~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

#34

!Warning!

*شاید هیچ احتیاجی نباشه که گزافه های امروزمو بخونید. یه مشت چسناله یو نو؟*

هیچوقت فکرشو نمیکردم که یه روز مدرسمونو اینجوری ببینم.

امروز احتمالا آخرین روزی بود که مدرسه رفتم. اون افسردگی بی دلیل پاییزی رو یادتونه؟ آره. دوباره اومده سراغم. میدونین چیه. شاید اصلا اسمش افسردگی نباشه. مزخرفه.

حالم از همه ی آدمای اطرافم به هم میخوره.

فقط دلم میخواد ولم کنن و فقط بذارن تو خودم باشم. 

روزایی که بارون میاد من "باید" آهنگ چینی گوش کنم. بدون این که نگران باشم که شارژ هدفونم داره تموم میشه یا تستامو نزدم یا کمترین نمره رو توی امتحان زبان امروزم آوردم.

روزایی که بارون میباره باید صبح خیلی زود بیدار شم. حساب ساعت دستم نباشه و فقط برم تو خودم. عمیق تر و عمیق تر بدون این که لازم باشه به کسی توضیح بدم چرا. بدون این که لازم باشه کسی دم به دیقه بیاد بهم سر بزنه. نمیخوام با کسی حرف بزنم. حوصله ی هیچکسو ندارم... شایدم یه حس زودگذر مزخرفه که بعد از این که عین خرس قطبی از خواب بعد از ظهرم بیدار شدم و فکر کردم کلاس دارم ولی در واقع امتحان فاینال داشتم و اصلا یادم نبود؛ اومده سراغم.

مدیونید اگه فکر کنین حتی یه کلمه براش خونده بودم.

امروز مدرسه خیلی عجیب بود. خیلی.

تجربه کردن چنین چیزی برام جالب بود. هرچند هیچوقت دوست نداشتم چنین چیزی رو به چشم ببینم. چرا؟ چون اصلا شبیه مدرسه نبود. اصلا. 

از صبح خیلی زود داشت بارون میومد. و من حتی بدون این که لیوان دوم چاییمو بخورم از خونه رفتم بیرون. 

با این که دیر رسیدم ولی بازم موقع ورود الکل پاشیدن رو کل سر و صورتم و بعدش نتونستم کلاس خودمونو پیدا کنم. معلم شیمیمون نبود. ینی من پیداش نکردم. 

پس چیکار کردم؟ فقط یادم میاد که خودمو فرو کردم تو یکی از کلاسا... و بعدش که با چهره ی رشید معلم عربیمون مواجه شدم نتونستم بهش بگم که کلاس اشتباه اومدم چون اون شروع کرد به گفتن این که چرا تو این وضع اومدی مدرسه؟ در حالی که شنیدن چنین چیزی از مخنفی کم چگال جز محالات بود و منم تنها کسی نبودم که رفته بودم.

زنگ شیمی به فنا رفت. در واقع تو یه کلاس دیگه نشسته بودم. و فقط دونفر بودیم. من و فاضله. 

زنگ بعدی سه نفر دیگه از بچه ها اومدن. و چون صلاح دیدیم که دلمون نمیخواد بریم سر کلاس، رفتیم کتابخونه حقیر مدرسه. و ادبیات خوندیم. زنگ بعدی اونا رفتن سر کلاس عربی. 

و من تنها موندم. 

عربی داشتیم. 

حوصله ی مخنفی رو نداشتم. 

پس چیکار کردم؟ کتاب تست زیست رو برداشتم و همینطور که چشمام از شدت کمبود اکسیژن در حال بسته شدن بودن سعی کردم زیست بخونم. موفقیت آمیز نبود. 

وقتی میخواستم برم به بابام زنگ بزنم که بیاد دنبالم صدای معلم شیمیمونو شنیدم. بدو بدو رفتم دنبال صداش و عین لنگر کشتی خودمو پرت کردم تو کلاسش. یه لبخند ژکوند از زیر ماسکش بهم زد و ادامه درسشو داد. همچنان فکر میکنم لاغر تر شده. قبلا مانتوش خیلی کیپ میموند.

و زنگ بعدی؟ دلم میخواست فیزیک بخونم.

پس چیکار کردم؟ به جای این که برم سر کلاس خودم یا حتی پیش معلم فیزیک خودم، رفتم سراغ یه کلاس دیگه. و معلم فیزیک سال پیشمون. دلم براش تنگ شده بود. 

چقدر هر دومون شبیه احمقا شده بودیم وقتی سعی میکردیم ماژِیک های غیروایت برد رو با الکل از روی تخته پاک کنیم. یا حتی وقتی که فهمیدم کیفم به فنا رفته چون ظرف صابونم نشستی پیدا کرده. 

تمام روز داشت بارون میبارید.

و من مدرسه بودم.

زندگی مزخرفی شده. 

حتی حوصله ی پنجمین سوال رو ندارم.

شاید باید ببخشید بگم بابت این حرفم.

ولی میدونید، به هیچ جمله ی انگیزه بخش یا دلداری ای احتیاج ندارم.

کفریم میکنه.

این افسردگی سومین سالیه که میاد پیشم. صادق باشم؟

دوسش دارم.

باعث میشه بیشتر به خودم فکر کنم.

باعث میشه حس کنم من 20 سال بعد با یه نفر دیگه پشت بوته های گل محمدی و داره از پنجره اتاقم نگاهم میکنه. و به اون یه نفر دیگه توضیح میده که من الان داره به چی فکر میکنه. میدونین مثل چی... مثل زمان هایی که توموئه بالای درخت ساکورا میشست و تمام روز مراقب نانامی بود. 

باعث میشه حس کنم شخصیت اصلی یه داستان کسل کننده ام. 

که خوانندش اصلا نمیدونه برای چی داره همچین کتاب مسخره ای میخونه.

و به خودم بگم که دنیا چقدر پر از آدمایی مثل خودمه که فکر میکنن توی ورق ها و کلمات و نوشته های یه کتاب گیر افتادن... اتفاقا امروز زنگ تفریح بحث زندگی قبلی بود.

من نمیخوام بحث کنم. اون لحظه هم نمیخواستم. پس موضوعو کش ندادم و سریع اومدم داخل نشستم. ولی نمیتونید تصور کنید که چقدر با وجود زندگی قبلی موافقم. نمیدونم زندگی قبلیم چی بودم. 

شاید این زمانا تو زندگی قبلیم یه اتفاق مهم افتاده. یه چیزی که باعث میشه حس پوچی کنم. حس کنم هیچی وجود نداره. و الانم با دیدن این هوا، با دیدن هوای بارونی دلم بخواد آهنگ چینی گوش کنم و چایی بخورم و برگ های آدنیوم رو لمس کنم.

خب...

همین دیگه.

مغزم داشت منفجر میشد. 

حتی معلم زبانم یا مامانم میگن که مثل همیشه نیستم. 

معلومه که نیستم. 

شاید تا یه مدت اصلا عینک نزدم.

 

 

پی نوشت: آهنگ چینی معرفی کنید. هرچی بیشتر بهتر.

پی نوشت: باشه. سعی میکنم تا هفته بعد خودمو جمع و جور کنم. چون یه "کار خوب" مهم دارم که باید انجامش بدم و حداقل اون روز رو نباید افسرده باشم. برام روز مهمیه میفهمید؟

پی نوشت: هنوز دارم فکر میکنم منی که تونستم 30 روز پشت سر هم شرح حال بنویسم چرا نمیتونم یه چالش 10 روزه رو تموم کنم...

پی نوشت: پنکه ی پارس خزرمو یادتونه؟ حالا یه بخاری پارس خزر دارم(= و در حالی که همه تیشرت و آستین کوتاه پوشیدن هودیمو تنم میکنم و جوراب های حوله ایمو میپوشم و در حالی که دارم میلرزم میشینیم جلوش^^

mochi ^-^
۱۳ مهر ۹۹ , ۱۹:۰۳

بارونو خیلی دوست دارم..و هنوز دیداری باهاش نداشتم و دلم براش تنگ شده(:
زندگی یکم سخت شده..برای هممون سخت شده و هر طور شده باید یه طوری بگذرونیمش
این افسردگی رو فکر کنم منم دارم تجربه میکنم
+هر کار کردم نمیخواستم دلداری و حرفای امید دهنده بگن آخرشم که نمیشه.-.بعد الان خودم باید به خودم دلداری بدم که اینقدر حالم بده.-.

پاسخ :

من خود بارون رو دوست ندارم چون جورابام خیس میشن... ولی صداشو، رعد و برقشو و بوشو خیلی دوس دارم(= 
دلم میخواد همین از پشت پنجره نگاهش کنم...
 +بیخیال...
❣️𝐴𝐼𝐿𝐼𝑁 ❣️
۱۳ مهر ۹۹ , ۲۰:۰۱

منم حالم همین اندازه بده و دیشب انقد گریه کردم که چشمام کبود شده،

+کل اهنگای تائو و لوهان و کریس پیشنهادین، اسلو موشن لو و آیس کریم تائو و کافی لوهان و کریس پیشنهادی ترن:) البته اسلوموشنو گوش دادی😂

++منم دارم یخ میزنممم

پاسخ :

هوم(=

+لوهان ک تکلیفش مشخصه بیشوهور با استعداد... ممنون بابت پیشنهادات D=
 کافی رو هم گوش دادم D:::
+سردهههههه
sᴀᴇʙʏ ɴᴜᴛᴇʟʟᴀ
۱۴ مهر ۹۹ , ۱۵:۵۱

چند روزه از صبح تا عصر دپرس میشم بعد خوب میشم...چرا اینطوریم؟؟

+آهنگ‌چینی...خوب نمیدونم آهنگ های لی رو گوش کردی یا نه،اگه نکردی،جتما گوش کن^^

پاسخ :

شاید به خاطر اینه که هوا زود تاریک میشه... نمیدونم...
+از لو فقط دو سه تا آهنگ دارم... باشه بیشتر گوش میدم، بوس بهت (=
نیکوچان
۱۴ مهر ۹۹ , ۲۲:۰۱

بعضی افسردگی ها نیازن =)

تنها چیزی که میتونم بگم اینکه امیدوارم به اندازه نیاز روحیت افسرده باشی نه بیشتر و اون روز مهم حالت کاملا خوب باشه

پ،ن:واقعیتش آهنگ چینی نمیشناسم 😖😫

سوکا! چه تجربه جالب و در عین حال عجیبی تو مدرسه داشتی .-. 

یه جورایی منو یاد دبیرستانای ژاپن انداخت اگه میخواستن سر کلاس نمیرفتن یا درس دیگه ای میخوندن مدیر و معاونین هم که هیچی XD

حالا تو مدارس ایران اگه سر یک کلاس دیر کنی یا نباشی کل مدرسه لشکر میشن معاون محترم هم سر دسته قشنگ همه رو تقسیم میکنه گروه الف بره حیاط گروه ب بره سرویس بهداشتی ها گروه ج دوربین مدارس رو چک کنید شاید فرار کرده از مدرسه 😂😐

معلما هم که عشقن میگن چون سر کلاس نیومدی 0 رد میکنم نمره اتو =|

راستش نمیدونم چرا اینقدر حرف زدم =|

با خودم قرار گذاشته بودم 2 جمله بنویسم و برگردم به تابوت خوناشامیم ولی مثل اینکه نمیشه من باید طوماری حرف بزنم گمنه XD

پاسخ :

شایدم همینطور باشه، برای همینم هست که دوسسش دارم(=
ممنون ازت، به نکته ی قابل توجهی اشاره کردی!
ج: عیب نداره(=

الان که بهش فکر میکنم شبیه خواب بود. چطور ممنه نتونی کلاستو تومدرسه ای که 2 سال کامل توش درس خوندی رو پیدا کنی؟ نمیدونم چه مرگم شده بود... 
آره سخت گیری زیاده اینجا(=

عیب نداره حرف بزن بابا XDDDD
من کامنتای طولانی دست دارم(=
نیکوچان
۱۴ مهر ۹۹ , ۲۲:۰۵

پ.ن: حالا شاید مدارس ژاپن اینجوری نباشه من چیزی که تو بعضی انیمه ها دیدم گفتم =|

راجب مدارس ژاپن خیلی دوست دارم بدونم و کلی تو گوگل سرچ میکنم ولی جز چیزای کلی چیزی گیرم نمیاد!

پاسخ :

مهم اینه که آزادی عملشون از ما بیشتره...
~AURA~
۱۵ مهر ۹۹ , ۱۲:۵۸

Chui Mie از Xiao shan🎵

میذارم یه سری آهنگ چینی رو تو چنل

 

مخنفی کم چگال لنتی XD

 

ولی امروز اومدی مدرسه و خیلیم بد نبود. روز اول بود اونطور خیار بود امسال بیشتر باید به خودمون اهمیت بدیم

و همون افسردگی که اکثرمون بهش مبتلا میشیم... افسردگی آدمو اذیت میکنه... از بقیه دورش میکنه 

حالشو از تک تک موجودات کره ی زمین بهم میزنه...تمام انرژیش رو برای شروع روتین همیشگی*✌🏻✊🏻✌🏻✊🏻 ازش میگیره

اما دید آدمو باز میکنه...حس هایی که قبلا شنیده بودی یا مثلا تو فیلما دیده بودی رو درک میکنی..کل زندگیت از جلوی چشمات میگذره ولی احساس میکنی هیچ کاری نکردی و نمیخوای هم بکنی... فقط و فقط میخوای که با آرامش باهاش کنار بیای... قشنگه که آدم با گوش دادن به آهنگ زیر درختا و نگاه کردن به آسمون به فکر فرو بره باعث میشه فک کنی که یه ربات بی مصرف نیستی و دچار تورم احساسات شدی... حتی شده پر از غم... فقط راحتت بذارن تا دوباره افکارتو جمع کنی... اما ماها امسال کنکور داریم برای همین مشکل بدتر میشه... مجبوریم با درس خوندن خودمونو سرگرم کنیم چون وقت طولانی برای احیا نداریم...فک کنم همه متفاوت رفتار میکنن با این افسردگیاشون.... من تو این مواقع حس و حال فیلما و کتاب ها و بوهاشون تمام مغزمو پر میکنه... قلبم درد میکنه... فقط میخوام بزنم بیرون با یه آهنگ توی گوشم و برم... برم تا جایی که خودمم نمیدونم کجاست

پاسخ :

قربونت جواد^^

چربی چگالیش کمه دیگه XDDD

آره خب... نمیدونم. با این که بازم میفید بود ولی حس مزخرفی بهش دارم، هرچند شاید بازم اومدم... #خوددرگیر
اتفاقا هلیا هم یه چیزی برام فرستاده بود در مورد این که افسردگی پاییزی واقعا هست وخیلیا بهش مبتلا میشن. دقیقا... آدم دلش نمیخواد اصلا با کسی برخوردی داشته باشه، حداقل خودم که حس میکنم الان وقتشه که یه زندگی جدیدو شروع کنم، جایی که هیچکسو ندارم و هیچکس نمیشناستم. 
اوهوم... همین افسردگی به آدم حس زندگی میده... حداقل از اون نوع افسردگی هایی نیست که بگم دلم میخواد این زندگی شیتی بی مصرفو تموم کنم|:
....
~AURA~
۱۵ مهر ۹۹ , ۲۰:۴۲

باشه پس من یه مدت گیر نمیدم بهت حالت درست شد بهم بگو

پاسخ :

اوهوم^^
نیکوچان
۱۶ مهر ۹۹ , ۱۶:۰۸

خواهش :)

هر چی که بود خواب یا واقعیت تجربه باحالی بود فک میکنم یه جورایی خدا میخواسته سال آخرت دقیقا شبیه دبیرستان های ژاپن بشه D=

من چه گیری دادم به این مدارس =|

اهم اهم بیخیال

آره آزادی بیشتری دارن

لازم نیست اشاره کنی میدونم خودم گفتم بیخیال و باز راجبش حرف زدم :|

فک کنم یه ویروس جدیده که بهش مبتلا شدم XD

پاسخ :

چی بگم D:
آخه مدرسه خیلی مهمه... خیلی از ساعات زندگیمونو اونجا میگذرونیم((""=

ای بابا حرص نخور XD
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan