~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

#95

این داستان: آوا و والدین هماهنگ

 

*پشت لپ‌تاپ نشستم و حدودا ساعت نه شبه*

*هیونگ زنگ می‌زنه*

 

هیونگ: امروز کلا خونه تنهام، مامان بابام و خواهرم نیستن، شبو هم نمی‌آن خونه، می‌خوای بیای؟

من: آره داوش، بذار به مامانم بگم...

 

*مامانم تازه از بیرون اومده*

 

من: مـــامـــاااان*-*

مامانم: باز چیه؟:/ آبرنگ نمی‌دم بهت:/

من: مامان"-"... می‌خوام برم خونه هاله"-"...

مامانم: حتما می‌ری شبو بمونی هَ؟:/

من: آره دیگه"-"...

من: *با کلی آه و زار*

من: مامان آخه نمی‌دونــیT-T... هاله الان خونه تنهاست، هیچکس نیستT-T... شبو هم قراره تنها بمونهT-T ینی نرم پیشش؟ گناه داره آخه]":

مامانم: :|

مامانم: به من هیچ ربطی نداره برو به بابات بگو.

*با قدم های استوار می‌ره تو اتاقشون*

*بابام پیش مادربزرگمه*

 

من: بـــااابـــاااا*-*

بابام: نَدی گینَده؟"-" (باز چیه؟)

من: "-"...

من: منو می‌بری خونه هاله؟"-"...

بابام: یه کم دیر نیست به نظرت؟:|

من: خب شبو قراره بمونم"-"...

بابام: مامانت اجازه داد؟"-"

من: آرهههه^----^

بابام: من فردا نمی‌تونم برگردونمتا'-'...

من: حالا فردا رو یه کاریش می‌کنیم'-'...

بابام: باشه برو حاضر شو...

من: *کف زنان و دف زنان می‌رم تو اتاقم که حاضر شم*

*در همین حین بابام به زیارت مامانم می‌ره*

*نمی‌دونن که دارم صدا پچ پچ هاشونو می‌شنوم*

 

بابام: تو به این دختر اجازه دادی بره شبو بمونه؟

مامانم: چی شده مگه؟

بابام: هیچی، سوییچ کجاست؟

مامانم: بهش اجازه دادییی؟؟؟!!!

بابام: بهم گفت مامان اجازه داده"-"...

مامانم: من فرستادمش پیش تو که تو اجازه ندی"-"...

بابام: من از کجا باید می‌دونستم"-"

بابام: همیشه تو اینجور موارد تو اجازه نمی‌دی"-"...

مامانم:

بابام:

من: *خنده شیطانی* 

پی‌نوشت: می‌خواید بدونید بعدش چه اتفاقی افتاد؟ D:

روز بعد اینجوری بود که:

هیونگ: بابام الان تو ویلاست، بهتون اجازه می‌دن بیاین ویلا یه شبم اونجا بمونیم؟

من و کیدو: بذار زنگ بزنیم...

*زنگ می‌زنم به مامان*

من: مـــااامـــااان*-*

مامانم: ها چیه یه شب دیگه می‌خوای بمونی؟:/

من: مامان"-"... هاله اینا ویلا دارن یدونه"-"... 

مامانم: خب؟ الان چون اونا ویلا دارن باید تو هم بری زیارتش کنی متبرک شه؟:/

من: من که هنوز چیزی نگفتم"-"

مامانم: خب من می‌دونم می خوای چی بگی:/

من: خب؟"-"...

مامانم: به من هیچ ربطی نداره زنگ بزن به بابات بگو:/...

 

*زنگ می‌زنم به بابا*

من: بـــااابـــاااا*-*

بابام: زود بگو دستم بنده"-"...

من: ینی خیلی کار داری؟...

بابام: بهت گفته بودم نمی‌تونم بیام دنبالت دیگه! الانم برو به مامانت بگو من کـ...

من: باباااا"-" نمی‌گم که بیا دنبالم"-"

بابام: عه؟ آهان... آخیش...

من: یه شبم بمونم؟

بابام: به! البته!*-* امشبم بمون*-* خوش بگذرهههه*-*

من: *-*

بابام: *-*

مامانم: :|

 

عاره XD...

پی‌نوشت: البته مربوط می‌شه به حدودا یه ماه قبل^^

 

𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۲۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۰۲

فرررست

پاسخ :

چاییییD":
سَمَر ‌‌
۲۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۰۳

چند دقیقه پیش داشتیم با استلا و سولویگ در مورد یه موضوع نزدیک به این حرف میزدیم، البته رو در روD:

پاسخ :

واییی با استلا و سولویگ رو در رو؟ T-----T
•𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
۲۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۰۴

فقط مامانت که میگه اینو به بابات بگوXD وای خدا مردم چررر

پاسخ :

آره XDDD
•𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
۲۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۰۴

هاااع سوم شدم سنسمسممسمس

پاسخ :

بیا چایی بدم بهت*-*
𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۲۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۰۶

خب^^

1)خوش به حالت! من یه بارم خونه ی دوستام نرفتمXD(دوستام؟ودف...منظورم دوستم بود)

 

2)چه مامان بابای کیوت و پایه ای....

 

3)در رابطه با مامانت خیلی باهات همزاد پنداری میکنم؛مامان من اگه برم طرف قلمو ها و بوم نقاشیش منو با ساطور میکشهXDDD (ولی من میرم؛مثل خودت:دی)

پاسخ :

هوم D":
آخه ما خیلی وقته دوستیم... منم اون اوایل اجازه نداشتم خونه کسی برم، اگرم با هزار مکافات اجازه می‌دادن سریع باید بر می‌گشتم D": 
در گذر زمان اینجوری شدیم XD


3- درستهههه*-*
(ولی جدا اگه من مامان بودم عمرا می‌ذاشتم بچم به وسایلم دست بزنه"-"... ولی خودم به عنوان یه بچه به وسایل مامانم رحم نمی‌کنم XD)
;🌙 kiwi
۲۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۱۱

ینی قشنگ رونالدینیو ای چپو نگاه میکنی توپو راست شوت میکنی XD

از این به بعد منم اینجوری اجازه میگیرم XD

پاسخ :

همین کارو کن D:<
#راهکار_با_مائو
(: NarXeS
۲۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۳۰

من: مامان، من برم خونه فاطمه اینا؟ شونصد ساله همو ندیدیم!

مامانم: خب که چی؟ نه!

*نزد پدر میرود*

من: بابا... برم خونه فاطمه اینا؟ میگه بیا خونمون همدیگه رو کللللی وقته ندیدیم!

بابام: منظورت دختر آقای *****عه؟

من: آره! *--*

بابام: نه!

* ثانیه‌هایی بعد در واتساپ*

من: هیوون... مامان بابام نمیذارن بیام :(

هیون: مامان بابای منم نمیذارن بیام خونه شما :""(

من: طف تو این شانس، طففففف!

هیون: خانم غلط املایی تف درستشه :/

من: خب طف خیلی طف‌تره تا تف!

هیون: آها...

هیون: ططططف تو زندگی...

پاسخ :

اوه... 
چه بد]": ...


+ما الان 7 سالی می‌شه که دوستیم... خانواده هامونم از قبل همو می‌شناختن"^"... بابای هیونگ خیلی با بابای خودم صمیمی بوده قبل این که من اصن بدونم هیونگ وجود داره._.
فکر کنم اگه اینجوری نبود منم مثل تو نمی‌ذاشتن خونه کسی برم[":
jendoki
۲۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۳۴

مامان بابای منم اینجوریه^^

اابته با این تفاوت که تاحالا خونه دوستام قدم نزاشتم 

البته که شما از لحاظ سنی بزرگی واس همین(خودمو قانع میکنم،ببینچه بچه ی خوبیم) 

حالا نگفتی چه کارایی کردین؟=]

 

پاسخ :

شایدم به خاطر مدت زمان دوستیتونه؟'^'... 
چون ما بعد 7 سال به این درجه رسیدیم._. ...

کار خیلی خاصی نکردیم والا، حرف زدیم و فیلم دیدیم و تست شخصیتی دادیم و... غذا اینا درست کردیم"^" 
(البته من مثل یه شاهزاده روی مبل لم داده بودم، همه ی کارا رو هیونگ و کیدو کردن XD)
مونی :)
۲۷ شهریور ۰۰ , ۱۹:۱۰

اوکی من جر خوردم

پاسخ :

بیا چسب زخم D":
هلن پراسپرو
۲۷ شهریور ۰۰ , ۱۹:۴۴

خدا بده از این والدین هماهنگ XD

پاسخ :

XD
(• 𝑨!𝒂•)~
۲۷ شهریور ۰۰ , ۲۰:۰۷

جرررر روشای کلاه گذاشتن سر مامان بابات عالیه XDو چقد خوبن مامان بابات که وقتی میفهمن سرشون کلاه گذاشتی، بازم اتفاق خاصی نمیوفته :") مال من تازه میفهمن جفت شون مخالفن، کلا کنسل میشه :")))))

+یادم باشه روشای خلاقانه تو ب کار ببرم *-*

 

پاسخ :

کلاه که نذاشتم در اصل، خودشون از قبل هماهنگ نبودن D": ...
+هوم*-*
(• 𝑨!𝒂•)~
۲۷ شهریور ۰۰ , ۲۰:۰۸

@نرگس

ما خیلی بد شانسیم :")

طتطتطتطتطتطتطتطتطتطتطتطتطتففففففففففففففففففف

پاسخ :

*برداشتن دستمال با گلدوزی توت فرنگی*

لامایین مگه"-"
عشق کتابツ
۲۷ شهریور ۰۰ , ۲۳:۳۴

این پستا... فوق العادن. اصلا سبک مائویین. =")))

پاسخ :

اوه(": ...
*سافت شدن*
Alex Ai
۲۸ شهریور ۰۰ , ۰۲:۰۱

آقایون خانوما آروم باشید

دفعه بعد بهشون اجازه نمیدیم بدون زنده نگه داشتنِ یادِ رفقای بیانشون به خونه ی دوستان برن و مطمئن میشیم که حتما جای مارو خالی کنن TT

ضمیمه: اون میم معروف از شهاب حسینی (خودتون بگیرید که کدوم)

پاسخ :

*پاره شدن با این کامنت*
جاتون جدا خالی بود بوخودا<": ...

+این؟ XDDD
🎼 کالیستا
۲۸ شهریور ۰۰ , ۰۲:۴۷

وای روش کارو یاد گرفتی.XD

مامان بابای منم دقیقا همینن میخوان به هم پاس بدن قضیه رو تهش هم بابام میگه اوکی.XD

پاسخ :

درسته(:< *خنده شیطانی*
بابا ها در اکثر موارد خیلی راحت با مسائل کنار می‌آن XD
artemis -
۲۸ شهریور ۰۰ , ۱۶:۱۱

مامان و بابات رو برا یک روز قرض می دی؟ 

پاسخ :

*بسته بندی کردن یه نسخه ی کپی برابر اصل از مامان بابا و بستن جعبه ی مذکور با یه روبان زرد با خال خالی های طلایی*

خدمت شما D=
.. میخک..
۲۸ شهریور ۰۰ , ۱۸:۰۲

خونه‌ی ما هم دقیقا اینطوری پیش میره تا مرحله‌ای که مامان و بابا میرن با هم پچ پچ کنن اما متاسفانه تو عمل انجام شده قرار نمی‌گیرن و با هم دیگه میگن نه :/

پاسخ :

یه کم شدید تر اجرا کنی شاید تسلیم شدن"-"...
Alex Ai
۲۹ شهریور ۰۰ , ۱۸:۱۹

مرسی به یادمونی TT

+دقیقا خودشه

پاسخ :

*خواهش کردن*
<":
نیکو چان
۱۱ مهر ۰۰ , ۱۳:۵۶

ایش منو رفیقم 8 ساله دوستیم  ._.

و کل این 8 سال والدین ما تازه 2 سال پیش درست و حسابی روی ماه همدیگه رو دیدن اونم برای خدافظی بود چون ما میخواستیم از رفسنجان بیایم مشهد و خودشونم کلی پشیمون بودن که چرا زودتر با هم رفت و آمد نکردن و اگه میدونستن اینقدر صمیمی میشن هفته ای یه بار دور همی میگرفتن نوبتی T-T

و کل این 6 سال منو رفیقم تعداد انگشت شمار خونه هم رفتیم T-T

تف کو این شانس T-T

پاسخ :

ولی چه باحاله که بالاخره خانواده هاتونم رفت و آمد پیدا کردن D":
این مرحله هنوز برای خانواده های ما قفله...
(البته به جز بابام که بابای هیونگ رو به لطف موسیقی می‌شناسه)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan