تلفن پاناسونیک، کمربند نارنجی، پسر بچهی کلاس پنجمی.
روز پنجم: سه شی از امروزت که اگه کسی ببینه، میتونه روزت رو حدس بزنه.
تلفن پاناسونیک، کمربند نارنجی، پسر بچهی کلاس پنجمی.
روز پنجم: سه شی از امروزت که اگه کسی ببینه، میتونه روزت رو حدس بزنه.
نگاه نکن، نگاه نکن.
نمیتونم. یه بار دیگه رفتهم بالای پشت بوم و دیدن صورتهای فلکی رو بهونه کردهم؛ در حالی که اون بالا، توی تاریکی، زیر نور ستارهها، قلپ قلپ از فلاسک مسافرتیم چای میخورم و پنجرههای مستطیلی رو نگاه میکنم. پنجرهی خونهها، آپارتمانها، اصلاً هر جایی که چراغی توش روشن باشه.
بعدش خودم رو توی اتاق دختری میبینم که کمدش پر از لباسهای خوشگله. دامنهای کوتاه، پیراهنهای پفپفی، جورابهای طرحدار و دستکشهای نرم. کلاههای بامزهای روی سرم میذارم. تقریباً روی تمام کفشهام یه پاپیون گنده هست. خیلی قشنگ آرایش میکنم، ناخنهام همیشه مرتب و لاک خوردهان و انگشتهام پر از جای زخم و سوزن. توی این اتاق من زیاد از حد لاغرم. هیچ موی اضافهای روی بدنم نیست، هیچ رد جوشی روی صورتم نیست. صدای قشنگی هم دارم، همیشه به زبون غریبهای دارم زیر لب آواز میخونم. یخچال خونه پر از دسرهای توتفرنگیه و خوردن شکر اضافی به نظر مشکل ساز نمیرسه.
وقتی یه قلپ چای میخورم، متوجه میشم عرق کردم. رفتم توی اتاق اون دختری که بدنش پر از کبودیه. بعضیهاشون مال هفتهها پیشان، بعضیهاشون همین چند ساعت پیش. این بار وقتی توی آینه نگاه میکنم، موهای کوتاه میبینم، صورت لاغر، اما بدن ورزیده. دستم رو روی کبودیها میکشم و از دردشون قلقلکم میگیره.
قلپ بعدی چای منو میبره زیر نور تیر برق. نور زردی که دوتا پشه اطرافش پرواز میکنن. سوز هوا گونههام رو نیشکون میگیره؛ چشمهام رو بستهم و دارم کسی رو میبوسم. دستم روی صورتشه، موهای کوتاه تیغ تیغیش با عصبهای نوک انگشتم بازی میکنه.
زیاد اونجا نمیمونم. با قلپ بعدی چای رفتم توی اتاق نوزادی که بوی وانیل میده. توی بغلم خوابیده، جورابهای کوچولو پاش کرده. شکمش با هر نفس بالا پایین میره. نگاهش میکنم، لبخند میزنم. نور آفتابی که توی چشمم میافته اذیتم نمیکنه. این بار موهام فر و حالت داره، بدنم بوی شیر میده. گردنبند طلایی کوچولویی که توی گردنمه میدرخشه. و من مطمئنم که یه کم قبل، داشتم انار میخوردم.
یه قلپ میخورم و میبینم یه بیماری دردناک دارم. یه قلپ میخورم و میبینم دارم ساز میزنم. یه قلپ میخورم و میبینم لباس سفید پوشیدهم. یه قلپ میخورم و میبینم دارم به پهنای صورت لبخند میزنم. یه قلپ میخورم و میبینم دوباره دارم چای میخورم. یه قلپ میخورم و میبینم دارم در مورد یه سنگ حرف میزنم. یه قلپ میخورم و میبینم دارم گریه میکنم. یه قلپ میخورم و میبینم... چقدر چیزهای آشنایی دارم میبینم. گلهای ربانی، بطریهای آب معدنی، کاپشن بنفش، عروسک فیل، کارت شاه گشنیز... یه قلپ دیگه میخورم و میبینم... صبر کن ببینم. فلاسک مسافرتی خالی شده، چراغها خاموش شدهن و وقت خوابه. ستارهها و صورتهای فلکی هنوز اینجان ولی من ترجیح میدم برگردم. دوباره چای بریزم. و توی تاریکی دنبال یه پنجرهی روشن بگردم. که منو ببره به جایی که از هیچ چیز نترسم.
روز سوم: من هنوز مطمئن نیستم که واقعا «اینجا»م.

به سختی میتونم چیزی بنویسم. برای حرف زدن از همیشه خالیترم. اوایل فکر میکردم شاید به خاطر وضعیت روحی روانی شخصیمه، راستش بعد از آخرین درامای احساسیای که پشت سر گذاشتم -که مربوط میشه به حدود یک سال قبل- تصمیم گرفتم تا زمانی که بتونم دست و پای خودم رو جمع کنم و حداقل به چندتا موفقیت کوچولو توی مسیری که انتخاب کردهم برسم، در رو به روی احساساتم ببندم. که تصمیم بزرگی برای منه، چون ذاتاً به میزان خیلی خیلی زیادی احساساتی هستم و زرتی اشکم در میاد.
به نظرم این مدت توی کمتر گریه کردن و کمتر فکر کردن عملکردم خوب بوده. ولی خب هرچی بیشتر میگذره کمتر دلم میخواد حرف بزنم. کمتر دلم میخواد عکس بگیرم. حتی کمتر دلم میخواد در مورد اتفاقاتی که داره میافته بدونم.
راستش هر وقت که احساساتم یه سوراخی برای جوشیدن پیدا میکرد، سریع یه جوری خفهش میکردم. با خودم فکر میکردم اگر بهش فکر کنم و بذارم جاری شه، دوباره فلج میشم. دوباره عقب میافتم. من توی این چرخه بارها و بارها زندگی کردم پس یه بار دیگه اجازه نمیدم منو با دلایل احمقانه از پا در بیاره. با خودم فکر میکردم الان دیگه وقت کار و تلاشه. الان دیگه وقت پیشرفت کردنه. الان دیگه وقت اون موفقیتهای کوچولوئه.
ولی پس چرا هرچی جلوتر میرم... انگار... نمیبینمش؟
از این زاویه فاصلهها بیشتر از همیشه کش میان. میترسم از این که همه چیز گاهی اینقدر دور به نظر میرسه. حتی از گفتنش وحشت دارم، انگار کائنات منتظرن که من بگم «نمیشه» تا واقعاً نشه. موفقیتهای کوچولو توی مسیری که انتخاب کردهم...
اوایل گفتم شاید دلیل این همه... «خالی» بودنم این باشه که خودم تصمیم گرفتم یه مدت همه چیز رو بذارم کنار. ولی راستش هفتهی دوم قطعی اینترنت تا حد زیادی قانعم کرده که نه واقعاً. توی این وضعیت حرف زدن در مورد چمیدونم خاطرات و احساسات خیلی بیخود به نظر میاد. منطقی بخوام باشم، حتی خودمم دیگه اونقدر اهمیتی نمیدم. این حسی بود که در مورد چندتا پست اخیرم داشتم. (و دارم.)
ولی نخوام دروغ بگم، یه جایی اون ته مهای دلم هنوز امیدوارم. امید به آینده باعث میشه به حال حاضر حس بهتری داشته باشم. نمیدونم چطوری، ولی فکر میکنم یه طوری بالاخره نجات پیدا میکنم. میدونم ممکنه خیلیها اینجا به خدا و سرنوشت باور نداشته باشن. ولی من از ته قلبم بهش ایمان دارم. و همین کافیه. دیگه حرف بیشتری نمیمونه که در این مورد بزنم.

کاش یه چسب جادویی داشتم که منو برای همیشه به بعضی چیزها میچسبوند. وقتی ذهنم توی بعضی چیزها گیر میکنه درحالی که بقیهی دنیا داره به حرکت خودش ادامه میده، سخته که قبول کنم اگر دوباره بخوام دنبال اون لحظه بگردم، تقریباً امکان نداره بتونم دوباره تکرارش کنم. برای همین همینجوری توی ذهنم بهش میچسبم و به عکسهای قدیمی نگاه میکنم و از خودم توی عکسها میپرسم «الان داری به چی فکر میکنی؟»
آخ کوچولو. چقدر عاشق بودی. چقدر احساس داشتی. چقدر گناه داشتی که هیچ راهی جز گریه کردن برای ابرازش نداشتی. مهم نبود روی صورتت با خط چشم کلمههای ژاپنی بنویسی یا خالهای متقارن بذاری و یا حتی گل و ستاره بکشی، چون آخرش هیچکس نفهمید چرا، هیچکس نپرسید یعنی چی، اگر هم پرسید پیچوندی و جواب ندادی. چون به نظر نمیرسید واقعاً برای کسی مهم باشه، انگار هیچکس نمیتونست درکش کنه و تو همین خط چشم کوچولو رو هم نمیخواستی از دست بدی.
ولی چقدر حیف، الان دیگه هیچ عکسی و یا هیچ نوشته و پیامی ندارم. هرچی که از یک سال پیش داشتم پاک شد و از بین رفت ولی یادمه که اون عکسها رو زیاد نگاه میکردم. انگار که با نگاه کردن بهشون زمان به عقب برمیگرده. انگار که میتونم دوباره برگردم توی حمومی که پر از مورچههای بالداره. انگار که دوباره میتونم روی صندلیهای قرمز بشینم، از پلههای مارپیچ بالا برم، و یا حتی پیش بازنشستههای پارک سالمندان بستنی قیفی بخورم.
چقدر دور. انگار یه عمر از اون روزها گذشته. ولی چقدر آشنا. چون اگر یه ذره دیگه ادامه بدم، دوباره یادم میافته چرا کل زمستون همنشین اون مورچههای بالدار بودم. و چقدر احمقانه. چون دوباره دارم در مورد لحظههایی حرف میزنم که برای یادآوری زیادی کهنه و خاک خوردهان.
ولش کن اصلاً؛ چی میخواستم بگم؟ فکر کنم واقعاً به اون چسب جادویی نیاز ندارم. چون وقتی بهم گفتی احساساتی، برام عجیب بود که چرا اینقدر دیر متوجه این موضوع شدی، انگار که به اندازهی کافی بهت فکر نکرده بودم، به اندازهی کافی اشک نریخته بودم یا حتی به اندازهی کافی نگاهت نکرده بودم. صبر کن ببینم، تو کی هستی؟ دارم در مورد کی حرف میزنم؟ یادم نمیاد دیگه. عکسی ندارم. نوشتهای ندارم. ولی اون موقع یه چیزی رو برای اولین بار متوجه شدم، که شاید اینقدر احساساتی بودن واقعاً کاربردی نیست. اون موقع دلم میخواست برگردم به روزهایی که نمیدونستم. دلم میخواست دوباره بسوزم. دوباره اونقدر بدنم داغ باشه که گونههام رو حس نکنم. کاش میشد برگردم کنار آبخوری. کاش هنوز لیوان پلاستیکی بیکیفیت توی دستم بود.
چون آخه... اونجوری همه چیز خیلی آشنا بود. حتی اگه میشکستم بلد بودم چطوری تیکههای بزرگ و کوچیکم رو جمع کنم و دوباره به هم بچسبونم. برای همین دلم نمیخواست حرکت کنیم. برای همین دلم میخواست تا ابد یه دانشجوی سال آخر با احساسات شکست خورده باقی بمونم. دلم میخواست تمام روز فقط درگیر کارآموزی بیمارستان و آموزشگاه زبان و رقصیدن توی جادهها باشم.
ولی زمان گذشت. همه چیز رو هم همراه خودش برد.
و بعد از یه مدت خیلی کوتاه دیگه قبل از خواب نمیتونستم به سناریوهای تکراری فکر کنم. دیگه رفتن زیر پتو راه حل هیچ مشکلی نبود چون چیزی نبود که بهش چنگ بزنم. پودینگ بهم گفت باید یاد بگیری که رها کنی. منم حرفش رو گوش کردم. زمان زیادی رو صرف خالی شدن کردم. و رفته رفته ساکتتر و بیحوصلهتر شدم. رها شدن از اون درگیریها احساس آزادی غریبی داشت. انگار داشتم کار غیرقانونیای انجام میدادم.
ولی زیاد نتونستم سبک بمونم. چون آخرش من دوباره گیر کردم. توی همون روتین ساکت و حوصله سربر. و زمان یک بار دیگه از حرکت ایستاد.
و حالا من موندم و حمومی که هیچ حشرهای توش نیست.
روز سوم: من یادم میره که زمان قراره بگذره؛ نه این که بمونه.

وارد گالری میشم و بعد یهو دیگه توی این دنیا نیستم. رفتم توی جهان لحظههایی که مال گذشته بودن، گاهی چند روز پیش، گاهی ماهها و سالها پیش. بعضی وقتها دوباره میخندم و بعضی وقتها دوباره گریه. یه وقتهایی یه لبخند کوچولو کافیه. یه وقتهایی هم دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی. گاهی پامو از گلیمم درازتر میکنم و میرم توی دنیای لحظههایی که هیچوقت ندیدهم، بعضیهاشون حتی هیچوقت اتفاق نیفتادهن. بعضیهاشون هم خاطرات من نیستن.
اما غرق میشم. توی تصویرهایی که زندگی روزی به طریقی توشون جریان داشته. و اون لحظه تا ابد توی اون عکس، توی اون تصور، شاید حتی اون رویا گیر افتاده. و میچرخه و میچرخه و منو شکار میکنه و میکشه توی خودش. میرم به پشت بوم خوابگاه. ستارهها رو نگاه میکنم و چای میخورم. گاهی آهنگ گوش میدم و میرقصم.
یه جایی با لاک قرمز و موهای اسهالی، توی کتابخونهی طبقهی دوم نشستهم و دارم گریه میکنم. دختر اتاق بغلی که هیچوقت نفهمیدم کی بود هر چند ثانیه یک بار فریاد میکشه «نباید آنتی بیوتیک رو با شیر بخوری افسانه! اینجوری میمیری افسانه!». بعدش میپرم توی دنیای بعدی، با خط چشم رنگی دارم بستنی میخورم، به فیلترهای احمقانهی اینستاگرام میخندم و از بوتههای رز عکس میگیرم. روی بندهای انگشتم رژلب تیره مالیدهم. نیلوفر ازم میپرسه «چه بلایی سر دستت اومده؟». لحظهی بعدی با بارونی خالخالی و موهای سبز توی کافه نشستهم. پسری که کنارم نشسته داره با دستمال کاغذی بازی میکنه. بهش میگم «قیچی میخوای؟» ولی قیچیای که توی کیفمه کندتر از چیزیه که دستمال کاغذی رو ببره.
چقدر کوچیک. چقدر بیاهمیت. ولی چقدر دوستداشتنی.
چندتا از اونهایی که فکر میکردم مهمتر هستن واقعاً اتفاق افتادن؟ چندتاشون رویاهایی بودن که در گذر زمان خودم رو قانع کردم که اتفاق افتادهن؟ بعضیها رو میدونم که هیچوقت به زبون نیاوردم. چون احساس میکردم اگر در موردشون حرف بزنم، یه نفر اونا رو ازم میدزده. اون دزد کی بود؟ چرا باید میخواست چیزی رو ازم بدزده؟ هرچقدر که عقبتر میرم میبینم چقدر میترسیدم همیشه، از از دست دادن.
اگر از دستت میدادم چی؟ اگر بهم پیام میدادی و سریع پاک میکردی و من هیچوقت نمیفهمیدم چی؟ اگر از پشت نگاهم میکردی ولی متوجه نمیشدم چی؟ صبر کن ببینم. دارم در مورد کی حرف میزنم؟ بیخیال بیخیال. فکر کنم عکسهاشو پاره کردم، نامههاشو پاره کردم.
یه روزی توی جنگل داشتم قلیون میکشیدم و کُردی میرقصیدم. یه روزی داشتم از تگرگهای درشت فرار میکردم و تهش روی صندلی ایستگاه اتوبوس پناه گرفتم. یه روز توی کلاس هلال احمر میخندیدم، یه روز توی ماشین بین راهی گریه. آخ که چقدر گریه کردم. توی حموم، توی آشپزخونه، بالا پشت بوم، زیر پتو، پشت میز، توی انباری، توی سالن غذاخوری، توی حیاط، روی جدول، بین درختهای کاج.
اولین بارها چی؟ اونها رو یادته؟ اولین مسافرت دوتایی، اولین پروژه، اولین ماگ، اولین لباس، اولین عکس حتی... اولین دیدار با تک تک اون آدمها، اولین پیامهاشون و اولین و اولین و اولینشون.
چقدر مذبوحانه سعی میکنم از بعضی جهانها دور شم. ولی چقدر بهشون نزدیکم. اگر دستم رو دراز کنم، دوباره اون استوری رو میبینم. عکس یه سگه. روش نوشته «میدونم که داری اینو میبینی.» بعدش میترسم و گوشی رو خاموش میکنم. اگر برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم، یه تیشرت سفید میبینم که به تاسف برانگیزترین حالت ممکن بهم زل زده. ولی نمیفهمم چشمهاش چی میگه. بعدش شیرین یهو میزنه رو شونهم. به چی داری نگاه میکنی؟ بعدش کلانتری بهم دستمال کاغذی میده. گریه نکن. بعدش من زل زدم به یه صفحه چت خالی. هیچکس حوصله نداره حرفی بزنه. ولی چه اهمیتی داره؟ پگاه بهم زنگ میزنه. همین امشب وسایلتو برمیداری و میای پیش ما. مهمون جدید، شب نشینی و نیت کردن و فال گرفتن. گم شدن توی بیمارستان و راه رفتن روی پل شیشهای. قهوهی دستگاهی و چای نبات کنار دریاچه.
آخرش چی شد؟
میدونم که یه دختر موچتری با کفش پاشنه بلند گفت «به خودمون اومدیم و دیدیم لباس آبی تنمونه.»
آره خب. وقتی اولینها اتفاق افتادن، حتماً یه جایی آخرینی هم داشتیم. ولی من همیشه توی اون لحظهها زندگی میکنم. با این که گاهی نمیتونم بشناسمشون. و گاهی شک دارم حتی واقعی بوده باشن. اما همیشه همراهم هستن. حتی وقتی که مدتها ازشون گذشته و من فقط... پشت لپتاپ نشستهم.
روز دوم: گاهی وقتها احساس میکنم بخشی از من داره توی جای دیگهای زندگی میکنه.

دور انداختن چیزها قبل از شنیدن سرگذشتشون، به نظر من کار ظالمانهایه. گاهی فکر میکنم هر چیزی که حداقل یک بار استفاده شده، باید داستانها و خاطرات جالبی برای تعریف کردن داشته باشه. برای من، و برای بقیه در مورد من.
بابا همیشه بهم میگه اتاقم پر شده از خرت و پرتهایی که بهشون نیاز ندارم. ولی من باهاش موافق نیستم. منظورش با خیلی چیزهاست، مثلاً هشتتا لیوانی که همیشه روی میزم هست، درحالی که فقط از لیوان نهم برای چای خوردن استفاده میکنم. (یک بار دیگه شمردم و متوجه شدم دوتا رو از قلم انداختهم. اینجوری در واقع فقط لیوان یازدهم به عنوان یه لیوان واقعی کاربرد داره.)
توضیح این که به تمام این آت و آشغالها نیاز دارم یا نه، یه مقدار جای بحث داره. چون گاهی اوقات، چیزها نه برای مصرف کردن، که برای توضیح دادن و قصه گفتن یه گوشه نشستهن و شنیدن سرگذشتها از زبونشون جالبه. به نظرم آدمها با چیزهایی که دورشون هست خیلی صادقانهتر توصیف میشن، تا جوری که با زبونشون در مورد سرگذشتها حرف میزنن.
گفتن این که من یه روزی اولین سیگارم رو کشیدم جالبه، اما نگه داشتن اون ته سیگاری کنار دستمال کاغذیای که یه شب اشکهام رو پاک کرده خیلی جالبتره. شاید برای همینه که توی دادگاهها، شواهد فیزیکی قابل استنادتر از ادعاها هستن. چون دیانای که دروغ نمیگه، لیوانهای ظاهراً بیاستفادهی روی میز من هم همینطور.
میگم «ظاهراً»، چون دور انداختن پروژههای شکست خورده یا چیزهایی که کهنه یا آشغال به نظر میرسن خیلی راحته. اما من نگهشون میدارم که برام قصه بگن. و قصهی من رو، برای کسانی تعریف کنن که برای شناختنم توی اتاقم سرک میکشن. گاهی شاید اون قدیمیها، دست دوم و چندمها و یا حتی اونهایی که از سرزمینهای دور اومدهن، برام از ماجراهایی بگن که هیچوقت نداشتهم و از زمانهایی که هیچوقت ندیدهم. شاید برای همینه که وقتی بچه بودم، توی ذهنم باستان شناسی خیلی شغل رویاییای بود. فهمیدن در مورد زندگی آدمها در گذشتههای دور، از روی نقاشیهاشون، از روی کتیبههاشون، از روی زبانهای ناآشنا و معماری خونهها و کاخهاشون.
من این روزها دارم بیشتر از قبل تاریخ میخونم. هرچند خیلی با قسمت سیاسیش کاری ندارم چون خیلی این چیزها رو نمیفهمم. اما خوندن در مورد چیزهایی که از زمانهای قدیم مونده خیلی برام سرگرم کنندهست. گاهی به این فکر میکنم که چقدر بامزه میشه اگر سالها بعد از من، یه نفر یکی از چیزهایی که روزی مال من بوده رو توی دستش بگیره و ازش بپرسه تو از کجا اومدی؟
خب شاید هیچوقت سرگذشت چیزها قابل شنیدن نباشه، اما گوش دادن بهش خیلی بامزه و هیجان انگیزه. و خیلی وقتها، همین سرگذشتهای شنیده نشده برای دور ننداختن خرت و پرتهای به درد نخور کافیه.
روز اول: من با چیزهایی حرف میزنم که جواب نمیدن. مثلاً...
(این چالش رو نوبادی و سولویگ به رسم قدیما درست کردن. گرم و نرم و بامزهست. فکر کردم این روزها که خیلی حرفی برای گفتن ندارم نوشتنش جالبهTT)

من کلماتم رو گم کردم. به همین راحتی.
دیگه نوشتن راحت نبود. دیگه راه فرار نبود. دیگه یه وسیله برای ابراز خودم نبود. یهو فقط... دیگه نبود. اونجا نبود. چیزهایی که همیشه بهشون پناه میبردم دیگه نبودن.
من یه روزی شونزده سالم بود. تازه عینک خریده بودم. چتریهام پشت مقنعه میموندن و موهام گاهی قرمز بود و گاهی نارنجی. یه دانشآموز تجربی رندوم. نه اونقدر خوب بودم که تراز هفت هزار قلمچی بیارم، و نه اونقدر بد که نمرهی پایین نوزده توی کارنامهی ترمم داشته باشم. هوای ابری امن بود. هلوهای درخت حیاط امن بودن. میزم که پر از نکتههای پراکندهی زیست و فرمولهای فیزیک بود هم همینطور.
تازه بدتر هم میشه، من یه روزی چهارده سالم بود. اون موقع خیلی نمیفهمیدم چه اتفاقی توی دنیای اطرافم داره میافته ولی تا وقتی که یه کلاه جالب داشتم که دائم توی مدرسه سرم بذارم و همیشه یه انیمهی سریالی که تو یه روز تمومش کنم، دنیا خیلی پیچیده و بزرگ به نظر نمیرسید. من فقط من بودم. توی اتاق خودم که دیوارهاش صورتی بود. اگر عروسک میدوختم، اگر نقاشی میکشیدم، اگر مراسم جادوگری اجرا میکردم و حتی اگر فرش اتاق رو میسوزوندم، در نهایت، یه گوشهی امن داشتم.
یه جایی برای ابراز، یه چیزی برای نشون دادن. هر روز به خودم ثابت میشدم. وقتی در مورد شخصیتهای خیالی توی ذهنم حرف میزدم یا میگفتم در واقع یه جادوگر هفتصد سالهام، شاید همکلاسیهام بهم میخندیدن؛ اما من در نهایت یه شیطونک صورتی داشتم که توی راهپلهی عقبی مدرسه بکوبمش زمین و خیلی برام مهم نباشه که آدمها درکم نمیکنن.
چون من ثابت شده بودم. من یه مائو تامایی با موهای صورتی بودم که یه دختر کوچولو با چشمهای قرمز درونش زندگی میکرد. من وجود داشتم، حتی اگه نمیدونستم دارم کجا میرم.

یه بار یکی گفت گذشته جالب به نظر میرسه فقط چون ازش گذشتی. راستش، الان خیلی از اون روزها دور شدم. بله واقعاً ازشون گذشتم. اما گاهی احساس میکنم چیزهای مهمی رو اونجا جا گذاشتم. اگر میتونستم برم عقب، احتمالاً از خودم میپرسیدم چطور میتونه از هیچ چیز نترسه؟ چطور میتونه سرش رو بالا بگیره بدون این که نگران باریدن سنگ از آسمون باشه؟

من این روزها انگار وجود ندارم. یه گربه خونگی لاغرمردنیام که برای هیچ خوراکی و اسباب بازیای ذوق نداره. بالای کابینت نشسته و هر از گاهی اهل خونه رو نگاه میکنه. بعد خمیازه میکشه و سرش رو برمیگردونه. چون خب؛ بعد از چهار سال، برگشتن به خونه خیلی برام راحت نیست. انتظار نداشتم همه چیز مثل قبل باشه و مشکل دقیقاً همینجاست. چیزهای مریضی از گذشته باقی موندن. چیزهایی که باید توی گذشته میموندن، مثل موریانه چسبیدن به کفپوش چوبی این خونه. وقتی راه میرم یا خرت خرت زیر پام له میشن، یا انگشتهامو گاز میگیرن.
به خودم میام و میبینم ساعتهاست که نشستم روی تخت. نمیتونم بلند شم و نمیتونم راه برم. خون تمام وجودم داره به سمت پاهای زخمیم میره، اما سیاهتر و سردتر از اونیه که بخواد سرازیر بشه. پس داخل رگهام میمونه و از درون منو میخوره. هم منِ شونزده ساله رو، و هم منِ چهارده ساله رو.

خب به عقب که نگاه میکنم، با خودم فکر میکنم عجب مسیر طولانیای رو اومدم. و چه مسیر طولانیتری پیش رو دارم. ماههای آخر بیست و یک سالگی برخلاف اوایلش خیلی جالب نمیگذره. روزها پر شدن از انرژیهای منفیای که راه تخلیهشون خیلی وقته گرفته شده. اگر هنوز شور جوانی در سر داشتم، توی همچین موقعیتهایی یا میخواستم تموم شم، یا آرزو میکردم کسی کنارم باشه و اونقدر از عشق و محبت لبریزم کنه که نتونم نگران چیز دیگهای باشم.
اما الان نه میخوام تموم بشم، و نه میخوام لبریز باشم.
فقط میخوام سرخوش باشم، همونطور که خیلی روزها بودم. سرخوشی یه روزهایی به خاطر شیطونک بود، گاهی لواشک مجلسی، گاهی کتونیهای خاکستری، گاهی هایلایتر دو طرفه، گاهی جوراب ساق بلند، گاهی نگین چسبدار. کفشهای پاشنه بلند شاید، یه روزهایی فلاکس چای. بعدش شد سایههای رنگی. بعدش دیدن موهای بلند و جمع کردن آدامسهای نعنایی. آخ که چقدر زود تموم شدن. بعدش رسیدم به اپلیکیشن رینگو و بعدش هم سرقلیونی بنفش و ته سیگار وینستون نقرهای.
نمیدونم راستش. این چند ماه اخیر از نشدنها و غر شنیدنها کلافه شدم. دونه دونه داخلم جمع شدن و نمیدونم باید چیکارشون کنم.
توی این بازهی زمانی، فقط شیرینی خانم هلویی میتونه خوشحالم کنه.


راستش رو بگم من خیلی منتظر امروز بودم.
تمام شبهایی که باهام حرف میزدی، بعدش منو گریه مینداختی و مجبورم میکردی برم توی حموم بشینم و با چشمهای اشکی برات ایموجی خنده بفرستم. اونقدر گریه میکردم که چشمهام میسوخت و سرم درد میگرفت. ولی بعدش با یه قلب گرم و پر از ستاره، توی تختم میخزیدم و میرفتم زیر پتو. تصور میکردم کنارم خوابیدی. و بعد از این که صبح از خواب بیدار میشدم، منتظر میموندم که توی بیمارستان ببینمت، منتظر پیامهای صبح به خیرت میموندم که یه بار دیگه بیای و منو گریه بندازی.
چون اونا گرمترین اشکهای دنیا بودن. و قلب من، سرزندهتر از همیشه داشت میتپید.

دیشب، ساعت که از دوازده گذشت، با خودم گفتم بالاخره دوم بهمن رسید. الان باید دنبال لباس خوشگل میگشتم و سایهی رنگیای که بهش بیاد. شاید نگران این میشدم که کدوم گوشواره رو بندازم یا کدوم کفش رو بپوشم. بعدش قرار بود چشمهای اکلیلیتو نشونم بدی و بذاری یه چسبزخم با طرح نهنگ بذارم توی دستت. بهت بگم از هر جا و با هر شدتی که زخمی شدی، من به اندازهی کافی چسبزخم دارم که بهت بدم. خب شاید خوشت نمیاومد. شاید میگفتی من «غلط»تر از این حرفهام که بخوام چسبزخم طرحدار بزنم.
بامزهست نه؟
ولی ساعت که از دوازده گذشت من نه نگران لباس خوشگل بودم، نه سایهی رنگی، نه گوشواره و نه حتی کفش. فقط هرچی که دستم اومد رو پوشیدم. با موهای خیس و جوراب بلند رفتم توی حیاط. لای برفها. سرم رو بالا گرفتم تا دونههای یخ زدهی برف، اشکهام رو ببوسن. آهنگهایی که تو گوش میدادی رو گوش میدادم، با خودم حرف میزدم و نمیتونستم جلوی گریه کردنم رو بگیرم. شال گردنم خیس شد، صورتم یخ زد. اونقدر توی حیاط موندم که هماتاقیهام نگرانم شدن. اومدن بیرون، دعوام کردن که یه بار دیگه دارم به خاطرت گریه میکنم. بغلم کردن و دستم رو گرفتن. همون کاری که تو نکردی.

من و تو واقعاً برای هم چی بودیم؟
فکر نکنم هیچکدوم جواب این سوال رو بدونیم. گاهی اوقات فکر میکنم من اومدم که عذاب تو باشم. اومدم که درد و رنج تو باشم. زخمی باشم که جلوی چشمت راه میره، بهت چشمک میزنه. اونقدر درد داره که نمیتونی بهش دست بزنی، ولی اونقدر خوشگله که نمیتونی ازش صرف نظر کنی. زخمی که خوب نمیشه. زخمی که از جلوی چشمت کنار نمیره.
عزیزم من اومدم که بهت نشون بدم حسرت یعنی چی. غصه خوردن و از پشت ویترین نگاه کردن یعنی چی. دویدن و هیچوقت نرسیدن یعنی چی.
حالا میتونی متوجه بشی؟ تنها موندن و اشک ریختن رو؟ احساس این رو که چیزی رو به دست بیاری، ولی قبل از این که بتونی محکم بگیریش از دستت پر بکشه و بره؟ یا حتی بدتر، از لای انگشتهات لیز بخوره و بریزه زمین؟ فکر کنم تنهایی رو خوب بفهمی. به هرحال همیشه میگفتی یه نهنگ 52 هرتزی هستی. ولی من فکر میکنم ماهیمرکب باشی. تو خودت خواستی که تنها بمونی. خودت خواستی که لایق هیچ محبت و توجهی نباشی. خودت خواستی که حتی لایق یه تبریک تولد و چسبزخم نهنگی نباشی.
ولی جدا از اون چرا راه دور بری ماهیمرکب؟ فقط کافیه توی آینه نگاه کنی. یه کلهی دراز و زشت داری.

حالا تقریباً ده دقیقه از دوم بهمن مونده. ده دقیقه مونده تا روز تولدت تموم بشه. به بیست و چهار سالگی خوش اومدی.
پینوشت: تمام اون مدت من با چشمهام بهت التماس میکردم که ولم نکنی. توی تک تک کلماتم ازت میخواستم که تنهام نذاری. و واقعاً فقط همین برام کافی بود. شاید بیشتر میخواستم، ولی اگر نمیخواستی اصرار نمیکردم. فقط کافی بود کنارم بمونی. فقط کافی بود باهام حرف بزنی. ولی فقط یه بزدل ترسو بودی که جز فرار کردن هیچ کاری بلد نیست.
پینوشت: تو تموم شدی. جدی میگم. من با خودم کنار اومدم و خوشحالم از این که نخ قرمز سرنوشتم، به تو متصل نیست چون خدای بزرگ... چه زوج افتضاحی میشدیم!
پینوشت: از ته دلم امیدوارم هیچوقت فراموشم نکنی. هر بار که چای میخوری یادم بیفتی. هر بار که خرگوش میبینی. حتی هر باری که توی چشمهای یه دختر دیگه نگاه میکنی. امیدوارم تا وقتی اینقدر ترسویی آرامش رو پیدا نکنی. من نفرینت میکنم.
پینوشت: دوم بهمن آخرین روزی میشه که برای تو گریه میکنم.


من اون شب اونجا بودم.
توی همون ساحلی که به جای صدف، مروارید لای شنهاش ریخته بود. همون ساحلی که برق میزد، سرد بود و باد میوزید. همون روزی که حتی خورشید هم سبز به نظر میرسید. خوشحال، شاداب، سرزنده، درخشان ولی رو به غروب.
تو اونجا بودی. مثل همیشه سیاه پوشیده بودی. همه جا روشن بود ولی تو تاریک بودی. دستت توی جیب شلوارت بود و نور از پشت سرت میتابید و من چهرهت رو خوب نمیدیدم. به جز تو، فقط من اونجا بودم. شاید خدا هم داشت نگاهمون میکرد؛ و احتمالاً میخندید. چون من یک قدم بهت نزدیک میشدم و تو نیم قدم دور میشدی. نگاهم میکردی ولی فرار میکردی.
اشک پشت چشمهام میجوشید. خونِ داخل رگهام داغ ولی منجمد بود. صدای قلبم رو میشنیدم. میتپید و بیقرار بود. درست مثل موجهایی که بهشون پشت کرده بودی. اکلیلی و پریشون.
الان که به اون روز فکر میکنم، از خودم میپرسم دیگه چه حرفی برای زدن باقی میمونه؟ چی از «ما» مونده که ارزش نوشتن داشته باشه؟
شاید هیچی، فکر کردن بهش هنوز هم که هنوزه قلبم رو به درد میاره. چون تو میخواستی حرف بزنی ولی میترسیدی. وقتی ازت خواستم منو ببوسی، لبهاتو روی هم فشار دادی ولی نتونستی نگاهت رو برداری. کاش حداقل بهم میگفتی وقتی گریه میکنم چطوری به نظر میرسم. کاش بهم میگفتی چشمهام وقتی خیس از اشکان چه رنگیان.
ولی به جاش، ساکت شدی. برخلاف همیشه که پرحرف و سمج بودی. صدای نفسهات بلندتر از صدای صحبتت بود. شاید به خاطر این بود که حرفی نمیزدی. راستی اگر من پشت پلکم اشک دارم، تو اون پشت چی داری؟
ازت پرسیدم «گریه نمیکنی؟»
بهم گفتی «گریه فقط برای مردههاست.»
از خودم پرسیدم اگر من بمیرم چی؟ برای من گریه میکنی؟
فرقی نمیکرد چقدر تلاش کنم که بهت نزدیک شم، خواسته یا ناخواسته ازم دور میشدی. ازم فرار میکردی. انگار دنبال هم افتاده بودیم، مثل دوتا نقطهی سیاه، لای شنهای سبز، لای جلبکها، لای مرواریدها.
بیشتر گریه میکردم، بیشتر بیقراری میکردم. از خودم میپرسیدم چی میتونه تو رو اینجا کشونده باشه؟ ولی حتی خودت هم نمیتونستی به این سوال جواب بدی.
من فقط میخواستم بیام جلو، میخواستم دستم رو بگیری، بدن کوچیکم رو محکم به سمت خودت بکشی. سفت و محکم فشار بدی. اونقدر که بتونم صدای ضربان قلبت رو بشنوم، نفسهات موهای سرم رو قلقلک بدن و ریههام رو پر کنم از تیکههای میکروسکوپی پوستت و پرزهای لباست. راستش دوست داشتم تو هم اشکهاتو نشونم بدی، بدون این که لازم باشه بمیرم.
ولی خب چیکار میشد کرد؟ من مثل یه بچهی احمق گریه میکردم و ازت میخواستم حتی برای یک لحظهی کوتاه منو ببوسی، تو به صورت خیسم زل میزدی، دلت میخواست بیای نزدیک ولی مثل همیشه ترسو و فراری بودی. بهم گفتی روت حساب نکنم. بهم گفتی حساس و پر فشاری. بهم گفتی نمیتونی تحمل کنی و وقتی گفتم «عجیبه که اینقدر سریع بیخیال شدی.» گفتی «سریع هم نبود.»
بهم گفتی «بعضی آدمها توی زمان اشتباهی با هم آشنا میشن.»
از خودم پرسیدم زمانش اشتباه بود؟ یا صرفاً تو اشتباه بودی؟ از خودم پرسیدم چرا باید وارد زندگیم میشدی؟ چرا باید برق چشمهاتو نشونم میدادی؟ چرا باید دنبالم میگشتی؟ چرا باید تمام شب باهام حرف میزدی؟ چرا باید نگرانم میشدی و چرا باید ازم معذرت خواهی میکردی؟ چرا اومدی و چرا داری میری؟ حالا که دارم نگاهت میکنم، چرا داری از من فاصله میگیری؟
برام سوال بود که چطور اینقدر راحت میتونی منو گریه بندازی، جوری که هیچوقت برای هیچکس گریه نکردم، حتی برای خودم. بهت نگفتم ولی شاید فقط یه خونهی بیسکوییتی کوچولو توی یه گوشهی دور افتاده ولی آفتابی از قلبم بودی. گوشهای که هیچکس نمیتونست از وجودش خبر داشته باشه، ولی تو اون نقطه رو پیدا کردی، توی دستت گرفتی، لمسش کردی و آروم آروم مچالهش کردی و انداختیش یه گوشه. خونهی بیسکوییتی رو شکوندی. شاید هم انداختیش داخل یه لیوان شیر سرد.
اصلاً فهمیدی چیکار کردی؟ نه واقعاً.
وقتی گفتم منو ببوس، این کار رو نکردی. وقتی گریه کردم، بهم گفتی احساساتی. بعد من بیشتر گریه کردم. بهم گفتی متاسفی. ولی من باز هم بیشتر گریه کردم.
و میدونی بعدش چیکار کردی؟ بالاخره اومدی نزدیک. دستت رو از جیبت بیرون آوردی و دورم پیچیدی. بالاخره بغلم کردی. بهم گفتی «احساساتت قاتی شدن، فدای سرت.»
ولی من نمیخواستم اینو بشنوم. من صدای ضربان قلبت رو داخل گوشم میخواستم. نفسهات رو روی موهام میخواستم. تیکههای میکروسکوپی پوستت و پرزهای لباست رو داخل ریههام میخواستم. من اشکهات رو میخواستم؛ گرمات رو، خودت رو. ولی هنوز هیچکدوم رو نداشتم. حتی با این که بغلم کرده بودی.
برای همین به گریه کردن ادامه دادم. سرت داد زدم و گفتم «آرزو میکنم هیچوقت نمیشناختمت، کاش واقعاً هیچوقت حتی باهات حرف نمیزدم.» و فکر کنم با گفتن این حرف موفق شدم ناراحتت کنم. گفتی «این واسم دردناک بود. حالا فهمیدی کی مایهی عذابه؟»
مکث کردی. قلبت مثل شیشه بود. صاف، شفاف، صادق، زیبا ولی شکننده و تیز. صدای شکستنش رو شنیدم. وقتی ادامه دادی و گفتی «من» تیزی اون شیشه رو حس کردم که داخل قفسهی سینهم فرو میرفت.
بعدش چی شد؟
یادم نمیاد. ولی احتمالاً خداحافظی کردیم. و اون آخرین باری بود که همدیگه رو دیدیم. بعدش تو رفتی. گم شدی و دیگه هیچوقت دیده نشدی. ولی من باز هم به گریه ادامه دادم، و با خودم گفتم خوشحالم که در قبال این همه اشکی که به چشمهام دادی و دردی که توی قفسهی سینهم گذاشتی، من هم تونستم دلت رو بشکونم، حتی شده برای یک لحظهی کوتاه.
چون چطور میتونستی اینقدر ظالمانه باهام حرف بزنی؟ اونم وقتی بهت گفته بودم «اشکهایی که به خاطر تو شروع میشن، انگار هیچوقت قرار نیست تموم بشن.»؟

حالا کجاییم؟
تو رو نمیدونم. امیدوارم بالای ساختمون هفت طبقه باشی درحالی که کمتر از یک ساعت خوابیدی. و من؟ من هنوز به ساحل میرم. تقریباً هر روز اونجام. بعد از تو، اون ساحل دیگه سبز نیست. موجهاش بیقراری نمیکنن. زمین پوشیده از جلبک نیست و شاید حتی یه دونه مروارید هم توش پیدا نمیشه.
حالا توی اون ساحل فقط منم. پوستم تیرهتر از قبل به نظر میرسه، موهام بلند و مواجه و شکوفههای پلومریا لا به لای تارهاش خودنمایی میکنه. من اونجا همراه خرچنگها میرقصم، انگشتهای پام رو لای شنهای گرم فرو میکنم و بوی نمک و ماهیهای دریا رو تا جایی که میتونم تنفس میکنم. حالا به جای تو، آفتاب گونههام رو میبوسه، نسیم پوستم رو نوازش میکنه و آب منو در آغوش میگیره.
وقتی اینجا بودی، همه چیز سبز به نظر میرسید. حتی خورشید. حتی آب. حتی شنها و حتی مرواریدها.
اما حالا که رفتی، رنگها بالاخره سر جای خودشونن.
پینوشت: من هنوز توی اون ساحل تنهام. کسی هنوز بهم خالهای متقارن هدیه نداده. ولی شاید دلیلش اینه که الان زمان درستی نیست. اشکالی نداره. یه روزی حالم بهتر میشه.
پینوشت: بهت گفتم نمیخواستم بدونم ولی به هرحال تمام اون حرفها رو بهم زدی. وقتی تونستی توی چشمهام نگاه کنی و همینقدر ظالم باشی، بذار من هم ظالم باشم. و امیدوار باشم درد بکشی. همونقدر که من کشیدم.
پینوشت: آرزوهای خوب، برای اوساگی چان.


الان تقریباً 9 ماه از اون شب میگذره، ولی همچنان همه چیز کامل و دقیق و واضح جلوی چشممه. اونقدر نزدیکه که انگار همین چند لحظه پیش بود، اونقدر نزدیک که انگار اگه دستم رو دراز کنم میتونم بگیرمش، توی مشتم فشارش بدم و جوری محکم بچلونمش که تمام اشکهایی که ریختم، قطره قطره ازش پایین بچکه. اگر بهت بگم، باور نمیکنی نه؟ اگر بگم اونقدر گریه کرده بودم که میتونستی اشکهام رو بنوشی، از شوریش صورتت رو در هم بکشی و بعد حتی تشنهتر بشی، باور نمیکنی، مگه نه؟
راستش رو بگم؟
روز آخر آبان ماه، دقیقاً مثل روز آخر بهمن ماه بود. توی خونه بودم و با این که سردم بود، صورتم از گریه میسوخت و انگشتهام حس نداشتن. یه شلوارک تابستونی پوشیده بودم با جورابهای بلند حولهای با طرح خرس قطبی. زیر پتو خزیده بودم و گریه میکردم. دوباره گریه میکردم. از ته دلم گریه میکردم. این بار دیگه نه به خاطر هورمون بود و نه قاعدگی و سندرم پیش از قاعدگی. من فقط دلتنگ بودم عزیزم، اونقدر دلتنگ که یه سوراخ توی قلبم باز شده بود، درد میکرد و سوز و سرما داخلش میپیچید.
شیرین توی پیامش ازم پرسید «چی شده؟» اشک میریختم و بهش میگفتم چقدر دلم برات تنگ شده. برام پیام صوتی میفرستاد و میگفت «اشکال نداره.»
ولی اشکال داشت. شاید هم نداشت؟ نمیدونم. نمیتونستم تشخیص بدم، هیچی حس نمیکردم، به هیچ چیز فکر نمیکردم جز این که منتظر بودم دوباره ببینمت، دوباره باهات حرف بزنم، دوباره بهم بگی «یزید» «ایول» «شاهکار»، دوباره آهنگهایی رو برام بفرستی که خودم هیچوقت انتخابشون نمیکنم، دوباره دوباره دوباره...
ولی تو نبودی و نمیخواستی و به این زودیها هم قرار نبود بیای. خیلی دور بودی. اونقدر دور که نمیتونستم ببینمت، اونقدر دور که صدات دیگه تو ذهنم نمیموند، اونقدر دور که آروم آروم جزئیات صورتت از خاطرم پاک میشد و یادم نمیاومد آخرین باری که دیده بودمت چه لباسی تنت بود. اونقدر دور بودی که حتی آسمون هم خندهش میگرفت.
به شیرین میگفتم دیگه نمیدونم باید چیکار کنم. دلش برام میسوخت و تلاشش رو میکرد، راه حلهایی بهم میداد که هرکدوم از قبلی احمقانهتر بودن.
هیچکدوم رو نمیخواستم. من فقط تو رو میخواستم؛ که بیای و باهام حرف بزنی. ایموجیهای نامربوط بذاری و قد کوتاه بودنم رو مسخره کنی. آروم آروم جدی بشی و در مورد دیدگاههای مختلفی که به زندگی داری صحبت کنی. در مورد این که زنده بودن ارزشش رو داره؟ این همه تنها بودن واقعاً ارزشش رو داره؟ بعضی وقتها میگفتی آره، بعضی وقتها نه، بعضی وقتها هم نظری نداشتی. بعدش دوباره شوخیهای مسخره میکردی. در مورد فیلم و سریال یا یه همچین چیزی حرف میزدی.
دلم برای همهشون تنگ شده بود. برای همین وقتی ازم پرسیدی «من واست آدم جالبی به نظر میرسم؟» گفتم «تا حالا... کسی رو ندیده بودم این مدلی باشه.» چون آخه فکر کرده بودم منم یه عروسدریایی 52 هرتزیام. انگار هیچوقت قرار نبود کسی صدای منو بشنوه.
اون روز من الگوی لباسم رو کشیده بودم و برش زده بودم. باید میدوختم و تمومش میکردم، بعدش باید چرخ خیاطی رو جمع میکردم و گِل سرامیک رو میآوردم و دونه دونه ماگ و فنجون درست میکردم. باید سرم گرم کار و پادکست جنایی و کمردرد و لاک سر پریدهم میشد. باید از فکر کردن بهت دست بر میداشتم.
ولی تو شنیدی. جواب دادی. مثل همیشه مثل احمقها حرف میزدی ولی هنوز بامزه بودی.
انگار یکی یه پتوی سنگین و گرم و پشمی روم انداخته بود. انگار نور ضعیف آفتاب پاییزی گونههام رو میبوسید. انگار جلوی بخاری مادربزرگ نشسته بودم و نارنگی میخوردم. انگار توی هوای برفی لبوی داغ میخوردم. انگار قلبم دوباره گرم شده بود. دوباره داشت میتپید.
دستهام دیگه سرد نبودن. گونههام داغ بودن و میسوختن و گزگز میکردن. ولی این بار به خاطر گریه نبود. به خاطر تو بود.
پینوشت: میشه یه بار دیگه منو گریه نندازی؟ خواهش میکنم. اشکهایی که به خاطر تو شروع میشن، انگار هیچوقت قرار نیست تموم بشن.
