۱۸۰ مطلب با موضوع «جَفَنگیّات» ثبت شده است

#50

این داستان: آوا و مشاور گیج.

 

*یه مشاور از موسسه ی نمیدونم چی چی بهم زنگ میزنه و موعظه میده*

مشاور: خب عزیزم گفتی رشتت چیه؟

من: تجربی.

مشاور: خب هدفت چیه؟

من: داروسازی.

مشاور: خب چه عالی... آزمون شرکت میکنی؟

من: آره.

مشاور: خب ترازت چقدره؟

من: پنج هزار و __

مشاور: پنـــــــــــــــج هزاااار؟؟؟ خــــــــــیلی کمــــــــــهههه!!!!

من: میدونم.

مشاور: میدونی برای یه رشته ی خوب باید چقدر باشه ترازت؟

من: آره.

مشاور: باید حدودا هشت هزار باشه!!!

من: آهان.

مشاور: کسایی که ترازشون بین هفت و هشت هزاره راحت پزشکی قبول میشن.

من: خب من داروسازی میخوام قبول شم.

مشاور: اگه از ما سی دی بخری صد در صد از پزشکی قبول میشی!

من: باشه ولی من میخوام داروسازی قبول شم.

مشاور: خب چیزی سفارش نمیدی؟

من: نه.

مشاور: چرا؟

 

*قطع میکنم*

 

پی نوشت: رسما چه مرگشونه اینا|: 

احساس میکردم دارم با ربات حرف میزنم|: همش حرفای تکراری و کلیشه ای...

 

  • ۱۴
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • Maglonya ~♡
    • چهارشنبه ۱۲ آذر ۹۹

    #49

    داره دیوانه وار برف میاد.

    و من دارم به این فکر میکنم که چرا توی یه همچین هوایی نباید کلاه هودیمو سرم بکشم و پتو زمستونیمو دورم بپیچم و درحالی که فیلچه رو بغل کردم و چای هورت میکشم، یه انیمه ی جدید شروع کنم؟

    و چرا باید به جای این کار نگران کنکور شیتیم باشم؟

    هوا هوای انیمست...

    تو این هوا باید بشینم کلی انیمه ببینم.

    نه این که برای امتحان عربی خر بزنم.

     

    پی نوشت: ولی چرا یه روز ببعی اعظم به چس قال گفت کم تفاله خوری سنگین تری؟...

    پی نوشت: دلم میخواد عروس جادوگر ببینم. یا یورو کمپ... یا حتی میرای نیکی.

     

    بعدا نوشت: الان فهمیدم... امتحان عربی مال هفته بعده|: خدایا شکرت... 

    بعدا نوشت: چقدر شانسم خوب شده این روزا /:

    بعدا نوشت: نه حرفمو پس میگیرم اصلا خوب نیست... فردا امتحان فیزیکه "-" اه...

     

  • ۱۴
    • Maglonya ~♡
    • يكشنبه ۹ آذر ۹۹

    #48

    این داستان: آوا و کلاس جبرانی ریاضی

     

    *روز پنجشنبه*

    من: بچه ها فردا ساعت 4 کلاس جبرانی داریم!

     

    *روز جمعه*

    من: خب بهتره تبلت رو سایلنت بذارم که بتونم خوب رو درسم تمرکز کنم!

    *بعد از نیم ساعت درس خوندن جلوی تلوزیون ولو شده و فورتنایت میزند*

    من: خب دیگه ساعت هفت شد... برم یه ذره دیگه هم درس بخونم.

    *تبلت را بر میدارد*

    *3 تا میس کال + شونصد تا پیام ناخوانده*

    من: اوه شت... ساعت چهار جبرانی داشتم...

    *همینطور که در پی وی همکلاسی هایش پخش شده و زاری میکند، علاقه مند است که دلیل خنده ی آنها را بداند*

    آنیتا: عجب آدام سان XD... عاشقتم لنتی... کلاس امروز تعطیل شد چون به ملیکا اطلاع نداده بودنXDDD

    من:

    من:

    من: واقعا؟"-"

    هانیه: آره XD

     

    *قر در کمر فراوان طور به پیشگاه الهی میرود تا دین این خوش شانسی را ادا بنماید*

     

    پی نوشت: اصلا نمیخوام به میهن بلاگ فکر کنم((":

     

  • ۸
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۸ آذر ۹۹

    #47

    من همین الان فهمیدم.

    چنگیز جلیلوند دیروز فوت شده به خاطر کرونا.

    بهتر از این نمیشه.

     

     

    پی نوشت: دوبلر و بازیگر بوده اگه نمیدونستید... دوبلر ایرانی مورد علاقم بود آخه((":

    کلی خاطره داشتم با صداش...

    پی نوشت: اگه نمیدونستید باید بگم که جانی دپ و رابرت داونی جونیور از معروف ترین کسایی بودن که دوبله کرده بود...

    پی نوشت: سنتاکو. میدونستی دوبلر ناپلئون بناپارت هم بوده؟(=

     

  • ۸
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • Maglonya ~♡
    • دوشنبه ۳ آذر ۹۹

    #46

    احتمالا اگه الان سال پیش بود و زنگ آخر در حالی که تو دلم دارم به معلم التماس میکنم که یه مقدار استراحت بده بهمون که بتونم برای حتی یه ثانیه سرمو بذارم رو میز، با دیدن اولین برف امسال انرژی دیوانه واری میگرفتم.

    هرچند که وقتی بهش میگم اولین برف سال یه مقدار عجیب به نظر میاد چون واقعا این اولین برف سال نیست. چون سال از فروردین شروع شده و امسالم ما کلا بهار برفناکی داشتیم. 

    احتمالا اگه الان سال پیش بود، بعد از خوردن زنگ بدو بدو میرفتم سمت دفتر و به بابا زنگ میزدم که نیاد دنبالم چون میخوام پیاده برگردم. و بعدشم نعره زنان سمت فاضله میرفتم و میگفتم: امروز منم باهاتون پیاده میام! 

    و اونم ذوق میکرد.

    و کل راهو جیغ جیغ کنان در مورد این حرف میزدیم که میون بهتره یا کال.

    آخرشم هیچوقت به نتیجه نرسیدیم.

    اون نمیخواد جذابیت های میون رو درک کنه و از این کم سعادتی خودشه^^

    احتمالا اگه الان سال پیش بود، با نشستن روی صندلی کنار پنجره اتوبوس و نگاه کردن به دونه های برف غرق فکر هام میشدم. فکر هایی که نهایتش به امتحان فیزیک اون روز و به موقع حموم رفتن و سر ساعت رسیدن به کتابخونه محدود میشدن. 

    و مسلما درگیری های بزرگتری نداشتم.

    شایدم داشتم. 

    روز های برفی... نمیدونم.

    یه چیز عجیبی دارن توشون. سال پیش این موقع ها... همونطور که نهایت تلاشمو میکردم از شر یه سری چیزا خلاص شم، همزمان همه ی تلاشمو میکردم که بهشون برسم. با این که میدونستم همش یه درجا زدن بی فایدست و خواستن و نخواستن من تفاوتی ایجاد نمیکنه که بلاتکلیف بودنم بخواد ایجاد کنه.

    تمام راه اون آهنگ چینی لنتی دوره ی کامبرین رو که هاله برام فرستاده بود رو زمزمه میکردم و موهام از به یاد آوردن ریتمش سیخ میشد.

    احتمالا اگه الان سال پیش بود، بعد از این که عین جسد رسیدم خونه با سرعت لباس مدرسمو پرت میکردم توی کمد و میرفتم سیب پوست میکندم و فلاکسمو پر از چای سبز میکردم و خودمو برای التماس کردن به بابا آماده میکردم تا منو ببره کتابخونه. 

    گاهی هم مامانم. یا شایدم مثل بعضی روزا با هر جفتشون لج میکردم و با اسنپ میرفتم.

    احتمالا اگه الان سال پیش بود، هر هفته در انتظار قسمت جدید ایروزوکو سکای پودر میشدم و از گوش دادن به اندینگش که از ناگی یاناگی بود به نهایت احساس عر زنی و خود زنی میرسیدم. 

    و همونطور که سعی میکردم به درد پریودم اهمیت ندم و در مقابل خودن مسکن مقاومت کنم، به معنی اوپنینگ همون انیمه فکر میکردم و دوباره عر میزدم. به دلایل مختلف حالا...

    احتمالا اگه الان سال پیش بود، بعد از این که بساتمو پخش کردم رو میز کتابخونه و برای هاله و اسرا جا گرفتم، جوری ژاکت کامواییمو به خودم میپیچیدم و غرق درس خوندن میشدم که حتی پچ پچ کسایی که بغل دستم میشستن و از دیدن نوشته های ریز و کتاب پر از استیک نوت و نوشتم به وجد میومدن هم نمیتونست حواسمو پرت کنه. 

    حتی یادمه یه بار یه دختره که اتفاقا از مدرسه خودمونم بود تو گوش دوستش گفت: این دختره از مدرسه ماست؟ و وقتی دوستش گفت آره، دوباره گفت چقدر کیوته((=

    و من اونقدر ذوب شدم با این حرف که کتابمو بستم و مایلد لاین جدیدمو پرت کردم اون ور و فقط چایی خوردم((=

    احتمالا اگه الان سال پیش بود، تا هر نکته ی جالب و خفن درسی ای میدیدم به هاله و اسرا میگفتم و درست وقتی که سرمو بلند میکردم با دیدن بلو جوری هورمون هام برانگیخته میشدن که تا یه مدت لرزش دستم ادامه پیدا میکرد و نمیتونستم تمرکز کنم((=...

    اسرا دستمو میگرفت و میگفت: وای بابا چته تو!...

    چرا با دیدن بلو این همه میلرزیدم...

    چرا سعی میکردم خودمو غرق کنم...

    چرا روزای برفی این حسو بهم میدن...

    راستش چرا های خیلی خیلی بیشتری هست که اون زمان بیشتر از الان ذهنمو مشغول کرده بودن(=

    چون هیچ جوابی براشون نداشتم.

    و نمیتونستم داشته باشم. نه یه دلیل و نه حتی یه نشانه.

    با این حال هنوزم عاشق هوای ابری و برفی ام. 

    روزایی که بدو بدو میرفتم کتابفروشی و تا اون فروشنده منو میدید میگفت: نه خانوم! جلد دوم ملکه سرخ رو نیاوردیم!...

    و من دوباره سر شکسته تر از همیشه برمیگشتم و سعی میکردم با خوردن دونه های برفی که از آسمون می افتن از شدت نا امیدیم کم کنم...

    و به این فکر کنم که چرا باید این همه درگیر یه داستان بشم و چرا باید این همه باهاش همدردی کنم؟

    احتمالا اگه الان سال پیش بود... هنوز خیلی چیزا رو نفهمیده بودم. و انجام یه سری کارا برام خیلی سخت تر از الان بود. 

    ولی خوشحالم که یه سری چیزا هنوز به قوت خودشون باقی ان.

    مثل چای سبز، مثل چشمای سبز بلو، مثل این حس عجیبی که به هوای ابری دارم، و یا حتی علاقه ی شدیدم به انگشت کردن شکم حنانه که همیشه مثل یه حسرت تو دلم موند((= 

    من هنوزم برف دوست دارم. و میخوام همینطور که به جای روسری، شال و کلاه سرم کردم پالتوی قهوه ایمو با پوتین پاشنه دار مامانم ست کنم و لبلو ی شاه توت بزنم و از بوی ادکلن هلوم لذت ببرم. درست همون وقتی که هاله کت زرد پشمالوشو پوشیده و اسرا از این که اون زنه به شلوار کرمی رنگش گیر داده اخلاقش سگی شده؛ تا دریاچه با هم راه بریم و نوشته های جدیدو روی جدول های اطراف چمن ها کشف کنیم((=

    احتمالا اگه الان سال پیش بود... بیخیال.

    نمیخوام با شک و احتمال حرف بزنم.

    منو برگردونین به سال پیش. 

    به وقتی که هنوز شونزده سالم بود.

     

  • ۷
  • نظرات [ ۴ ]
    • Maglonya ~♡
    • دوشنبه ۳ آذر ۹۹

    #45

    این داستان: مامان و پی اس فور.

     

    *داداشم پی اس فور رو روشن میکنه*

    *خشتک دران به سمت من میاد*

    داداشم: آبــــجی!!! بیا اینو ببین!!! آرامش بخش ترین بازی سال شده!...

    *با شور و شعف به سمتش میرم و از دیدن بازی به وجد میام*

    *اونقدر بازی خوبیه که به مامانم نشونش میدم*

    مامانم: این بازیه؟ 

    داداشم: آره.

    مامانم: پس چرا شبیه کارتونه؟ چرا اینقدر صورتیه؟ چرا همه جا پر شنه؟ چرا این یارو نارنجی پوشیده؟ چرا شخصیتش دختره؟ این کوهه چیه؟ این آفتابه؟ ینی صبحه؟ یا بعد از ظهره؟ چرا شخصیت دیگه ای نداره؟ این سنگا چی ان؟ چرا این قرمزه پرواز میکنه؟ چرا اینجا دایره رو میزنی پرواز نمیکنه؟ وایسا ببینم اصن چرا پرواز میکنه؟ مگه آدم نیست؟ چرا باد میاد؟ چرا سر میخوره؟... etc

    من و داداشم: مامان... این بازی رو همین الان شروع کردیم...

     

     

    پی نوشت: اسم بازی Journey هست.

    انحصاری پی اس فوره، برای همون اگه پی اس فور دارین حتما حتما بازی کنین چون خیلی قشنگ و آئستیکه... به شخصه عاشقشم...

    حتما یه سرچی بزنین عکساشو ببینین(=

    هشدار: با مامانتون بازی نکنین^^

    پی نوشت: عکساش اینقدر قشنگه که نمیدونم کدومو بذارم "-"

     

  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • Maglonya ~♡
    • چهارشنبه ۲۸ آبان ۹۹

    #44

    مامانم داره مجبورم میکنه ترک کنم.

    دیگه نمیذاره چایی بخورم. 

    حتی نمیذاره دم کنم.

    و میگه با خوردن دو فلاکس چایی در روز داری به درجات والا ی مصرف گرایی میرسی.

    شما بگین...

    آیا من واقعا زیاد چایی میخورم؟

     

    پی نوشت: حتی رفته با دکتر حرف زده. دکتره هم گفته که علت این که این همه میخوابم همین چاییه. آهن خونمو میاره پایین. منم که کم خون...

    پی نوشت: یه مدتم هست که همش دمنوش زعفرون و به به خوردم میده. معدمم همش غریبی میکنه. انگار دیگه حوصله نداره چیزی رو هضم کنه.

    پی نوشت: بعضی وقتا به این فکر میکنم وقتی از یه آیدلی حمایت میکنم و اون معروف تر میشه، به این معنیه که باید سختی های بیشتر و بیشتری ر تحمل کنه که علی زغم تمام این بی رحمی ها بهترین باشه. تازه هرچقدر معروف تر، هیتر و گوه خور هم بیشتر. تازه بعد از نهایت 10 سال قدیمی بشه و مردم بندازنش دور و برن سراغ آیدل های جدید... پس همیشه حمایت نکردن بد نیست... نه؟!

    پی نوشت: چایی میخوام.

     

  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۲۴ آبان ۹۹

    #43

    من ذاتا آدم فراموشکاری نیستم.

    کاری به این ندارم که به این راحتیا فراموش نکردن چیز خوبیه یا بد، نکته اینجاست که من گاها چیزایی رو یادم میره که یه انسان طبیعی قطعا یادش نمیره.

    یه چیزی تو مایه های همون قضیه میکروفونی که یادم میره خاموش کنم.

    شاید بگید چرا داری این حرفو میزنی.

    و من میگم که دیشب به عمق فاجعه پی بردم.

    شب حدودا ساعت 8 کلاسم تموم شد، ینی سه تا کلاس پی در پی بعد از اتمام مدرسه به صورتی که حتی فرصت ناهار خوردن هم بهم ندادن.

    و وقتی بعد از تموم شدن کلاسام رفتم دوش بگیرم، احساس کردم یه چیزی این وسط درست نیست.

    بعد از کلی بررسی فهمیدم که... آه...

    یادم رفته لباسامو در بیارم. 

    بله.

    با لباس رفتم زیر دوش و اصلا پدیده جذابی نبود. 

    ناجذاب تر (!!!) این که وقتی داشتم میومدم بیرون یادم رفت پامو از لای در بردارم. 

    و برای دومین بار در طول شبانه روز پای راستم رو به فنا دادم. و البته جلوی در حموم رو هم به حوض خون تبدیل نمودم^^

    زیبا نیست؟

     

    پی نوشت: دیدین یه مدته چقدر پی نوشت هام ته کشیده؟ 

     

  • ۱۲
  • نظرات [ ۸ ]
    • Maglonya ~♡
    • پنجشنبه ۲۲ آبان ۹۹

    #42

    همیشه همون حرفای تکراری.

    یه مشت انتقاد که خودم بهتر از اونا بهشون آگاهم.

    و سرکوفت هایی که هیچ راه حلی پیشنهاد نمیدن.

    که تمام مشکلات رو تو یه چس دلخوشی ای که دارم میبینن.

    و بهم میگن بهش نیازی نداری.

    و باید دور بریزیش.

    پس بفرما بگو اون حفره ای که ایجاد میشه رو با چی پر کنم که هم خدارو خوش بیاد هم بندشو؟

    شاعر میگه:

    زاهدی گر گویدت از باده نوشی توبه کن

    جرعه ای در کام جانش ریز گو خاموش کن

    باشه.

    ولی این کار ازم بر نمیاد.

    و این غم انگیزه.

  • ۱۷
    • Maglonya ~♡
    • سه شنبه ۲۰ آبان ۹۹

    #41

    این داستان: آوا و کلاس فیزیک.

     

    *معلم یه تست میده و میگه حلش کنین*

    *من در کسری از ثانیه در حالی که حتی یه نقطه هم روی کاغذ ننوشتم به صورت کاملا حدسی و رندوم یه گزینه رو انتخاب میکنم*

    من: گزینه 3 میشه؟

    معلم: آفرین!

    *من کف و خون قاتی میکنم*

    معلم: حالا میکروفونتو روشن کن و توضیح بده چطور اینقدر سریع فهمیدی گزینه ی 3 درسته؟

    *من در به در دنبال میکروفون میگردم*

    *بالاخره میکروفون رو پیدا میکنم*

    *بالاخره وصل میشه*

    معلم: خب توضیح بده چرا گزینه 3 درسته؟

    من: چون گزینه های 1 و 2 و 4 غلطن.

     

    داراراراااااام

     

  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • Maglonya ~♡
    • پنجشنبه ۱۵ آبان ۹۹
    زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

    -چارلی چاپلین

    *:・゚

    ~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
    نویسنده: