~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

Uncanny valley

 

مغز آدمم اینجوریه که چیز های خوب و کلا خوبی هارو خیلی راحت تر از چیزای دیگه پاک میکنه و به فراموشی میسپاره. اصلا نمیخوام کسی رو متهم کنم... و حتی اگه الان بیاین و از خود من بپرسین که فلانی که بود و چه کرد؟ احتمالا در وهله ی اول کارای بد یا ناخوشایندی که در حقم کرده میاد تو ذهنم. این به معنی کینه ای بودن یا قلبی گره بودن نیست. واکنش طبیعی مغز آدمه.

یه چیزی هست به اسم غریزه. مثلا وقتی حیوونا یه چیزی میبینن که مغزشون اون چیز رو خطرناک تفسیر میکنه، به صورت غریزی ازش دور میشن. مثل همین کفتر های بزرگواری که همه جا میبینیم. رو سیم برق نشسته باشه و از پایین پق! کنی میترسه و میپره. چرا؟ چون احتمالا خودش یا ننه باباش تجربه ی ناخوشایندی از نزدیک آدما بودن یا پق! کردن آدما دارن. در واقع غریزش اینجوریه. 

در واقع آدما هم... جانورن دیگه. بخوان نخوان غریزه دارن. این که خاطرات بد راحت تر یادمون میمونن هم یه جور غریزست به نظرم. چون همین خاطرات بد باعث میشه یادت بیاد چقدر سر یه اتفاقی درد و بدبختی و سختی کشیدی و مغزت با یادآوری اونا میخواد تورو ازشون دور کنه... مثلا اگه یکی به من بدی کرده باشه وقتی حرفی از اون "کس" میشه اولش همون کار بدش یادم میاد. چون مغزم احتمال میده طرف دوباره دست از پا خطا کنه پس از یادآوری اینجور خاطرات به عنوان یه عامل بازدارنده استفاده میکنه. جالب نیست...؟!

یه موضوع دیگه...

یه موضوعی در رابطه با بحث همین روانشناسی و غرایز انسان هست به اسم Uncanny valley. که به فارسی دره ی وهمی ترجمش کردن ._.

انی وی... داستان از این قراره که یه انسان نرمال به حالت طبیعی از هر موجودی که بیشتر شبیه خودش باشه خوشش میاد. ینی یه موجودی که انسان نیست، ولی شبیه انسان هاست. آدما غالبا از اینجور موجودات خوششون میاد... ولی وقتی این شباهت از یه حدی بیشتر میشه این میزان علاقه مندی یهویی افت میکنه. بعدش دوباره وقتی این شباهت از اون حد مشخص هم فراتر میره، دوباره این علاقه مندی نسبت به اون موجود بیشتر میشه(=... و این علاقه مندی تا جایی زیاد میشه که به خود آدم میرسه. و فک کنم چون نمودارش شبیه یه دره هست اینجوری ترجمش کردن.

زامبی ها و جسد ها داخل اون دره قرار دارن ینی انسان ها کمترین میزان علاقه رو به اینا نشون میدن(=...

مثلا ربات های انسان نما و چمیدونم، این قیافه های پلاستیکی عجیب غریب... یه چیزی مثل مومو ولی طبیعی تر((=... وقتی به این جور چیزا میرسیم کم کم وارد دره ی وهمی میشیم...

میدونین حرف من سر علاقه مندی نیستا! که مثلا یکی بیاد بگه نه من عاشق زامبی هام ._. دارم در مورد غریزه حرف میزنم نه احساسات. هرچی شباهت یه موجود غیر انسان به انسان بیشتر بشه، غریزه ی انسان حس بهتری بهش داره و باهاش بهتر کنار میاد. منتها مشکلی که وجود داره همون دره ی وهمه((=... این که این نمودار اصولا باید صعودی میشد... ولی تو یه قسمت خاصی به طرز وحشتناکی افت میکنه. و سوال اینه که چرا این اتفاق میوفته؟

این تعریف ویکی پدیا از دره وهمیه:

 

درّهٔ وهمی (به انگلیسی: Uncanny valley) فرضیه‌ای در زیبایی‌شناسی است. بر اساس این فرضیه، اگر ویژگی‌ها و حرکت‌های یک پدیدهٔ مصنوعی تقریباً همانند نمونهٔ طبیعی باشد (ولی نه کاملاً مطابق با آن)، اغلب بینندگان نسبت به آن حس دافعه خواهند داشت. منظور از «درّه» در این جا کاهش منحنی «پذیرش زیبایی‌شناسانهٔ» پدیده برای بینندگان است، وقتی که شباهت پدیدهٔ مورد بررسی به نمونهٔ طبیعی بیشتر می‌شود. نمونه‌های این رفتار در رباتیک و پویانمایی سه‌بعدی رایانه‌ای دیده می‌شود.

فرضیهٔ درّهٔ وهمی می‌گوید که اگر ظاهر یک ربات هر چه بیشتر شبیه یک انسان واقعی شود، در آغاز واکنش احساسی برخی از بینندگان به ربات مثبت‌تر می‌شود، ولی از مرحله‌ای به بعد این واکنش به سرعت افت کرده و تبدیل به حس دافعه می‌شود. با این حال، اگر شباهت ربات به چهرهٔ انسانی آن قدر زیاد شود که از چهرهٔ انسان واقعی قابل تشخیص نباشد، واکنش احساسی دوباره مثبت می‌شود و به درجهٔ هم‌ذات‌پنداری بین آن دو می‌رسد.

 

یه مدت ذهنم کلا درگیرش بود. یه بار اتفاقی تو یه پیجی تو اینستا دیدم که در مورد این مسئله حرف زده بود. احتمالات اون اینجوری بود که ممکنه در زمان های گذشته، مثلا زمان انسان های نخستین و اینا، یه گونه ی خاصی بوده باشه که شباهت زیادی به انسان داشته، ولی انسان نبوده و دقیقا دشمن انسان بوده. همونطور که شیر دشمن آهو عه و به طبع، همین آهو بر اساس غریزه از  شیر میترسه خب چون دشمنشه دیگه((=...

و خب غریزه هم یه چیز ناخوآگاهه، و همین دره ی وهمی هم از جد و آباد غارنشین ما به ارث رسیده. لابد زمان اونا این دشمن های انسان نما وجود داشتن و حسابی با انسان ها کل انداخته بودن برای همینه که غریزه مون هیچ حس خوبی به اینجور موجودات نداره(=... 

و خب اگه واقعا چنین چیزی بوده باشه، الان اون دشمنا کجان؟ منقرض شدن؟ یا مثلا یه گوشه مخفی شدن که سورپرایز بعد از کرونا باشن و 2021 رو مزین کنن؟(=...

حالا اینو داشته باشین... یه مدت هم یه سری چیزایی در مورد رپتایل ها خیلی معروف شده بود که میگفتن اینا شیطان پرستن و فلان|:

کلا قضیه رپتایل ها هم از این قراره که اینا یه سری مارمولک های آدم نما هستن و میتونن تغییر شکل بدن و فلان._. و الانم ممکنه کلی رپتایل بینمون باشه. بماند که یه سریا میگن کل دولت ها و آدمای قدرتمند که زندگی بقیه عملا دست اوناست ممکنه رپتایل باشن. از همین موجودات فضایی مارمولکی آدم نما. که به لحاظ علمی وجود همچین چیزایی رد شده. خودم هیچ نظری در مورد راست و دروغ بودنش ندارم چون یه سریا بر اساس چنتا اسکرین شات احمقانه از کارتون سیمپسون ها اثباتش میکنن XDDD... نمیدونم دیدین یا نه، ولی یه سری ویدیو از چنتا سلبریتی و آدم های معروف هست که یه لحظه حالت چشمشون تغییر میکنه و مارمولکی میشه|: بعضیا میگن اینا رپتایلن در واقع ._. ... ولی به نظر رپتایل هم باشن اینقدر تابلو بازی در نمیارن جلوی تلوزیون پس حتما ادیت و سرکاری بوده|:

کاری ندارم حالا... ولی بعضی وقتا فکر میکنم همون دشمنی که باعث شده دره ی وهمی به وجود بیاد رپتایله. هرچند خودم کاملا به وجودشون اعتقاد ندارم ._. ...

 

 

پی نوشت: حس میکنم این یکی از متفاوت ترین پست های وب بود... حقیقتا کلی چسناله داشتم ولی فکر کردم گفتن اینا میتونه جالب تر باشهD: خلاصه بگین دیگه نظراتتونو... در مورد دره ی وهمی و اینا D:

پی نوشت: یه زمانی هم بود که من و هاله به شدت تو فاز اینجور چیزای ماورایی و مرموز و اینا بودیم. یادش به خیر چه دورانی بود. برای خودمون اکتشاف میکردیم... راز ها و پرونده های حل نشده ی دنیا رو حل میکردیم... مراسم های جادوگری برگزار میکردیم... هعی. جوونی^^

پی نوشت: این همون نمودار دره ی وهمیه. گفتم که بدونید D:

 

 

Parsoon 🌕
۱۴ دی ۹۹ , ۲۰:۲۲

واعی این خیلی بیش از حد خفن بودد @-@

اصلا فکر نمیکردم این طوری باشه و خب جذاب ترین چیزی بود که میتونستم امروز بخونمش :)

حالا چرا یه طوری حرف زدی انگار ۲۸۲۸۲۸۲۸۲۸ سالته ؟ XD

پاسخ :

یسسسس*----*
آره*-* جذاب و البته مرموز... یه جورایی ترسناکه XD

عام... نمیدونم XDDD
Honey Bunch
۱۴ دی ۹۹ , ۲۰:۳۸

مائو من عاشق اینجور حرفاتم *-* اصلا تو باید دبیر فلسفه می شدی تو مدرسه ی ما . 

پاسخ :

*ذوق* *-----*
وای... اتفاقا فلسفه خیلی دوس دارمممم *---*
آرتـــمیس -
۱۴ دی ۹۹ , ۲۰:۳۹

چه خفن! *پیوند کردن پست*

پاسخ :

هوراااا*-*
هلن پراسپرو
۱۴ دی ۹۹ , ۲۰:۵۰

وایی خدا!

خیلی اینطور پستاتو دوست دارم. اینطوری که علم و فلسفه رو باهم قاطی میکنی ولی خیلی راحت و ریلکس و با لحت عامیانه، بدون اینکه یهو وسطش به ناله آلت و شیفت کنی...

 

چه تعریف گنگی بود. احتما نفهمیدی منظورمو... 

'_' ولی تعریف بود مطمئن باش. 

پاسخ :

توصیف جالبی بود D:
خودمم خیلی دوست دارم*-*


فک کنم فهمیدم... (علم + فلسفه - آه و ناله)× قالب قابل فهم!!!
مرسی XD
عشق کتاب
۱۴ دی ۹۹ , ۲۰:۵۸

آه! رپتایل ها! خفن های دنیای من D:

اصلا یه مدت خیلی ذهنم درگیرشون بود، به اصغرآقا میوه فروش سرکوچه هم مشکوک شده بودم. به خدا اون زمان رپتایل بود! حالا نمیدونم دیگه نیست ._.

یا مثلا شیشم که نوارم گیر کرده بود رو ومپایرا قشنگ مطمئن بودم اون معلم ریاضیم ومپایره:/ یه مدتی هم بود میرفتم دنبالش رفتاراشو یادداشت میکردم بعدش درموردش میخوندم تا بتونم ثابت کنم ومپایره و پرتش کنن تو آفتاب بسوزه ._. البته معلم خوبیم بودا، قبل از اینکه بیوفتم دنبالش برای ثابت کردن ومپایریش به دیگران میخواستم یه جوری بهش بفهمونم که آره، من فهمیدم تو ومپایری، میای منو بخوری(:/) تا منم خون آشام شم؟

و یا خدا الان یادم اومد! یه مدت گیر کرده بودم که خون آشام بشم بهتره یا گرگینه، بعدش تصمیم گرفتم خون آشام بشم. برای همین وقتی دیدم معلم ریاضیم نمیفهمه منظورم چیه از این کارا( احتمالا تو این فکر بوده مشکل روانی چیزی دارم ._.) میخواستم برم و یه زمانی رو علامت بزنم و بفهمم کی ومپایرا با گرگینه ها میرن سر جنگ، تا منم بتونم برم سر جنگسون و ببینمشون D:

که متاسفانه نصفه شب اجازه ندادن برم بیرون و این برنامه هم منتفی شد=)

من میتونم یه طومار اصلا از موضوع بنویسم

+میدونم خیلی حرف زدم -_-

+از همین تریبون اعلام کنم یه زمانم فوق العاده میخواستم بشم شکارچی ومپایر و گرگینه... چقدر خوب بود اون دوران =")

پاسخ :

وای وای من خودم اینقدر تو بهر چیزای ماوراییم که این خاطراتتو عمیقا درک میکنم xD
راهنمایی که بودم فکر میکردم میتونم از دیوار راهروی مدرسه رد بشم و به یه دنیای موازی برسم ولی شرطش این بود که اون لحظه راهرو خالی باشه چراغا هم خاموش xD
حتی کلی جینگیل پینگیل همیشه به خودم آویزون میکردم که بگم حادوگرم D= هنوزم چیزی از اون اعتقاداتم کم نشده هنوزم سر و روم پر از گردنبند و ایناست xD

عههه)= ای کاش میتونستی بری.... یاد حماسه دارن شان افتادم D=

+همیشه حرف بزن*-* من دوست دارم*-*
+منم میخواستم ملکه جادوگرا بشم... که یه جای دور زندگی میکنه(("=
Sŧεℓℓą =]
۱۴ دی ۹۹ , ۲۱:۱۳

تو چرا رفتی رشته ی تجربی ؟ ="))

پاسخ :

شاید چون انتخاب بهتری نداشتم(("=
mochi ^-^
۱۴ دی ۹۹ , ۲۲:۰۸

واووووووو چه جالب بود!
راستش من خیلی در مورد چیزهای ماورالطبیعه(درست نوشتم؟._.)نمیدونم..اتفاقا یه فیلم دیده بود یه شخص معروفی سه لحظه چشمش شبیه مارمولک میشد ولی من نگرفته بودم جریانوXDولی میدونی از نظرم این رپتایل ها نمیتونن واقعی باشن..زیادی خیالیه:/
و این دوره وهم..میدونی خیلی جالبه واقعا این و اون فرضیت که امکان داره قبلا ما یه دشمن داشته بودیم(میدونم دارم از فعل ها بد استفاده میکنم._.)و الان منقرض شده یا هنوز هم وجود داره جالبهD:
+دوست دارم بازم از پستا بزاری جالبن واقعا^^
@عشق کتاب
واوووووو عشق کتاب تخیلاتت فقطXD
خیلی خندیدم سرشXD

پاسخ :

آرهههه*-*
منم چیزای ماورایی رو خیلی دوست دارم*-* هرچند توی منابعی که اکثرا در دست دارم چرت و پرت و دروغ خیلی زیاده آدم حالش بد میشه اینقدر بعضیا مزخرف میگن/: 
راستش به نظر خودم ممکنه رپتایل ها واقعی باشن، ولی نه اینقدر تخیلی ._. یه مقدار قابل هضم تر. مثلا اگه واقعا فضایی باشن ممکنه خب. 
آره فرضیه جالبیه*-* هرچند فرضیه من نبودهD=

+اگر چیز باحالی داشتم قطعا میذارم xD
نیکوچان
۱۴ دی ۹۹ , ۲۲:۲۴

اطلاعات باحالی بود و تونستم دلیل خیلی از خود درگیری های درونم را کشف نمایم ممنون ^^

نکته ای که جذبم کرد همین بود که نکنه زمان انسان های اولیه یک دشمن انسان نما داشتیم

ترسناکه ولی راز آلود و کنجکاو کنندس =)

نمیدونم چرا یهو یاد ناکجا آباد موعود افتادم =|

راستییی فصل دومش چند روز دیگه میاد خیلیییی هیجان دارم *-*

پاسخ :

خوشحالم*-*
آره مرموزه... شایدم بعضی اژ پرونده های قتل که تاحالا حل نشدن هم به همون دشمنا مربوط بشن، چیزی که با دانش امروزیمون جور در نمیاد(=

وای!!! اتفاقا یاد خوب چیزی افتادی*-* یه سری هیولا هایی توی اونم بودن... جیزز...
اووو.... حیف من نمیتونم ببینم)=
Nobody -
۱۴ دی ۹۹ , ۲۳:۴۴

چه خفن بود ایننن! از این تئوری‌ها خیلی دوست D: مرموز طوری و باحالن.

 

+ وای عکس پست! :( چقدر دوست داشتم مانهواشو. 

پاسخ :

آره خودمم دوست دارم*-*

+خیلی نازنTT 
Baby Blue
۱۵ دی ۹۹ , ۰۰:۲۸

بچ این خیلی خفن بود"0" !!!!!

منم یمدته درگیر جهان های موازی و دایره زمان و فیزیولوژی و رابطه روح و انسان و کلا چیزای گوزپیچ کننده شدم"-"

پاسخ :

یسسس*-*
آره باو اون که از درگیری های معمول منه._.
Baby Blue
۱۵ دی ۹۹ , ۰۰:۳۱

و یه سوال!!

بنظرت..اون انسان نماهاهم از ما میترسن؟!

ینی..

خب اوناهم احتمالا غریزه دارن دیگه نه؟

اصلا...

اصلا اگه قبلا یه جنگی بین انسان ها و انسان نماها بوده باشه....

کدوم جنگو برده؟

*کیدو سرش را به دیوار میکوبد*

 

+ انیمه دانه سیب رو دیدی؟ یاد اون افتادم!! خیلی انیمه خفنی بود

پاسخ :

شاید!
شاید چون میترسن ازمون قایم شدن و خودشونو نشون نمیدن؟

شایدم تو این جنگ به نتیجه نرسیدیم و تصمیم گرفتیم صلح کنیم و دور از هم زندگی کنیم.. شاید مثلا رفتن توی قسمت تاریک ماه دارن زندگی میکنن'^'

~یه چیزی الان به ذهنم رسید!!! انتخاب طبیعی رو یادته تو زیست؟ نکنه این انسان نما ها هم بر اساس انتخاب طبیعی نابود شده باشن؟
•𝑺𝒂𝒉𝒂𝒓 𝑺𝑹
۱۵ دی ۹۹ , ۰۷:۵۸

قشنگ پسته منو شگفت زدم کرد! واقعا جالب بود بازم بذار><

استاد مائوXD

پاسخ :

پیدا کنم میذارم*-*
وای xD
مائو سنسه*-*
☁️𝐴𝑖𝑙𝑖𝑛 🌱𝑆𝑒𝑛𝑝𝑎𝑖
۱۵ دی ۹۹ , ۰۹:۵۰

*جلوی ایده هایی که برای فیک نوشتن به ذهنش رسیده را می گیرد*

چه خفن ناک!:دی

پاسخ :

یاح یاح D:
Violet J Aron ❀
۱۵ دی ۹۹ , ۱۳:۵۰

یاد کیمیگار تمام فلزی افتادم که رییس و بالا دستی هاشون انسان های مصنوعی و عجیبی بودن!!!

راستشو بگو، مائو سنپای یه رپتایل نیست با این پست های خفنی که می نویسه؟:))

پاسخ :

وای آره!!! هومونکولوس بودن*-*... تازه خودشونم با کیمیاگری یه ارتش از آدمای مرده ای که زنده شده بودن ساخته بودن...'^'

نیهاهاها((:< خودت چی فکر میکنی انسان؟((:<
Lee. NarXeS(:
۱۵ دی ۹۹ , ۱۴:۰۷

مخم سوووت کشید (هووو هوووووو)

بسی جالب انگیز ناک بود پستت @_@

پاسخ :

*-*
Ayame Mizuki
۱۵ دی ۹۹ , ۲۱:۱۱

عاه خدای من این 

دقیقا یه هفته پیش سر این موضوع داشتم با عموم بحث میکردم D"=

من خیلی درگیر تئوریام حقیقتا ..جوری که بعضی شبا از فکرشون خوابم نمیبره ..(":

ولی خدایش این پستت خیلی کامل بود 

من درباره این دره وهمی گیج شده بودم الان با این پستت دقیقا فهمیدم چی به چیه ^^

اکثر پیج هایی که فالو کردم همه پیج تئوریه 

اصلا به این جور چیزمیزا به شدت علاقه دارم "^"

 

پی نوشت : اگه میشه این فونت رو من از کجا میتونم داشته باشم ؟؟ اگه داریش میشه واسم بفرسیش ؟؟ پلیزز

 

ج.پاسخ کامنت پست قبل : منم خوبم ، و زندگی همینجوری میگذره ("=

راستی اون مانهوا عه که چند پست قبل ازش عکس گذاشته بودی ، یه دختره با موهای قهوه ای . اون اسمش رو بهم نمیگی ؟؟*-*

پاسخ :

ماشالا!!! چه عموی پایه ای(("=
منم عاشق چیزای ماورایی و تئوری های پشم ریزونم*-*
یوهو^^





ج: خوبه D'= مراقب خودت باش^^
موهاش قرمزه D=
عام، بعضی جاهاش صحنه داره ._. مشکلی با این مورد نداری؟
𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
۱۵ دی ۹۹ , ۲۱:۲۱

سوگوی*-*

پاسخ :

*-*
nope
۱۶ دی ۹۹ , ۰۳:۳۵

watch "vsauce" on youtube. you'll love it. its kinda similar to these kinda stuff

پاسخ :

Got it! Tnx
Baby Blue
۱۶ دی ۹۹ , ۱۵:۳۴

انتخاب طبیعی...‌

نههههههههههه:)

 

شایدم همینجان منتها تو جهان های موازی..یا تو یه بازه زمانی دیگه...یا شایدم باتوجه به شرایط محیط تغییر کردن و یکی از ماها شدن...

 

یاد اشباح و شبح واره ها افتادم=")

*با تمام وجود بغض میکند*

 

+ اون ویدیوهای حالت چشم و زبون دراز...اگه اونا نشانه رپتایل بودن باشن...احتمالا من رپتایلم"-"_|

پاسخ :

احتماله دیگه(((((:


شاید چون خیلی شبیه آدما ان هنوز اون روی خودشونو نشون ندادن... شایدم یه سریاشون اصن ندونن که آدم نیستن؟!



+نه بابا تو چشمات اونجوری نیست که|:
Baby Blue
۱۶ دی ۹۹ , ۱۵:۳۵

بچچچچچ....

اصلا شاید دارن شان سعی کرده بود مارو متوجه یه همچین قضیه ای کنه"-"

پاسخ :

شتتتتتتت... 
Violet J Aron ❀
۱۶ دی ۹۹ , ۱۶:۱۱

بنده فکر میکنم شما رپتایلی D:

ولی از کجا معلوم که خودمم رپتایل نباشم؟  o.O

پاسخ :

یاهاهاهاها((:< شاید باشم (((:<

فک کنم برای چند نفر دیگه هم سوال شده باشه ._.
نیکو چان
۱۷ دی ۹۹ , ۰۰:۳۹

قضیه خیلی کنجکاوانه تر شد!!! به نکته خوب غیر قابل تصوری اشاره کردی پرونده های قتل 😵 (وی اینجا بس شبیه دستیار شرلوک همز(واتسون ) شده)

از تصور اینکه اون موجودات واقعا وجود داشته باشن بدنم به لرزه میوفته به نظرت اون گل چیکار میکرد که انسانا در جا کشته میشدن؟ منو برادرم خیلی سرش بحث کردیم و به من این نظریه رو دادم که شاید اون گل یه سر سوزنی تیز داره که تو قلب آدما فرو میکنن تا خونش رو بمکه واسه همین رنگ گل از سفید به قرمز تبدیل میشه ._. *میدونم تئوری چرتی به نظر میاد*

کنکور و امتحانا؟ =(

اشکال نداره یه روز از نتیجه این روزای سخت کلی لذت میبری =)

چقد فک میزنم =|

پاسخ :

یا مثلا چیزای باستانی که هنوز معلوم نیست مردم اون زمان چجوری ساختنش*-*

ایده ی جالبیه ها ولی... شایدم همینطور باشه...

اوهوم)=.... بذار کنکورمو بدم... همه رو زخمی میکنم D:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan