~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

#26

با این که یکی از لذت بخش ترین و قشنگ ترین چیز های دنیا بو کردن ورق های کتاب جدیده، من به شدت کتاب دست دوم دوست دارم((=

این دوسال اخیر مامانم روی کتابایی که میخرم خیلی حساس شده، در واقع خیلی حرص میخوره وقتی کتاب داستان و رمان و این چیزا دستم میبینه((= حالا دلایل خودشو داره ها، کاری ندارم به اونش. چون کلا یه موجود اتاق نشینم و خیلی بیرون اتاقم آفتابی نمیشم و معمولا کسی کاری به کارم نداره معمولا اصلا نمیفهمه کی داستان و رمان میخونم.

و به همین خاطر هم هست که در این دوسال تمامی کتاب هایی که خریدم از پول خودم بوده و در اکثر موارد روح مامانمم خبر دار نشده(("=

*به یاد روزی که با ذوق کتاب جدیدی که خریده بودمو نشونش دادم و بهم گفت تو این موقعیت برام حکم تریاک رو داره، هرچند جفتمون میدونیم که یه شوخی نیشدار بود((=*

انی وی، بو کردن ورق های یه کتاب نو واقعا لذت بخشه و میدونم که تقریبا همتون تجربش کردین((= 

ورقاش چه کاهی باشن و چه معمولی اصلا برام فرق نداره، حتی یکی از دلایلی که به شدت به کتاب کمک درسی هام عشق میورزم همین بوی تازگی لنتیشونه((=

و تا مدت ها همش صفحه هاشونو بو میکشم.

 میدونین چی میخوام بگم... کتاب های دست دوم (یاحتی دست چندم!!!) هم به اندازه ی کتابای نو برای من جذابیت دارن((=

من یه عالمه کتاب کمک درسی برای سه سالم دارم، چند روز پیش شمردمشون، دقیقا 71 تا D'=

یه سریاشونو که نو خریدیم، یه سریاشون دست دوم خریدیم و یه سری هاشونم از دوست و فامیل به ارث رسیده XD

حتی چند تا از کتابای داستان و نمایش نامه هامم دست دومن و به اندازه ی کتابای نو ی خودم که رو تخم چشمام ازشون نگه داری کردم برام با ارزشن(("=

کتابای دست دوم یه جورین که انگار روح دارن، میدونی یه نفر یا شاید حتی چندین نفر قبل از تو این کتابو دستشون گرفتن و خوندن. مثل این میمونه که یه انرژی خاصی همراهشون دارن، تو نمیدونی آدمی که قبل از تو اینو خونده چه حسی نسبت به این کتاب داشته. کجا نگه داریش میکرده. چقدرشو خونده، چقدرش مونده. وقتی اینو میخونده چه حسی پیدا میکرده((=

با وجود این که شاید لبه هاش ساییده شدن، یا حتی به اندازه ی کتاب نو ورق هاشون سفید نیست و اصلا بوی کتاب نو نمیدن، بوی صاحب قبلیشونو میدن(("=... 

همیشه وقتی یه چیزی میخونم حس میکنم یه بخشی از چیزایی که حس میکنم لای صفحه ها و نوشته های کتاب میمونه. انگار این منم که دارم بهش روح میدم((= و وقتی یه کتاب دست دوم رو باز میکنم، احساسات صاحب قبلیش تو مشتمه، ولی جوری نیست که بتونم بفهمم((=

کتابای درسی هم همینجوری ان. پر از نوشته، پر از نکته. پر از خط خطی. و این برای منی که بدم میاد نوشته ها اینجوری رو کتاب پخش و پلا باشن و حتما باید پاکشون کنم یه کابوسه((=

یادمه کتاب زنان کوچک اولین کتاب غیر درسی بود که دست دوم خریدمش. 

یادمه که دم عید خریده بودمش و موقع مسافرتمون تو ماشین میخوندمش. بوی خاک میداد((= خیلی خیلی قدیمی بود، حتی صفحه هاش تاب برداشته بودن. 

و از اونجایی که من نمیتونم عین یه دوشیزه ی با وقار تو ماشین بشینم و حتما باید کله پا باشم|: بعضی جاها حی میکردم گرد و خاک از لای ورق های کتاب بیرون میاد و میره تو چشمم((=

و همیشه به این فک میکنم که وقتی من کتابمو به کسی میدم، اون موقع خوندن اون کتاب چه حسی پیدا میکنه و چه فکری میکنه؟((=...

 

پی نوشت: بله. داشتم نوشته های داخل کتابای دست دوم جدیدم (!!!) رو پاک مینمودمD'=

👑Goli Sama👑
۲۴ مرداد ۹۹ , ۲۳:۴۳

آخ واقعا خیلی لذت داره بوی کتابای نو ((=

 

اَه منم موقعی که واسه آزمون تیزهوشان میخوندم وقتی بابام واسم از کتابخونه، کتاب کمک درسی میاورد، هی این کتابا خط خطی بود :|

همش یه پاک کن دستمون بود تا خط خطیا و نوشته ها رو پاک کنیم :|

پاسخ :

خیلی((("=



خیلی رو مخه>:|
❣️Ailin Senpai❣️
۲۵ مرداد ۹۹ , ۰۸:۳۹

پس خیلی خوشحالم که هیچ وقت قرار نیست کتابای کمک درسی منو ببینیXD

البته تو کتابای عادیم نقاشی نمیکشم، ی جورین وقتی اوناییم که شونصد ساله دارمشونم ورق میزنی انگار نو ان=)

پاسخ :

آره منم خوشحالم XDDDD
اره....
با کتابایی که دوسشون دارم اینجوریم منم(("=
mochi ^-^
۲۵ مرداد ۹۹ , ۰۹:۳۲

تا حالا تجربه خریدن کتاب دسته دوم نداشتم..حتما میرم میخرم:))
ولی من نمیتونم توی ماشین بنویسم یا بخونم..چون که یه مریضی(اسمشو نمیشه گذاشت مریضی)دارم که زمانی که توی ماشین هستم حات تهوع میگیرم..اگه بنویسم یا بخونم حالم بدتر هم میشه..بچه که بودم میشستم تو ماشین حالم بد میشد الان فقط حالت تهوع میگیرم:/

پاسخ :

خیلی حس قشنگی داره(("=

آره دقیقا، منم کوچکتر که بودم همینجوری بودم یه جور آلرژیه(("=
منتها بزرگتر که شدم خیلی بهتر شد و الان اصلا در حد اذیت کننده نیست^^~
ꜰɪɢʜᴛᴇʀ 👊ᴛᴋᴅ
۲۵ مرداد ۹۹ , ۱۰:۱۸

منم خیلی دوس دارمشون*^*

پاسخ :

آرهههه=^=
گربه ...
۲۵ مرداد ۹۹ , ۱۲:۵۳

یه شازده کوچولو دارم که صاحب کتاب اونو دهه ی نود میلادی از عمو یا دایی جو هدیه گرفته برای کریسمس:)

البته تو خونه ی ما پر کتاب این تیپیه.

بعضیاشون برای دهه ی هفتادن یا حتی قبلتر. جلدشون کلا متفاوته.

پاسخ :

وایی*-*
خیلی با ارزشه حتما...

آره... خونه ی مامانبزرگ منم یه قفسه هست توش پر از اینجور کتاباست، اکثرشون کتاب های قطور تاریخن (("=
whcaw --
۲۵ مرداد ۹۹ , ۱۹:۱۰

:))) کتابای دست دوم من به عنوان دست دهمم نمیشه به کسی داد، هرچقدرم بیشتر دوسش داشته باشم کتابارو نوشته ها و کاریکاتورای پرت و پلای کنارش و هایلایت کشیدنای روی نوشته ها بیشتر میشه. فقط خودم میتونم بخونمش خلاصه

مامانم این چند وقت که سرش خلوت شده کتابای منو میخونه، همش فحشم میده. 

پاسخ :

من برعکسxD
از هر کتابی بدم بیاد به عنوان چرکنویس و اسکچ ازش استاد میکنم XD
نِــرسیاNersia نرگسی(。・ω・。) نرکا (:
۲۶ مرداد ۹۹ , ۰۵:۲۴

 یکی از فانتزیام وقتی رفتم دانشگاه اینکه کتابامو به نسل بعد منتقل کنم XD 

که البته با این تغییراتی که تو کتابا میدن هر سال خیلی بدردش نمیخوره ): 

ولی خب خبر رسیده کتاب گرونه پس اگه بدم ب چشاشم باید بکشه :||  تازه درخت کمتری هم قطع میشه

 

+من  کلا چیزای نو بوشونو دوست دارم مخصوصا کتاب ! 

هام امروز چهار جلد کتاب گرفتم چهارصد تومن ۰-۰ 

رسما خود درخت میخریدم اینقد گرون نمیشد :/ 

یک کتابایی اومده با نیشکر درستش میکنن *-* درختم قطع نمی کنن رنگشونم چشم ادمو خسته نمیکنه یعنی خودشون که این جوری میگن من خیلی وقته میخونمش تفاوتی حس نکردم XD 

پاسخ :

فانتزیمون مشترکه XDDDD
نه بابا... تغییرات معمولا اونقدری نیست که به درد نخوره. 
آره دقیقا!!! کتابا خیلی گرون شدن.___.



+ آرهههه*-* کفش نو و کتاب نو خیلی بوی خوبی میدن=^=
بله|:
به طور متوسط دونه ای صد تومن|:

ولی من به وضوح حس کردما! اونایی که با نیشکر درست میکنن و کاهی طوره کاغذاشون چشم آدمو نمیزنن((=
Blue2882
۲۶ مرداد ۹۹ , ۱۸:۵۱

منم خیلی کتابای دست دوم دوس دارم ( حس میکنم الان داری با خودت میگی میدونستمXD)

وای دقیقا همین! انگار روح دارن!!

من کلی کتاب قدیمی تو قفسه دارم ولی نصفشون ب دردم نمیخورن چون همش راجب جغرافیا و اقلیم و اینجور چیزان ( فکنم کتابای دانشگاه بابامن.. )

ولی اون نصف دیگشونو گاهی میخونم و خب...خیلی لذت بخشه: )

+باید اینجا هم تبریک بگمXD 

!!!!!!!!!!!!!CONGRATULATIONS

 

پاسخ :

والا اونقدر که تو از کتابای بابات برای ما تعریف کردی و عکساشونو فرستادی بایدم بدونم XDDD

اوووو... چه خفن*-*
ولی به نظرم اونجور کتابای جغرافیایی و اطلس ها و اینجور چیزا (اگه کتاب درسی نباشن"-") خیلی خوبن، مثلا آدم تو اوقات فراغتش بشینه بخونه((=


+وایییی عرررر آرهههههههه*-*
Blue2882
۲۷ مرداد ۹۹ , ۰۰:۱۲

یادمه یبار با فاطمه رفتیم پشت مصلا...

همونجا که کلی مغازه کوچیک و قدیمی هس و توش پر از کتابای دست دومه که روی هم چیده شدن و هرکدوم که قدیمی تره رنگ صفحه هاش تیره تر و کاهی تره=")

میدونی..

خیلی منظره قشنگی واس عکس گرفتن بود :)

حس میکنم یبار باید کلا به قصد کتاب خریدن بزنیم بیرون!!

بریم به بهزاد سر بزنیم...

به کتابفروشی های کوچیک و قدیمی که دیگه کسی سراغشونو نمیگیره...

+یادته یبار رفتیم کتابخونه بهزادو زیر و رو کردیم آخرشم هیچ کتابی نگرفتیم؟XD

+اون روز که داشتیم تو راه ایده پردازی میکردیم...چقد دلم برا اون روزا تنگ شده💙

+مراقب خودت باش~🍫

+هوا چقد خوبه✨

 

پاسخ :

آره مصلا... یه بار یادمه با ملیکا و هاله و هانیه و اینا رفته بودیم... نمد تو و فاطمه هم بودین یا نه...


آره حتما.
کلی کتابفروشی باید با هم بریم،
یه بارم باید برای خرید لباس با هم بریم بیرون D":
لباس ست بخریم...


+بله^^ 
ولی اسم اون کتابفروشی بهزاد نبود، بهروز بود XDDDDD

+آره.... کمرم خم شد اونقدر کوله پشتیم به کمرم فشار آورده بود(("=
یا مثلا اون روزی که من گفتم:«نگران نباش من پول دارم ردیفه!»
اسرا: خب مثلا چقدر پول داری؟
من: 8 هزار تومن .___. .... XDDDDD
ناموسا پیش خودم چی فکر میکردم؟ XD
نیکو چان
۲۸ مرداد ۹۹ , ۲۰:۲۰

سلام مائو چان

خیلی وقته به اینجا سر نزدم متا سفم

عذر تقصیر دارم سرورم گمنه

خب راستش این چند وقته تبلتم به طرز مسخره ای قاطی کرده بود و هیچ راه ارتباطی جز لپ تاب نداشتم که اونم قبل تبلت قاطی کرده بود خلاصه روزی عزم را جمه کرده و همشون رو بردم دادم درست کردن و الان هم که در خدمتتم

خب خالت چطوره؟

میهن بلاگ هنوز درست نشده و این قضیه حسابی رو مخ من اسکیت برد میره :|

به اینجا یه احساس غریبی دارم که البته با نویسندگی ماهر تو تا حدودی این احساس سر کوفت میشه

اریگاتو :")

این چند وقته نتونستم بیام و کلی عقب موندم  و پست هاتو از دست دادم با خودم گفتم من که عقب موندم برم از صفحه اول بخونم و اینجوری شد که امروز نشستم و ریز به ریز پست هاتو خوندم البته هنوز تو قسمت چالشم

XD

اما تصمیم دارم تند تند بخونم و به پست های جدیدت برسم

باز تومار ردیف کردم XD

از صبح درگیر بودم که اخه بیام چی بگم؟

احتمالا مائو چان با خودش میگه این دختر هر وقت حوصله اش سر میره یاد منو پست هام میوفته

ولی مائو چان واقعا میگم پست های تو خیلی روح ادم رو تحت تاثیر قرار میده و به جرعت میگم از خوندن پست های تو متوجه میشم که چقدر به  برخی احساسات .اطرافم و اتفاقات دورم بی توجه ام پست های تو خیلی اموزنده ان من واقعا ازشون لذت میبرم لطفا ادامه بده

پاسخ :

عه نیکو چان سلااام*-*
ای بابا اینقدر حرص نخور((=
من اصلا ناراحت نمیشم اگه یه مدت نتونی بهم سر بزنی، همین که بعضی وقتا بیای و جفنگیاتمو بخونی برام کلی ارزش داره و خوشحالم میکنه، خیلی خودتو سرش اذیت نکن، لازم نیست معذرت خواهی کنی^-^
در کل خوشحال شدم دیدم کامنتتو*0*

خوبم ممنوووون^-^ تو چطوری؟

آره میهن بلاگ هنوز مشکل داره... بعید میدونم اصلا درست بشه|:
هوووف... آره خودمم اوایل غریبی میکردم ولی الان دیگه عادت کردم بهش D': 
نهههه خجالتم میدی کهههه (("""""= اونقدرام ماهر نیستمD"""":
واییی اون همه رو میخوای بخونی؟؟؟؟!!! خیلی زیاده که(("=

اشکال نداره من کامنتای توماری (یا نمد طوماری|:) خیلی دوس دارم*-*

نه اصلا همچین فکری نمیکنم^-^
فقط خیلی خیلی خوشحالم که به فکرمی و فراموشم نمیکنی، همین برام کافیه((:



پی نوشت: در مورد اون پیام خصوصی که بهم داده بودیD":
کلی خوشحال شدم از شنیدن حرفات! 
فدات بشم که((("""=

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan