۶۴ مطلب با موضوع «خُزَعبَلآت» ثبت شده است

Uncanny valley

 

مغز آدمم اینجوریه که چیز های خوب و کلا خوبی هارو خیلی راحت تر از چیزای دیگه پاک میکنه و به فراموشی میسپاره. اصلا نمیخوام کسی رو متهم کنم... و حتی اگه الان بیاین و از خود من بپرسین که فلانی که بود و چه کرد؟ احتمالا در وهله ی اول کارای بد یا ناخوشایندی که در حقم کرده میاد تو ذهنم. این به معنی کینه ای بودن یا قلبی گره بودن نیست. واکنش طبیعی مغز آدمه.

یه چیزی هست به اسم غریزه. مثلا وقتی حیوونا یه چیزی میبینن که مغزشون اون چیز رو خطرناک تفسیر میکنه، به صورت غریزی ازش دور میشن. مثل همین کفتر های بزرگواری که همه جا میبینیم. رو سیم برق نشسته باشه و از پایین پق! کنی میترسه و میپره. چرا؟ چون احتمالا خودش یا ننه باباش تجربه ی ناخوشایندی از نزدیک آدما بودن یا پق! کردن آدما دارن. در واقع غریزش اینجوریه. 

در واقع آدما هم... جانورن دیگه. بخوان نخوان غریزه دارن. این که خاطرات بد راحت تر یادمون میمونن هم یه جور غریزست به نظرم. چون همین خاطرات بد باعث میشه یادت بیاد چقدر سر یه اتفاقی درد و بدبختی و سختی کشیدی و مغزت با یادآوری اونا میخواد تورو ازشون دور کنه... مثلا اگه یکی به من بدی کرده باشه وقتی حرفی از اون "کس" میشه اولش همون کار بدش یادم میاد. چون مغزم احتمال میده طرف دوباره دست از پا خطا کنه پس از یادآوری اینجور خاطرات به عنوان یه عامل بازدارنده استفاده میکنه. جالب نیست...؟!

  • ۱۴
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • Maglonya ~♡
    • يكشنبه ۱۴ دی ۹۹

    ♡ Sentaku 「さんたく」

    .ι'νє тσℓ∂ уσυ ѕσ мαиу тιмєѕ , ι'ℓℓ  тєℓℓ уσυ αgαιи:"υ му мσσи 🌙, иσт ʝυѕт α ѕтαя." 🌌

    Mgln - Ym

      + Never apart? (:

    - Never .

  • ۱۹
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۶ دی ۹۹

    بدم میاد... از همشون بدم میاد...!!!

    اه...

    این زندگی بیخود تر از این نمیشه.

     

    پی نوشت: عصبانی ام.

     

     

  • ۲۳
    • Maglonya ~♡
    • دوشنبه ۱ دی ۹۹

    چند کهکشان آن ور تر...!!!

    احساس خوشبختی درونش فوران میکنه.

    و اهمیتی نمیده که این خوشبختی از نظر بقیه فقط یه زندگی معمولیه. 

    همیشه دوست داره کار های شخصیشو قبل از بیدار شدن دنیا انجام بده. پس قبل از طلوع خورشید از خواب بیدار میشه و روزشو با یه لیوان چای سیب و دارچین و آهنگ مورد علاقش شروع میکنه. 

    با دیدن جوانه های یخی روی شیشه به وجد میاد. و فکر میکنه که چقدر در کنار گرگ و میش صبح که آسمون رو به رنگ بنفش درآورده قشنگ و جادویی به نظر میان. 

    ژاکت کاموایی سرمه ای رنگی رو -که احتمالا از هیونگ کش رفته!!- دور خودش میپیچه و به این فکر میکنه که بهتره چی بپوشه که سردش نشه؟

    به بونسای پیرش آب میده. بالم لب و عطر هلو میزنه. 

    و بعد از خوردن سومین لیوان چایی، یه تیکه موز خشک شده میندازه تو دهنش. پالتوی قهوه ای مورد علاقشو پوشیده. همیشه ازش حس خوبی میگیره چون کیدو گفته بهش میاد. 

    مثل همیشه اولین کسیه که چراغ محل کارشو روشن میکنه. 

    کتاب فروشی محقریه. کوچیکه. خیلی کوچیک! و بوی چوب سمباده کاری شده میده.

    کلید چراغ های رشته ای تزئینی رو میزنه و عود روشن میکنه و میره سمت طبقه ی بالا، -که حتی کوچیک تر هم هست!- 

    چند تا کارتن خیلی بزرگ اونجاست. آه میکشه و به خودش میگه: ینی کی قراره مرتب کردن اینا تموم شه؟

    چای ساز کوچیکشو روشن میکنه و دوباره چای درست میکنه. 

    قبل از این که با کاتر چسب نواری دور اولین کارتن رو ببره، براش یه پیام میاد. 

    نوبادی بهش میگه: بیداری؟ برای کتابای جدید خیلی ذوق دارم!

    جوابشو میده. قرار میشه باهم دیگه کتابارو مرتب کنن و تا وقت ناهار سرش شلوغه. هم با کتابا، هم با آدما. 

    آیامه و نیکو اولین مشتریای امروزشن. آیامه جلد جدید پنتراگون رو داخل کیف پارچه ایش میچپونه. بعدشم یه ظرف غذا میذاره جلوش و میگه: از طرف آکی سانه!

    در ظرف رو باز میکنه. داخلش پر از موچیه. و یه یادداشت کاغذی روی استیک نوتی که روش طرح شکلات داره.

    به وجد میاد و از ترکیب طعم چای ماچا و ساکورا موچی لذت میبره. 

    اون روز کلاس داره. و تا چند ماه پیش، بعد از ظهر های روز های زوج همیشه در کتاب فروشی بسته بود. تا روزی که هلن تصمیم گرفت یه شغل پاره وقت پیدا کنه. که هم با طبع ادبیش همخوانی داشته باشه، و هم  دوسش داشته باشه. 

    این دومین هفته ایه که هلن با ذوق درو باز میکنه و اون با خیال راحت میتونه بره سر کلاسش.

    اتوبوس یه مقدار تاخیر داره. پس حدودا ده دیقه دیر میکنه. البته نه برای کلاس. برای ناهاری که قراره تو دانشگاه بخوره. 

    سنتاکو دم در وایستاده و یه کیسه دستشه. به خودش میگه این دختر عجب احمقیه! چرا تو این هوا بیرون وایستاده؟ سرما میخوره که!

    ولی بعدش یادش میوفته اگه خودشم بود همین کارو میکرد. پس میخندن و وارد کافه تریا میشن.

    امروز سنتاکو ناهار آورده. اونیگیری کنجدی و میگو ی سرخ شده. همرا با ساندویچ تخم مرغ. بعد غذا از فلاکسش چایی رو سر میکشه و سنتاکو بهش میخنده.

    البته که فقط یه کلاس مشترک دارن، ولی همونم برای نامه نگاری های بچگونه و پچ پچ کردن براشون کافیه. کلاس بعدیش بیشتر صرف پروژه های گروهی میشه. و همیشه به این فکر میکنه که چقدر خوبه که با نرسیا و وایولت هم گروهیه. این باعث میشه حس غربت بهش دست نده.

    آخرین کلاسش کاملا عملیه. توی آزمایشگاه. چیزی که تمام روز براش لحظه شماری کرده بود. و چیزی که میتونه روزشو به بهترین شکل ممکن در بیاره. بهترین قسمتش اونجاییه که روپوش سفید رو از روی بلوز کاموایی خاکستریش میپوشه و دکمه ی "On" میکروسکوپ رو میزنه. بعد از تموم شدن کلاساش، تصمیم میگیره چند ساعت رو توی کتابخونه صرف کنه. و سعی کنه کمی بیشتر روی درسش تمرکز کنه. همونجاست که هیونگ و کیدو رو میبینه. که به طور موقت مسئول کتابخونه شدن. 

    وقتی که کارش تموم میشه و داره از در میاد بیرون، سنپای رو میبینه. ولی سنپای عجله داره و باید هرچه سریعتر به کار های شرکتی که توش کار میکنه رسیدگی کنه. پس وقتشو نمیگیره و سوار اتوبوس میشه. بر حسب اتفاق یا هرچیز دیگه ای، موچی اونجاست. و داره با هیجان باورنکردنی ای با استلا در مورد زندگی رویاییش حرف میزنه.

    اولش تصمیم میگیره وسط حرفشون نپره، ولی بعدش بهشون ملحق میشه.

    موچی میگه گرسنشه و استلا پیشنهاد میده یه سری به کافه ی مورد علاقش بزنن. موافقت میکنه. چون دوام ساندویچ تخم مرغ سنتاکو کمتر از چیزی بود که تصورش رو میکرد. 

    داخل کافه فقط بابل تی سفارش میده. و وقتی میان بیرون، بارون شروع شده. خوشبختانه چتر دارن. راهش از استلا و موچی جدا میشه. و طولی نمیکشه که صدای آشنایی میشنوه. وقتی میره نزدیک تر میبینه حدسش درست بوده. ناستاکا یه گربه ی مریض دیگه پیدا کرده و داره پشت تلفن با نوبادی در موردش حرف میزنه.

    چترشو بالای سر ناستاکا میگیره و میگه: چرا نباید توی فصل بارون چتر همراهت باشه؟

    به هرحال... وقتی میرسه به خونه که هوا کاملا تاریکه. و بارون هنوز ادامه داره. مرغ و نودل مورد علاقش شام امشبه. به همراه قسمت جدید سریالی که دنبال میکنه. 

    بعد از شام هنوز یه مقدار وقت داره. پس علی رغم تمام خستگیش بارونی زرد رنگش -که با پوشیدنش توهم کورالین بودن بهش دست میده!- رو میپوشه و وسایل مورد نیازشو بر میداره و میره به سمت هتل پنج ستاره ای که نزدیک خونشه. 

    چون به یه حموم درست حسابی نیاز داره و بخشی از طبقه پایین هتل به آبگرم و حموم عمومی اختصاص داده شده. از نظرش این بهترین روش برای ریلکس کردنه! و خستگی پا و عضلاتشو به طور کامل از بین میبره. 

    بعد از این که کارش تموم شد، لباسشو میپوشه و روی موهای خیسش حوله میندازه. وقتی گوشیشو چک میکنه میبینه نوتلا براش پیام گذاشته: فردا برای کارائوکه وقت داری؟

    البته که داره. جواب نوتلا رو خیلی سریع میده و فکر میکنه که شاید از چند نفر دیگه هم بخواد که بیان.

    سشوار میکشه، بارونیشو تنش میکنه که برگرده. ولی بارون دیگه قطع شده. وقتی میرسه به خونه، تصمیم میگیره قبل از خواب رنگ لاکشو عوض کنه. ولی همون لحظه ای که لاک هاشو میذاره جلوش، یکی سعی میکنه باهاش ویدیوکال بگیره. یوریه. و توی ویدیوکال دوتا بلیط کنسرت بهش نشون میده که برای دو هفته بعده. از هیجان تو پوست خودش نمیگنجه چون یکی از اون بلیط های کنسرت لونا رو یوری برای اون خریده. 

    تا وقتی که کارش با ناخوناش تموم شه با هم حرف میزنن. و بعدش قطع میکنن که برن و بخوابن.

    حالا پیژامه تنشه، دندوناشو شسته و تو رخت خوابه. و قبل از اینکه چشماش کاملا بسته بشن، مطمئن میشه که چپتر جدید مانگاشو خونده و با PSP گیم زده.

    و امیدواره که روز های بعدی هم همینطور ساده و قشنگ تموم بشن.

     

     

    خب... این چالش رو استلا شروع کرده، کمال تشکر رو از آیلین و استلا دارم که منو دعوت نمودن^^

    اینجوریه که باید خودمو توی یه کهکشان دیگه، شاید یه دنیای موازی به توصیف میکردم در حالی که بیشتر ایده آل هامو دارم["=... و خب خیلی به نظرم چالش کیوتیه T-T...

    راستش هزار دفه پاک کردم و از اول نوشتم، هنوزم اون چیزی نیست که دلم میخواد"-"...

    اولش میخواستم فقط در مورد خودم بنویسم بدون این که شخص آشنایی توش باشه، و اولین متنمم دقیقا همینجوری بود. ولی بعدش فکر کردم که اینجوری میتونه بهتر باشه "-"...

    پارت آخرش کاملا از متنی که آیلین نوشته الهام گرفته شده XD

    اینم اضافه کنم که... با چند نفر از کسایی که اسمشون اینجا بود خیلی صمیمی ترم و مسلما اگه قرار باشه واقعا یه روزی زندگیم این شکلی بشه نقش اونا پررنگ تر خواهد بود، ولی خب دیگه بیشتر از این نمیخواستم وارد جزئیات بشم برا همون دیگه اشاره ای ننموندم "-"...

    انی وی... متنی که تمام شخصیتاش به خودم محدود میشه رو انداختم توی منو ی وب که اگه دوست داشتید بخونیدش*-*...

     

    فک میکنم خیلیاتون قبلا دعوت شدین، ولی بازم. دعوت میکنم از کیدو - هلن - نوبادی - آکی سان - ایزومی مومو - آیامه 

     

    پی نوشت: به روم نیارید، حوصله نداشتم همه رو لینک کنم "-" و تبعیض هم قائل نشدم "-"

     

  • ۱۴
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • Maglonya ~♡
    • سه شنبه ۱۸ آذر ۹۹

    از همراهی شما در سالهای طولانی زندگی سایت میهن بلاگ متشکریم...!!!

    دشواری نظارت بر محتوا و نظرات سایت ، قدیمی شدن نرم افزار سایت و عدم وجود توجیه کافی برای سرمایه گزاری مجدد جهت خرید سرورهای تازه و تولید نرم افزار جدید ما را مجبور به اخذ این تصمیم کرد.

    از کاربران محترم خواهشمندیم تا تاریخ ١٥ آذرماه درصورت علاقه از محتوای خود پشتیبان و یا کپی بردارند. در تاریخ ١٥ آذر سرورهای سایت خاموش خواهند شد.

    از همراهی شما در سالهای طولانی زندگی سایت میهن بلاگ متشکریم و امیدواریم سایر سرویس های ایرانی پاسخگوی نیاز کاربران عزیز ما باشند.

     

    این یه دروغ مسخرست.

    این زندگی غم انگیز تر از این نمیتونه باشه.

    میهن بلاگ برای همیشه داره میره. 

    و مگلونیای 14 ساله رو هم برای همیشه با خودش میبره.

    من اینو میدونم.

    همیشه به خودم میگفتم یکی از مزایا ی وب داشتن اینه که هیچوقت هیچوقت خاطراتی که توش داری محو نمیشن. 

    حتی به هم ریختن بخش نظرات هم باعث نشد این نظر عوض شه...

    پست آخر وب قبلیمو یادتونه؟

    گفته بودم به محض این که میهن درست شد برمیگردم...

    ولی کجا برگردم وقتی برای همیشه خاموش شده؟(=...

    برای آدمی که از تغییر متنفره... و تو گذشته هاش زندگی میکنه... و هنوز نمیخواد قبول کنه که از 14 سالگیش سه سال گذشته... این مسخره ترین اتفاق ممکنه.

    میتونید بهم بخندید بابت گریه کردن به خاطر این موضوع.

    میتونید تا فردا بخندید.

    منم اشک ریزان پا به پاتون میخندم.

    چون حتی دیگه پیدا کردن تیکه های گذشته و دوباره زندگی کردن تو دورانی که مگلونیا ملکه بود برای همیشه غیر ممکن میشه.

    و این بار چشم حقیقت بین چونیبیو هم نمیتونه کمکی کنه.

     

     

    پی نوشت: چجوری میتونم تحمل کنم... جایی که هیچ "Magical Anime" یا "سرزمین رویا های من" یا "دنیای خوب ما" یا "Lovely death" یا حتی "بهشت گمشده" ای وجود نداره؟... 

    و یا حتی خیلی چیزای دیگه...

    پی نوشت: سنتاکو یادته یه مدت میگفتی بدت میاد از این که اینقدر در دسترسی؟... 

    خب فک کنم الان میتونی از یه جهت خوشحال باشی. سرزمین رویاهات برای همیشه بسته میشه و کسی نمیدونه که تو اینجایی. خیالت راحت، همه راه های ارتباطی قطع شده.

    پی نوشت: این عکسه... هیچی مهم نیست(*:

     

  • ۹
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • Maglonya ~♡
    • چهارشنبه ۵ آذر ۹۹

    برگی از تاریخ برای آینده (Covid-19)

    این از اون لحظاتیه که میدونی باید یه چیزی بگی و اتفاقا حرفای زیادی هم برای گفتن داری، ولی خب... اونقدر مغزت از زیاد بودن حرفا آماس کرده که چیزی به بیرون تراوش نمیکنه(=

    این چالش رو هلیا شروع کرده، اینجوریه که باید در مورد حس و حال روز های قرنطینه و کرونا بنویسیم. برای روز هایی که ترس از کرونا و درمان قطعی نداشتنش یه جوک مسخره به نطر میاد(=

    برای روز هایی که مردم همون حسی رو نسبت به کرونا دارن که الان ما به طاعون و وبا و سل داریم.

    میخوام یه نامه بنویسم. 

    نمیدونم برای کی، شاید برای خودم، برای آدمایی که بعد از سال ها احتمالا این پست رو میبینن، شاید برای روزی که کرونایی نیست و کسی چه میدونه، شاید حتی برای خود کرونا(=

    انی وی... چون خیلی طولانی بود انداختمش تو منو ی وبلاگ که اون گوشه میتونین ببینین! به هرحال نمیخوام تا آخر عمر این وب بین پستام گم و گور بشه^^

    دعوت میکنم از ناستاکا، وایولت، نوبادی [:

     

    پی نوشت: خیلی وقته داستان نگفتم. باید بگم چیزای زیادی تو ذهنم هستن برای نوشتن. منتها میترسن خودشونو نشون بدن. یه کم بگذره جرئتشو پیدا میکنن^^

    پی نوشت: دیروز تولد هاله بود. مطمئن نیستم که قراره به خاطرش پست بذارم یا نه چون اتفاقات دیروز تو یه پست بعید میدونم بگنجه. ولی تا این حد بدونید که چالش روح رو اجرا کردیم، بیرون از خونه^-^ و خب... شبم موندم خونشون^-^

    پی نوشت: دیدین بالاخره فونت وبمو عوض کردم؟D: *به دستبوس سنتاکو میرود*

    پی نوشت: سنتاکــــو... دلم برای سنتاکو تنگ شده ]:

     

  • ۱۱
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • Maglonya ~♡
    • يكشنبه ۱۸ آبان ۹۹

    این من هستم!

    این من هستم!

    1. از تظاهر کردن و تغییر کردن متنفرم.
    2. عاشق آسیای شرقی ام.
    3. از چای خوردن و کتاب خوندن خیلی لذت میبرم.
    4. از درس خوندن خوشم میاد ولی از امتحان متنفرم.

    ممنونم از آیلی و استار گرل که دعوتم کردن و هاتف که این چالش رو شروع کرد، دعوت میکنم از: یومیکو - نوتلا - آکی سان - ایزومی مومو.

     

  • ۱۲
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Maglonya ~♡
    • سه شنبه ۶ آبان ۹۹

    هرچند با یک روز تاخیر!

     

    با این که این پست رو دارم 4 آبان مینویسم، میخوام دقیقا 3 آبان پستش کنم((":

    قبل از این که شروع به مزخرف گفتن کنم... میخوام تشکر کنم از همه ی کسایی که بهم تبریک گفتن((": از همون "تولدت مبارک!" های ساده که تو دایرکت و تو کامنتا گرفتم، تا کسایی که برام پست و استوری گذاشتن یا بهم کادو دادن((":

    میخوام بگم... همتونو دوست دارم و ممنونم از این که یادتون بود و اهمیت دادین((":

    تولد سال پیشم...

    با این که کرونایی نبود و اون سال هم آدمایی بودن که بهم تبریک بگن، به اندازه ی امسال خوشحال نبودم و احساس با ارزش بودن نمیکردم... البته که سال پیش مشکلاتی داشتم که از لحاظ روحی خیلی اذیتم میکردن ولی الان همشونو دور ریختم و خوشحالم از این که دیگه چنین چیز هایی تو زندگیم نیستن... چیزایی که از کابوس ده تا کنکور هم بدترن...((:

    داداشم یه برنامه ی تلوزیونی من درآوردی داره به اسم مصاحبه با جیمز"-"

    شب تولدم داشت باهام مصاحبه میکرد XD... یکی از سوالاتش این بود که بهترین کاری که فکر میکنی تو 16 سالگیت کردی چی بوده؟

    گزینه های زیادی به ذهنم اومد، از چیزای ساده مثل ثبت نام تو کتابخونه مرکزی تا چیزای خیلی بزرگتر... البته که اون مصاحبه یه شوخی بود و منم با شوخی گفتم که :"آدمای سمی زندگیمو دور ریختم"

    شوخی نبود. یه حقیقت با یه مقدار اغراق بود... نمیخوام پست تولدمو، در واقع قشنگ ترین تولدمو با یاد و خاطره ی تهوع آور اون آدمی که منظورمه خراب کنم، ولی خوشحالم که تو تولد 17 سالگیم هیچ حضوری نداره، خوشحالم که منتظر تبریکش که هیچوقت قرار نیست برسه نموندم(=

    اهم...

    جو سنگین شد"-"

    خیلی دلم میخواست به کامنت های صورتی و پشمکی تون که تک تک حروفاتشون برام سرشار از ارزش بودن رو دقیقا شب تولدم جواب بدم... ولی خب اتفاقات غیرمترقبه ای افتاد که نتونستم XDD...

     

  • ۱۲
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۳ آبان ۹۹

    اگر یه روز...

     

    یکی از داغون ترین اتفاقاتی که میتونست برام بیوفته، روز شنبه رخ داد. هاله برای اولین بار عینک زده بود و اون کت جین جدیدشو پوشیده بود. منم که دیر رسیدم سر کلاس و یه ساعت داشتم معلمو قانع میکردم که این روز اولی نیست که مدرسه میام"-"
    وقتی زنگ خورد، خیلی جدی برگشتم به اسرا گفتم: راستی هاله امروز کلا نمیاد؟

    اسرا نشنید.

    یه بار دیگه گفتم: میگم اسرا، امروز هاله نمیاد؟

    هاله:

    هاله:

    هاله: .ـ. ....

    دقیقا جلوی صورتم بود. چند ثانیه به هم خیره موندیم و بعد پقی زدیم زیر خنده... چرا... من و هاله 6 ساله دوستیم... چرا نشناختمش؟

     

    بگذریم از اینا!

    میدونم دارم شور چالش ده سواله ی وبلاگی رو در میارم، و بازم میدونم بیش از حد به تعویق انداختمش و شاید فکر کنید مرض دارم که میخوام توی یه چالش جدید شرکت کنم! شایدم حق دارید D=

    ولی به قول هلیا این چالشا باعث میشن آدم برای پستاش موضوع داشته باشه و علاف و بیکار توی وبش چرخ نزنه بدون این که موضوعی برای نالش داشته باشه... که البته با توجه به این میزان از چَتی بودن اینجانب این مورد خیلی برای من پیش نمیاد که خیلی نکته مهمی نیس...

    خب!

    چالشی که امروز میخوام توش شرکت کنم از اینجا شروع شده و من برای بار اول تو وب رفیق نیمه راه دیدمش و به نظرم خیلی قشنگ و کیوت اومد(=

    توضیح خاصی که نیاز نداره، فقط کافیه بگیم اگه فلان وبلاگ نویس رو ببینیم چی بهش میگیم!

     

    دوس دارم هرکسی که تو این لیست ازش اسم بردم تو چالش شرکت کنه(=... 

     

    پی نوشت: واقعا که انتظار ندارید اون همه آدم رو لینک کنم... دارید؟"-"

     

     

  • ۸
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • Maglonya ~♡
    • سه شنبه ۸ مهر ۹۹

    قاب دلخواه خانه من

     

    اهم... 

    خب اومدم به چالش قاب دلخواه خانه من بپردازم که بلاگردون شروعش کرده و ممنونم از گربه که منو دعوت کرد((=...

    فک میکنم به یکی از چالش های مورد علاقم تبدیل بشه چون به نظرم فضایی که آدم توش زندگی میکنه خیلی رو روحیه و به اصطلاح مود ـش تاثیر میذاره، مخصوصا اگه مثل من از سلاطین مودیت باشین"-"

    انی وی...

    این خیلی خوبه که یه جایی تو خونه باشه که آدم همیشه از فضاش لذت ببره و باعث شه روحیش بهتر شه، مخصوصا در این دوران ملکوتی قرنطینه که اکثرمون قرنطینه هستیم.

    اگه قراره سه نفر رو به این چالش دعوت کنم، دعوت میکنم از: یومیکو - بهار - نوتلا *-*...

    دلم میخواست آدمای بیشتری رو دعوت کنم، برای همون هرکی این پستو میبینه و خوشش میاد انجامش بده(("=

    انی وی... (دقت کردین جدیدا چقد انی وی انی وی میکنم؟|: خدا بوین هلیایی رو سیندرماخ بکنه که اینو انداخت تو دهن من|:)...

    عکس رو تو ادامه گذاشتم به علاوه یه سری چیزای دیگه... که واقعا مهم نیست بخونینشون یا نه"-"...

     

     

    پی نوشت: این هلیا ی کم شعور به دستای اون دخترای کره ای میگه مدل و کلی غبطه میخوره برا دستای خوشگلشون، گول این ناله هاشو نخورین خودش صد برابر دستاش مدل ترن"-"

    پی نوشت: حالا من اونقدرا هم تو عکاسی خوب نیستم"-"... هرچی بود همین بود دیگه... همین در حد و توانم بود^^

    پی نوشت: چرا برای یه چالش به این سادگی هم اینقدر مزخرف میگم... چرا واقعا...

  • ۱۱
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • Maglonya ~♡
    • دوشنبه ۳ شهریور ۹۹
    زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

    -چارلی چاپلین

    *:・゚

    ~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*

    *:・゚✧

    𝖂𝖊 𝖜𝖎𝖑𝖑 𝖗𝖎𝖘𝖊 𝖆𝖓𝖉 𝖘𝖍𝖎𝖓𝖊,
    𝕽𝕰𝕯 𝖆𝖘 𝖙𝖍𝖊 𝖉𝖆𝖜𝖓.

    :☆*・'

    *'I LOVE YOU 3000'*

    :*:・゚

    ~名前のない怪物~
    *Namae no nai kaibutsu*

    *:・゚✧

    ☾ STAN LOOΠΔ ☽

    ♫•*¨

    ,Dear me
    I know you're tired. but you can handle this. The future me is waiting, Don't make her disappointed.
    .With love, me
    3>
    نویسنده:
    پیوندها: