~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

#152

 

گر دست رسد در سر زلفین تو بازم

چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم

زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست

در دست مویی از آن عمر درازم

فکر کنم حضرت حافظ باهام شوخیش گرفته. می‌گه خودت رو تنها و ناامید می‌بینی، ولی اگه سراغ آدم‌های درست بری و تلاش کنی، به چیزی که می‌خوای می‌رسی.

این روزها یه جور عجیبی شدم، علی‌رغم این که می‌خوام ویژگی‌های مثبت درون خودم ایجاد کنم، انگار یه چیزی جلوم رو گرفته و حالا مغزم برای پیدا کردن کلمات و ساختن جمله‌ها خسته و زبونم برا چرخیدن و ادا کردن حتی خسته‌تر شده. و به عنوان کسی که از سال 94 یا 95 بی‌وقفه وبلاگ نوشته و جلوی خودشو برای نوشتن هیچ چرت و پرتی نگرفته، این وضعیت خب یه مقدار قمر در عقربه.

خب شاید عادی باشه. به هرحال اتفاقات زیادی افتاده. چه توی دنیای اطرافمون، و چه توی دنیای خودمون. حداقل برای من که اینطور بوده. مخصوصاً حالا که دایره ارتباطاتم نسبت به قبل گسترده‌تر شده، بیشتر می‌فهمم که چقدر کوچیکم، چقدر دنیا بزرگ‌تر و پیچیده‌تر از چیزیه که تو ذهنم بوده. و خب این هم شگفت‌انگیزه و هم ترسناک.

می‌گن حافظ اون غزلش رو توی روزهای سخت غربت و دوریش نوشته. از غصه‌هاش گفته. از دردی که توی سینش بوده. شاید فهمیده که این یلدا مثل یلداهای قبلی نیست. به دلایل مشخص البته. خب من نمی‌دونم شما چقدر به فال و طالع و اینجور چیزا معتقدین. خیلی‌ها می‌گن خرافاته و این چیزا. ولی من قبول ندارم. راستش به قدرت انرژی‌های اطرافمون خیلی بیشتر باور دارم تا مغز‌های کوچیک و ناچیزمون. و خب این صحبت‌ها گاهی منو می‌ترسونه. "غم‌زدگی و غربت"... چون به هرحال، من یه نیتی کردم و به شاخه‌نبات قسمش دادم که راستشو بهم بگه و حالا نمی‌دونم باید چطوری برداشت کنم:"]

بگذریم...

به مدت سه هفته برای فرجه‌ی امتحانات برگشتم شهر خودمون، با خودم قرار گذاشتم توی این سه هفته کارهای مفید بکنم و یه سری تغییرات توی خودم ایجاد کنم... (که البته یه هفته‌ش گذشت و تنها کاری که کردم خوابیدن بوده. هه هه.) اتفاقاتی افتاد که باعث شد سعی کنم اجتماعی‌تر باشم. دوستام می‌گن توی سال گذشته پیشرفت خوبی داشتم، ولی کافی نیست. من هنوز بابت موقعیت‌هایی که به خاطر منزوی بودنم از دست می‌دم از دست خودم کفری می‌شم. و بابت احمق بودنم ساعت‌ها گریه می‌کنم و کابوس می‌بینم. (اوه توی این مدت عجیب‌ترین خواب‌های کل زندگیمو دیدم. یکی از اون یکی پشم ریزون‌تر!)

درکل... اگه پیشنهاد و راهکاری دارین حتماً بهم بگین. اگه کتابی‌، پادکستی، چمیدونم یوتیوبری چیزی هم می‌شناسید که در این زمینه توصیه‌های سازنده داشته باشه... خب خیلی خوشحال می‌شم باهام به اشتراک بذاریدش:")...

+یادمه راهنمایی که بودم، خب زیادی اسکل بودم. یعنی اسکل به معنی واقعی‌ها! الان واقعاً برام سواله که اون زمان چطور اینقدر شوت بودم. اون زمان انتخاب رشته کردم و به خودم می‌گفتم که خب واقعاً پیچیده نیست. تجربی می‌خونم، یا دکتر می‌شم یا پرستار. شاید باورتون نشه ولی تمام تصورم از "آینده" همین بود:)))... تو سه سال دبیرستانم خیلی رشد کردم. آروم آروم فهمیدم کانسپت "آینده" و این که "می‌خوای با خودت چیکار کنی؟" چقدر پیچیده و سردرگم کنندست. چقدر ترسناکه. از اون ترسناک‌هایی که ترجیح می‌دی یه گوشه وایستی نگاه کنی ولی متاسفانه این هزاتوی توئه و خودت باید راه خروج رو پیدا کنی. هرچی جلوتر رفت آرزوهای بیشتری افتادن توی دلم و هربار این هزارتو، حتی تو در توتر شد. الانم که وضعیت اینطوری قر و قاتیه. خلاصه که الان که دارم اینو می‌نویسم، به شدت از آینده ترسناک هستم^^ (احمق نباید با یه مسئله‌ی جدی اینطوری شوخی کنی.)

جدی وقتی یه جمله از معضلاتم رو به بابا گفتم اونقدر به نظرش احمقانه و دور از دسترس اومد که کلاً سکوت کرد و اجازه داد منظورش رو از تو چشماش بخونم:))) واضح‌تر از این نمی‌تونست باشه. یعنی.

پی‌نوشت: ولی واقعاً، توی این مدت چندتا پست نوشتم. ولی منتشر نکردم. هیهی. احساس گناه کل وجودمو گرفته.

پی‌نوشت: ببینید. این فقط در حد یه پی‌نوشته. واقعاً می‌گم. ولی احساس می‌کنم یه عالمه پروانه داخل معده‌م دارم. یه عالمه‌ها! از 22 آذر به این ور. شاید یه کم زودتر. شایدم فقط تحت تاثیر محیط قرار گرفتم. نمی‌دونم><

پی‌نوشت: کلی پست گوگولی مگولی هست که نخوندم:")... سعی می‌کنم همشونو بخونم. دوستتون می‌دارم><

پی‌نوشت: یلداتون مبارک. و این که... خیلی مراقب خودتون باشین:")

Amir chaqamirza
۰۱ دی ۰۱ , ۱۰:۲۴

سلام. سلام.سلام

به نظرم یکمی دل به این هوا، خورشید، گربه ی روی دیوار و... بدین، میشه یه عالمه کار کرد

یلدای شماهم مبارک باشه🌀🍉🎄❄

پاسخ :

درود ^-^\
آره خب قطعاً همینطوره... هنوز قشنگی‌های کوچیک هستن:`)
3>
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۰۱ دی ۰۱ , ۲۰:۰۷

پیشنهاد میکنم تو این تایم سه هفته بجای کتاب خوندن برامون قصه های کذایی بنویسی=^= اصلا هم دلمون تنگ نشده ها. =^=

پاسخ :

ای وای خدای من:""""))))... واقعاً سافت شدم با شنیدنشTT
وای خدا اصلاً گریه نمی‌کنم:"""))))


+دروغ چرا، قصه‌های کذایی یکی از عمیق‌ترین بخش‌های Comfort zone منه... و خب شاید دلیل این که یه مدته ننوشتم این باشه که دارم سعی می‌کنم از این منطقه‌ی امن یه کم فاصله بگیرم:")... ولیییی راه دوری نمی‌رمTT قول می‌دمTT هق هق*
میووووTT
Ayame ✧*。
۰۲ دی ۰۱ , ۰۹:۵۲

وقتی دست میزاری چشام دو تا قلب میشه *اکلیل پاشیدن * 

واقعا راهنمایی جز تباه ترین دوران هاست ، من هنوز نمیتونم خودمو بفهمم تو اپن موقع XD 

+ یلدای توام مبارک اونه چان D= 

 

 

پاسخ :

ای باباااا:`))))
به خداااا! خیلی آدم داغونه اون دورهTT

+^-^
Brilli .Shr
۰۳ دی ۰۱ , ۱۱:۲۸

با این که یلدا خیلی وقته گذشته ولی ولا یلدات پساپس مبارک.XD

پاسخ :

منم دیر جواب می‌دم ولی در کل مبارکه*-*
Nadeshiko San
۱۱ دی ۰۱ , ۱۷:۱۵

این پستت باعث شد یک لحظه به آیندم فکر کنم...

 

پ. ن: مائو بالاخره منم وبلاگ زدم:) 

پاسخ :

هوم:`)))

اوه وای!!!! خوش اومدی به بیان*----* سر فرصت حتماااا پست‌هاتو می‌خونمممم 
Nadeshiko San
۱۱ دی ۰۱ , ۲۰:۰۴

مررسی🍓 

فقط میشه بهم توضیح بدی چطوری رنگ زمینه و اینارو اومی کنم هرکار کردم نشد-_-

پاسخ :

آموزش‌های عرفان رو دیدی؟ 
من از روش اون استفاده کردم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan