~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

#25

این دومین باریه که دارم این متنو مینویسم.

بعضی وقتا که بحث تجدید خاطرات میشه، کل رشته کلام از دستم در میره و از هر دری سخنی میگم!

صادقانه بخوام بگم، من از پوست سیب متنفرم.

اگه بخوام سیب بخورم، حتما باید پوستش کنده شده باشه. 

و از اونجایی که بابام عاشق سیبه، ما در هر چهار فصل سال سیب داریم تو خونمون.

مدت طولانی ای بود که سیب نخورده بودم.

و امروز فهمیدم که دوتا سیب چقدر میتونن نوستالژیک باشن((=

این غم انگیزه که بهش بگم نوستالژی. 

سر هم فقط 5 ماه از اون روزا که میرفتم کتابخونه میگذره. ولی وقتی به اون زمان نگاه میکنم حس میکنم من همون آوا نیستم. 

نمیدونم چی بنویسم. 

دلم برای اون روزا تنگ شده. 

یقینا کتابخونه رفتن یکی از بهترین تصمیم هایی بود که میتونستم به زندگیم بگیرم.

یادمه یه بار که تنها بودم و برای ناهار رفتم بیرون، لا به لای برفا یه گربه دیدم که نارنجی بود. داشت یخ میزد. و شدیدا از آدما میترسید. فک کنم بدونم چرا. زخمای روی دستاش هنوز تازه بودن. 

خیلی گرسنه بود. برای همین حجم قابل توجهی از ناهارمو باهاش شریک شدم. حتی یادمه وقتی داشتم برمیگشتم داخل خیلی ریز صدای چنتا پسرو شنیدم که بابت حرف زدن با یه گربه داشتن بهم میخندیدن. 

برام مهم نبود.

اون گربه هه منو شناخته بود((=

یه دفه که با هاله و اسرا برای هوا خوری اومدیم بیرون، رفتیم سمت دریاچه. بین چمنا اتفاقی اون گربه رو پیدا کردم. میدونست منم. منم میدونستم که میدونه. ولی همچنان میترسید. پس خیلی نزدیک نیومد.

یادمه همون روز فهمیدم دختری که کنارم نشسته بود اوتاکو عه. داشت یه نقاشی از شینیا میکشید. و دوازدهمی بود. کلی عر زدیم با هم.

یادمه همیشه و همیشه کسایی بودن که با دیدن نحوه ی درس خوندن ما سه تا کرک و پرشون میریخت و فک میکردن که ما خیلی درس خونیم. پچ پچ هاشونو همیشه میشنیدیم که از شدت درس خوندنمون تعجب میکردن. و همیشه خندمون میگرفت بابتش((=....

یه بار هم وقتی هاله داشت منو به دستشویی بدرقه میکرد من داشتم در مورد اسم "اسماعیل" نظر تخصصی میدادم. یه دختره بود که داشت دستشو میشست. با شنیدن حرفای من و هاله و قاه قاه خندیدنمون فک کرد من یه دوس پسر داشتم به اسم اسماعیل که چون از اسمش خوشم نمیومده باهاش کات کردم "-"

انصافا به قیافه من میخوره دوس پسر داشته باشم؟"-"....XDDDDDD

خیلی دوس داشتم بدونم ساقیش کی بود XDDD کلی فاز نصیحت برداشت برامون|: تو دسشویی...

هوم...

خیلی دلم برای کتابخونه تنگ شده.

حتی برای اون پیرمردک کچل که اصلا نمیدونم چیکاره ی کتابخونه بود، به هر دختری که از ورودی رد میشد گیر میداد ک این چیه پوشیدی|:

یا اون زنه که همیشه و همواره با اسرا مشکل داشت XDDD

دیدن عکس سالن مطالعه ی کتابخونه که کاملا خالی بود خیلی حس پوچی بهم داد...

هیچوقت اونجا اونقدر بی حس و متروکه به نظر نمیومد. قبلنا طرفای امتحانات ترم اونقدر شلوغ میشد که بعضیا روی کارتن میشستن، رو زمین! 

یادمه اولین و آخرین باری که با بلو حرف زدم، بعدش کلی پشیمون شدم که چرا بهش نگفتم چشماش خیلی خوشگلن؟

بعد به خودم قول دادم یه بار دیگه باهاش حرف میزنم و بهش میگم... ولی قرنطینه شد. و همینجوری موند تو دلم...

 

بلو که بود و چه کرد؟ منم نمیدونم! فقط یه دختره بود که همیشه میومد کتابخونه. و خب... من روش کراش داشتم"-"

 

بله...

ترکیب سیب پوست کنده شده و چایی به شدت منو یاد کتابخونه میندازن... حتی آهنگ So what لونا هم همینطور. یادمه اون اوایل کامبک با چه شور و اشتیاقی برای هاله و اسرا تعریف میکردم و اونام فقط سر تکون میدادن و همون حسی رو پیدا میکردن که من پیدا میکنم، وقتی اونا دارن از بی تی اس حرف میزنن((=...

آه...

دلم میخواد برگردم کتابخونه. برگردم به اون روزا که با اسرا آهنگ بیکلام و OST بعضی از فیلما رو باهم گوش میدادیم...

حتی دلم برای اون مرتیکه که همیشه عین وحشیا میپرید داخل سالن مطالعه و "خانملار وخت تامام دی" گویان زهره ترکمون میکرد...

روزایی که با شور و شعف از حموم در میومدم و بلوز کاموایی های مامانمو میپوشیدم و جوراب تمیز و گرم پام میکردم و دوان دوان پله هارو بالا میرفتم و کمرم از شدت سنگینی کول و بارم از کار میوفتاد.

هیچوقت هم همه ی اون کتابایی که میبردم رو نمیخوندم((=...

خاطرات کتابخونه برام جز شیرین ترین خاطره هاست... کی فکرشو میکرد دلم حتی برای اون خانوم عینکیه که شبیه برج مراقبت بود تنگ شه؟!...

 

 

پی نوشت: لحظاتی پیش اسرا از حالت بلاکی درومد^^

پی نوشت: میتونم تا صبح راجب خاطرات کتابخونه حرف بزنم...

پی نوشت: آیم سو بد... سو وات...

پی نوشت: حس برف میده... هیچوقت ندیدم کتابخونه تو روزای آفتابی چه شکلیه...

 

👑Goli Sama👑
۲۴ مرداد ۹۹ , ۰۱:۴۱

منم سیب بی پوست رو بیشتر از سیب با پوست دوست دارم ^-^

جدی جدی دلم میخواد بدونم اون دختره که فکر میکرد اسماعیل اسم دوست پسرته، ساقیش کی بود؟ :|

منم هر وقت که میخوام تجدید خاطرات کنم رشته کلام از دستم خارج میشه ^-^

عرررررر شینیااااااا..من سه تا دوست اوتاکو دارم که یکیشون توسط خودم اوتاکو شده *-*

هعی..منم خیلی دلم برا کتابخونه مدرسم تنگ شده :)

یه وبلاگ جدید زدم که هر وقت تو مود بدی قرار دارم یا میخوام خاطره تعریف کنم اونجا چرت و پرت میگم ^-^

پاسخ :

آره*-*
ینی...
یه جوری فاز گرفته بود من و هاله یه ساعت فقط خندیدیم XDDDDDD
نصیحتاش کشته بود منوxD

هعی(("=

ععهههه*-*
Blue2882
۲۴ مرداد ۹۹ , ۰۳:۱۱

......

.......

بیشتر از همه چی دلم برا کتابخونه تنگ شده

میتونم ساعت ها بخاطرش گریه کنم

باهم بودنامون...

وقتایی که همو تو کتابخونه میدیدیم و با ذوق میومدیم پیش هم..

انگار نه انگار که تو مدرسه هم باهمیم! 

وقتایی که تو سالن یخ میزدیم=)

نزدیکای ساعت 11 شب="))

خانم لار وخت تامام دی..!!

اصلا وقتی اومدم پستتو بخونم کلمه "کتابخونه" رو که دیدم یهو حس کردم زمستونه : )

و داره برف میاد..

اصلا انگار نه انگار که وسط تابستونیم ...

ولی نه...

واقعا داره برف میاد=))

من میتونم حسش کنم=")

 

 

پاسخ :

هعی(('=
اون بغل کردنا و با هم دست شستن و ژل دست و الکل و کرم زدنا(("=
پفک خوردنامون و اون مردک که پفک جایزه ایمونو نداد(("=
ساعت ۱۱(("=
ک همه میرفتن و ما میموندیم....

تو هم؟(("=
فک میکردم فقط منم که برفکی شدم((""""=
Blue2882
۲۴ مرداد ۹۹ , ۰۳:۱۳

کی قراره دوباره ببینمت؟

من دلم برات خیلی تنگ شده

پاسخ :

نمیدونم(("=
Blue2882
۲۴ مرداد ۹۹ , ۰۳:۱۹

قطعا سال یازدهم از سخت ترین و بهترین و به یادموندنی ترین و پرگریه ترین سالای زندگیم بود...

یه سال پر از چالشای وحشتناک و دیوانه کننده=)

اتفاقایی که افتاد...

 

پاسخ :

با وجود تمام بالا پاییناش بهترین سال زندگیم بود(("=
خیلی برام با ارزش بود...
mochi ^-^
۲۴ مرداد ۹۹ , ۰۹:۳۱

نوستالژی...
همیشه وقتی دارم فکر میکنم بین افکارم یاد مدرسه میفتم..
روزای قشنگی که با هم داشتیم..
دلم واقعا تنگ شده..
چشام خیس شدن:")

پاسخ :

درک میکنم(("=
❣️Ailin Senpai❣️
۲۴ مرداد ۹۹ , ۱۵:۴۷

وایی دیدی اجرای لونارو توی سوریبادا ادوارز؟T_T

+من اصن یادم نمیاد برا درس خوندن رفته باشم کتاب خونه...درواقع اصن برا آزمونای ترم هیچی نمیخوندم._. چون زیادی برا ما که بیشتر از کتاب میخوندیم آسون بودنXD

برای آزمونای خود سلامم میرفتیم مدرسه، در واقع باید میرفتیم پنجشنبه هارو برای درس خوندن و همه جای مدرسه بلاخره یکی پیدا میشد که در حال خوندن و تست زدن باشه...

پاسخ :

تنسنستنستیییی!!! معلومه که دیدم!!!!! 
چیسافتا جایزه بردن هققققق T______T

+منم راهنمایی همینجوری بودم باو XDDDDD
خیلی درس نمیخوندم اون موقعا..
ولی بعد از انتخاب رشته کلا وضعیت فرق میکنه و باید له له بزنی(("=
❣️Ailin Senpai❣️
۲۴ مرداد ۹۹ , ۱۸:۴۴

من لایو دیدمممممممممممممT-------T

وای وای عرT_T

+

نترسونم لعنتیییXDDDD من هنوز آرزو دارمXD

پاسخ :

من نتونستم لایو ببینم کلاس داشتم عررر=^=


+
دارم آگاهی میدم ناشکرxD
❣️Ailin Senpai❣️
۲۴ مرداد ۹۹ , ۱۹:۱۱

وای اصن خیلی خوب بوددددددد

من برا همه اجراها عر زدممممممممممم

تی اکس تیییییییی

لوناااااااااا

ایتزیییییییییی

جی آیدللللللللللللل

مامامووووووووو

عرررررررررررررررررررررررررررررررررررر

+

خدا فقط بخیر کنه امسال و سال بعدموXD

پاسخ :

من فقط مال لونا و نیچر رو دیدم و رسما عرررررررررررر*-------------*

+

آروم باش XDD
نِــرسیاNersia نرگسی(。・ω・。) نرکا (:
۲۶ مرداد ۹۹ , ۰۵:۲۹

نمی دونم چرا جدیدا هرکی رو میبینم که یاد خاطرات گذشته اش افتاده حس میکنم التنه بزنه زیر گریه (:

تو محله مون یک کتاب فروشی نو داریم *-* 

عهد کردم وضعیت یکم بهتر شد مراجعه کنم و چندتا کتاب بگیرم (: ترجیحا رمان 

 

پاسخ :

خب... خیلی هم بیراه فکر نمیکنی((=
آره...
منم یه لیست بلند بالا دارم... این کنکور لنتی تموم شه... همه رو زخمی میکنم"-"
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan