۳۰ مطلب با موضوع «30 روز نِوِشتَن» ثبت شده است

قسمت دهم!

 

پریروز تولد مادربزرگم بود. برای اولین بار بعد از فوت بابابزرگم آرایش کرد. البته اونم به زور دختر عموم بود. همش می گفت که این کارا چیه و چرا اینقدر برام خرج کردین؟ ولی کاملا می شد فهمید که چقدر خوشحال شدهD":

 

روز دهم چالشه^-^ البته قرار بود یازدهمی باشه... اگه وقت کردم امشب یکی دیگه می نویسم که ترتیب به هم نخوره^^

 

پی نوشت: گاهی اوقات حس می کنم چقدر بیخوده که یه پست سرشار از ناله می ذارم و پست بعدیش یه جوری همه چیز گل و بلبله که انگار نه انگار تا چند ساعت پیش داشتم ناله می کردم._.

پی نوشت: بابای شما هم از فیلتر متنفره؟ من همه ی عکسای تولد مادربزرگمو با فیتلر های جینگول اینستا گرفتم و بابام از همشون متنفره._.

پی نوشت: داداشم اونقدر غرق لست آف آس شده که میاد بهم می گه: خدا هم کارش درسته ها! مارو با گرافیک بالایی طراحی کرده._. ...

پی نوشت: کلاس زبان فردام تعطیل شده... آخ که چقدر شاد شدم...

پی نوشت: بالاخره به آرزوتون رسیدید XD... منم +100 تایی شدم D': 

 

  • ۱۰
  • نظرات [ ۸ ]
    • Maglonya ~♡
    • سه شنبه ۷ بهمن ۹۹

    قسمت نهم!

     

    داداشم واقعا روانیم کرده اونقدر که روز و شب در مورد لست آف آس حرف می زنه... پیرم کرده به مولا.

    امروزم که کلاس شیمیم تعطیل شد... منم گرفتم خوابیدم و باقی زنگ های مدرسه رو سپردم دست خدا^-^...

    هام... آره دیگه...

     

    روز نهم چالشه^-^

    یه چیزی رو از همین تریبون بگم! الان خیلیاتون این چالشو شروع کردید... هیچی دیگه ذوق مرگ شدم((":

    فدایتان^^

     

    پی نوشت: یه حس گندی وجود داره به این صورت که احساس میکنی هیچ کاری از دستت برنمیاد و نمیتونی چیزی رو عوض کنی، و واقعا هم همینطوره، خیلی مزخرفه و منم دقیقا تو اون نقطه قرار دارم الان ولی مگه مهمه اصلا؟ فقط کافیه بگیرمش به چپ و راستم مگه نه؟

    پی نوشت: مزخرف تر از درد پریود اون حالت ضربانیه که تو شکم به وجود میاد. هیچ جوره نمیتونم تحملش کنم...

    پی نوشت: خدایا! من عاشق کلاوسم... XDD یه دیوانه ی ردی به تمام معناست XDD داداشم میگه اگه منم تو سال 1963 بودم احتمالا یکی از پیروان فرقش میشدم.__. ولی نه... اونقدرام تباه نیستم.___.

     

  • ۱۲
  • نظرات [ ۹ ]
    • Maglonya ~♡
    • يكشنبه ۵ بهمن ۹۹

    قسمت هشتم!

     

    امروز که مثلا میخواستم وارد کلاس های فوق العاده مفیدمون تو شاد بشم یهو دوباره ازم اهراز هویت و این مزخرفات خواست|: 

    *اینم بگم که من با لپ تاپ میرم... اصلا من همه ی کارام با لپ تاپه.__.*

    هیچی دیگه. پیش خودم گفتم واو حالا چه تغییر اساسی ای ایجاد شده که دوباره گیر این مسخره بازیاش افتادیم.__. بعدش دیدم فقط رنگش عوض شده.__. آبی بود شده سبز .___.

    زیبا .___.

     

    روز هشتم چالشه^-^

    یه هفته رسما گذشت._.

     

    پی نوشت: خدا میدونه چقدر از دو دسته چیز بدم میاد. یکیش همین اپلیکشن های بیخود وطنیه که صفر تا صدشون کپی از اپ های خارجیه که فیلتر شدن...|: دومیش هم تبلیغات تلوزیون.__. حتی آهنگ تبلیغات رو هم در اکثر مواقع از آهنگ های خارجی کش میرن و متنشو عوض میکنن.___. خب سلطان یکم خلاقیت به خرج بده خودت.__.

    پی نوشت: همچنان تاکید میکنم که Universe قشنگ ترین آهنگ آلبوم 12:00 لوناست...

    پی نوشت: ایتس آلموست میراکل...^^

     

  • ۱۲
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۴ بهمن ۹۹

    قسمت هفتم!

     

    یاح... از فردا مدرسه ها دوباره باز میشن... مدرسه های مجازی و تقریبا به دردنخور توی شاد که تنها چیزی که برام دارن سر درد و اعصاب خوردی و وقت تلف کنیه و از یه طرف هم نمیتونم بیخیالشون شم چون... خب نمیدونم ممکنه دقیقا تو اون روزی که من تصمیم گرفتم به مدرسه اهمیت ندم، مدرسه ما مقام بهترین مدرسه در تدریس آنلاین رو در سطح کشور به دست میاره .___. 

    شانس ندارم که میدونم.___.

     

    پی نوشت: آغا شما میدونستین Not shy ورژن انگلیسی داره؟"-" من امروز فهمیدم"-"...

    پی نوشت: فصل دوم آکادمی آمبرلا خیلی باحال تر از فصل اوله*-*

    پی نوشت: چطوری یه عده میگن سوپ شام نیست؟ .__. من عاشق سوپم .___. ...

    پی نوشت: قابلیت اینو دارم که تا فردا برای عکس پست گریه کنم((":...

    پی نوشت: دلباختگانِ قهرمانِ قهرمانان خودتونو کنترل کنین((":...

    پی نوشت: ببینید من خودم فوجوشی ام.___. ولی انصافا بین تونی و استیو چیزی برای شیپ کردن وجود نداره._. نکنید این کارو._. قباحت داره._.

     

  • ۱۲
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۴ بهمن ۹۹

    قسمت شیشم!

     

    خب! حدس بزنین چی؟ داداشم باز داره بازی دانلود میکنه._. این نت بدبخت زخمی شد دست این._. ...

    بگذریم... دیروز یه عالمه برف اومد و از اونجایی که منم جوگیر دو عالمم کاپشن داداشمو که برای تولدش از طرف مامانم کادو گرفته بود رو پوشیدم و جهیدم رو برفا*-*

    اون بدش میاد من لباساشو بپوشم ._. ولی من اصلا اهمیتی به این موضوع نمیدم._. حتی بلوز چهارخونه ی قرمزشم پوشیده بودم|: اونم کلی جیغ جیغ راه انداخت ولی من درش نیاوردم ._. ...

    لباسای داداشم درسته مال اونن ولی مالکیتشون مال منه ._.

    شاید بگین داداشت مگه چند سالشه که لباساشو میپوشی؟ ._.

    و من میگم... یازده سالشه._.

    جالبه که لباسای یک طفل نامعصوم یازده ساله برای من هیفده ساله بزرگه و زار میزنن تو تنم ._. مشکل چیست؟.___.

     

    روز شیشم چالشه*-*

     

    پی نوشت: کشمش پلو و ماهی آب پز و آبلیمو از اون ترکیبات سمی مادربزرگ طوره ._. ...

    پی نوشت: میگم دقت کردین شما سر دنبال کننده های من بیشتر از خودم حرص میخورین؟ XD مادیات رو کنار بذارین فرزندانم...^^ من از معروف شدن خوشم نمیاد، اصل من خاکی الملوکم^^ *عینک دودی را میزند و در بخار پشت سرش محو میشود*

    پی نوشت: فصل دوم آکادمی آمبرلا رو شروع کردم*-*... پشمناک تر از فصل اوله ._.

    پی نوشت: تو پست های اول گفتم قراره آدم شم؟ خب... احتمالا بازم گند زدم*-*

    پی نوشت: الان که دارم اینو مینویسم Hitoshizuku ی وکالوید از کایتو و لن و رین دارم گوش میدم... و باید بگم Damn... وکالوید یکی از غم انگیز ترین نوستالژی هامه(=...

    گریه کنم یا زوده؟

     

  • ۱۱
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • Maglonya ~♡
    • پنجشنبه ۲ بهمن ۹۹

    قسمت پنجم!

     

    دیشب داداشم 70 گیگ ناقابل رو دوباره قربانی دانلود بازی کرد .___. میشه گفت از تابستونه داره عر میزنه برای The last of us season2 و بالاخره به آرزوش رسیده و خر در چمنش فراوونه^-^

    منم میخوام لست آف آس بازی کنم]=... ولی اصلا وقت ندارم...

    بگذریم، لحظاتی بعد آخرین امتحانم رو میدم، سلامت و بهداشت! و دیگه تمام...

    راستشو بخوام بگم از اونجایی که هر سال موقع امتحانات ترم خیلی در امر درس خوندن جدی میشم فکر میکردم امسال هم قراره تمام عقب موندگی هامو جبران کنم... ولی خب... گند زدم .___. 

    مثل سال های راهنمایی کل روز رو صرف فیلم و سریال و مانهوا کردم .-. ...

    ولی خب دی به پایان رسیده... منم دیگه فرصتی برای لغزش ندارم... حدود 5 ماه و اندی مونده به کنکور... تصورشم رعشه به تنم میندازه...

    خب...

     

    امروز روز پنجم چالشه...

     

    پی نوشت: دیشب مست شده بودم فک کنم .___. حسابی گاتی چَرده بودم .__.

    پی نوشت: اینم خاطر نشان کنم که دیشب تا ساعت 4 صبح بیدار بودم.___.!!!! 

    پی نوشت: سلامت و هویت تنها درسایی هستن که در طول سال تحصیلی حتی نگاهشونم نکردم و امتحاناشونم رو هم با اکتفا به سرچ های گوگل به سرانجام رسوندم ._. 

     

  • ۱۱
  • نظرات [ ۷ ]
    • Maglonya ~♡
    • چهارشنبه ۱ بهمن ۹۹

    قسمت چهارم!

     

    تقریبا مطمئنم که یه جن تو خونمون زندگی میکنه.

    که صبحا میاد آلارم تبلتمو خاموش میکنه که خواب بمونم، و چراغ دستشویی رو روشن میذاره که بعد بیدار شدن یه ساعت جلوی در منتظر بمونم که یکی بیاد بیرون تا بتونم برم تو در حالی که کسی تو نیست .____. 

    احتمالا جن مذکور علاقه ی خاصی هم به استفاده ی وافر از هدفونم داره... جدیدا خیلی زود زود شارژش تموم میشه ._. ...

    بگذریم... 

    امروز میخواستم لیوان بشورم ._.

    اسکاچ رو که برداشتم دیدم یه قورباغه ی کوچولو زیرشه"-"...

    جیغ زدم و اسکاچ رو پرت کردم رو سینک "-"

    بعدا فهمیدم قورباغه نبوده "-"...

    کاسبرگ گوجه فرنگی بوده"-"... 

    اصن چرا تو خونه ی ما باید یه قورباغه زندگی کنه|: اونم زیر اسکاچ؟|:

     

    امروز روز چهارم چالشه^^

    امیدوارم بتونم تو نیم ساعت هندل کنم این قسمت رو چون اصلا نمیخوام بعد ساعت 12 پست بشه...

     

    +میدونم که میشه ساعتش رو تغییر داد... ولی خودمو که نمیتونم گول بزنم._.

    یو نو؟|:  *مرز های شاخ بودن را جا به جا میکند*

     

  • ۱۰
  • نظرات [ ۸ ]
    • Maglonya ~♡
    • سه شنبه ۳۰ دی ۹۹

    قسمت سوم!

     

    داداشم حدودا یه هفته پیش یه بازی جدید برای پی اس فور دانلود کرد (که 52 گیگ ناقابل بود^^) نحوه ی بازیش خیلی خیلی شبیه فورتنایته ولی  Damn خیلی سخت تره کنترلش .__. ... اسمش Apex عه ^0^ حالا داشتیم بازی میکردیم، من از یه دختره توش خوشم اومد اسمش Lifeline ّبود... بعد لحظه ای که وارد مچ شد اینجوری بود که:

    من: چرا این دختره ناخوناشو یه متر کاشته|: چجوری میخواد با اونا بجنگه؟ 

    داداشم: آبجی... به ناخوناش چیکار داری بازیتو کن...

    من: آخه چجوری اسلحه گرفته دستش؟

    داداشم: *آه*... 

     

    بگذریم امروز روز سوم چالشه^^...

     

    پی نوشت: من با ناخون دراز دسشویی هم نمیتونم برم"-"

  • ۱۱
  • نظرات [ ۹ ]
    • Maglonya ~♡
    • دوشنبه ۲۹ دی ۹۹

    قسمت دوم!

     

    گویا آهنگی که گذاشتم پلی نمیشه. و خب باید بگم... ذره ای برام مهم نیست|:

    دیگه رسما اعصابشو ندارم... میخواد پلی شه نمیخواد نشه|: (والا برای خودم که میاره... با لپ تاپ و تبلت و اینا هم امتحان کردم میاورد نمیدونم چطور برای شما نمیاره ._.)

    بگذریم... 

    امروز روز دوم چالش نویسندگیه. 

    دیروز موضوع تمام روز هارو نگاه کردم... سازنده ی چالش قوه ی تخیل فوق العاده ای داشته به نظرم /._.

     

    پی نوشت: معمولا اول اینجور چالشا کلی حرف میزنم. نمیدونم چرا امروز حرفم نمیاد ._. ...

     

  • ۱۲
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Maglonya ~♡
    • يكشنبه ۲۸ دی ۹۹

    قسمت اول!

     

    بعد از این که دیدم بیشتر از یه ماهه که مثل یه مفت خور بی مصرف فقط وقت تلف میکنم و عملا هیچ برنامه ی خاصی رو تو زندگیم دنبال نمیکنم، تصمیم گرفتم یه چالش سی روزه شروع کنم. درسته که صرفا فقط یه چالشه ولی حداقل باعث میشه یه مقدار بهش پایبند باشم و حداقل خودم احساس انگل بودن به خودم نداشته باشم .___. 

    میخواستم برم سراغ چالش ژورنال ولی... نمیدونم فکر کردم الان حال و حوصله ی جواب دادن به اون دست از سوالاتو ندارم. برای همون یه چالش دیگه شروع کردم که احتمال میدم هیچکدومتون انجامش ندادین... بگذریم.

    چالش 30 روزه ی نوشتنه. در واقع مثل نوشتن یه داستانه. خودم فقط سوال روز اولشو دیدم و از بقیش خبر ندارم. فقط فکر کردم چیز جالبیه D": 

    شنبه ی گرانقدرمو با این چالش (و البته امتحان زیستی که عملا تو فرجه ی یک هفته ایش گل لگد کردم و هیچ شکر خاصی نخوردم) شروع مینمایم ^-^

    از همین تریبون از تمام کسایی که خوششون اومده دعوت میکنم که شرکت بنماین /.__. ولی چون میدونم تا اسم نگم کسی توجه نمیکنه، دعوت میکنم از یومیکو - هانائه - کیدو - هانی بانچ - آرتمیس - استلا

    کس دیگه ای هم اگه خوشش اومد دریغ نکنه همتون از طرف من دعوتین D: 

     

    خب امروز روز اولشه^^

     

    پی نوشت: معلومه که حال نداشتم کسایی که دعوت کردم رو لینک کنم؟ .___.

    پی نوشت: امروز فقط نیم ساعت فرصت دارم که امتحان زیستمو بنویسم چون بعدش کلاس دارم ._. شانس...

    پی نوشت: یه جورایی این چالشه منو یاد اون چالش چند کهکشان آن ور تر میندازه D: 

    پی نوشت: هنوز مطمئن نیستم قراره با لحن نوشتاری بنویسمش یا خوانداری... هیچوقت نمیتونم درست حسابی در موردش تصمیم بگیرم ._.

  • ۱۸
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۲۷ دی ۹۹
    زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

    -چارلی چاپلین

    *:・゚

    ~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*

    *:・゚✧

    𝖂𝖊 𝖜𝖎𝖑𝖑 𝖗𝖎𝖘𝖊 𝖆𝖓𝖉 𝖘𝖍𝖎𝖓𝖊,
    𝕽𝕰𝕯 𝖆𝖘 𝖙𝖍𝖊 𝖉𝖆𝖜𝖓.

    :☆*・'

    *'I LOVE YOU 3000'*

    :*:・゚

    ~名前のない怪物~
    *Namae no nai kaibutsu*

    *:・゚✧

    ☾ STAN LOOΠΔ ☽

    ♫•*¨

    ,Dear me
    I know you're tired. but you can handle this. The future me is waiting, Don't make her disappointed.
    .With love, me
    3>
    آخرین مطالب:
    نویسنده: