۱۸۰ مطلب با موضوع «جَفَنگیّات» ثبت شده است

#181

دلتنگی برای روزهای کارشناسی هم چیز عجیبیه. تقریباً خیلی قبل‌تر از فارغ‌التحصیلی شروع شد و تا همین الان ادامه داره. من تا اینجا از دوری دوست‌هام و خوابگاه و از همه بیشتر، آدمی که اون روزها بودم زیادی گریه کرده‌م و غصه خورده‌م. دلتنگی برای روزهایی که عاشق، سر به هوا و کله شق بودم. تا حالا خیلی در موردش حرف زده‌م، هرکی یه ذره منو بشناسه می‌دونه که چقدر اون روزها رو دوست داشتم و بابت زندگی کردنشون خوشحال و ممنونم. هرچند الان دیگه خیلی  گذشته. کم کم همه چیز مثل یه رویای خیلی دور به نظر می‌رسه. الان دیگه زندگی جوری به گِل نشسته که تقریباً یادم می‌ره اون همه بالا پایین شدن در طول روز چه احساسی می‌تونه داشته باشه. 

چهارشنبه البته، مثل دژاوو بود. بعد از مدت‌ها تونستم چندتا از دوست‌هام رو ببینم. همه‌شون از شهرهای مختلف اومده بودن که چند ساعتی کنار هم باشیم. برای چند لحظه احساس کردم دوباره می‌تونم همون جوانکی باشم که از همه‌ چیز شونه خالی می‌کنه. حتی احساس نمی‌کردم از آخرین باری که کنارشون بودم ماه‌ها گذشته. هوا اونقدر سرد بود که از آسمون نه برف و نه بارون، که یخ می‌بارید. دونه‌هاش وقتی روی لباسمون می‌افتاد تیلیک تیلیک صدا می‌داد. وقتی می‌خندیدیم از دهنمون بخار بیرون می‌اومد. توی ماشین دوباره همون آهنگ‌های فارسی‌ای بود که هیچوقت به انتخاب خودم بهشون گوش نمی‌دم، و یادآوری اون احساس نیشکون کوچولوی گوشه‌ی قلبم که هیچوقت یادآوریش رو انتخاب نمی‌کنم. 

گوجه چند بار ازم پرسید تنهایی؟ پسر معلومه که هنوز تنهام. قلبم شاید برای رسیدن و دیدن بعضی چیزها عجول باشه، ولی خب لاقل این بار زور عقل و منطقم بیشتره و بهم می‌گه «صبر کن.» بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم واقعاً دلم چیزی بیشتر از یه زندگی معمولی و بی‌دردسر نمی‌خواست. ولی خب زمان و مکانی که توشم هر چیزی هست جز معمولی و بی‌دردسر. ناشکری نباشه البته، ولی خب منظورم واضحه. 

در هر صورت، اون روز بعد مدت‌ها شدم همون آوایی که توی گذشته‌ها مونده بود. و با این که کوتاه بود و نه اونقدر جالب و هیجان‌انگیز، ولی خیلی بهم خوش گذشت. 

 

پی‌نوشت: گوجه ماشین جدید خریده بود. من خیلی از ماشین و این چیزا سر در نمی‌ارم ولی خب از این ماشین خوبا:)))

پی‌نوشت: خیلی وقت بود نیکوتین بهم نرسیده بود. اون حس قلقلک داخل ریه‌هام قبل از خواب هم چیزی بود که یادم رفته بود دلتنگشم. 

  • ۱۷
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۲۵ بهمن ۰۴

    #180

    اولش برام سوال بود که چرا یه دختر تنها باید دنبال آرایشگاه مردونه بگرده. اونم توی این سرما، توی این تاریکی. ساعت از هشت گذشته بود و دختر داشت به راننده می‌گفت می‌خواد جلوی اولین آرایشگاه مردونه‌ای که سر راه هست پیاده شه. قبل از این که کسی ازش بپرسه، گفت که چند وقت پیش سوار یه تاکسی کاملاً عادی شده. هرچند به پلاکش توجه نکرده و بعدها متوجه شده در واقع یه ماشین بین راهی بوده. 

    «راننده یه پیرمرد سن بالا بود و انگار یه تخت یا کابینت یا همچین چیزی بار زده بود. در هر صورت صندلی‌های پشت پر از تخته بودن و منم بالاجبار جلو نشستم. چندتا از تخته‌ها به اندازه‌ای بزرگ بودن که یه قسمت از فضای جلوی ماشین رو هم گرفته بودن. در حدی که وقتی نشستم، متوجه شدم یکی از این تخته‌ها با پای من تماس داره. اولش عادی بود، ولی بعد از این که یه کم حرکت کردیم، فهمیدم این دست راننده‌ست. دستش رو گذاشته بود روی رون پام. حتی جوون هم نبود. سنش زیاد بود. اصلاً پیرمرد بود.»

    «چه بی‌شرفی بوده.»

    «خیلی ترسیدم. فکر کردم می‌خواد منو بدزده. اونقدر ترسیدم که همون لحظه در ماشین رو باز کردم و پریدم بیرون. از ماشینِ درحال حرکت همونجوری پریدم بیرون. بعدش وقتی رفتم خونه و یه دستی تو موهام کشیدم، فهمیدم یه قسمت از سرم کچل شده. من قبلش ریزش مو نداشتم. ولی یهو سرم تیکه تیکه داشت خالی می‌شد. وقتی رفتم دکتر گفت به خاطر اینه که ترسیده‌ی.»

    «یعنی استرس گرفتی؟»

    «استرس نبود. ترس بود. آخه پیرمرد بود. ولی بازم من خیلی ترسیدم. اونقدر ترسیدم که از ماشینِ درحال حرکت پریدم بیرون. فکر کردم می‌خواد منو بدزده. دکتر هم گفت به خاطر ترس داره موهام می‌ریزه. اولش رفتم کوتاهشون کردم. الان موهام پسرونه‌ست. ولی هنوز ریزش دارم. یه قسمت‌هایی از سرم کاملاً خالی شده‌ن. کاریش نمی‌شه کرد دیگه، برای همین تصمیم گرفتم کلاً کچل کنم.»

    «عجب. خب چرا نمی‌ری آرایشگاه زنونه؟»

    «آخه آرایشگاه زنونه که ماشین نداره. می‌خوام کاملاً کچل کنم.»

    خیلی نگذشت که پیاده شد. رفت سمت یه آرایشگاه مردونه‌ی کوچیک با لامپ نئونی قرمز که ته ته کوچه بود. من تو تمام مدت ساکت بودم و به زودی باید پیاده می‌شدم. راننده بلافاصله بعد از این که دختر در رو بست گفت به نظرم عقلش مشکل داشت. 

    «پیرمرده که بی‌شرف بوده. ولی این دختر یعنی کس و کار نداره؟ یه مادر یا برادر نداره؟ وقتی همچین اتفاقی براش افتاده چطوری جرئت می‌کنه این ساعت شب تنهایی بیاد بیرون؟ من چهل و پنج سال سن دارم ولی باز جرئت نمی‌کنم تنها تو تاریکی برم توی کوچه پس کوچه‌ها. الان دیگه همه جا خطرناک شده؛ برای همین می‌گم این دختر واقعاً احمقه. آخه وقتی همچین اتفاقی برات افتاده بازم با پای خودت می‌ری یه جایی که پر از مَرده؟ اصلاً ساعت هشت شب مجبوری بری موهاتو کوتاه کنی؟ نمی‌تونی صبح بری؟ بعضی‌ها واقعاً خودشون خودشونو تو خطر می‌ندازن.»

    بازم هیچی نگفتم. وقتی ماشین رو برای چراغ قرمز نگه داشت، پیاده شدم و بدو بدو رفتم سمت خونه. توی راه با خودم فکر کردم که بهتر بود بقیه‌ی راه رو هم با تاکسی می‌رفتم یا همینجوری پیاده بهتره؟ نمی‌دونم. به هرحال شال گردنم رو بالا کشیدم و قدم‌هامو سریع‌تر کردم. 

     

    پی‌نوشت: امیدوارم کارش توی آرایشگاه مردونه زیاد طول نکشیده باشه. 

    پی‌نوشت: دلم می‌خواست یه پالتوی پلنگی داشته باشم. 

  • ۱۲
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۴ بهمن ۰۴

    #179

    چند باری تایپ کردم و پاک کردم و دوباره از اول نوشتم، ولی هر بار رشته‌ی کلام از دستم در می‌ره و فراموش می‌کنم که اصلاً می‌خواستم در مورد چی بنویسم. فکر کنم بیان یه چیزی تو مایه‌های خونه‌ی مادربزرگه باشه. اطرافش ساخت و ساز می‌کنن، آپارتمان‌های چند طبقه با مستاجرهای موقتی می‌ان و می‌رن ولی خونه‌ی مادربزرگه همیشه اونجا می‌مونه، و روزهایی که خسته و کثیف از سر کار برمی‌گردی و می‌فهمی صبح یادت رفته کلید برداری، می‌تونی بهش پناه ببری و یه چرت کوچیک توش بزنی. 

     

    توی چیزهایی که هی نوشتم و پاک کردم دوباره داشتم در مورد کانسپت «شور زندگی» حرف می‌زدم. هر سالی که می‌گذره متوجه می‌شم کمتر دارمش و بیشتر شبیه اون پیرزن غریبه‌ توی مجلس قرآن شدم که یا از رنگ چای ایراد می‌گیره یا از میزان داغیش. اتفاقاً سر کار هم اینو زیاد از همکارهام می‌شنوم، بهم می‌گن وا تو که جوونی، تو که باید بیشتر از همه‌ی ما حوصله داشته باشی، از الان اینقدر بی‌رمقی؟ وقتی به سن ما رسیدی می‌خوای چیکار کنی؟

    نه این که بخوام ناشکری کنم، ولی هر روز و هر روز صبح زود بیدار شدن برای رفتن به اتاقی که بوی گوشت گندیده می‌ده و نشستن پشت سیستمی که آخرین بار در سالی که من متولد شدم آپدیت شده، تبدیل به روتینی شده که خیلی هیجان انگیز به نظر نمی‌رسه. وقتی با مامان در موردش صحبت می‌کنم در مورد حقوق صحبت می‌کنه و می‌گه عوضش پولی که بهت می‌دن سرحالت می‌کنه. 

    واقعیت رو بخوام بگم... نه اونقدر. کم مونده بود بگم با کل این حقوق به سختی می‌شه یک گرم طلا خرید، که واقعیته، اما حتی خطور کردن این فکر به ذهنم، اوقاتم رو تلخ می‌کنه. دلم نمی‌خواست روزی که حقوق می‌گیرم به این فکر کنم که بهتره باهاش طلا بخرم یا اون یک قلم لوازم آرایشی‌ای که ماه‌هاست توی سبد خریدمه و هر ماه داره گرون‌تر و گرون‌تر می‌شه درحالی که حقوق من ثابت می‌مونه؟ قسمت بامزه‌ی داستان اینجاست که در نهایت بخش بزرگی از اون پول، خرج قسط و شهریه‌ی باشگاه و خوراکی و درمان می‌شه. با وجود این که من آدم پرخوری نیستم، روزها طول می‌کشه که یه بسته بیسکوییت رو تموم کنم. حتی تند تند مریض هم نمی‌شم ولی باز هم وقتی یه ورق مکمل منیزیم می‌خرم می‌ترسم رسید خرید رو نگاه کنم. خلاصه بخوام بگم، جوری در عرض یک هفته به ورشکستگی می‌رسم که از فکر پس‌انداز و خریدن چند سوت طلا خنده‌م می‌گیره. اینم زندگی ماست بالاخره، ولی چقدر غم‌انگیزه که حتی پول گرفتن هم اونقدر خوشحالم نمی‌کنه. چون می‌دونم زودی می‌خواد تموم بشه، و هر بار که یه تاپ یا لباس زیر خوشگل می‌بینم باید برای خریدنش کلی دو دوتا چهارتا کنم. و بیشتر اوقات هم نخرمش. 

    بگذریم حالا، چقدر از نداری حرف زدم. اوضاع اونقدر هم بد نیست. بالاخره دستمون به دهنمون می‌رسه. ولی گاهی فکر می‌کنم چقدر فرق هست بین این که از داشتن چیزی لذت ببری، با این که به این فکر کنی که بعد از تموم شدنش چه خاکی می‌خوای تو سرت بریزی. 

    فکر کنم برای همینه که وقتی همکارهام می‌گن وااااا تو که هنوز خیلی جوونی! می‌ره رو اعصابم. به هرحال من اون آدمی بودم که توی سالن مدرسه شیطونک بازی می‌کرد و مورچه‌های درخت گلابی رو شکار می‌کرد و می‌خورد. هیچوقت هم برنامه نداشت تبدیل به یه پیرزن بیوه‌ی غرغرو بشه. اون چیزی بود که من بهش می‌گم «شور زندگی». گاهی باورم نمی‌شه که چقدر انرژی داشتم برای هر کار رندومی که به ذهنم می‌رسید. الان فقط منتظرم کارم تموم شه که برم بخوابم. بعدش غذا بخورم و بعد دوباره بخوابم. به قول یه عزیزی کلا حالوم نی. 

    بابتش نمی‌دونم چقدر باید خودم رو مقصر بدونم. قطعاً دورانی که توش داریم زندگی می‌کنیم بی‌تاثیر نیست، اما باز هم وقتی آدم‌هایی رو می‌بینم که «شور زندگی» دارن غبطه می‌خورم. شاید هم حسادته، نمی‌دونم. شاید هم کتاب رو از روی جلدش قضاوت می‌کنم. 

     

    پی‌نوشت: این چند روز که اینترنت قطع بود نشستم دوتا شالگردن رو یک نفس بافتم. در عرض یک روز. باعث شد دلم بخواد مهارت‌های رندوم بیشتری یاد بگیرم. 

    پی‌نوشت: قالب رو موقتاً عوض کردم. اون قالب 47 عرفان (آیکان واقعی) به سختی لود می‌شد سو... 

    پی‌نوشت: هر بار که به بیان پناه می‌ارم می‌بینم یه چیزی ترکیده. این سری اومدم دوتا عکس بذارم که متوجه شدم یو آپلود پولی شده. عشق و حال هزینه داره خلاصه. (کاش عکس‌های بیشتری از پینترست سیو کرده بودم.)

    پی‌نوشت: از سال 1404 چیز زیادی باقی نمونده، دیروز رفتم ژورنالم رو مرور کردم و متوجه شدم چه خوش خیالانه برای امسال برنامه ریزی و هدف گذاری کرده بودم. واقعاً کودک معصومی بودم. 

    پی‌نوشت: یه پست در مورد 21 سالگی می‌خواستم بنویسم، خیلی برام سال مهم و ارزشمندی بود. بعضی وقت‌ها می‌گم کاش اندازه‌ی دوران نوجوانیم ازش محتوا تولید کرده بودم. دلم براش تنگ می‌شه.

     

  • ۱۹
  • نظرات [ ۳۶ ]
    • Maglonya ~♡
    • دوشنبه ۲۳ دی ۰۴

    #178

    آقای سینوز عزیز. 

    این نامه رو می‌نویسم چون گفتی یه روح تنها هستی و من دوست ندارم یه روح تنها سیگار بکشه. 

    می‌دونی این روزها زندگیم خیلی با قبلاً فرق کرده. نه فقط به خاطر این که دیگه کارمند شدم و باید قبل از طلوع خورشید بیدار شم و کارهای خسته کننده انجام بدم و وانمود کنم کارفرمام آدم بامزه‌ایه؛ توضیحش یه ذره سخته ولی این اولین باریه که همراه ورود به یه مرحله‌ی جدید، سعی می‌کنم ورژن جدیدتری از خودم رو نشون بدم. از دست کشیدن از دوستی‌های کپک زده نترسم، بابت چیزهایی که در موردشون مقصر نبودم معذرت خواهی نکنم، واقعاً باور کنم که دختر خوشگلی هستم، و، خب... برای آدمی که قسمتم نبود توی دلم کینه جمع نکنم.

    یادت بیاد یا نه وقتی در مورد دل‌شکستگی یا همچین چیزی حرف زدی، گفتم داغ دلم رو تازه کردی. ولی بهش که فکر می‌کنم، هنوز یه لبخند کوچولو می‌زنم. عشق و محبتی که یه روزی توی دلم بود هنوز هم بهم اجازه نمی‌ده جز خیر و صلاح براش چیز دیگه‌ای بخوام. دروغ نگم هنوز گاهی اوقات ممکنه عکسش رو نگاه کنم و ناخودآگاه توی ذهنم بگم «جوجه کوچولو»، حتی با این که اونقدر قد بلند بود که کمتر پیش می‌اومد بتونم صورتش رو ببینم.

    اون روز گفتم شاید حقم بوده. نمی‌دونم این جمله از دید یه نفر دیگه چطور ممکنه به نظر برسه اما من فکر می‌کنم گاهی اوقات لازمه که سرم به سنگ بخوره و بشکنه. ویلی بهم می‌گه تو خیلی مهربون و ملاحظه‌گر هستی و لازم نیست اینقدر برای آدم‌هایی دل بسوزونی که ارزشش رو نمی‌دونن. و شاید لازم بود یکی قدرم رو ندونه یا از قدم زدن کنارم بترسه تا بهم بفهمونه اگر ممکنه چیزها خوب پیش برن، به این معنی نیست که واقعاً قراره خوب پیش برن.

    چون آخه... آقای سینوز، می‌دونی مشکل کجاست؟ 

    من فکر می‌کنم هر چیزی گفتن نداره. کلمات یه روزی اختراع شدن برای صحبت کردن، ولی من فکر می‌کنم هر چیزی الفبای خودش رو داره و زبون خودش رو. فقط لازمه که شناخته و درک بشه، اون موقع می‌فهمی که نقطه‌های سیاهی که روی چهارتا خط موازی گذاشته می‌شن، دارن از یه موسیقی گوش نواز صحبت می‌کنن. اما هر الفبایی اینقدر ملموس نیست که جایی تدریس بشه، اما اونقدر ملموس هست که با یه ذره توجه رمز گشایی بشه.

    آدم‌های زیادی بهم می‌گن باید بیشتر صحبت کنم و به قولی صادق‌تر باشم. اما آقای سینوز مگه این خودِ خودِ صداقت نیست؟ من پنهان‌کار و دروغگوی خیلی خوبی هستم اما ترجیح می‌دم به آدم‌ها یه دریچه نشون بدم و ازشون بپرسم توی اون دریچه چی می‌بینی؟ 

    به نظرت احمقانه‌ست؟ که انتظار داشته باشم کسی که ادعا می‌کنه اهمیت بده، حداقل توی چشم‌هام نگاه کنه و متوجه بشه دارم گریه می‌کنم؟ اگر ازم بپرسن چرا گریه می‌کنی با کمال میل توضیح می‌دم، اما چرا پرسیدنش اینقدر سخته؟ چرا من مقصرم که محبت و دلسوزی رو گدایی نمی‌کنم؟

    آقای سینوز من عادت داشتم بابت این موضوع معذرت خواهی کنم چون با سلول به سلولم از بحث کردن متنفرم. دلم نمی‌خواد توضیح بدم، فقط می‌خوام شنیده بشم. بحث نمی‌کنم چون با یه معذرت‌خواهی مسخره موضوع تموم می‌شه. اما مدتیه که تصمیم گرفتم با معذرت خواستن صورت مسئله رو پاک نکنم. به جاش از شر آدم‌هایی خلاص بشم که جرئت نگاه کردن بهم رو ندارن. چون واقعیت رو بالاتر هم گفتم، من دختر خوشگلی هستم. ارزش نگاه کردن رو دارم. 

    حالا قرار نبود بحث رو اینقدر به حاشیه بکشم، گفتم که، احتمالاً حقم بود. و بهم خوش گذشت. هیچوقت تو زندگیم از اون حجم از عشق سرشار نشده بودم. اون زمان حتی نوک انگشت شست پام هم سرمست بود. اونقدر لبریز که شاید واقعاً هیچکس جز خودم نفهمه خونِ داخل رگ‌هام با چه گرمایی جاری می‌شد. احتمالاً نورانی هم بود. و بهم نشون داد کی هستم. جوجه کوچولو درست مثل یه ورژن دیگه از خودم بود. شاید یه منِ دیگه توی دنیای موازی. من دستش رو گرفتم و وقتی که رهاش کردم، متوجه شدم نباید توی آدم‌های دیگه دنبال چیزی بگردم. الان هم... نه دلتنگم و نه غمگین. نمی‌دونم چی‌ام. فقط می‌دونم کمتر از از دست دادن می‌ترسم. و فهمیدم کسایی که با میل خودشون داخل دریچه رو نگاه نمی‌کنن، واقعاً به درد من نمی‌خورن.

     

    پی‌نوشت: من به قولم عمل کردم، تو هم عمل کن. سیگار بی سیگار. بوگندوی کثیف. 

     

  • ۱۷
  • نظرات [ ۰ ]
    • Maglonya ~♡
    • چهارشنبه ۲۷ شهریور ۰۴

    #177

    زمستون تموم شد و غم و غصه‌ی منو همراه خودش برد. اشک‌هام رو برد. گریه‌هام رو و دل‌شکستگی‌هام رو. 

    من همیشه زمستون رو دوست داشتم. دونه‌های کوچولو و جادویی برف رو که یکی یکی روی زمین می‌نشستن، برق می‌زدن و صداهای اضافه رو جذب می‌کردن. عاشق سکوت و تمیزی صبح زمستونی بودم. عاشق سرمایی که گونه‌هامو نیشکون می‌گرفت و مفاصل انگشت‌هامو خشک می‌کرد.

    برای همین همیشه روی برف دراز می‌کشیدم. احساس می‌کردم این گل‌های یخ زده‌ی کوچولو منو بغل می‌کنن. آتیش داخل قلبم رو خاموش می‌کنن و نمی‌ذارن دوباره شعله‌ور بشه. 

    برای همین زمستون رو دوست داشتم. شبیه عروس مرده بود. خوشگل، درخشان، سرد، «مرده» ولی سرزنده. 

    اما امسال، برای اولین بار توی زندگیم آرزو کردم زمستون تموم شه. برف این بار منو در آغوش نمی‌کشید، قلبم رو خنک نمی‌کرد، به جاش یه شمشیر دستش گرفته بود و هر بار که روش دراز می‌کشیدم، اون شمشیر رو توی شکمم فرو می‌کرد. احساس می‌کردم دارم خون‌ریزی می‌کنم. انگار رگ‌هام پاره شده بودن. انگار توی سرم سنگ جمع شده بود. انگار کنده‌های سوخته‌ی مغزم منجمد شده بود.

    توی این زمستون من غذا نمی‌خوردم. حتی متوجه نمی‌شدم که غذا نمی‌خورم. شکمم درد می‌گرفت، دارو می‌خورم و بعد همه‌ش رو بالا می‌آوردم. گریه می‌کردم و اگر داخل می‌موندم، می‌سوختم و اگر بیرون می‌رفتم، یخ می‌زدم.

    متوجه می‌شی؟

    روز اول زمستون اون شمشیر رو توی شکمم فرو کردی. من یه خرگوش کوچولوی خونگی بودم که زخمی و آواره توی جنگل رها شده بود. تنها و غمگین لای بوته‌های خشک پرسه می‌زد و رد خونِش، برف رو خیس می‌کرد و حالش از بوی آهن به هم می‌خورد. راستی تو خرگوش کوچولو رو چطوری صدا می‌زدی؟ من بهش می‌گفتم اوساگی چان. 

    خب. من نمی‌دونم اوساگی چان در نهایت کجا رفت. زخمش خوب شد یا عفونت کرد. اصلاً نمی‌دونم مرده یا هنوز زنده‌ست. ولی چیزی که ازش مطمئنم، اینه که اوساگی چان خالص‌ترین بود. اونقدر خالص که باور کردنی نبود. حداقل، تو باورش نکردی. درحالی که تنها کسی بودی که لازم بود حداقل یه ذره بهش ایمان داشته باشی. 

     

    حالا چی؟ 

    زمستون تموم شده و برف‌ها همه آب شدن و رد خون اوساگی چان خیلی وقته که شسته شده و رفته. زمستون رفته و غم و غصه‌ی اوساگی چان رو همراه خودش برده. اشک‌هاش رو، گریه‌هاش رو، دل‌شکستگی‌هاش رو و حتی خودش رو. 

     

    دیگه ازت نمی‌پرسم کجا رفتی. دیگه هیچی در موردت نمی‌خوام بشنوم. چون زمستون رفته. و من همراه بهار جوونه می‌زنم. مثل درخت هلویی که همه فکر می‌کردن دیگه خشک شده ولی هنوز شکوفه می‌ده.

     

    پی‌نوشت: قولم رو شکستم. من دوباره موهامو خرگوشی می‌بندم.

  • ۲۳
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۳ فروردين ۰۴

    #176

    هی ماهی‌مرکب،

    تو هم دلت برای من تنگ می‌شه؟

     

    بعداً نوشت: کاش بتونم ازت متنفر باشم.

    ​​

  • ۱۷
    • Maglonya ~♡
    • سه شنبه ۳۰ بهمن ۰۳

    #175

    نابی عزیزم.

    ناراحتم از این که دارم این نامه رو می‌نویسم. چون هیچوقت نه دلم می‌خواست و نه در مخیله‌م می‌گنجید که روزی به این مرحله برسم و برای چنین حرف‌هایی مخاطب قرارت بدم. اما اگر منو شناخته باشی، مطمئنم که می‌دونی نمی‌تونم هیچوقت به چیزی که «معنا»شو برای من از دست داده، مثل قبل نگاه کنم و اهمیت بدم. 

    من مثل تو نیستم، من اونقدر نایس نیستم و نمی‌تونم همیشه بخندم. می‌خوام متاسف باشم بابت اتفاقی که افتاده اما حتی نمی‌دونم برای کدوم قسمت باید معذرت بخوام و معذرت بشنوم و یا حتی افسوس بخورم. می‌دونی به قول یه نفر هیچوقت فکر نمی‌کردم همچین «پلات توییست»ای هیچوقت برای من و تو رخ بده. ولی رخ داده. مدت زیادیه که رخ داده. ولی خب دیگه چیکارش می‌تونم کنم؟ چی رو می‌تونم عوض کنم؟ سعی کردم همه چیز رو با چنگ و دندون نگه دارم، مدت‌ها نشانه‌ها رو نادیده گرفتم و حتی از به زبون آوردن چیزهایی که می‌دیدم و حس می‌کردم وحشت داشتم. چون نمی‌تونستم قبول کنم که تموم شده. 

    اما بعد هرچی می‌گذشت همه چیز توی ذهنم واضح‌تر و واضح‌تر می‌شد و تو برعکس، محوتر و محوتر می‌شدی. دیگه فراموش می‌کردم بهت فکر کنم، فراموش می‌کردم باهات حرف بزنم و حتی، فراموش می‌کردم باید بهت اهمیت بدم. شاید توی این نقطه بود که بالاخره اون «معنا»ای که برام داشتی گم شد و دیگه هیچوقت پیدا نشد. بعد از اون انگار همه چیز یه نمایش مسخره بود. تظاهر تظاهر تظاهر. در صورتی که هر جفتمون بازیگرهای افتضاحی هستیم. 

    و اوه عزیزم، نگاهت. اون حسی که توی چشمته وقتی نگاهم می‌کنی. می‌تونم بخونمش می‌تونم بشنومش و می‌تونم حتی مزه مزه‌ش کنم. نگاهت باعث می‌شه وقتی به عقب برمی‌گردم حتی ناراحت باشم بابت نقطه‌ای که توش قرار داریم. باعث می‌شه متوجه بشم اونقدر می‌شناسمت که معنی نگاه و لحن صدا و حتی ایموجی‌های ته پیام‌هاتو بفهمم، ولی همزمان حتی اونقدری نشناختمت که بدونم «من» چه «معنا»ای برات دارم یا داشتم. 

    عزیزم فکر کردن بهش دیوونه‌م می‌کنه چون تو همزمان که خیلی دوست‌داشتنی هستی، دروغگو هم هستی. دروغگوی کوچولوی شیرین من؛ به من چقدر دروغ گفتی؟ با من چقدر صادق بودی؟ نمی‌تونم بهفهمم عسلم واقعاً نمی‌تونم تشخیص بدم چون همونطور که گفتم، نتونستم خوب و درست بشناسمت. 

    ولی خب دیگه دست و پا زدن فایده نداره. من هم بالاخره تصمیم گرفتم کنار بکشم همونطور که تو خیلی وقت پیش کنار کشیدی.

    حالا دیگه هیچی برام معنا نداره. حتی برچسب‌های پاندایی.

  • ۶
    • Maglonya ~♡
    • دوشنبه ۵ شهریور ۰۳

    #174

    زندگی همینه.

    در حالی که داری به پهنای صورتت اشک می‌ریزی، برای دوستت ایموجی خنده می‌فرستی. وقتی کسی به ذهنش می‌رسه که بپرسه چی شده، حتی حوصله‌ی توضیح دادن نداری. و در حالی که دستمال کاغذی خیس از اشک رو فرو کردی توی دماغت، آرزو می‌کنی که تا فردا صبح مرده باشی.

    سامورایی یه بار بهم گفت ای کاش اونقدری عقل تو سرش نبود که بتونه درد بکشه. اون موقع من بهش گفتم درد کشیدن زیباست. نمی‌دونم حق با کدوممون بود، ولی یه وقت‌هایی از ته دلم آرزو می‌کنم کاش این شکلی نبودم. کاش «من» اینقدر ناامیدکننده نبود. اینقدر سست نبود. اینقدر سخت نبود. 

     

    پی‌نوشت: دلم برای سامورایی تنگ شده. هر چی هم که بشه، باز هم دلم براش تنگ می‌شه.

    پی‌نوشت: «من» نبودن چه حسی داره؟ اینقدر ناامید و سردرگم و کله شق و غیرقابل درک با اشک‌های دم مشک نبودن چه حسی داره؟

    پی‌نوشت: همه چیز همیشه دور بوده. نمی‌دونم من کند بودم یا اونا تند، ولی به هرحال هیچوقت نرسیدم. همیشه درحال نفس نفس زدن بودم.

  • ۱۲
    • Maglonya ~♡
    • سه شنبه ۱۶ مرداد ۰۳

    #173

    سناریوهایی وجود دارن که انگار فقط و فقط برای یه نمایش عروسکی نوشته شدن. برای چندتا عروسک کوچولوی مفصلی که داخل یه جعبه تکون می‌خورن، جعبه‌ای که نمی‌تونی بری داخلش؛ نمی‌تونی جزئی از داستانش باشی. فقط باید ازش فاصله بگیری، نگاهش کنی، از داستانش لذت ببری، سرگرم بشی، برای دیدنش پول بدی و وقتی که تموم شد، بلند شی و دامنت رو بتکونی و راهت رو بکشی و بری و شاید دیگه هیچوقت برای دیدن یه نمایش تکراری به اونجا برنگردی.

    شاید وقتی رسیدی خونه، وقتی شب شد، وقتی لباس خوابت رو پوشیدی و دندون‌هاتو مسواک زدی و به اهل اتاق «شب به خیر» گفتی و خزیدی زیر پتو، دوباره به اون سناریو فکر کنی. به تک تک دیالوگ‌هاش، به جمله‌هاش، به لحن بیانش و همه چیزش. حتی جزئیات لباس و صورت عروسک‌ها. بعد آروم آروم فکر کنی اگر من هم یه عروسک باشم چی؟ اگر بتونم کوچیک بشم و برم توی جعبه چی؟ بعد سناریوی خودت رو بسازی. تا صبح فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی و خواب رو از خودت بگیری. وقتی خورشید بالا اومد و از تختت بلند شدی و رفتی سر کار و زندگی‌ت، باز هم فکر کنی. هر بار جزئیات بیشتری اضافه کنی، گه گداری تغییرش بدی چون فکر می‌کنی این داستانِ توئه، باید جوری باشه که می‌خوای، چون حالا دیگه فقط یه عروسک کوچولو نیستی، شدی شخصیت اصلی یه نمایش خیابونی. نمایشی که مردم برای دیدنش پول می‌دن، روی زمین خاکی می‌نشینن که تو رو نگاه کنن. انگار حالا فقط تو مهمی، فقط تویی که دیده می‌شی، تویی که شنیده می‌شی و تویی که تحسین می‌شی. 

    شاید حواست نیست، شاید هم نمی‌خوای حواست باشه. دوست داری غرق بشی، دوست داری اون حس رو تجربه کنی. برای همین هرچی می‌گذره بیشتر و بیشتر فکر می‌کنی. بعضی وقت‌ها باورت می‌شه، بعضی وقت‌ها هم فقط دوست داری برای اتفاقاتی که هیچوقت قرار نیست بیفتن انتظار بکشی. 

    ولی بیا صادق باشیم. تا کی می‌خوای توی این چرخه‌ی معیوب بی‌انتها سرگردون باشی؟ فکر کنم فراموش کردی که حتی اگر عروسک‌ها میون شیشه شکسته‌ها تنها نباشن، به هرحال عروسکن. ولی تو نیستی.

     

    پی‌نوشت: می‌دونی باید تمومش کنم. فکر کردم تونستم تمومش کنم ولی اشتباه کردم چون مغز لجبازم بلد نیست سناریوهاشو بذاره کنار. شاید هم فقط لجبازه و نمی‌خواد حرف گوش بده. در هر صورت می‌تونم تا پایان امتحانات به خودم وقت بدم. ولی بعدش دیگه نمی‌تونم اینجوری باشم. 

    پی‌نوشت: عزیزم توی خواب زیاد می‌بینمت. هم خواب شب و هم ظهر و هم عصر. تقریباً همیشه حضور داری. ولی درست مثل دنیای واقعی، فقط زیر چشمی نگاه می‌کنی و ساکتی و هیچی نمی‌گی. دروغ نگم یادم رفته صدات چه جوری بود. 

    پی‌نوشت: *آه بلند و طولانی* ولی خب چه فایده؟ حتی توی خواب هم ازم دوری. بعضی وقت‌ها همش دارم دنبالت می‌گردم ولی در نهایت نمی‌تونم پیدات کنم.

    پی‌نوشت: اون روز رو یادم نرفته. توی این سه سال شاید تنها باری بود که... بیخیال. نباید دیگه بهت فکر کنم. ولی دروغ نگم دلم می‌خواد اون لحظه رو تا آخر توی دلم نگه دارم. 

    پی‌نوشت: سال پیش تابستون دوست‌داشتنی و پر تکاپویی داشتم. امسال آرزو می‌کنم پر تکاپوتر باشه. 

  • ۱۳
  • نظرات [ ۶ ]
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۱۶ تیر ۰۳

    #172

    توی دلم می‌گم ای کاش هر روز مثل اون پنج‌شنبه‌ی به خصوص باشه. 

    دست هم رو بگیریم، سرمون رو روی شونه‌های هم بذاریم و از حرف‌های هم تعجب کنیم، سوتی بدیم، به هم بخندیم، اتفاقات رو تحلیل کنیم و اونقدر حرف بزنیم که رازی باقی نمونه. اونقدر که وقتی فردا صبح چشم‌هامون رو باز کردیم از خودمون بپرسیم چرا این حرف رو بهش گفتم؟

    اونقدر آهنگ گوش بدیم و هم‌خوانی کنیم و برقصیم و برقصیم و برقصیم که بوی عطر شیرین و خنکی که صبح زود زدیم، با بوی عرق بدن‌های داغمون ترکیب شه. اونقدر که روز بعد کف پامون درد کنه و زانوهامون کبود شه و کتفمون تیر بکشه. اونقدر بلند فریاد بکشیم و بخندیم که گلومون درد بگیره. 

     

    خوب که بهش فکر می‌کنم، می‌بینم اون روز واقعاً خوشحال بودم. انگار دیگه نه دغدغه‌ای بود و نه دیگه چیزی مهم بود. فقط من بودم، دوربین کنون قدیمی‌م و بطری‌های آب. دیگه هیچی مهم نبود. هیچکس مهم نبود. جز رقص و آهنگ و باز هم رقص و رقص و رقص توی مینی‌بوسِ درحال حرکت و بد و بیراه گفتن به راننده.

     

    از اون روز به بعد، دیگه نه سامورایی مهم بود و نه کیوراکا. 

    اونقدر که حتی چک کردن پروفایل و دیدن استوری‌هاشون هم، کاملاً عبث و بیهوده‌ست.

     

    پی‌نوشت: تو این مدت انگار تازه شدم. درسته که از فردای همون روز دوباره باید برمی‌گشتم سراغ کارها و گرفتاری‌ها و دغدغه‌های همیشگیم، ولی این بار یه چیزی متفاوت بود. انگار دیگه مریض نبودم. دیگه دلم نمی‌خواست گریه کنم. دوست‌های خوبی دارم و آدم‌های خوبی رو می‌شناسم که کنارشون بهم خوش می‌گذره. برای همین دیگه نیازی نیست سنگ ماجراهایی که ارزشش رو نداره رو به سینه بزنم.

    پی‌نوشت: این روزها زیاد جا به جا شدم و تازه دارم می‌فهمم ساکن و راکد موندن چقدر ذهنم رو فاسد و افسرده و مریض می‌کنه.

    پی‌نوشت: الان کاملاً احساس می‌کنم سبک، و پاک شدم. و خب. آره. ذهنم خالیه. دل سوزوندن برای بقیه سودی به حالم نداشت.

     

    بعداً نوشت: یه نفر هست که امیدوارم ناامیدم نکنه. 

    (هنوز براش اسم نذاشتم، به نظرتون چطوری باید صداش کنم؟)

     

  • ۱۶
  • نظرات [ ۴ ]
    • Maglonya ~♡
    • يكشنبه ۶ خرداد ۰۳
    زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

    -چارلی چاپلین

    *:・゚

    ~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
    نویسنده: