~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

#94

بچگی های من بیشتر از مامان بابام، پیش مادربزرگم سپری شده.

مامان بابا جفتشون معلمن. روزایی که کوچیک بودم، مثلا زیر پنج سالم بود اونقدری وقت نداشتن که بیان باهام بازی کنن یا هرچی. قبل از ظهر که مدرسه بودن، بعد از ظهر هم بابا سرگرم کلاسای سنتور و مامان درگیر کلاسای نقاشی و مسابقه های هنری و داوری و هزار تا چیز دیگه. تازه کارای خونه هم بود، اون یه ذره اوقات فراغتشونم صرف استراحت می‌شد. 

برای همین بود که بیشتر پیش مادربزرگم بودم. و اتفاقا ترکی حرف زدنمو مدیون اونم. چون می‌دونین، مادربزرگم فارسی بلد نیست. جدی جدی بلد نیست، ینی در حد خیلی خیلی ابتدایی بلده. اونقدر که موقع فیلم دیدن مدام از ماها می‌پرسه که فلانی چی گفت؟ و ما براش ترجمه می‌کنیم و اصلا برای همینم هست که ترکی حرف زدن من یه مقدار پیرزنیه، ینی مثلا یه بچه ی فنچول چهار ساله رو تصور کنین که از کلماتی استفاده می‌کنه که پیرزنا موقع غیبت کردن استفاده می‌کنن((=... خب خنده‌داره یه مقدار، و یادمه که اون موقع ها هم خیلی وقتا مامانم خندش می‌گرفت به مدل ترکی حرف زدنم.

(هرچند بهم اجازه نمی‌داد توی خونه ی خودمون ترکی حرف بزنم. مدام می‌گفت فارسی حرف بزن! این کارو می‌کرد که فارسی حرف زدنم لهجه دار نباشه. چون اینجا اکثرا اینطوریه، توی مدرسه -مخصوصا ابتدایی- هیچکس با اونایی که فارسی رو با لهجه ترکی حرف می‌زنن دوست نمی‌شه. ینی یه جورایی طرد می‌شن و اینا. مامانم نمی‌خواست اونجوری شم. بعد از کلاس اول دیگه آزاد بودم هرجور می‌خوام حرف بزنمD:)

 

 

خلاصه...

مادربزرگم یه رادیوی عهد بوقی داره. هنوزم که هنوزه از اون استفاده می‌کنه. اصلا نمی‌دونم کی خریدتش. 

یه اتاق پشتی جادویی هم هست تو خونشون، ظاهرش شبیه انباریه ولی انگار یه ماشین زمانه رو به چهل، پنجاه سال قبل. یه کمد هست که توش پره از نوار کاسِت هایی که به ردیف چیده شدن. بیشترشون مال بابامن. موسیقی و آواز سنتی، یه کلکسیون کامل از کاسِت های شجریان! 

یه جعبه توی اون کمد بود که توش پر از کاسِت های بچگونه بود. یادمه اون روزا وقتی از خواب بیدار می‌شدم و صبونمو توی آشپزخونه می‌خوردم سریع رادیو رو به برق وصل می‌کردم و قوطی کاسِت هارو می‌آوردم. یکی از بزرگترین دغدغه هامم این بود که امروز به کدومشون گوش بدم؟

یادمه قصه ی مورد علاقم در مورد یه شتر بود که توی بیابون یه تیکه نون پیدا می‌کرد و بعدش به دنبال آب می‌رفت. اونقدر می‌رفت تا به یه آبادی می‌رسید. حیوونای دیگه ای هم بودن، ولی چیز بیشتری یادم نیست.

ولی صدای گوینده و آهنگی که اولش پخش می‌شد رو خوب یادمه. هنوز با کیفیت خوبی تو گوشمن هرچند مطمئن نیستم آقای گوینده با اون صدای شیرین و گرمش دقیقا چی داره می‌گه (=

تازه یه علاقه ی خاصی هم به این داشتم که خرت خرت نون خشک بخورم حین گوش دادن بهش، چون اون شتره هم نون پیدا می‌کرد...

 

 

در واقع، اونقدر بچه بودم که اصلا نمی‌دونستم "آبادی" ینی چی! فکر می‌کردم یه جایی مثل حمومه! (جر خوردن*) 

آخه می‌دونین، حموم رو هم با مادربزرگم می‌رفتم. دقیقا پنجشنبه ها حموم می‌رفتیم. ولی نه حمومِ داخل خونه، حموم عمومی. 

اون حموم هنوزم هست. تا قبل از کرونا مادربزرگم همچنان می‌رفت. در ورودیش هنوز چوبیه و پله های بلند با شیب تندی داره. رختکنش هم همونجوری قدیمی و سنتیه. یه سری کمد چوبی کنار همن، یه سکو جلوشون هست و روش گلیم پهن شده، ملت اونجا لباساشونو می‌پوشن. و نه، هیچ پرده ای وجود ندارهD": حتی کمد های چوبی قفل هم ندارن، برام جالبه که مردم اون زمان اینقدر به هم اعتماد داشتن. 

در عوض یه خانوم پیری بود که همیشه دم در می‌نشست و تا جایی که یادمه برای هر نفر دویست تومن می‌گرفت و حواسش به همه چیز بود، هر کسی هم طلا یا چیز ارزشمندی داشت بهش می‌سپرد و موقع رفتن ازش می‌گرفت.

 

 

الان که دارم بهش فکر می‌کنم، حتی اون روزا هم اونقدرا به دیدن تلوزیون و برنامه کودک علاقه نشون نمی‌دادم، ینی شاید هم می‌دادم، ولی تا وقتی که کاسِت و رادیوی مادربزرگ دم دستم بود، سراغ دکمه ی روشن تلوزیون نمی‌رفتم.

 

 

پی‌نوشت: سمر مدیونی فکر کنی با گذاشتن عکس کاسِت هات یاد دوران طفولیتم افتادم و شدیدا دلم برای روزایی که هنوز چای شیرین می‌خوردم تنگ شده(": 

پی‌نوشت: نمی‌دونم چند ساله که توی چاییام قند یا شکر نمی‌ریزم و همونجوری زهرماری می‌خورمشون:|...

پی‌نوشت: رادیو ی مادربزرگم هنوز در قید حیاته ولی حقیقتا نمی‌دونم کاسِت هایی که بهشون گوش می‌کردم کجان دقیقا... باید پیداشون کنم...

پی‌نوشت: خورشید پــوشتش به ماست، تاحالا می‌دونستید؟!

پی‌نوشت: شما "خاتون" رو نگاه می‌کنین؟ فکر کنم اولین سریال ایرانی ایه که اینقدررر خوشم اومده ازش! خیلی قشنگه، جدا. به نظرم حتما ببینیدش... حتی اگه مثل خودم خیلی با سریال ایرانی حال نمی کنین؛ ارزششو داره(": (البته درحال پخشه، هر دوشنبه یه قسمتش می‌آد :_:)

پی‌نوشت: پاییز داره می‌آد... و فکر کنم تنها فصلیه که همیشه براش کلی هیجان دارم TT... پاییز خیلی قشنگ نیست؟(":

پی‌نوشت: شما بچه بودید کاسِت داشتید یا گوش می‌کردید بهشون؟(":

𝓈𝑒𝓁𝑒𝓃𝑒 𝒸𝒽𝒶𝓃 ッ
۲۰ شهریور ۰۰ , ۲۱:۳۹

فرست؟

پاسخ :

فرست!
𝓈𝑒𝓁𝑒𝓃𝑒 𝒸𝒽𝒶𝓃 ッ
۲۰ شهریور ۰۰ , ۲۱:۳۹

هوف خیالم راحت شدXD

حالا میرم با آرامش میخونمشXD

پاسخ :

باد زدن با بادبزن*

*-*
𝓈𝑒𝓁𝑒𝓃𝑒 𝒸𝒽𝒶𝓃 ッ
۲۰ شهریور ۰۰ , ۲۱:۴۲

عه چایی"-"

چه فنجون قشنگی :دیی

پاسخ :

من اینجا به سه نفر اول چایی می‌دم D:
جایزه از این والا تر؟"-"
𝓈𝑒𝓁𝑒𝓃𝑒 𝒸𝒽𝒶𝓃 ッ
۲۰ شهریور ۰۰ , ۲۱:۴۵

چه کودکی جذابی داشتی.."-"

منم با اینکه اصلا اهل چایی نیستم هر وقت میریم شهرستان پیش مادربزرگم (مادری) صبحا چایی شیرین میخورم...چایی های اونجا یه حال و هوای دیگه ای داره:)

 

+درمورد پاییز باهات خیلی هم عقیدمT-T اوج زیبایی و شاعرانگی طبیعت توی پاییزه هق:") هوای خنک و بارونیشم که اصلا نگم برات...

پاسخ :

نام نام"^"...
هوم(": ...
(هرچند چایی کلا خوبه...)


+درسته(":
𝓈𝑒𝓁𝑒𝓃𝑒 𝒸𝒽𝒶𝓃 ッ
۲۰ شهریور ۰۰ , ۲۱:۴۶

هم فرست شدم هم سکند هم ثرد هم فورث با این کامنت میشه fifth "-"

*رکورد زنی*

پاسخ :

*تشویق*
هورااا*-*
;🌙 lucifer
۲۰ شهریور ۰۰ , ۲۱:۴۶

چجوری با مامان بزرگت ابت توی یه جوب میرفته؟ 

من تو اون سن با تنها کسی ک حال نمیکردم با مامان بزرگ پدریم بود"-" لنتی هنوزم میبینمش چهار ستون بدنم ب لرزه در میاد"-"

 

بچگیام؟ 

یا داشتم با پسرا تو کوچه فوتبال بازی میکردم یا برنامه کودک میدیدم"-"

جر حتی یادمه یانگوم بازی میکردم با پسرا کوچه"-"

بچگیام کصافط بودم وایXD

 

ولی بچگیات چقد شیرین بوده~ *در دستمال فین میکند

 

پاییز.... انقد ک من منتظر پاییزم،  پاییز منتظر من نیست "-" 

حالا تابستون میگه من میرم ولی میخام ببینم تو پاییز کی واستون ریده  XD

پاسخ :

مادربزرگم خیلی پیرزن گوگولی ایه"-" فقط خیلی سرکوفت می‌زنه XD
اینقدر ترسناکه؟"-"...


وای XD
من تاحالا کوچه بازی نکردم"-"...
کلا خیلی قاتی پسرا نمی‌شدم...
وایسا"-"
قاتی دخترا هم نمی‌شدم:/
.___.

(یانگوم XD)


(":


آفرین"-"
منم واقعا برای هیچ فصلی اینقدر لحظه شماری نمی‌کنم"-"...
پاییز خودش برامون می‌رینه XD...
تابستون: مارو دور ننداز...
𝓈𝑒𝓁𝑒𝓃𝑒 𝒸𝒽𝒶𝓃 ッ
۲۰ شهریور ۰۰ , ۲۱:۴۷

منم باید یه چیزی پیدا کنم که ازین ببعد به سه نفر اول بدم.."-"

پیشنهادی نداری؟D:

پاسخ :

خوردنی بده*-*
آبنباتی کیکی چیزی*-*
سَمَر ‌‌
۲۰ شهریور ۰۰ , ۲۲:۰۰

چه دوران قشنگی(":

مامان و بابای منم معلمن!

و می‌دونی، منم دلم تنگ شده..*شیون

پاسخ :

هوم(": ...
Marcis March
۲۰ شهریور ۰۰ , ۲۲:۰۴

ما کاست داشتیم.. ولی گوش نمی دادیم کلا یا اگرم می دادن من خونه خاله بودم. بچگی مام اینه دیگه از بس خونه خاله بودم یه مدت کلا مامان بابامو نمی شناختم.. بعدشم تا کلی وقت به خاله می گفتم مامان به مامان خودم می گفتم مامان سوری>>

-

خاتون میبینییییم بسی هم خفن تشریف داره گرچه دستام واسه خفه کردن یه سریا بی قراری می کنن

پاسخ :

وای XDDDD 
خیلی خندیدم به این... XDDD
خدا نکشتت XD


هوراااا*-*
دقیقا خیلی خفنهههه*-*...
بیا با هم بریم خفه کنیمشون|:«
عشق کتابツ
۲۱ شهریور ۰۰ , ۰۰:۱۰

میشه بگم من عاشق اینجور پستاتم؟ =)

 

پ.ن: پاییز. TT هوا خنک میشه، هوا قشنگ میشه و میتونیم لباسای قشنگ بپوشیم. =")) پاییز فصل قشنگیه، از همه نظر در تعادله. :")

پاسخ :

اونام عاشقتن(":

ج: دقیقا(": خیلی فصل قشنگیه...
jendoki
۲۱ شهریور ۰۰ , ۰۰:۱۱

چه بچگیه کیوتی داشتی...

منو پسرخالمم رادیو پدر بزرگمو انگولک میکردیم و اهنگ های هایده گوش میدادیمXD 

من همچین نبودم بجز خالم خونه هیچکی نمیموندم هنوز هم نموندم:/

 

ولی اون اتاق پشتی بابا بزرگ اینا هم مثل اتاق انباریه شماس،بو و حس خاصی داره....

زیر زمین خونه قبلی مامانی ایناهم اینجوری بود 

 

 

واااااای،حموم عمومی؛من خیلی میخوام تجربش کنم ولی نمیشع،البته به حموم متروکه ی چند کوچه بعد خونه دیدی زدم:))))

 

 

 

پاسخ :

(": ...
وای هایده XDDD
زنده می‌موند اون رادیو دستتون؟ D": ...
"^"...

حتی می‌تونم بگم یه بوی خاصی هم می‌دن...
قشنگ ماشین زمانن برای خودشون(":


به نظرم هنوزم بعضیاشون بازن و کار می‌کنن*-*...
ولی حموم متروکه... چقدر مخوف*-*

+حالت خوبه؟(=
Alex Ai
۲۱ شهریور ۰۰ , ۰۰:۱۲

انقدر که این پست محتواش شیرینه...

مادربزرگی که با نوه اش ترکی حرف میزنه(و جوری که من عاشقه این زبونم)

نوار کاست وای..خیلی خوبه !

از این قصه‌هایی که شبها برای بچه میذارن داشتم تو کاستا

پاسخ :

کامنتاتون والا شیرین تره T-T... 

هنوزم کاست می‌فروشن؟(":
ای کاش از مد نمی‌افتاد... خیلی خوب بودن(": ...

هوم(":
•𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
۲۱ شهریور ۰۰ , ۰۰:۳۷

چه دوران کودکی قشنگی داشتی و خب... همین الان‌دلم برای مامان بزرگم(یعنی مامانِ مامان) تنگ شده :" ای کاش تا الان زنده بود و میومد خونه ما، واسمون باقالی پلو با مرغ و ماست میذاشت-

+ خاتون آره شنیدم، داستان جالبی داره، خودمم زیاد نمیبینم ولی خانوادم میبینن و میگن خوبه!

+ رادیو و نوار کاست...‌یادمه یه رادیو داشتیم، بعد من واسه حرف زدن(خیلی کوشولو بودم و زبونم باز شده بود ولی درست حسابی نمیتونستم بزنم) و درست حرف زدن ضبط میکردیم، یادمه یه جاشو ضبط کردیم، صدای خودم بود و صدای مامانم، وسطش من خندیدم تو حین ضبطXD الان نمیدونم اون رادیو کار میکنه یا نه "-"

پاسخ :

اووو(": خدا رحتمش کنهTT
+به نظرم همراه خانواده ببینش! خیلی قشنگه*-*
+ وااای چه کیوتتتت XD (ولی جدا... حالا که دارم فکرشو می‌کنم از بچگی تو کار ویس بودی حتی وقتی درست حسابی نمی‌تونستی حرف بزنی"-"... اون زمان با رادیو ویس می‌گرفتی، الان با گوشی"-"... راست می‌گن یه سری رفتار ها ریشه توی کودکیمون داره"-"...)
*با یاد آوری ویس های سمی پاره می‌گردد*
🎼 کالیستا
۲۱ شهریور ۰۰ , ۰۱:۰۶

وای چقدر قشنگ!!!!!*-*

پ.ن: ما کاست نداشتیم ولی یه چیز رادیو طور داشتیم که توش کاست هم می‌شد گذاشت برای دوران بچگی مامانم بود ولی خراب بود، منم عاشقش بودم و دوست داشتم کار کنه. بعدا درستش کردیم و من تونستم توش چند تا چیز بذارم گوش کنم، حتی به  عنوان رادیو هم ازش استفاده می‌کردم. می‌زدم رادیو نمایش، بعد هر وقت هوس مس‌کردم یا موقع مرتب کردن اتاقم گوش می‌کردم. هر چند کاست‌های زیادی هم نبود که برای من جالب باشه. یه دونه آهنگ بود که احتمالا شنیدی، اونو خیلی دوست داشتم. اینجوری بود: حبیبم اگر خوابه طبییم رو مسخوام، خواب است و بیدارش کنید، مست است و هوشیارش کنید، گویید فلانی اومدن اون یار جونیت اومده. اومده حال تو، احوال تو، سیه موی تو، سپید روی تو ببیند برود...

خیلی قشنگ بود. ولی خب قسمت کاستش خراب شد و منم به خاطر کلاسای آنلاین مجبور شدم جاش یه میز تحریر بذارم، چون هم اون خیلی جا می‌گرفت هم اناقم کوچیکه و جای دیگه نداشت. خیلی باحال بود ولی حدودا یازده سالگیم اینا درست شد، نمیدونم بچگی‌ای که منظورت بود به حساب میاد یا نه. *-*

پاسخ :

(":
ج: وای چه خوب! حتما رادیو عه خیلی قدیمی بوده که اونقدر گنده بوده*-*... رادیوی مادربزرگ من کوچیک تر بود، ولی خب کاست می‌خورد بهش. 
چه سافت(": موقع مرتب کردن اتاقت با کاست آهنگ گوش کنی نبدنتیبذتا><~~~

هممم فکر کنم یازده سالگی هم بچگی حساب شه"^"... چون قطعا نوجوونی نیست._.
🎼 کالیستا
۲۱ شهریور ۰۰ , ۰۱:۰۷

اون کاستا رو هم نمیدونم از کجا آرودیم... فکر کنم وقتی درست شد از مامان‌بزرگ ، بابابزرگم گرفتیم.

پاسخ :

عجب(":
•𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
۲۲ شهریور ۰۰ , ۱۷:۰۷

آره از بچگی تا الان رو مود خنده بودمXDDD وای

پاسخ :

هعیی XDDD
jendoki
۲۳ شهریور ۰۰ , ۱۱:۳۹

بابا بزرگم دعوا میکرد دیگه،ولی خب چه کنیم.

حتی یکبار خواستیم درختارو آب بدیم اشتباهی بنزین ریختیم درختارو به فنا دادیم(البته اونایی که خشک شدن رو پسر خالم ریخته بود)

 

خوبم مرسیXD 

+بابت احوال پرسی خیلی خوشحال شدم^-^

 

 

پاسخ :

وای نه...
چقدر بد شده]":



خوبه*-*...
+("""":
𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۲۳ شهریور ۰۰ , ۱۱:۴۶

وات؟

چرا نظر من ارسال نشده:|

*تو گوشی محکم به دکمه ی ارسال نظر*

 

پاسخ :

آو]":
بیا چایی بخور به جاشT^T
𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۲۳ شهریور ۰۰ , ۱۱:۴۷

من علاوه بر خودت مامان بزرگت هم میخوامXD

در اولین روز کاری پست کن لطفاXDDD

پاسخ :

چشم، آدرس و کد پستیتو لطف کن XD
selene chan ッ
۲۴ شهریور ۰۰ , ۱۹:۲۴

هی مائوچان منظورت از این پست خداحافظ اینه که داری میری ؟ TT

بگو که دارم اشتباه میکنم بگوووو TT

پاسخ :

بعله اشتباه می کنی^-^
selene chan ッ
۲۴ شهریور ۰۰ , ۱۹:۳۱

وای ترسیدم:"

پی نوشته ذهنمو جاهای بدی برد....

پاسخ :

نه بابا نگران نباش^-^
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan