~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

#92

این داستان: آوا و دیوانگی.

 

 

*با هیونگ و کیدو رفتیم الدورادو*

*جایی که کتاب و لوازم تحریر می‌فروشه*

*کلی اونجا تردد کردیم و بعد میل نمودن یک فنجان چای دل‌انگیز به اتفاق یه خانومه و صرف ساعت های متوالی بین انبوهی از تکه های بهشت بالاخره رفتیم که حساب کنیم*

 

یه خانومه: به به! چه نوجوونای کتابخونی! 

*می‌خندیم و از این تعریف زیبا قند تو دلمون آب می‌شه*

کیدو:*لحظه ای غرق در غم می‌شه*

کیدو: البته من نتونستم کتاب بردارم...

خانومه: عه! برای چی؟...

هیونگ: اون اقتصادی فکر می‌کنه! از ما قراره قرض بگیره!

خانومه: کسی که کتاب نمی‌خره و قرض می‌گیره واقعا دیوونست!

ما: 

ما:

ما:

خانومه: البته اونی که کتابو قرض می‌ده دیوونه تره!

من و هیونگ:

من و هیونگ:

من و هیونگ:

خانومه: می‌دونید دیوونه تر کیه؟ اونی که کتاب قرض گرفته شده رو پس بده!

کیدو:

کیدو:

کیدو:

هیونگ: پیچیده شد...

من: حالا مایی که دوباره همون کتابو قرض می‌دیم دقیقا چه موجودی هستیم؟

خانومه:*می‌خنده*

ما:*می‌خندیم*

 

*چند ثانیه بعد*

 

ما:*گریه می‌کنیم*

ما:*آه در بساط نداریم*

ما:*کل داراییمونو خرج کردیم*

 

 

پی‌نوشت: مربوط می‌شه به پریروز! حقیقتا خیلی خوش گذشت، اولین بارم بود که می‌رفتم اونجا و باورم نمی‌شه اینقدر به خونمون نزدیک بوده و اصلا نفهمیدم چنین بهشتی وجود داره!

پی‌نوشت: به نظرم اسم فوق‌العاده ای روش گذاشتن، الدورادو! خدایا!

پی‌نوشت: می‌دونید چی بهتر از داشتن لوازم تحریر و کتاب در کنار همه؟ یه جای فنچول گوگولی که بری اونجا بشینی و مجانی چایی بخوری و کتاب بخونی! 

یه اتاقک بسیار ژیگول داشت که صندلی های زرد و میز چوبی داخلش گذاشته بودن، دور تا دور اتاق با قفسه های کتاب پوشیده شده بود و یه قسمت آشپزخونه مانند هم داشت که یه خانومه (مرگ من... خیلی خوشگل بود!) مسئولش بود... اسفند دود می‌کرد، چایی هاش با نبات و قند مجانی بودن ولی بستنی و قهوه پولی بودن"^"... قیافه کیدو رو تصور کنین XD

پی‌نوشت: اون روز واقعا حس کردم خدا منو خیلی دوست داره... چرا؟ می‌دونید توی بخش کتابای انگلیسیش چی پیدا کردم؟ ملکه‌ی سرخ! Red Queen!!! می‌تونین حدس بزنین چه جیغی زدم؟*-*... تازه هر 4 تا جلدشو داشت... ولی خب من کلیه هامو پیش فروش نکرده بودم پس... آره فقط جلد اولشو برداشتم3/>

*صدای شکستن قلب*

 

بعدا نوشت: از ایده ی یخ شکنی بیان خوشم اومد! درود به میخک! هرچند فکر نمی‌کنم بتونم هر روز پست بذارم ولی با دیدن اون همه ستاره ای که یهویی روشن شد تازه از سمت این همه بلاگر دوست داشتنی... یه انرژی عجیبی رو حس می‌کنم که به سمتم می‌آد... TT 

#بیان_رو_زنده_کنیم

بعدا نوشت: کامبک ژاپنی لونا! می‌دونید این ینی چی؟...

 

𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۱۷ شهریور ۰۰ , ۱۷:۵۵

فرست؟:)

پاسخ :

درسته*-*
𝐀𝐲𝐥𝐢𝐧 𝐔𝐍𝐈𝐕𝐄𝐑𝐒𝐄--
۱۷ شهریور ۰۰ , ۱۷:۵۷

فقط اومی، کوتوری و هونوکا ته پستت:")

پاسخ :

هرچند اخلاق هر سه تامون اومی طوریه... D":
𝐀𝐲𝐥𝐢𝐧 𝐔𝐍𝐈𝐕𝐄𝐑𝐒𝐄--
۱۷ شهریور ۰۰ , ۱۷:۵۷

فرست لایک

و سکند کامنت:>

پاسخ :

و چایی*-*
𝐀𝐲𝐥𝐢𝐧 𝐔𝐍𝐈𝐕𝐄𝐑𝐒𝐄--
۱۷ شهریور ۰۰ , ۱۷:۵۷

خانومه عهد کرده بود همتونو با خاک یکسان کنه"-"

پاسخ :

و موفق هم شد/"-"
𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۱۷ شهریور ۰۰ , ۱۷:۵۹

آه خدایا ملکه سرررخ*-----*

+

چی بهتر از اینکه یه همچین جایی نزدیک خونتون باشه و با دوستات بری؟ناموسا چی بهتر؟

+

حسودیم شد...منم میخاستم باهاتون به مهمونیِ چاییِ یهویی در وسطِ کتابفروشی بیامㅋㅋ

پاسخ :

آرهههه TT
+
واقعا... (البته خونه اون دوتا خیلی دوره و دیر به دیر می‌تونن بیان ولی خب"-")
+
راستش منم دلم می‌خواست بیدل اونجا باشه... *شکستن مجدد قلب*
.. میخک..
۱۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۰۲

الدرادو کجا هست؟ آدرس بده نا هم یه سر برنیم 😅

 

ولی منطقی‌ترین کار تو این گرونی همون قزض گرفتن و امانت دادنه :/

این سنت حسنه رو بیایید جا بندازیم :/ چاره‌ی دیگه‌ای نیست

 

 

من خودمم ذوق مرگ شدم توقع نداشتم این همه شرکت کنن😅

پاسخ :

راستش من اصلا تو آدرس دادن خوب نیستم"-"...
+اردبیل زندگی می‌کنی مگه؟*-*


بالاخره باید یکی بخره که قرض بده دیگه|": 
جدا خیلی گرون شدن...


حالا تازه نخوندم همه رووو T____T
خیلی ایده نابی بود... بیا چایی بدم بهت T_T
𝑯𝒚𝒆𝒐𝒏 𝒓𝒊
۱۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۰۳

الدورادو... حتی اسمشم کراش برانگیزه "-"

اسم اون خانومه تو اشپزخونه رو نفهمیدی؟ بدون اسمش چجوری شیپتون کنممم 

پاسخ :

واقعا همینطوره"-"...
نه... منو اینجوری نگاه نکنین اینجا وراجم جمع شدنی نیستم، واقعا فکر کردی اصلا روم شد باهاش حرف بزنم؟ XDD
هیونگ زحمتشو کشید ._.
ویلی ونکای آلبالویی ッ
۱۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۰۳

به خانومه حق بده ... سعی کرده بامزه بنظر برسه ۰___۰

اینجا ما یه مجموعه همچین جاهایی داریم که صد البته کوفتشم پولیه ⁦(TT)⁩ از چایی های اونجا برام بفرست⁦(TT)⁩

پاسخ :

و بامزه بود یه جورایی._. معمولا فروشنده ها اونقدر اعصاب ندارن._. ...
کوفت مذکور رو نمی‌شه با خودت ببری؟"-"... تازه داشتم به این فکر می‌کردم دفه ی بعدی فلاکس ببرم اونجا بشینم"-" 

*فرو کردن چایی ها توی سوراخ سمبه های لپ‌تاپ*
رسید دستت؟*-*
𝐀𝐲𝐥𝐢𝐧 𝐔𝐍𝐈𝐕𝐄𝐑𝐒𝐄--
۱۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۰۳

من و ترنم و پرسون هم از دور سه تامون رینیمxD

دقیق بخوام بشم

ترنم رینه، من نیکو ام، پرسون یه ترکیبی از کوتوری و نزومی و شاید رین باشه چون خیلی برا همه چی ذوق میکنهxD

ولی قدرت تخریب و فن هزار نفر بودن نیکو قطعا منهD: نیکو نیکو نییییییییD:

پاسخ :

درسته... هیچکس نمی‌تونه نیکو تر از تو باشه XDDD
وای رین*-*
چه کیوتتتتTT
.. میخک..
۱۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۰۶

بله دیگه

کلی بگو ببینم میتونم بیام خودم پیداش کنم یا نه

 

 

اومده بپدیم تک پا خودتون رو ببینیم چرا زحمت کشیدین :دی

پاسخ :

من چرا الان باید اینو بفهمممم"--------"
اهم... 
میدون قدس، رو به روی تالار میلاد"^"...
طرفای اون پله که از وقتی یادم می‌آد داشتن می‌ساختنش و هنوزم افتتاح نشده:/ ...
یه چراغ فلش طور سبز کوچولو هست توی پیاده‌رو که به سمت الدورادو عه^^


TT
(: NarXeS
۱۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۰۷

این جمله‌ها رو دقیقا معلم ادبیاتمون وقتی میدید بهمدیگه کتاب قرض میدیم بهمون گفت :"|

+

دارم به این فکر میکنم کم کم برای خریدن کتاب باید برم کلیه‌هامو بفروشم ^-^\ جایی سراغ داری؟

+

الدرادو؟ الدرادو! الدرادو! چهه آشناعه این اسمههههه!

اسم انیمیشن نبود؟ در جست و جوی الدورادو؟ شایدم توهم زدم، وللش اصلا "-"

پاسخ :

عجب|": ... 
معلمای ما می‌دیدن کتاب رد و بدل می‌کنیم تهدید می‌کردن که مدیر ناظم ببینن می‌گیرن ازتون._. موندم چه مرگشون بود._. هیچوقتم همچین کاری نکردن مدیر ناظم:/
+
تو آگهی بزن خریدار پیدا می‌شه^-^...
+
نه الدورادو یه مکان افسانه ای بوده که همه چیزش از طلا ساخته شده... کارتون و اینا هم ساخته شده در موردش یه چنتایی"^"
𝐀𝐲𝐥𝐢𝐧 𝐔𝐍𝐈𝐕𝐄𝐑𝐒𝐄--
۱۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۱۱

ینی داشتم میدیدمش کلش اینجوری بودم که اینا کی رفتار های منو برداشتن و تبدیل به یه کاراکتر انیمه ای کردن؟ این سرقت ادبیههxD

ولی شما سه تا خیلی صافتین. ایش. کل اکیپ شماها صافتن اصن. نمیخوام. برا قلبم ضرر دارید.

 

+در بحث فروش کلیه برای خرید کتاب بهتره بگم من 75 فاکینگ تومن برای یدونه مانگا توی شهر کتاب پول دادم. و گس وات؟ پسر عموم از بالکنمون شوتش کرد تو باغچه:)

پاسخ :

سرقت رفتاری*  XDDD
تو هم برای پوستم ضرر داری زنیکه فن‌گرل"-"... 
چطور واقعا فکر کردی صافت نیستین خودتون"-"... قهرم اصن"-"...


+کاتانامو می‌تونم قرض بدم بهت، می‌خوای؟ TT
𝐀𝐲𝐥𝐢𝐧 𝐔𝐍𝐈𝐕𝐄𝐑𝐒𝐄--
۱۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۱۵

ما صافت نیستیم یه مشت بد چبیم دور هم...:")xD

کلا اکیپایی که خارج از وبلاگ با هم در ارتباطن خیلی صافتنTT

 

 

+آره اگه ممکنه. هنوز یادش میفتم سردرد میگیرم..

.. میخک..
۱۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۱۶

فکر میکردم میدونستیا

اوکی پس طرف‌های ایستگاه سرعینه

 

پل قدس تقریبا تموم شده‌ها. چیز زیادی ازش نمونده 😅😅😅 

بهتر از راه‌آهنمونه باز 😒😒😒😒

 

مچکر:)

 

پاسخ :

الان دونستم دیگه D":
آره دقیقا همون اطرافه^^


تقریبا [یه فازش] تموم شده"-"... 
علف های بعضی قسمتا هم قد من شدن اینقدر لفت دادن این پروژه رو:/
حرف راه آهنو نزن که اشکم در می‌آد XD...


^^
𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۱۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۱۷

آم راستی همه ی پستای وبتو خوندم*-------*

 

پاسخ :

هـ.... هـمــــشوووو؟؟؟!!0----0
288 تارو؟؟...
وای... 
از همینجا بهت سلام نظامی می‌دم... درود بهت قهرمان.... TT
(: NarXeS
۱۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۲۱

وات د فااززز؟ میگیرن ازتون؟؟؟؟ مگه مواد جا به جا میکردین؟ :"| اصلا در ذهنم نمیگنجه! اصصصلا!

+

خیلی خوب امید میدی ممنونم اصلا ^-^

+

آره دیگه توی اون انیمیشنم داشتن میرفتن که همون شهر افسانه‌ای رو پیدا کنن "-"

تو شهر ما فقط چندتا نیمچه کتابفروشی وجود داره  - که کتاباشون به قیمت خون پدرشونه - و دوتا کتابخونه بسته ^-^\

الدورادو میخوام چیکار کنم! خوشبختی داره از بند بند وجودم میزنه بیرون!!!

پاسخ :

واقعا نگرفتن، ولی هی تهدید می‌کردن و واقعا نمی‌فهمیدم چرا._.
+
خواهش می‌کنم^-^
+
الان همه چی به قیمت خون پدرانمونه|": ...
هعیTT
𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۱۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۳۰

هممممشو^-^

 

پاسخ :

*ریختن اشک شوق فراوان*
Marcis March
۱۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۳۱

کاش یکی پیدا شه به خانومه یکی از کتابای معجزه طوری قرض بده شاید با این پدیده آشنایی پیدا کنه و دیگه اینجوری سعی نکنه خوشمزه باشه-.-

پاسخ :

همین که هنوز تو اون سن حس خوشمزگیشو حفظ کرده برام قابل تحسینه نه مثل این بزرگترایی که تا می‌گی کتاب می‌زنن تو کمرت:/
Marcis March
۱۷ شهریور ۰۰ , ۱۸:۵۳

بله بله صدالبته

نمیدونم بغضی فروشنده های کتاب چجوری میتونن اونجوری بداخلاق باشن.. اونا دارن تو بهشت کار میکننT-T

پاسخ :

مود به خداT-T
artemis -
۱۷ شهریور ۰۰ , ۲۱:۰۴

منی که میرم نزدیک ترین کتابفروشی و بعد دو دقیقه نگاه کردن به فلان کتاب، آقاهه می گه دخترم نمی خوای بخری؟: 

پاسخ :

حالا واقعا نمی خری؟]':
Alex Ai
۱۷ شهریور ۰۰ , ۲۱:۲۸

اوکی ولی من از رِفیقا نداشتم بریم بیرون

هرچند اینکه خودمم به یه جا نشینی وابسته شدمم بی تاثیر نیست در کل XD

 

پاسخ :

تنهاییم صفا می ده، امتحانش کن D:
;🌙 lucifer
۱۷ شهریور ۰۰ , ۲۳:۰۴

منم دلم خواست زنیکه ها"-"

پاسخ :

جات خالی بود زنیکه"-"
هلن پراسپرو
۱۷ شهریور ۰۰ , ۲۳:۴۵

وای چقدر خوب بووود XD

 

وای این جملات مال یه مقاله ای بودن که یه نویسنده معروفی نوشته بود انگار... شایدم ترجمه کرده بود! ماجرای قرض دادن و قرض گرفتن دیوونگی و ایناست... تو کتاب تکمیلی ادبیات پارسال ما بود :))) حتما معلم ادبیات نرگسم از اونجا میشناخته.

 

+اون سه تا شخصیت آخری چه کیوتن *__* کین؟

پاسخ :

واقعا تو تکمیلی بود؟ قبل از این که اشاره کنی اصلا یادم نبود ولی الان به شک افتادم... راست می‌گی یه جورایی آشنا می‌زنه...'^'...


+ از راست به چپ:
اومی سونودا
هونوکا کوساکا
کوتوری مینامی

شخصیتای انیمه ی Love Live <: 
از این انیمه آیدلی موزیکالیاست، کیوته<:
Alex Ai
۱۸ شهریور ۰۰ , ۰۰:۰۰

*در حال امتحان*

پاسخ :

*تشویق و بالا بردن تابلو های "الکس تو می‌تونی!" "الکس تو قهرمان مایی!"*

D":
Kim UnSoo
۱۸ شهریور ۰۰ , ۰۳:۰۳

ایگووو ... خوشبحالتتت T_T

واسه موجودی که خودش رو با درساش خفه کرده و با دت بد میخوابه ... اینا پیش از حد سوئیتن 🤧🤧

کاش زودتر بارون بیاد ... مامانم قول داده هر موقع اولیش اومد بریم زیرش قدم بزنیم :)

پاسخ :

درس! تا سه چهار ماه قبل مودم همین بود به خدا... این نیز بگذرد<:
چه کیوت... منم آرزو می‌کنم بارون بباره اونجا(":
artemis -
۱۸ شهریور ۰۰ , ۱۶:۰۸

می خرم ولی خب این نشستن تو کتابفروشی و چایی خوردن خیلی کیوته:>>> 

پاسخ :

حرفی توش نیست <:
•𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
۱۹ شهریور ۰۰ , ۱۸:۱۷

اسم الدورادو... یاد آهنگ اکسو میوفتم اونم اسمش الدورادو بود :>>>>> و دقیقا خیلی اسم کراشیه سنسنسنسن

+ من کناب میخوام ولی نه پولشو دارم نه جون بیرون رفتنوㅠㅠ

+ من الان چجوری بیان رو زنده کنم؟"-" اونم وقتی تو وبم یه پرنده هم پر‌نمیزنه "-----" 

پاسخ :

واو*-*
+خیلی گرون شدن T-T
+تو پست بذار خودم می‌آم پر می‌زنم"-"
•𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
۱۹ شهریور ۰۰ , ۲۱:۵۰

نه دیگه، من برای پست گذاشتن پیر شدم‌ننه "-"

پاسخ :

بیا اکسیر جوانی بهت بدم ننه جون، حیف تو نیست اینقدر زود پیر شدی"-"...
•𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
۲۰ شهریور ۰۰ , ۰۰:۳۴

هققㅠㅠ مرسیㅠㅠ

پاسخ :

^^
TT
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan