خودمم دیگه اونقدر اهمیتی نمی‌دم. این حسی بود که در مورد چندتا پست اخیرم داشتم. (و دارم.)

ولی نخوام دروغ بگم، یه جایی اون ته مهای دلم هنوز امیدوارم. امید به آینده باعث می‌شه به حال حاضر حس بهتری داشته باشم. نمی‌دونم چطوری، ولی فکر می‌کنم یه طوری بالاخره نجات پیدا می‌کنم. می‌دونم ممکنه خیلی‌ها اینجا به خدا و سرنوشت باور نداشته باشن. ولی من از ته قلبم بهش ایمان دارم. و همین کافیه. دیگه حرف بیشتری نمی‌مونه که در این مورد بزنم.

 

پی‌نوشت: هفته‌ی اول چیه، این بار تو روز اول ماه با درصد زیادی از حقوقم خداحافظی کردم. ولی خب چیکار می‌شه کرد. همینه که هست دیگه. عوضش دیروز که داشت برف سنگینی می‌بارید، چهار لایه لباس پوشیدم و رفتم بیرون. برف دونه دونه نمی‌بارید، گلوله گلوله می‌باریدTT در عرض دو دقیقه برف روی سر و لباسم نشست. بامزه بود. وقتی رسیدم خونه متوجه شدم موهام یخ زده‌ن.

پی‌نوشت: یه بیگ اسکارف سبز خریدمD': خیلی نرمه. شبیه خزه‌ست. 

پی‌نوشت: امروز انیمه‌ی Gachiakuta رو شروع کردم. چند قسمت اولش که خیلی باحال بوده. اگه چند روز پیش شروعش کرده بودم حتماً توی اون پست لیوان‌ها یه اشاره‌ای بهش می‌زدمD: 

پی‌نوشت:تنها چیزی که سال کنکور بهم حال می‌داد ادبیات بود. موقع خوندنش واقعاً بهم خوش می‌گذشت. در حدی که بعد از کنکور، چندتا از کتاب‌های تست ادبیاتم رو نگه داشته بودم و هر از چند گاهی ورق می‌زدمشون. تازه معلم ادبیات دبیرستانم هم بهترین معلم ادبیات دنیا بود. اونقدر باسواد و باحال بود که ممکن بود بهش سجده کنم.