من کلا آدمیم که هر نوع جک و جونوری دوس داره. 

از حیوونای کیوت پشمالو تا حشره ها (البته به جز هزارپا"-")...

خب من تا حالا حیوون خونگی اونجوری نداشتم، وقتی بچه بودم چنتا جوجه رنگی داشتم که همشون سقط شدن و بعد از حدودا چهار پنج سالگیم تصمیم گرفتیم دیگه نخریم. 

و یه بار هم لاک پشت داشتم... که خب همه ی اینا مربوط میشه به دوران قبل از شیش سالگیم، ینی قبل از زمانی که داداشم به دنیا بیاد.

چن دفه که تو مسافرت هامون یا همین گشت و گذار های خونوادگی جنگل رفتیم، چنتا لیسه (از این حلزون بی صدفا) پیدا کردم و یادمه که اون موقع میخواستم ازشون کرم یا ماسک حلزون تولید کنم برای همین همیشه میذاشتمشون رو صورتم و رد لزجشون قشنگ روی لپام میفتاد((=

چرا یهویی شروع کردم این حرفا رو زدن؟ 

خب در وهله ی اول اشاره کنم که داشتم قسمت های باقی مونده از زیستم رو که نرسونده بودم رو میخوندم و به یه چیز جالب برخوردم((=

 

سامانه ی لیمبیک فقط با خاطرات و چیزهایی که در حافظه مان ثبت شده اند ارتباط ندارد. در واقع همه ی حواس با لیمبیک در ارتباط هستند. این سامانه در احساساتی مانند ترس، خشم و لذت نقش دارد مثلا وقتی بویی به مشامت می خورد و از آن لذت می بری، این کار لیمبیک است. اجزای سامانه ی لیمبیک و مخصوصا هیپوکامپ مراکز پاداش و تنبیه در مغز هستند. کار هایی که با حس خوب همراه باشند ادامه پیدا می کنند و کار هایی که با حس بد همراه باشند دیگر انجام داده نمی شوند. لیمبیک باعث می شود تجربه هایی که موجب پاداش و تنبیه می شوند در حافظه مان ثبت شوند.

 

نمیدونم چقدرشو فهمیدید ولی کلا سامانه لیمبیک یه بخشی از مغزه و هیپوکامپ هم یه بخشی از سامانه لیمبیکه. حالا خیلی نمیخوام وارد اون فاز علمی و زیست شناسیش بشما.

ولی من سال پیش سه تا حلزون دریایی داشتم((=

همونطور که گفتم از بچگیم حلزون خیلی دوس داشتم و چی بهتر از حلزون دریایی برای منی که عاشق موجودات آبزیم؟

اون سه تا حلزونو توی تنگم نگه می داشتم، اسماشونم ایکی و لری و میکی بود((=...

یه جورایی وقتی ازشون نگه داری میکردم حس زندگی بهم دست میداد، وقتی شاخکاشونو تکون می دادن یا وقتی یه ذره تنگو تکون میدادم و سریع میرفتن تو صدفشون((=

مامانم ازشون متنفر بود. فک میکرد زیادی چندشن. حتی یادمه وقتی هاله یه بار اومده بود خونمون داشتیم در مورد این بحث میکردیم که دستگاه تنظیم اسمزیشون از نوع پروتونفریدیه یا نه؟((=

بگذریم...

اون حلزونا گیاه خوار بودن. 

و از برگ گل و گیاهای حیاطمون براشون میریختم و طی چندین آزمایش فهمیده بودم که چجور برگی بیشتر دوس دارن. از برگ گلایی که بو داشتن متنفر بودن. فهمیده بودم چجوری تنفس میکشن، برام جالب بود که شش داشتن نه آبشش!(((=

میدونستم کی میخوابن و کی بیدار میشن، حتی بعضی وقتا حس مادرانم شکوفا میشد و وقتایی که خوابم نمیومد چراغا رو خاموش میکردم و در تاریکی به سر میبردم که فرزندانم راحت باشن((=

میدونستم تو چه دمایی راحت ترن و ثابت نگه داشتن دمای تنگ تو اون هوای تابستون خیلی کار سختی میشد مخصوصا وقتی که آفتاب بهشون میخورد((= 

انی وی... اونا فقط سه تا حلزون بودن ولی من خیلی دوسشون داشتم... 

نمیدونم انیمه نسیمی از فردا رو دیدین یا نه، از این انیمه مدرسه ای و عاشقانه هاس که چاشنی فانتزی داره، کلا یکی از قشنگ ترین و گریه مند ترین انیمه هایی بود که دیدم، و خب اهمیت حلزون دریایی توش به شدت زیاد بود و از همین جهت خیلی برام الهام بخش بود((=

انی وی، تو اون انیمه، حلزون دریایی موجودی بود که کسایی که رابطه عاشقانه ی شکست خورده ای داشتن یا نمیتونستن اعتراف کنن، حرفاشونو به حلزونا میزدن، و از این طریق از شدت غم و غصه ی خودشون کم میشد ولی ممکن بود حرفاشون اونقدر اون حلزون رو ناراحت کنه که حلزونه بمیره. و چون اون حلزونا به نوعی کمیاب بودن، اگه کسی پیداشون میکرد خیلی خوش به حالش بود((=

من تاحالا تو رابطه ی عاشقانه نبودم"-"

و تا اون حد هم به کسی علاقه مند نشدم که بخوام بهش اعتراف کنم ولی نتونم"-"

ولی تابستون سال پیش توی شرایط مشابهی قرار داشتم، به لحاظ روحی به مشکلات فراوانی برخورده بودم و به خودم گفتم چراکه نه... بذار امتحان کنم، بذار با حلزونام حرف بزنم، شاید بهتر شد((=...

و تا یه مدت کلا با حلزونام درد و دل میکردم... باورتون میشه؟ دو سه هفته بعد حلزونام مردن((=

هرسه تاشون مردن...

لری از همه بیشتر مقاومت کرد... ولی در آخر اونم فدا گشت((=... کلی گریه کردم به خاطرشون، بعضی وقتا پیش خودم میگفتم اگه اون حرفا رو بهشون نمیگفتم شاید بیشتر زنده میموندن. 

اونا فقط چنتا حلزون کوچیک بودن... چطور ممکن بود اون کوچولوها بتونن چیزی رو تحمل کنن که آدم به این گندگی رو به هم ریخته؟

خلاصه علاوه بر این که از مشکلاتم کم نشد، از یه ور به خاطر حلزونام ناراحت ترم شدم((=...

شاید بگید چرا یهو یاد اینا افتادی؟

بذارین بگم... بعضی وقتا یه سری چیزا شدیدا دست به دست هم میدن تا همزمان اتفاق بیوفتن و تو ماتت ببره از این شدت هماهنگی!

مشکلاتی که اون موقع داشتم از یه ور به هلیا هم مربوط میشد. 

و خدا میدونه چه شبانه روز هایی رو که در این مورد با هم بحث و تحلیل نکردیم((= تو تعطیلات عید امسال کلا سر عقل اومدیم و برای آخرین بار قول دادیم که به این تفسیر هامون پایان بدیم.

و همین کارم کردیم.

فقط بعضی وقتا برای بامزه بازی به چنتا از تیکه های اون زمانمون میخندیم((=

امروز بدجوری زده بود به سرش، داشت تجدید خاطرات میکرد. و منم جوری در امر ایگنور کردن اون اتفاقا و به چپ و راستم گرفتنشون موفق واقع شدم که الان واقعا به چپ و راستمه، قبلا حرفش که میشد قلبم تاپ تاپ میزد، دستام میلرزیدن و سرد میشدن، ولی اینبار اصلا انگار نه انگار، و خوشحالم که تونستم به کل فراموش کنم اون مشکلاتو. 

چندی پیش که رفتم برای خودم نسکافه درست کنم، -فقط به این دلیل که دومین فلاکس چایی رو تموم کرده بودم((=- و وقتی برگشتم اتاقم دیدم یه بوی عجیب ولی آشنایی میاد.

بویی که به شدت منو یاد حلزونام و اون روزا مینداخت((=

لازم به ذکره پنجره باز بود، و منم مونده بودم این بو از کجا میاد؟ کاشف به عمل اومد که بابام در حال سمپاشی کردن باغچه بود چون جدیدا شته ها حمله کردن به دار و ندارمون، حتی درخت به ـمون هم آفت زده بود.

بعدش به این فک کردم که نکنه... نکنه اون برگ هایی که من برای حلزونام میریختم... سمپاشی شده بودن و به خاطر همینم بود که مردن؟

و تنها ریکشنی که نسبت به اتفاقات امروز داشتم یه لبخند مسخره بود.

چرا امروز هلیا باید به فکر تجدید خاطرات میوفتاد؟

چرا امروز بابا باید سمپاشی میکرد؟

چرا امروز باید بخشی از زیستو میخوندم که مربوط به ثبت خاطراته؟

چرا امروز؟

چرا امروز؟

چرا؟