~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

قسمت دوم!

 

گویا آهنگی که گذاشتم پلی نمیشه. و خب باید بگم... ذره ای برام مهم نیست|:

دیگه رسما اعصابشو ندارم... میخواد پلی شه نمیخواد نشه|: (والا برای خودم که میاره... با لپ تاپ و تبلت و اینا هم امتحان کردم میاورد نمیدونم چطور برای شما نمیاره ._.)

بگذریم... 

امروز روز دوم چالش نویسندگیه. 

دیروز موضوع تمام روز هارو نگاه کردم... سازنده ی چالش قوه ی تخیل فوق العاده ای داشته به نظرم /._.

 

پی نوشت: معمولا اول اینجور چالشا کلی حرف میزنم. نمیدونم چرا امروز حرفم نمیاد ._. ...

 

 

-۳ نفر را در زندگی‌تان در نظر بیاورید. به شخصیت داستان‌تان موها و خنده‌ی فرد ۱، چهره و اتاق‌خواب فرد ۲ و کمد و اخلاقیات فرد ۳ را بدهید. این فرد جدید شخصیت اصلی داستان شماست. هر ویژگی‌ای که دوست دارید به او اضافه کنید. با توصیف تنها ۶۰ ثانیه از روز او، سعی کنید او را بیشتر به ما بشناساند.

 

وقتی رسیدم خونه کف پام عملا درد می کرد. همیشه وقتایی که صبح زود با کفش های ال استار این همه راه می رم اینطوری میشه. مامانم همچنان کفری بود. نمی دوست صبحا کجا می رم. با کی می گردم و چیکار می کنم. و همین دلواپسی ها باعث شد اصلا به اون یه جفت کفش جدیدی که جلوی دره توجه نکنم. البته که از همون نگرانی های همیشگی مادرانه بود. آخرین باری که یه دوست واقعی و صمیمی داشتم مربوط می شه به زمانی که ابتدایی بودم. قبل از این که تعیین کننده ترین اتفاقات زندگیم رخ بده و مجبور باشم بقیه ی عمرم رو با یه احساس اضافی و سربار بودنِ نامحسوس ولی آزاردهنده بگذرونم. 

-آقای مینگ! میدونی چقدر نگرانت می شم؟!

مامان وقتی عصبانی می شه به صورت ناخوآدگاه میره سراغ شکستن لیوان ها. ولی این بار هیچ شیشه خورده ای روی زمین نبود. پس می تونستم حدس بزنم که عصبانیتش اونقدر ها هم جدی نیست و تا چند ساعت بعد یادش میره. 

-سعی می کنم دیگه تکرارش نکنم.

مستقیم به سمت اتاقم رفتم و هنوز می تونستم صدای غر غر های مامانم رو بشنوم که از سمت آشپزخونه می اومد. برای لیوان ها زیرلبی دعا کردم. 

در اتاقم باز بود. درحالی که مطمئن بودم موقع رفتن بستمش. از این که ناتی بی اجازه وارد اتاقم شه متنفرم. آماده بودم که این بار هم باهاش برخورد سختی داشته باشم. 

-راستش حواسم نبود که این رنگ هنوز تازست و خشک نشده.

نمی تونستم چیزی که می بینم رو باور کنم. فقط تونستم بگم: تو اینجا چیکار می کنی؟

کال، برادر بزرگترم توی آمریکا زندگی می کنه. اولش قرار بود فقط برای تحصیل بره اونجا ولی بعدش تصمیم گرفت دیگه بر نگرده.

-از دیدنم خیلی خوشحال به نظر نمی آی. امیدوارم به خاطر این نباشه که نقاشیتو خراب کردم چون... متاسفم هیچوقت نمی تونم برات درستش کنم رفیق!

و بعدش منو زد زیر بغلش و حسابی فشارم داد و موهامو به هم ریخت. موهام حالت دار و مواجن ولی فر نیستن. وقتی از خواب پا میشم حتما باید با یه شونه ی خیس مرتبشون کنم. ولی مدتیه که اصلا برای این کار حوصله ندارم برای همین وقتی کال انگشتاشو لای موهام فرو کرد که طبق سنت های دیرینه ی ابراز محبتش به هم بریزتشون، چند تا از موهامو کند. 

قبل از این که بتونم اعتراضی کنم ناتی هم به جمعمون پیوست. ناتی خواهر کوچیک ترمه. بابا می خواست اسمش ناتاشا باشه، ولی مامانم خوشش نیومد و فکر می کرد اصلا به بچه ی شیرینشون نمی آد و یه اسم پیرزنیه. برای همون ناتی گذاشتن. که به نظرم یه اسم ناقصه. 

از دیدن کال خیلی خوشحال بود. برای همون پرید بغلش و شروع کرد به جیغ جیغ کردن.

-امروز من تونستم کلود رو نجات بدم!

نمی دونستم از چی حرف می زنه. امروز حتی هنوز شروع هم نشده.

-امروز چون مامان می دونست تو قراره بیای خیلی خوشحال بود و وقتی صبح بیدار شد و دید که کلود از خونه رفته بیرون خیلی عصبانی شد، منم از قصد لیوان های پلاستیکیمو گذاشتم دم دستش که دیگه کف خونه پر از شیشه خورده نشه!

آه کشیدم. کال خندید. خنده هاش شبیه کره اسب بود. ناتی به خنده ی اون خندش گرفت و منم با یهویی بیرون دادن هوای داخل ریه هام خندیدم. انگار که این اصلا مسئله ی مهمی نیست. کال گفت: بهتره بریم صبحونه بخوریم. من گرسنمه. 

و قبل از این که بره اشاره کرد: به نظرم این اتاق احتیاج به مرتب شدن داره. 

و دوباره مثل اسب خندید و درو پشت سرش بست. راست می گفت. اتاقم واقعا به هم ریخته بود. همه جا پر شده بود از دفتر های نقاشی، بوم های نصفه کاره، گواش و رنگ روغن هایی که یه گوشه انداخته بودمشون. پالت های کثیفم، قلم مو هایی که با مداد رنگی هام قاتی شدن و سایر وسایل نقاشیم. 

یه بار دیگه آه کشیدم. سویشرتم رو از تنم در آوردم و وقتی می خواستم بذارمش تو کمد، اینطور به نظرم اومد که وضع لباسام به مراتب بهتر از سایر قسمت های اتاقمه. هرچند مرتب نیست. سویشرت رو پرت کردم داخل کمد. 

روی تختم دراز کشیدم. و به این فکر کردم که چطور می تونم گندی رو که کال به بوم نقاشیم زده درست کنم.

 

 

پی نوشت: حس میکنم دقیقا اون جوری نبود که روی سوال امروز گفته بود... فک کنم بیشتر از سه نفر رو با هم قاتی کردم XD

پی نوشت: خدای ناکرده که قصد ندارید بپرسید از کیا استفاده کردم؟ .__.

Honey Bunch
۲۸ دی ۹۹ , ۰۹:۰۵

خیلی قشنگ بود . *حضار کف میزنند . 

یه سوال کره ای بودن ؟

 

پاسخ :

مرسییی^-^
نه کره ای نیستن D= 
بعدا میگم حالا ^0^
آرتـــمیس -
۲۸ دی ۹۹ , ۰۹:۱۶

راجب به پی نوشت : از کیا استفاده کردی؟D:

پاسخ :

نههههه XDDDD 
یاسمن گلی:)
۲۸ دی ۹۹ , ۰۹:۳۸

چه چالش جالبی 

قشنگ نوشتی :) 

پاسخ :

مرسییی^-^♡♡♡♡!!!
Sŧεℓℓą =]
۲۸ دی ۹۹ , ۱۱:۲۱

وای خدا ...‌‌‌‌ چه سوالای سختی •-•

من نمی پرسم از کیا استفاده کردی خودت بگو D:

پاسخ :

در ادامه سخت تر هم خواهد شد'-'...
خب چه فرقی کرد xD
☁️𝐴𝑦𝑙𝑖𝑛 🌱𝑆𝑒𝑛𝑝𝑎𝑖
۲۸ دی ۹۹ , ۱۴:۰۷

برای لیوانا دعا کردXDDD

 

از کیا بودن؟XDDD

پاسخ :

لیوان های زبون بسته xD

وای نههههه XD
mochi ^-^
۲۸ دی ۹۹ , ۱۸:۲۶

چه جالب بود*-*بسی باهاش حال کردمD:
فقط عادت مامانهXD
چرا حس میکنم میدونم از کیا استفاده کردی؟._.

پاسخ :

مرسییی*-*
آره xD ولی حس میکنم یه مقدار مبالغه کردم._.\
عااا شایدم واقعا میدونی'^'
نیکو چان
۲۸ دی ۹۹ , ۲۰:۳۴

قشنگه D=

ولی التماس میکنم یه عکسی نقاشی ای چیزی از شخصیتا بزار اصلا نمیتونم تصورشون کنم '-'

پاسخ :

پیدا کنم باشه xD
Parsoon 🌕
۲۸ دی ۹۹ , ۲۳:۱۴

دادادامممم 

گزینه ی دانلودو میزنیم و دانلودش میکنیم و پس از دانلود اهنگ گوشش میدیم بعدم برای صدای کیوت و فوق بغل کردنیه ( صدا رو که نمیشه بغل کرد ولی مهم نیست :| ) بلودی عر میزنیم XD خیلی هم منطقی و خوب XD

چه چالش باحالیههه XD دادام دام XD 

عاشق خانواده شون شدمم خیلی خاص و باحالن ت بله دیگه بسی کیوت بود :)

اصلا هم دیر ندیدم :|

 

پاسخ :

ای کاش همه از تو بیاموزن و به صدای شهلا و بی همتای بلو دی گوش جان بسپرن(("=

آرههه خودمم دوسش دارم*-*\
هق ممنون(("=
نه والا دیر نبود'^'

Baby Blue
۰۲ بهمن ۹۹ , ۱۶:۵۶

اصلا هم که نفهمیدم برا کال از کی استفاده کردی._.

پاسخ :

عاااا "---"
Baby Blue
۰۲ بهمن ۹۹ , ۱۷:۰۲

خب همین الام فهمیدم اولشو اشتب زدم"-"

حالا بیا با این گند ادامه بده._.-

پاسخ :

دلم سوخت XD
Violet J Aron ❀
۲۸ بهمن ۹۹ , ۱۳:۲۶

چقدر این چالشه خفنه!! حتما باید همه ی قسمت هات رو بخونم. تا الان دوتا رو خوندم و به نظرم معرکه نوشتی!! :)))

منم اگه فرصت کنم مینویسمش:)))

اما سازنده ی چالش کی بوده؟ از کجا میتونم همه ی موضوعات رو یه جا بببینم؟


و این که... این قسمتش یخورده عجیبه. یعنی نقش اصلی کل قسمت ها باید ترکیبی از سه آدم واقعی باشه؟

پاسخ :

معرکه که نیست... ولی خب D":
حتما بنویسسس*-* خیلی دلم می خواد نوشتتو بخونم*-*

قسمت آخر لینک می کنم سازندشو، اگه بخوای سوالاتو برات می فرستم D:
Violet J Aron ❀
۲۸ بهمن ۹۹ , ۱۳:۳۹

نچ نچ!! معرکه نوشتی. همین و بس!! بهونه هم نداریم!


اره ممنون میشم بفرستی:))

پاسخ :

*سافت شدن و ساکورا گریه کردن*
((":


باشه^-^
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan