~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

#158

سلام^-^...

اهم اهم... فکر کنم یه مدته کلاً یادم رفته محتوای این وب از همون اول "روزمرگی" و چیزایی شبیه به این بوده. به قول آرتی، (اگه اشتباه نکنم) انگار یه جایی به خودم گفتم تا چیزی رو حس نکردی در موردش ننویس. و حالا نه می‌تونم حس کنم و نه می‌تونم بنویسم. حالا شاید نه همیشه حس کردن. بیشتر به این فکر می‌کردم که باید یه چیزی بنویسم که حداقل ارزش خوندن داشته باشه. و بعد دیگه هیچی از نظرم ارزش خوندن نداشت. *تمشاخ* 

به هرحال دوست دارم مثل قدیما جفنگیات بنویسم. چون اینجا همیشه بهم توی مرتب کردن ذهنم کمک کرده، آدم‌هاش هم تا اینجا معمولاً... دوست داشتنی بودن. 

وقتی اومدم پست رو بنویسم ببشتر قصد داشتم غر بزنمD": ... ولی خب به نظرم بهتره کمتر حرص بقیه رو بخوریم^-^\

تقریباً از پاییز به این ور بود که آروم آروم حس نوشتنم رفت، که البته دلایل زیادی داشت *گریه* از اون موقع تا الان اتفاقات خیلی خیلی زیادی افتاده و رفت و آمدم با آدم‌ها نسبت به قبل هم بیشتر شده و هم پیچیده‌تر. راستش برای سال چهارصد و یک، یکی از مهم‌ترین هدف‌هام این بود که اجتماعی‌تر باشم؛ سر همین انرژی خیلی زیادی روی زندگی واقعیم و روابطم با "آدم‌ها" گذاشتم. و راستش تا قبل از اون، فکر می‌کردم به حد کافی می‌تونم در این زمینه خودم رو کنترل کنم، به حد کافی در مورد این که چقدر و تا چه حد باید به بقیه اعتماد کنم می‌دونم. ولی در نهایت، اصلاً اینطوری نبود. هرچقدر با آدم‌های بیشتری آشنا شدم و بیشتر خودمو قاتیشون کردم، بیشتر فهمیدم که چقدر همه چیز می‌تونه پیچیده و در هم برهم باشه. خصوصاً این که به بهونه‌‌ی "اجتماعی‌تر بودن" زیادی گاردم رو باز گذاشته بودم.

تقریباً هر بار به خودم می‌‌گفتم هه. تو چقدر ساده‌ای دختر. آره. ولی به هرحال جریان جالبی بود. آدم واقعاً یه چیزایی رو تو گذر زمان یاد می‌گیره. یه وقت‌هایی هم واقعاً لازمه سرت بخوره به سنگ. به قول سنتاکو تا وقتی توی آب دست و پا نزنی هیچوقت شنا کردن یاد نمی‌گیری.

امسال از همون شروعش انگار همه چیز زیادی با عجله و سریع سریع داشت اتفاق می‌افتاد. اینقدر که حتی وقت نکردم خودم رو برای نوروز و چمیدونم هدف گذاری و اینجور چیزها آماده کنم. همینجوری فی‌البداهه وارد چهارصد و دو شدم. نمی‌دونم واقعاً قراره چطور بگذرهTT اصلاً همینجوریشم باورم نمی‌شه تقریباً سه ماهش گذشته!

امسال فارغ‌التحصیل شدن یه سری از دوستامونم دیدیم. حس عجیبی داشت، با فارغ‌التحصیل شدن از مدرسه فرق می‌کرد. منظورم اینه که وقتی باهاشون خداحافظی کردیم، اون یه خداحافظی واقعی بود. چون اکثراً از شهرهای مختلف بودن، بعضی‌هاشون از راه خیلی دوری اومده بودن. و راستش چیزی که باعث می‌شد با دیدن بچه‌ها توی لباس فارغ‌التحصیلی بیشتر touched بشم، تصور این بود که دو سال دیگه، من قراره مثل اونا بشم و باید با همه خداحافظی کنم و بچه‌هایی که الان رسماً باهم یه جا زندگی می‌کنیم رو شاید دیگه نتونم ببینم. هع. غم‌انگیزهTT...

(راستی باورتون می‌شه؟ سال دوم دانشگاهم تموم شده دیگه! رسماً نصف راه رو اومدمT-T)

دیگه این که... نمی‌دونم چی بگم*تمشاخ*

فقط رسماً بزرگ‌تر شدن و تغییر کردن خودم رو دارم حس می‌کنم. حس جالب و تازه‌ای داره. مثل وقتی که تازه کار خونه‌تکونی و تغییر دکور تموم شده، حموم رفتی و با لباس نو نشستی رو تخت و سعی می‌کنی به منظره‌ی جدید عادت کنی.

 

 

پی‌نوشت: اگه بشه اسمش رو "کار" گذاشت، چند ماه قبل تونستم کار پیدا کنم. ولی در مدت زمان بسیار کوتاهی با صاحب کارم دعوام شد و پرت شدم بیرونXD... عکاسی می‌کردم اگه براتون سوال شد/._. الانم دوباره برگشتم به روزهای طلاییِ بی‌کاری و بی‌پولی^^

پی‌نوشت: توی فضاهای عمومی زیاد در مورد ت*** حرف نزدم نه؟ خداروشکر البته. تا با چشم خودم نمی‌دیدم باورم نمی‌شد، ولی گاهی اوقات آدم‌های کریپی‌ای پیدا می‌شن. حتی اینجا.

پی‌نوشت: امتحاناتم هنوز شروع نشدن^-^... الان تو فرجه‌ام و مثلاً باید درس بخونم و تکالیفمو انجام بدم و واحدهای مجازی کوفتیمو پاس کنم. ولی سورپرایز سورپرایزززز^-^... هیچکدومو انجام نمی‌دم تقریباً کل روز مشغول نخ و سوزنمXD... 

یاسمن گلی :)
۲۳ خرداد ۰۲ , ۰۲:۱۵

میتونم بدونم چی میخونی ؟😁

پاسخ :

علوم تغذیه^-^
.. ꪑꪖꫀᦔꫀꫝ
۲۳ خرداد ۰۲ , ۰۶:۴۱

وایب وبت و پستات و همینطور خودت همیشه دوست داشتنی و جذابه مائو چان، پس از هرچی دلت خواست بنویس:> 

 

 

پاسخ :

عزیزم:*)
دوست‌داشتنی می‌بینیشون... بوس بهتTT
*گریه و اکلیل*
Brilli .Shr
۲۳ خرداد ۰۲ , ۰۹:۱۷

یه نگاه به گذشته کردم و فهمیدم که تو واقعا بزرگ شدی... وای به مولا که نرم شدم.ㅠㅠ

پاسخ :

وای سحریT----T
خیلی سافت شدم وایT-----T...

کـــوالـای خستــــــه
۲۳ خرداد ۰۲ , ۱۰:۱۸

سلامم😍😍😍👋 چه خبراا!!! دیر به دیر پست میزاری دلمون برات تنگ میشه دختر!🥺!! 

+ ولی خدایی آدم موقعی که مدرسه میره بیشتر فضای مجازی و وبلاگ نویسی رو انجام میده 😅 در حالی که اون دوران سرش شلوغه و یا بعضی ها میگن برن دانشگاه بیشتر میکنن  فعالیتشون  رو اما این اتفاق نمی شه بیوفته چون درس های دانشگاه و اینا بیشتر از وقتی که مدرسه می‌رفته زمان بر هستش و انگار کمتر فکر می کنی کع چی بمویسی🥲این بدههه!

++ منم تو فرجه های امتحاناتم🥲 ولی هنوز نرسیدم به جمع بندی و تکمیل کار های مد نظرم🥲 مثلا برنامه ریزی کرده بودم ولی دیدم بازم بی فایده بود و نصفی از کار ها می موند که روز بعد میوفتاد و بازم انجام نمیشن :/ 

پاسخ :

درود بر شماااا!!!
آره متاسفانه:`) گفتم که یه کوچولو هم بی‌حوصله بودم و هم گرفتاری داشتمTT
+من به خودم می‌گفتم عمرا بذارم دانشگاه باعث بشه از وبلاگم جدا شم!... ولی نمی‌دونم چی شد، راستش شاید دانشگاه به تنهایی دلیلش نباشه، نمی‌دونم باز. ولی مهم اینه من هنوز اینجا رو ول نکردمT-T...
++اووو موفق باشی! منم نمی‌شه گفت که رسیدم... ولی دارم زورمو می‌زنم! البته که از برنامه‌ی ایده‌آلم خیلی عقبم._. ولی خب دیگه... 
یاسمن گلی :)
۲۳ خرداد ۰۲ , ۱۰:۳۲

اِ آره تازه یادم افتاد داشتی راجب سلول و این حرفا حرف میزدی دفعه قبل 

پاسخ :

هیهی^-^
Arnika ‌~
۲۳ خرداد ۰۲ , ۱۳:۲۹

خصوصاً این که به بهونه‌‌ی "اجتماعی‌تر بودن" زیادی گاردم رو باز گذاشته بودم.

سلام منم همینطور.

و دردناک ترین بخشش اینجاست که تصمیم گرفتم از بعضیاشون دوری کنم ولی همش یاد محبت هایی که توی این زمان نسبت بهم داشتن، میفتم.

پاسخ :

کاملاً می‌فهممت... 
یه زمان با خودم می‌گفتم اگر اتفاق بدی بینمون افتاده، دلیل نمی‌شه خاطرات خوبمون رو نادیده بگیرم. ولی راستش وقتی منطقی بهش فکر می‌کنم، اگر اون خاطرات خوب هیچوقت وجود نداشتن احتمالاً هیچکدوم این اتفاق‌ها نمی‌افتاد. 
ولی خب، کاریش هم نمی‌شه کرد نه؟...
به نظرم... شاید فقط بهتره باهاش کنار بیای و به خودت بگی این صرفاً یه مرحله از زندگیت بوده که سپری شده و حالا باید بری سراغ قسمت‌های جدید؟
Nar xes
۲۴ خرداد ۰۲ , ۱۷:۱۴

نتایج کارت با نخ و سوزن رو با ما هم به اشتراک میذاری؟ :)))

+ همیشه در انتظار ستاره مائو-چان*

پاسخ :

حتماً! *قلب قلب*
ایبابا:`)... 

*اکلیل و ستاره*
Arnika ‌~
۲۵ خرداد ۰۲ , ۱۳:۰۳

اوهوم درست میگی باید برم سراغ قسمت های جدید:»

پاسخ :

همینطوره^-^
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۲۷ خرداد ۰۲ , ۱۲:۵۴

خوشحالم ستارت اینجاست :")

چقد زود گذشت. انگار دیروز بود که وبلاگت رو برای کنکور بسته بودیTT

پاسخ :

ستاره‌مم خوشحاله که تو اینجایی:`]
وای آره... و دو سال از اون موقع می‌گذره... و من هنوز حس می‌کنم این وب حتی یه سالشم نشده-
Melishii my you forever
۳۱ خرداد ۰۲ , ۱۷:۴۷

هایی چیزایی که خوندمو تا عمق وجودم درک میکنم خاستم بگم باهم پاره میشیم رفیق⁦(人 •͈ᴗ•͈)⁩

پاسخ :

یو/^-^
هعی... داداشمیT-T
رمان عاشقانه
۱۹ تیر ۰۲ , ۰۱:۴۷

دنبال میشی   چون طالع ات  پیچیده  در  جیک جیک گنجشک‌های نشسته بر شاخسار   بید  مجنون .   

ازت نمیخوام متقابل  دنبالم کنی.   حتی   سرم نزن . در عوض همیشه شاد  باش.        شین  براری 

پاسخ :

عام... ممنون؟
وهکاو --
۲۹ تیر ۰۲ , ۲۱:۴۹

خب خوشحالم خودم تنها کسی نبودم که اینجا براش کمرنگ تر شد.

مثل دوران مدرسه که کتابتو یادت میرفت بیاری و یکم خجالت زده میشدی ولی میدیدی به غیر از تو کس دیگه ایم یادش رفته و انگار این بار اشتباهتو کمتر میکرد "البته این خجالت زدگی مربوط به سالهای اول دبستانه,دبیرستان روزی که خودمو یادم نمیرفت روز عجیبی بود"

پاسخ :

هممم...
خیلی‌های دیگه هم اینجوری شدن.
ولی راستش تو این یه مورد کمرنگ شدن بقیه منو بیشتر ناراحت می‌کنه.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan