~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

#141

گاهی وقت‌ها لحظه‌هایی هستن که در عین ساده و معمولی بودن، برای فراموش شدن زیادی ارزشمند به نظر می‌رسن. همیشه اینطور نیست که اتفاق خاص، یا جالبی بیفته. اما می‌تونم حس کنم که این صحنه می‌تونه سکانسی از یه فیلم روزمره و حوصله سر بر باشه.

مثل شب‌هایی که می‌ریم بالای پشت بوم و "تی‌پارتی" می‌گیریم، باد لای موهایی که ساعت‌ها زیر شال و روسری و مقنعه خفه شدن می‌پیچه و ما، آهنگ‌های مورد علاقه‌مونو گوش می‌دیم و پوستمون مور مور می‌شه، به این که ای کاش اسم صورت‌های فلکی رو بلد بودیم فکر می‌کنیم و کمی حسرت می‌خوریم، به ستاره‌ها نگاه می‌کنیم، به نور‌هایی که روی زمین یا توی دل آسمون تکون می‌خورن چشم می‌دوزیم، به این که چقدر دورن، چقدر دست نیافتنی و چقدر درک نشدنی. 

گاهی نور ترقه و آتیش بازی رو می‌بینیم و ذوق می‌کنیم، چای طعم دار با شیرینی‌های محلی می‌خوریم، ناظم خوابگاه که برای حضور غیاب اومده بهمون گیر می‌ده ولی ما سمج‌تر از این حرف‌هاییم و وقتی که رفت، بهش می‌خندیم و اداشو در می‌اریم و در مورد این که چقدر رنگ زرد بهش نمی‌اد حرف می‌زنیم. 

از اون بالا، گاهی به پنجره‌ها نگاه می‌کنم، شاید هم کار اشتباهی می‌کنم، اما آدم‌هایی رو می‌بینم که با لباس راحتی توی خونه‌هاشون حرکت می‌کنن، دختری که توی تاریکی بالاترین طبقه می‌رقصه، پیرمردی که فوتبال نگاه می‌کنه، بچه‌ای که می‌ره روی تختش که بخوابه ولی یادش رفته چراغ اتاقشو خاموش کنه و آقایی که نمی‌دونم کیه و داره تو ساختمون دانشکده چیکار می‌کنه((: به این فکر می‌کنم که شاید هیچکدومشون ندونن یکی داره نگاهشون می‌کنه. یه وقت‌هایی دلم می‌خواست چراغ قوه‌ـمو روی اون زوج عاشقی که توی تاریکی شب می‌رن تو حلق هم بگیرم تا ببینم دقیقاً دارن چیکار می‌کنن. حقیقتاً کار زشتیه. نکنین، منم نکردم.

شب‌هایی هستن که از آخرین جون‌هایی که برام مونده استفاده می‌کنم و تا وقتی پا درد بگیرم توی محوطه بی‌هدف این طرف و اون طرف می‌رم. کم پیش می‌اد تنها باشم. ژیلا اکثرا همراهمه، جفتمون هودی سیاه می‌پوشیم و فلاکس به دست حرف می‌زنیم. یادمه که یه بار داشتیم از جلوی یکی از پانسیون‌ها رد می‌شدیم و بچه‌های اون اتاق از پنجره ما رو دیدن، می‌شناختمشون، بچه‌های بهداشت بودن و چون استاد زبان عمومی‌مون یکی بود باهاشون سر یه کلاس نشسته بودم. یکیشون با تعجب گفت «ببینم شماها دو نفرین؟» 

من و ژیلا واقعاً شبیه هم نیستیم. نه از لحاظ قد و قواره، (من خیلی کوچولوترمTT) و نه از لحاظ چهره. فقط جفتمون چتری داریم و گاهی موهای کوتاهمونو می‌بافیم. شاید همین باعث شده که حتی آشپز سلف هم کنجکاوانه بپرسه «شما دو تا خواهرین؟» و ما نه تنها خواهر نیستیم، بلکه حتی از یه شهر هم نیستیم. من ترکم و اون کرد. و همیشه باهم فارسی حرف می‌زنیم. وای، کردی حرف زدن ژیلا خیلی کیوتههه.

یه وقت‌هایی بی‌دلیل، انگار مسخ می‌شیم، عقل از سرمون می‌پره، چرت و پرت می‌گیم و اونقدر به هر چیز و ناچیزی می‌خندیم که گرسنه می‌شیم. برای یه دونه هِل که روی چای شناور شده مراسم عزا می‌گیریم و ازش به نیکی یاد می‌کنیم، در مورد این که نمی‌تونیم پشمک رو بشوریم حرف می‌زنیم و در مورد این که چطوری با کاتر، مواد مصرف کنیم هزیون می‌گیم. و به این که چقدر احتمال داره دوقطبی باشیم فکر می‌کنیم. گاهی خیلی جدی در مورد رمان و کتاب‌هایی که خوندیم یا می‌خوایم بخونیم حرف می‌زنیم، درس می‌خونیم، در مورد نمره‌ها غر می‌زنیم، از دمای هوا می‌نالیم و برای شستن ظرف‌ها بهونه می‌اریم. گاهی اوقات جشن می‌گیریم، اکثراً به بهونه‌ی تولد، چراغ قوه‌ی گوشی رو توی رنده تکون تکون می‌دیم و صدای آهنگ رو بالا می‌بریم و می‌رقصیم و نوشابه‌های سلف رو می‌خوریم و تصور می‌کنیم اومدیم کلاب. تا دلتون بخواد غیبت‌های پیرزنی هم می‌کنیم.

گاهی از درخت‌های شاه توت حیاط آویزون می‌شیم، گاهی با گربه‌ها بازی می‌کنیم و پس مونده‌های گوشت رو براشون می‌ریزیم و برای بعضی‌هاشون اسم می‌ذاریم. (و یکی از کیوت‌ترین لحظات زندگیم وقتی بود که ماندانا داشت اون تیکه مرغ رو همونجا توی دستم می‌خورد و زبون زبرش روی پوست دستم کشیده می‌شد نیبنتتنبنسب) 

یه وقت‌هایی از هم دلخور می‌شیم، عصبانی و ناراحت می‌شیم، گریه می‌کنیم، با این که توی یه اتاق هستیم با پیام دادن حرف می‌زنیم، روز بعد باهم بیرون می‌ریم، توی امتحان تقلب می‌کنیم، از هم عکس ‌می‌گیریم و از آرایش هم تعریف می‌کنیم. 

درکل، شاید دورنمای تمام این روزها خیلی چیز جذابی به نظر نرسه. دانشجو بودن توی یه شهر کوچیک، یه دانشگاه کوچیک و گذروندن شب و روزگار توی اتاق کوچیک شش نفره‌ی یه خوابگاه درب و داغون شاید واقعاً چیزی نباشه که آدم‌های زیادی بخوان داشته باشنش. یه وقت‌هایی حتی خودم هم آرزو می‌کنم ای کاش جور دیگه‌ای رقم می‌خورد. اما فکر کردن به این که اگر اینطوری می‌شد، هیچوقت این بچه‌ها رو نمی‌دیدم و این تاثیرات رو ازشون نمی‌گرفتم و در نهایت، آدم دیگه‌ای می‌شدم، دوباره یادم می‌ندازه که چقدر دلم نمی‌خواد کسی جز خودم باشم. 

و برای همین، از این لحظات قدردانی می‌کنم.

پی‌نوشت: امتحاناتم هنوز تموم نشدن<:

پی‌نوشت: نمره‌های بعضی از درس‌هامو دیدم، لعنتی خیلی کمن. نه که درس نخونم، شب امتحان خودمو جر می‌دم. ولی لحظه آخر خوندن هیچوقت پاسخگو نیستTT 

پی‌نوشت: اونقدر ننوشتم که برام تبدیل به کار طاقت فرسایی شده. برای خودم متاسفمTT 

پی‌نوشت: عیدتون مبارک^^

... ...
۲۷ تیر ۰۱ , ۱۳:۵۸

_پوستمون مور مور می‌شه

این محشر است.

_____
 

تشکر!

امروز با خواندن نوشته ات با "تی پارتی" اشنا شدم.

پاسخ :

ممنونD:
Sylvia Plath
۲۷ تیر ۰۱ , ۱۳:۵۸

سلام مائویی! عیدت مبارک!

میدونی من تجربه‌ی فرستادن دوتا خواهر رو به دانشگاه های شهر کوچیک داشتم ( یکیشون شاهرود یکیشون خرم اباد!) و حقیقتا بیشتر خوابگاه های ایران وضع خوبی ندارن و اندکی درپیت تشریف دارن. اما شما جوونای رنگی رنگی با خنده ها و گریه های مرواریدی‌تون، با ارایشای هول هولکی قبل کلاس و موهای هایلایت شده و کتابا و جزوه‌های دست نویستون باعث میشید اون دنیای کوچیک رنگ بگیره. بنظرم واقعا مکان و محل مهمه اما مهمتر از اون تاثیرات و تجربه‌هاییه که در اونجا بدست میاری. سعی کن کلی خاطره بسازی تا بعداً دهن بچت ( یا بچه‌ی داداشت یا بچه‌ی هرکی ) رو باهاش سرویس کنی و کاری کنی همه با خودشون بگن اه‍‌... کاش زودتر برم دانشگاه!

پاسخ :

سلاممم، عید تو هم مبارک^-^
چقدر قشنگ توصیفش کردی("":
واقعاً اکلیلی بود(": ...
𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)
۲۷ تیر ۰۱ , ۱۴:۱۲

یکی منو ببره دانشگاه:>>>> 

قول میدم بچه ی خوبی باشم و فقط نگاه کنمxDD

پاسخ :

ای باباXDDD
زری ...
۲۷ تیر ۰۱ , ۱۴:۴۰

ولی غیبت نکنین :)))

عای دلم خوابگاه خواست ...

پاسخ :

آرهD": ...
TT
𝑠𝑢𝑛𝑚𝑖 ☽⋆ ࣪. ‌
۲۷ تیر ۰۱ , ۱۴:۵۲

چرا نمیزارن من برم خوابگاهㅜㅜ

سمنتسمتسمشوکچظگ

ج.پ.ن۲: ولی من چرا هنوز لحظه آخر میخونم؟؟*-*

پاسخ :

میو("": ...TT


-چون جر خوردن در لحظات آخر رو به جر خوردن در طول ترم ترجیح می‌دهیم*-*
Amir chaqamirza
۲۷ تیر ۰۱ , ۱۷:۵۳

سلام. سلام.سلام:).

کردی حرف زدن کلاً خودش به تنهایی کیوته،دیگه چه برسه دوست شما👌😆

بهبه،خیلی قشنگ نوشتین،تمام زندگی تو همین کاراس دیگه،مثل پیرزنا پشت سر مردم حرف زدن😂👌

عه شمام اینجوری این پس،منم برای اخذ مدرک دیپلم خودمو جر دادم آخر معدل کتبی ام شد ۱۲😅

عید شمام مبارک🎆با تاخیر البته

پاسخ :

سلام^-^
آرههه موافقم!

دیپلم؟ 
نه دیگه من وضعم اینقدرام خراب نیستXDDD

همچنین^-^
Nobody -
۲۷ تیر ۰۱ , ۲۰:۱۸

ولی از نظر من خوابگاه شما خیلی زیباست و تازه درس‌هات هم خیلی خیلی جذاب بنظر می‌رسن. :)))

یه‌جورایی، نمی‌دونم چرا، ولی همیشه فکر می‌کردم خوابگاه می‌گیری و بنظرم بهت می‌اومد. می‌دونم که خیلی سخته و اصلا کاش نمی‌داشتیش. ولی بازم. قشنگه. چجوری بگمش. :دی اینکه داری درس می‌خونی که خانم دکتر بشی! وای مائویی باورم نمی‌شه اصلا. *اشک اشک* من کنکوری‌ام رسما باورت می‌شه؟ *بیشتر و بیشتر اشک*

+ عیدت هم مبارک. 

پاسخ :

وای نوبادی (((`:
سافت بودنتو نمی‌دونم چجوری توصیف کنم(((`:
اوهوم، کاملاً... و خب خوابگاهی بودن چیزی بود که هر طور شده می‌خواستم بهش برسم، و موقع انتخاب رشته شهر خودم جز آخرین گزینه‌ها بود... و این استقلال ناقص خیلی قشنگ و لذت‌بخشه(((`:
وای-
کنکوری شدیT-T (ولی یادش بخیر... اون زمان که تو میهن وبتو می‌‌خوندم هنوز راهنمایی بودم... هقTT زمان چه زود می‌گذرهTT)
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۲۸ تیر ۰۱ , ۰۰:۲۶

ای بابا ما که اصلا به همه اجزا و اجسامی که مائو چان کنارشونه و باهاشون خوش میگذرونه حسودی نمیکنیم. اصلا کی به ایزوگام پشت بوم حسودی میکنه که من بکنم؟ عیشTT

پ.ن: امیدوارم امتحاناتو خوب بدی دست کم اونایی ک باقی مونده رو*-*

پاسخ :

ای بابا این صحبتا چیهTT 
شما رو تخم چشم‌های ما جا داری=^=
ج: تشکر*-*
(•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
۲۸ تیر ۰۱ , ۰۰:۲۷

سلام مائووو *---* حالت چطوره؟

یادته بهت گفتم نوشته هات از دوران دانشجویی و خوابگاه، شبیه رمان میمونه؟

دوباره همون حس بهم القا شد. واقعا منم عاشق همین لذتای ساده ایم که با هم تجربه می کنین. اینکه انقد انگیزه و حس مثبت داری که بتونی این شادیای ریز رو بسازی، واقعا فوق العاده س. مطمئنم اگه من جات بودم، تا مدت ها تو خودم بود م وبا هیچکسم گرم نمی گرفتم. می ترسم از فضای جدید...

و این شادیا به هیچ وجه به نظر من مسخره نیستو بلکه واقعا با عمق وجودم حس مثبت شونو دریافت میکنم و آرزوی ماندگای این حس ها رو برات دارم. امیدوارم بتونم مثه تو همچین شادیای کوچیکی بسازم.

قبلا خیلی اینطور بودما، یک ساله تقریبا که برام سخت شده. برا خودمم عجیبه

بهم قول بده خیلی خیلی بیشتر از این خاطراتت بذاری. وحشتناک دوست داشتنین *-*!

پاسخ :

به آلا، سلااام*-*!
وای آره یادمه گفته بودی، ‌‌‌‌و  خیلی کیوته این توصیف(((`:
راستش... این که چطور بخوای خودت رو با فضای جدید وفق بدی خیلی مسئله نسبی‌ایه. بشخصه با این که خودم انتخاب کردم برم خوابگاه، اونقدر از رفتن به یه محیط جدید حس عجیبی داشتم که نفر آخر رفتم((: ... و خب روزای اول خیلی بدخلقی می‌کردم، یه سری از هم اتاقی‌هام می‌گفتن می‌ترسیدن اون رو موقع ازم چون گویا نگاهم خیلی سنگین بوده((: ... ولی به مرور زمان درست شده، واقعیت اینه اگر افرادی همراهت بشن که شخصیتشون از خط قرمزهات بیرون نباشه، هیچ طولی نمی‌کشه که یهو می‌بینی جور شدی باهاشون(((: و این اتفاق معمولاً می‌افته.
درکل این که برای وارد شدن به یه محیط جدید ترس یا استرس داشته باشی طبیعیه چون هیچ ایده‌ای نداری اونجا چه خبره. ولی وقتی تو موقعیت قرار بگیری درست می‌شه((: ...
عزیزم 3>
امیدوارم برای تو هم پیش بیاد (`:
اشکال نداره، یه وقت‌هایی چون تحت فشاری این اتفاق می‌افته، درست می‌شهTT
آووو((`: باشههههTT
جیران کمندی
۳۰ تیر ۰۱ , ۱۸:۱۸

منم همین طوری درس خوندم و خیلی حال میده

نمیدونم کار درستی کردم که 4 سال اونطوری زندگی کردم و فرصتهای بهترم رو از دست دادم یا نه

اما لذتش هنوز زیر زبونمه

پاسخ :

والا چی بگمD'''':
یه وقت‌هایی فکر می‌کنم ارزششو نداره، عذاب ‌‌‌وجدان می‌گیرم D":
جیران کمندی
۳۰ تیر ۰۱ , ۱۸:۴۴

حداقل میدونم خاطرات قشنگی رو ثبت کردم که توی این دوسال ارشد توی شهر و دانشگاه بزرگ نکردم.

پاسخ :

خب این خوبه، خوش به حالتD':

+خودت چطوری؟ نبودی یه مدت((':
جیران کمندی
۳۱ تیر ۰۱ , ۲۳:۴۱

خوبم الان. اتفاقات بد و خوب زیادی افتادکه فاصلم انداخت

پاسخ :

خب خوبه... به سلامتی^^
Nadeshiko
۱۷ مهر ۰۱ , ۱۶:۱۶

چرا روز تولدم نوشتیش😭🥺

می دونستی هم اسمیم🌝 البته تو شناسنامه یک چیز دیگه اما می خوام تغییرش بدم

پاسخ :

عه-
تولدت پساپس مبارک^^
عجب...^-^
Nadeshiko
۱۸ مهر ۰۱ , ۲۳:۰۳

مرررسی *-* ( هارتم اکلیلی شد )

اره دیگه یک عمر با یک اسم دیگه زندگی کردم حالا شدم اوا. حس عجیبی داره. ولی دوستش دارم🥺 و میدونی من بعد از اشنا شدن باهات به نظرم این اسم قشنگ اومد^-^

پاسخ :

^-----^
اوه تبریک می‌گم بهت:")....
وای! خب این خیلی خوشحالم کرد:"")
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan