~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

#133

نِفیلی عزیزم. 

درسته که نمی‌شه همیشه با خودخواهی زندگی کرد ولی دائما رعایت حال بقیه رو کردن باعث می‌شه نتونم قشنگی‌های زندگی رو ببینم. یه وقت‌هایی پیش خودم فکر می‌کنم یعنی خدا دقیقا با چه هدفی منو اینجا گذاشته؟ و اصلا برای همینه که با دیدن چیزای شاد و قشنگ بیشتر از چیزای غمگین اشک می‌ریزم چون انگار یه سری چیزها هستن که قرار نیست هیچوقت برای من محقق بشن و عموما به قدری ساده هستن که نمی‌فهمم اصلا چرا باید محدودیت باشن. 

از این که افکارم حول "اگر"ها بچرخن متنفرم. مامانم همیشه می‌گفت "درختِ اگر رو کاشتن، رشد نکرد." یه وقت‌هایی هم می‌گفت "میوه نداد." من واقعا سعی می‌کنم با این شرایط کنار بیام و نق نق نکنم و غر نزنم ولی همیشه موفق نمی‌شم. یه زمانی توی اون روزهای قدیم بود که شونه خالی کردن از مسئولیت اتفاقی که افتاده تا حد زیادی تسکینم می‌داد اما الان از این که بدونم "فلان موقعیت" به برکت وجود یه آدم دیگست حتی بیشتر کفری می‌شم. چون انگار بهم می‌گه من فقط یه وجود منفعلم که عملا هیچ کنترلی نداره.

خیلی وقت‌ها سعی می‌کنم آدم خوبی باشم، و بله من انتقادهای زیادی می‌شنوم. غالبا سر این که چقدر بی‌اعصابم و جلوی همه چیز جبهه می‌گیرم. همین دیشب یکی از همکلاسی‌هام -که به طرز اعجاب انگیزی رو اعصابمه- بهم گفت که چقدر  ترسناکم. چرا و چطورش مهم نیست؛ خودم به این مسئله آگاهم و صرف نظر از مواردی که زیاده روی می‌کنم، مشکلی توی این رفتارم نمی‌بینم چون تمام دفعاتی که ذره‌ای به نرمی برخورد کردم با پشیمونی مواجه شدم. درست فهمیدی، من یکی از همون‌هایی هستم که هیچوقت "از خود گذشتگی" رو درک نکرد.

بیشتر وقت‌ها انگار واقعا جای اشتباهی قرار دارم. رفتن و نرفتن هیچکدوم به نظر درست نمی‌رسن. گاهی اوقات حس می‌کنم شاید گربه‌های توی خیابون بهتر از آدم‌های اطرافم متوجه حرف‌هام می‌شن و احساسمو درک می‌کنن. (جالبه چون فقط وقتی اعصاب ندارم اجازه می‌دن بهشون دست بزنم.) حتی اگه با یه زبون من‌درآوردی باهاشون حرف بزنم یا "نِکو-سان" صداشون کنم. برای همینه که حتی وقتی دست‌هامو چنگ می‌زنن یا ناخن‌های تیزشون به آستینم گیر می‌کنه و غرش می‌کنن نه ناراحت می‌شم و نه دردی احساس می‌کنم و فقط به زخمی که ازش خون بیرون می‌زنه زل می‌زنم و جواب کسی رو نمی‌دم. 

من عمیقا نیاز دارم که به آدم‌های دیگه احتیاج نداشته باشم، نه تا وقتی که هیچوقتِ هیچوقت نفهمیدن دقیقا چی آزارم می‌ده و با این حال اسم‌های عجیب غریبی روی خودشون گذاشتن. دوست؟ خانواده؟ متاسفم ولی خیلیاشون حتی رنگ مورد علاقمم نمی‌دونن. من از درک نشدن خسته شدم. از شنیدن "درکت می‌کنم" و "می‌فهمم"های الکی‌ای که عین نقل و نبات افتاده تو دهن همشون خسته شدم. از این که فکر می‌کنن آیه‌ی یاس سر دادنشون باعث می‌شه به زندگی خودم حس بهتری داشته باشم خسته شدم. از این که تحمل رفتار متقابل رو ندارن و آخرش من می‌شم اون دختر بی‌اعصابی که با کسی حرف نمی‌زنه و فقط می‌خواد دعوا کنه بی‌نهایت بیزارم. 

نِفیلی دوست داشتنیم... پیدا کردن کسی که آدم خوبی باشه و باهاش واقعا کنار بیای واقعا کار حضرت فیل و تا حد زیادی شانسیه. من فکر می‌کردم اگر موفق بشم و پیداشون کنم همه چیز درست می‌شه ولی واقعیت اینه که حتی اون آدم‌ها هم تاریخ انقضا دارن. به خاطر این که عوض می‌شن و تغییر می‌کنن و همیشه اون آدم عزیز و دوست داشتنی باقی نمی‌مونن. هرچقدر هم که خوب باشن، انگار فقط از دور قشنگن. فقط تو یه محدوده‌ای به دل می‌نشینن. و وقتی نزدیک‌تر می‌ری، تازه می‌فهمی که به هیچ عنوان مکمل پستی بلندی‌ استانداردهات نیستن و خیلی وقتا باعث می‌شه دیگه نتونی مثل قبل بهشون نگاه کنی. این قضیه حتی در مورد خودمم صادقه. منم فقط از دور قشنگم. البته، "اگر" اصلا قشنگ باشم.

به هرحال... باید درس بخونم. ممنون که به حرف‌هام گوش کردی. 

 

مگنولیای تو 3>

... ...
۳۰ ارديبهشت ۰۱ , ۱۲:۴۰

تصویر گویای همه چیز بود....

حال خیلی ها..

پاسخ :

هوم...
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۳۰ ارديبهشت ۰۱ , ۱۳:۵۹

جوری که شیرین مینویسی همه چیزو .. )

پاسخ :

جوری که وجودت شیرینه>>>
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۳۰ ارديبهشت ۰۱ , ۱۴:۰۰

خیلی وقت‌ها سعی می‌کنم آدم خوبی باشم، و بله من انتقادهای زیادی می‌شنوم. غالبا سر این که چقدر بی‌اعصابم و جلوی همه چیز جبهه می‌گیرم. همین دیشب یکی از همکلاسی‌هام -که به طرز اعجاب انگیزی رو اعصابمه- بهم گفت که چقدر  ترسناکم

شاید به گربه های مهربون و پشمالو و شیرین حساسیت داشته"-" ... یه بیماری ای هستا که فوبیا گربه میگیرن"-" ... 

والا ما که سالمیم فقط یک گربه ی گردالویی کوشولوی مهربون کیوت میبینیم توی تو ㅜㅜ

پاسخ :

نیتینمیتینیتتینیینت((((`:
این زیادی کیوت بود(((`:
پشمکی شدم(((`:
𝒔𝒖𝒏𝒎𝒊 ‌
۳۱ ارديبهشت ۰۱ , ۱۵:۵۴

خیلی وقت‌ها سعی می‌کنم آدم خوبی باشم، و بله من انتقادهای زیادی می‌شنوم. غالبا سر این که چقدر بی‌اعصابم و جلوی همه چیز جبهه می‌گیرم.

امیدوارم رو‌ مخ نباشه ..  ولی..

اتفاقا مامانم هم دو باری بهم گفت که خیلی جبهه میگیرم و باید خودمو کنترل کنم یا چیزی نگم")

راستش همون موقع هم که اینو گفت شروع کردم به جبهه گرفتن و تا مرز بغض کردن رفتم اما برای اینکه نشکنم رفتم تو اتاقم:']

قبلا برام آسون تر بود شایدم به خاطر بی تجربگیم چون بلد نبودم از خودم دفاع کنم و تنها کارم نگاه کردن به کسایی بود که مدام قضاوتم میکردن‌.. ولی جدیدا تا یکی پخم میکنه سریع جبهه میگیرم و عصبی میشم راستش دست خودمم نیست...

نمیتونم دیگه خودمو کنترل کنم.. عصبی شدم میدونی!؟:"]

پاسخ :

می‌دونی..‌. به شخصه خصلت بدی نمی‌بینمش. منظورم اینه که خب آره اگه زیاده روی کنی خیلی بده، ولی وقتی یه نفر با حرفیا رفتارش تو رو اذیت کرده چرا سکوت کنی؟ 
منم خیلی این حرف رو می شنوم که "سکوت کن، گذشت کن، بزرگواری کن" ولی آخه چرا؟ چرا یه نفر دیگه باید حق این رو داشته باشه که هرجوری رفتار کنه و لایق سکوتمم باشه؟ توی یکی از کتابای -تقریبا- فلسفی‌ای که خونده بودم نوشته بود که دلیل این که این همه ظلم توی دنیا هست تقصیر خود مردمه، اگر وقتی که این ظلم هنوز اینقدر رشد نکرده بود سرکوبش می‌کردن الان اینقدر عذاب نمی‌کشیدن. ولی ترجیح دادن شونه‌هاشونو بالا بندازن و سکوت کنن و الان به جایی رسیدیم که دیگه نمی‌تونیم جمعش کنیم!... 
درسته این که یهو عصبانی بشی زیاد خوب نیست... یه جورایی به خودتم صدمه می‌زنه... ولی بهتر از ساکت بودن نیست؟ نمی‌دونم شاید یه دلیلش این باشه که نسل ما فشار روحی زیادی رو تحمل می‌کنه... شاید برای همینه که خیلیامون زود جوش می‌اریم...
پوففففف... نمی‌دونم دیگه [°:
𝒔𝒖𝒏𝒎𝒊 ‌
۳۱ ارديبهشت ۰۱ , ۱۷:۴۷

راستش من خودم آدمیم که اگه کسی ازم انتقاد کنه اصلا برام مهم نیست و بعضی وقتا فقط چون حوصله بحث با طرف رو ندارم و میدونم طرف مقابلم هر چقدر هم بخوام باهاش صحبت کنم اخرش حرف خودشو قبول داره ترجیحا این موقع ها سکوت رو ترجیح میدم..

ولی جایی که تقریبا دخالت میشه توی زندگیم یا شخصیتم زیر سوال میره واقعا نمیشه سکوت کرد .. و کتابه هم دقیقا درست گفته توی همچین شرایطی شونه خالی کردن نه تنها خوب نیست بلکه به ضررت هم تموم میشه.

و خب توی همچین شرایطی مطمئنن اونقدری که از سکوتت آسیب میبینی از حرف زدنت آسیب نمیبینی..

:"]

پاسخ :

کاملا موافقم... یه وقت‌هایی آدم لازم داره یه سری انتقادها رو بشنوه، یه جورایی برای بهتر شدن بهش کمک می‌کنه، ولی همیشه سازنده نیستن. اکثر این انتقادها از این که طرف می‌خواد تو طبق میلش رفتار کنی سرچشمه می‌گیرن. که همونطور که گفتی... اینجور مواقع بحث بیخوده چون طرف اصلا نمی‌فهمه.
راستش من بیشتر منظورم رو انتقاد نبود، بیشتر صحبتم راجع به این بود که چرا وقتی که یکی باهام شوخی ناجور می‌کنه، و منم جوابی بهش می‌دم که در همون حد ناجوره، من کسی می‌شم که حرمت‌ها رو شکونده؟ من کسی می‌شم که حد خودشو نمی‌دونه؟ بی‌اعصابه؟ و خیلی چیزای دیگه؟ می‌دونی اونقدر ها برام مهم نیست، شاید حرف‌های بدی زدم ولی زمان هزار بار هم به عقب برگرده همون‌ها رو به زبون می‌ارم. مردم باید بفهمن وقتی یه حرفی می‌زنن قبلش باید از این که ظرفیت شنیدن امثال همون حرف رو دارن اطمینان حاصل کنن. متوجهی چی می‌گم؟ 
اعصابم به قدری قوی هست که تا یکی دو مورد رو تحمل کنه. ولی بیشترش رو واقعا نمی‌کشم. عصبیم می‌کنه، این که کسی که همکلاسیمه، دوستمه، توی یه اتاق می‌خوابیم، سر یه سفره غذا می‌خوریم اینطوری رفتار می‌کنه. پس همیشه من مقصرم چون رفتارم متقابله؟ 
به هرحال... حرف زیاده[°:
مراقب دلت باش3>
محمدرضا ...
۰۲ خرداد ۰۱ , ۱۴:۲۴

پست‌های نامه‌ای چقدر قشنگن ... این پست حس باحالی برام داره ... و قشنگ نوشتین ...

 

راستی یه نظری هم در مورد محتوا دارم ... این که به نظرم آدم‌ها نیاز نیست مکمل تمام استانداردهای من باشن ... و یا این که مهم‌ترین یا بهترین من چنین فردی باشه ...

تا یه حدی کافیه ... از اون به بعد میشه استاندارهای جدیدی رو با هم بسازیم و استاندرادهای قبلی رو به شکل هم در بیاریم ... به نظرم اینطوری زندگی قشنگتر و شدنی‌تره ...

 

و یه سوال: من در مورد نفیلی اطلاعاتی ندارم ... میشه یه کم توصیفش کنین؟ 😊

پاسخ :

ممنون، خوشحالم که اینطور بوده3>


این درسته، قطعا منم انتظار ندارم همه انتظاراتمو برآورده کنن و این یه چیز دوطرفه‌ست. ولی خب آدم تو زندگیش قطعا به آدمی (یا آدم‌هایی) احتیاج داره که احساس راحتی و صمیمیت زیادی نسبت بهشون داشته باشه... مثل یه کسی که مطمئن باشه همیشه براش گوش شنواست یا اگر کمکی از دستش بر بیاد قطعا دریغ نمی‌کنه. (البته از بعد معقول و منطقی منظورمه. نه انتظارات نجومی.) ...
و خب... من فقط فهمیدم نمی‌تونم اونقدر اعتماد داشته باشم به کسی... نه تو یه مدت طولانی. 


نفیلی... نفیلی یه آدم نازنینه که گاهی اوقات با هم حرف می‌زنیم و بهم گوش می‌ده. من این لقب رو بهش دادم. (Nephele توی اساطیر یونان الهه‌ی ابره. و ابر قشنگه.) 

+اممم از رسمی صحبت کردن زیاد خوشم نمی‌اد، ترجیح می‌دم بقیه از افعال سوم شخص برام استفاده نکنن.
محمدرضا ...
۰۲ خرداد ۰۱ , ۱۸:۱۰

امیدوارم این اعتماد در آینده دوباره قوت بگیره و اون شانسه بخونه و پیداش کنی ...

 

چه باحال ... نفیلی ... خیلی باحاله ...

 

خداروشکر ... منم همینطور ... ولی خب اسمت رو نمی‌دونم ... اینطوری خطاب کردن مستقیم برام سخت میشه ... من محمدرضا هستم ... :)

پاسخ :

ممنون[":


اوهوم.


اسمم آواست. اینجا خیلیا مائو صدام می‌کنن.
سلام محمدرضا/^-^
محمدرضا ...
۰۲ خرداد ۰۱ , ۲۱:۲۸

سلام آوا ^ـ^ ... خوبی؟

منم یه نفیلی می‌خوام ... چطور میشه یکی مثل نفیلی پیدا کرد؟

پاسخ :

خوبم^^ تو چطوری؟
نمی‌دونم. شاید نفیلی باید پیدات کنه؟

(ولی بهش فکر کردم. نمی‌دونم نفیلی خودمو واقعا از کجا پیدا کردم. یا اصلا از کی تبدیل به نفیلی شد... شاید اصلا لازم نباشه بدونه که نفیلیه. شاید هر کسی بتونه نفیلی باشه... اگه فقط بعضی وقت‌ها بهت گوش بده.)
محمدرضا ...
۰۲ خرداد ۰۱ , ۲۱:۴۵

خداروشکر ... اما من شاید یه کم بیشتر خوب باشم ^-^

 

راست میگی ... شاید ... چون نفیلی متعلق به آسمانه ... منم توی آسمانم هستم ... پس شاید اون باید منو پیدا کنه ... :))

پاسخ :

اووو همینجوری خوب بمون پس*-*


شاید هم اینطور باشهD;
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan