~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

#131

POV: شما از معتقدان سرسخت استقلالِ بعد از هجده سالگی هستید. یکشنبه‌ی زیبا و ابری خود را چگونه می‌گذرانید؟

 

سیکل کوری و آنزیم‌هایی که فقط مخصوص مسیر گلوکونئوژنز هستن رو یک بار دیگه با خودت مرور می‌کنی. یک بار دیگه ساعت رو چک می‌کنی و درست مثل آقای شگفت‌انگیز به خودت می‌گی:«هممم. خوبه وقت داریم.» به هوای ابری نگاه می‌کنی، ماسک مویی که تازه خریدی رو بر می‌داری و یه بار دیگه بوی قوی رزماری رو از روی موهات به داخل ریه‌هات می‌کشی. سریع دوش می‌گیری، سریع سشوار می‌کشی و سریعتر لاک می‌زنی. اون بافت یقه‌اسکی رو از زیر یه بلوز طوسی می‌پوشی و توی شلوار سبزی که پاچه‌های خیلی کوتاهی داره فرو می‌کنی. وقتی داری وسایلتو داخل یه کیف پارچه‌ای می‌چپونی متوجه می‌شی بارون نم نم شروع به باریدن کرده. یه چتر شکسته هم بر می‌داری و درست وقتی که مامان توی خواب هفت آسمونه، آروم در رو می‌بندی و به خاطر نمور بودن موهات، جریان هوا رو روی پوست سرت حس می‌کنی. کلاه سویشرتتو روی سرت می‌کشی و به تندی راه می‌افتی و وقتی کامل از خونه دور شدی، تازه می‌فهمی که ساعت مچی نداری. شونه‌هاتو بالا می‌ندازی و دنبال اتوبوس می‌دوی. نگه‌ می‌داره. سوار می‌شی. نفس نفس می‌زنی. خانمی که کنارت نشسته با لهجه‌ی عجیبی حرف می‌زنه و تو خدا رو شکر می‌کنی که عینک نزدی چون ترکیبش با ماسک و بارون یعنی فاجعه. وقتی به کتاب‌فروشی می‌رسی و تقریبا تمام سرمایه‌ای که داشتی رو خرج می‌کنی، توی دلت می‌گی:«هیچ چیز نمی‌تونه خوشحالی امروزمو خراب کنه!» و با ذوق وارد همون جایی می‌شی که قبلا دوست دوران دبیرستانت ازش گردنبند پروانه‌ای خریده بود. دنبال گوشواره برای سوراخ جدید گوش‌هات می‌گردی اما چیزی چشمتو نمی‌گیره. ناگهان احساس نامرئی بودن می‌کنی. عرق کردی و انگار یه ابر خاکستری داره قلبت رو مچاله می‌کنه. خانم فروشنده رو می‌بینی که به دخترای دیگه‌ای که وارد مغازه‌ی لاکچری‌ـش شدن خوش آمد می‌گه و ازشون می‌پرسه کمک لازم دارن یا نه. یادت می‌افته که دفعه‌ی قبلی که لباس قشنگ‌تری پوشیده بودی چقدر تحویلت گرفته بودن. پوزخند می‌زنی و تقریبا مطمئن می‌شی که آقای فروشنده داره با مشتری خانمی که کیف گرون قیمتی دستش گرفته و موهای بلند و طلایی داره لاس می‌زنه. حالت به هم خورده. انگار هوا سنگین و اتمسفر لحظه لحظه داره غیرقابل تنفس‌تر می‌شه. کتابی که با دست چپ بغل کردی رو محکم روی قفسه‌ی سینه‌ـت فشار می‌دی تا شاید تپش قلبت کمتر شه؛ و تقریبا با صدای بلند می‌گی که چه گوشواره‌های مزخرفی دارن. خارج می‌شی. یادت می‌افته که برنامه داشتی چیز دیگه‌ای -که اسمشو نمی‌دونی- هم بخری پس از پله‌ها بالا می‌ری هرچند که رفتار این فروشنده‌ها به مراتب بدتر از قبلی‌هاست. و تعجب می‌کنی از این که خانمی که مسئول کارت کشیدنه، یهو می‌اد و جلوتو به بهونه‌ی مرتب کردن دستمال گردن‌ها می‌گیره. پیش خودت می‌گی:«چرا این آدم‌ها اینقدر مزخرفن؟» و بیرون می‌ری. به دونات‌ها و چراغ‌هایی که روشن شدن نگاه می‌کنی و اجازه می‌دی بارون ذهنت رو بشوره و به خودت یادآوری می‌کنی:«هیچ چیز نمی‌تونه خوشحالی امروزمو خراب کنه!» و بعد مستقیم به خونه‌ی مادربزرگ می‌ری و یه گپ گوتاه باهاش می‌زنی. و وقتی به خونه‌ی خودتون بر می‌گردی، هنوز کفش‌هاتو (در واقع، کفش‌های برادرتو) در نیاوردی که بابا غر زدن رو شروع می‌کنه که چرا اینقدر دیر بیرون رفتی. تقریبا مطمئنی که مامان بهش گفته چون وقتی بابا کوتاه می‌اد، مامان ادامه می‌ده و به لباس‌هات گیر می‌ده. کتاب‌ها رو روی میز می‌ذاری، در اتاقتو می‌بندی، از داخل فلاکس چای می‌خوری و زمزمه می‌کنی:«هیچ چیز نمی‌تونه خوشحالی امروزمو خراب کنه.» هنوز داره بارون می‌باره. نم نم. ریز ریز. اونقدر لطیف که انگار فقط رطوبت هواست. اما زمین رو خیس می‌کنه. و برگ‌ها رو خوشحال. 

 

 

پی‌نوشت: راست می‌گن مامان باباها هیچوقت قبول نمی‌کنن بچه‌شون دیگه بزرگ شده. 

پی‌نوشت: ولی اون روز واقعا روز خوبی بود، چون اجازه ندادم هیچ چیز خرابش کنهD:

پی‌نوشت: پگاه یه بار بهم گفت "چرا موهاتو هرجوری که می‌بندی بهت می‌اد؟" و من هنوووز که هنوزه بابت اون حرفش سافتمTT

پی‌نوشت: من فکر می‌کردم بیوشیمی مقدماتی خیلی سخته تا وقتی که با متابولیسم آشنا شدم<:

 

... ...
۱۳ ارديبهشت ۰۱ , ۱۹:۰۶

 

داره لاس می‌زنه.

__"Hatred"

پاسخ :

سیم.
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۱۳ ارديبهشت ۰۱ , ۱۹:۵۳

امیدوارم هر روز مثل اون روز نذاری چیزی خراب کنه حال خوبتو مائو چان<<":

بیا بغلم دلمم تنگ شده برات<<""":

پاسخ :

تو هم همین کارو کن((""": هر روز فکر کنم ارزششو داشته باشه(":
*اومدن بغلت*
چیکارا می‌کنی شیطون بلا؟<": 
،....،
۱۳ ارديبهشت ۰۱ , ۲۲:۱۸

می دونم کسی که چیز میشه یعنی نباید نظر بده 

ولی این پست خیلی خوب بود :)

خیلیم مود بود. حرفایی داشت که حرف خودم بود. 

دیگه هیچوقت اجازه نمی دم کسی یا چیزی روزم رو خراب کنه. تو هم اجازه نده.

"پیش خودت می‌گی:«چرا این آدم‌ها اینقدر مزخرفن؟» و بیرون می‌ری"

اگه بدونی گاهی بسرم می زنه تمام اهداف و برنامه هامو حتی  مهاجرتو رها کنم و برم تو مثلا یه اداره روستایی کار کنم تا کمتر آدم ببینم و طبیعتا آدم مزخرف هم کم تر ببینم. ولی ممکنه ضعیف خطاب بشم. درک نشدن خیلی سخته.

لاس زدن این روزا اونقدر طبیعی شده که نمی دونم مفهوم تعهد تو تعریف این مردم یعنی چی. 

 

 

 

پاسخ :

دیدن اون آدم‌ها دیگه منو به هم نمی‌ریزه. بیشتر باعث می‌شه از خودم راضی باشم که مثل اونا نشدم. و شاید به خاطر همینه که با وجود همون "آدم‌های مزخرف" باز هم شهرهای بزرگ و شلوغ رو ترجیح می‌دم.


+الان من چی بگم؟ 
ده دفعه نوشتم پاک کردم.
هلن پراسپرو
۱۳ ارديبهشت ۰۱ , ۲۲:۵۸

مائوچان بعضی وقتا یه چیزایی رو یه جورایی می نویسی که یه حسایی پیدا میکنم که هیچکدومشونو درست حسابی نمیتونم توضیح بدم.

فقط میگم سوگوی. سوگوی.

پاسخ :

سوگوی به روی ماهت آخه(": ...
(وقتی اصلا نمی‌خواستم اینو پست کنم: )
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۱۴ ارديبهشت ۰۱ , ۰۱:۳۹

چهار زانو میشینم تا مائو چان پست بذاره 

و کنکور زودتر بیاد و استلا و الا و یومیکو برگردن(":

یومیکو خوبه؟>>

پاسخ :

یه روز اونقدر محکم فشارت می‌دم تا بفهمی تاوان این همه سافت بودن چیهTT
هعییی دلم براشون تنگ شده(": ...
یومیکو... راستش خیلی وقته حرف نزدیم با هم D": احتمالا گوشیشو خاموش کرده باشه^^
منم
۱۴ ارديبهشت ۰۱ , ۱۰:۲۹

@میتسوری

من هنوز همین دور و برام. فقط باید خوب نگاه کنی.  :دی

اما کلی خوشحال شدم. TT

ممنونم ازت. TT

 

بابت تلفظ اسمت مطمئن نیستم چون برام نمایش داده نمی شه و فقط حس کردم تو باید همونی باشی که اسمت میتسوریه!! :خیلی دی

پاسخ :

میووو(****:
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۱۴ ارديبهشت ۰۱ , ۱۲:۳۳

@منم

کمک! پیمسنقککسنسمصکسپسمجسنسم! خدااااایاااااا

پاسخ :

تنفس مصنوعی بدم؟
⚜Fira ⚜
۱۴ ارديبهشت ۰۱ , ۱۵:۲۴

چجوری نمیزاری چیزی حالتو خراب کنه ؟

پاسخ :

به خودم می‌گم ارزششو نداره و اگه بیشتر از این بهش فکر کنم اتفاق‌های خوب امروز رو اسراف می‌کنم و اسراف کار بدیه و گناهه.
منم
۱۴ ارديبهشت ۰۱ , ۱۵:۵۹

@میتسوری

استلا بودم، اگه نمی‌دونستی. (:

تو کافه بیان و وبلاگ خودم کم و بیش هستم. (=

پاسخ :

TT
جیران کمندی
۱۴ ارديبهشت ۰۱ , ۱۷:۱۲

خوندن پست هات حسابی لذتبخشه

 

پاسخ :

ممنونم ازت:)3>
Marcis March
۱۵ ارديبهشت ۰۱ , ۰۰:۳۸

جدای پست من یه کانال توی تلگرام دارم که قشنگ معلومه ادمینش چه روزایی توی هفته از این درسای سنگین داره.. از روز قبل تا خود کلاس و چندین ساعت بعدشو به نفرت پراکنی اختصاص میده. یه جورایی خیلی کیوته نمیدونم

پاسخ :

جالبه که خیلی چیزا از یه وجهی می‌تونن کیوت باشن حتی نفرت پراکنی(*:
زری ...
۱۵ ارديبهشت ۰۱ , ۱۱:۵۷

خوبه که من مغازه های گرون قیمت نمیرم ؟ T__T

پاسخ :

احتمالا آره D*:
(شایدم نه؟ نمی‌دونم.)
،....،
۱۵ ارديبهشت ۰۱ , ۲۱:۴۱

مگه تو شخصیص درست از غلط مشکل داری؟ که از من می پرسی 

 

+نمی خواستم یه بار دیگه کامنت بدم تا دوباره ده دفعه ننویسی و پاک کنی ولی خب... 

پاسخ :

شخصیص(((((((=
(هیچوقت نمی‌شه مطمئن بود.)
،....،
۱۶ ارديبهشت ۰۱ , ۰۱:۱۷

حالا یه اشتباهی کردم باید به روم بیاری...

سیگار کشیدن *

می دونستی یکی از آرزوهام این بوده که خواهرم باشی! گفتم بهت فکر کنم. می تونی به خودت افتخار کنی! 

آیکن خودشاخ پنداری *

یه روستای آروم با مردم خوب و آب و هوای عالی سراغ نداری؟

پاسخ :

بله^-^
*ترک خوردن*
عجبا(((((= بس که با کمالاتم.
(ولی اگه خواهرت بودم دیگه هیچکدوم از لباسات مال خودت نبودن. گفتم که یادآوری شه.)

متاسفانه خیر.
،....،
۱۶ ارديبهشت ۰۱ , ۰۱:۴۴

چرا نمی خوابی؟

این همون دخترست که تو خاطرات کیدو حتی تو دورهمیا هم زود می خوابید.

 

نه تنها کارکردی که از خواهریت می خواستم این بود که تو ناراحتیا برام از افکار کذاییش یه قصه بگه تا خوابم ببره.

و احتمالا یه کافه کتاب انیمه ای با هم بزنیم. 

کدوم کمالات؟! :))) 

احتمالا هر روز دعوامون به راه بود

تازه من رو لباسام حساسم ~

 

اگه من از آلودگی هوا مردم مقصرش تویی گفته باشم.

 

+وقتی نمی خوای ادامه بدی ولی ادامه پیدا می کنه... 

the end 

مهر و موم کردن *

 

پاسخ :

فشار زندگیه((((=
خوابم به هم ریخته.
خودتم که بیداری.


نوچ. 
خوشحال باش چون با اعضای خانوادم شدیدا سگی رفتار می‌کنم(((=
کدوم کمالات؟ ای بابا.
از هر تار موی من کمال و جذبه و شگفتی می‌باره(((=


وا.
به من چه.

+*بای بای کردن*

><><><
۱۶ ارديبهشت ۰۱ , ۰۲:۴۱

وقت اضافه :

نوچ برای چی؟!

فقط خاطراتتمو مرور کردم، خاطرات اسفند 99

آره در جریانم که چقددددررر خوش اخلاقی.

 

مشک آنست که خود ببوید و این حرفا... 

 

+ رفتن و پشت سر خود را نگاه نکردن XD

 

 

پاسخ :

*سیگار کشیدن*
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۱۶ ارديبهشت ۰۱ , ۱۲:۴۹

@منمی که استلاس

کمک.. کمک دارم شخصا باهات حرف میزنم؟ نهه تسمستسکتیمصجی این شبیه یک خوابهههدز سوحصنیمصنسنیاصنسمایس *اشک های فراوان

پاسخ :

ذوق میتسوری>>>
منم
۱۶ ارديبهشت ۰۱ , ۱۶:۱۰

@میتسوری

*جیغ*

بیا وبلاگ خودم و وب آوای طفلکی رو با جیغ هامون پر نکنیم. :دی

پاسخ :

من از جیغ‌هاتون لذت می‌برم D:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan