~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

#118

یه سری قوانین یا اصول وجود دارن که واقعا دلایل قانع کننده‌ی منطقی و علمی براشون وجود نداره با این حال خیلیا قبولشون دارن و دروغ چرا، خودمم یکی از اونام. می‌دونین از چی حرف می‌زنم؟ مثلا یه چیزی مثل کارما، قانون مورفی، اثر پروانه‌ای، و امثال این‌ها. حالا اگه یکی در می‌اومد و به خودم می‌گفت هیچ اثباتی برای وجود همچین قوانینی نیست اول یه مشت تو شکمش می‌زدم و بعد می‌گفتم که نه خیر! تو زندگی من که اثبات شده هستن! در واقع منظورم یه چیزی مثل اثبات‌های هندسیه. یه چیزی مثل ریاضی. که مثلا بگی دو دوتا میشه چهارتا و حالت دیگه‌ای وجود نداره و خب کل دنیا هم روش اتفاق نظر دارن. 

اما یادمه راهنمایی که بودم یکی از هم مدرسه‌ای‌های کلاس شیشمم باهام قبول شده بود و خلاصه تو یه کلاس بودیم. (اگر در جریان نبودین... دبیرستان و راهنمایی رو تو تیزهوشان خوندم.) و این دوست عزیز از من به معنی واقعی متنفر بود. اونقدر منتفر بود که تمام تلاششو می‌کرد که مطمئن شه کسی منو آدم حساب نمی‌کنه. و موفق هم شده بود. چون از اون نره غول‌های پر سر و صدا و همیشه طلبکار بود که یا کاری که می‌خواست رو می‌کردی، یا اونقدر می‌زدت که قبول کنی|: ... تصور کنین همین آدم به منی که یه بچه کوچولوی منزوی و ساکت بودم قلدری می‌کرد و اونقدر واضح این کارو انجام می‌داد که تقریبا همه می‌دونستن، حتی بچه‌های کلاس‌های دیگه. ولی خب؛ چیزی که من فهمیدم این بود که وقتی یکی اونطوری بهت زور می‌گه فقط خودتی که می‌تونی به خودت کمک کنی و فی‌الواقع کسی نمی‌اد کمکت کنه. حتی اگه کلاهتو از طبقه دوم پرت کرده باشه تو حیاط، اونی که تو حیاطه زحمت نمی‌کشه موقع بالا اومدن کلاهتو بیاره. آخر سر خودت باید بری برش داری و چند دیقه هم تو دسشویی گریه کنی و اگه هم پرسیدن چه مرگته که اینقدر فین فین می‌کنی؟ باید بگی حساسیت فصلیه! که البته این حساسیت خیلیم دور از واقعیت نیست. 

 

 

چیزی که می‌خوام بگم اینه که، علی رغم تمام ناراحتی‌هایی که به خاطر اون دوست ناعزیز داشتم، روزهای خوب هم فراواااان داشتم باهاش. ینی خب خیلی آدم شوخ و خنده رویی هم بود. از اینایی که به ترک دیوار می‌خندن و خنده‌هاشون جوریه که نمی‌تونی خودتو کنترل کنی و تو هم نخندی. یادمه اون روزا توی یه عکس نوشته‌ای خونده بودم که نوشته بود توی آدم‌های خوب اونقدر بدی، و توی آدم‌های بد اونقدر خوبی هست که نمی‌شه یه صفت مطلق رو بهشون نسبت داد. و فکر کردن به همین موضوع خیلی چیزا رو برام راحت‌تر می‌کرد. 

دیروز که از خواب بیدار شدم، از همون لحظه‌ی اول اعصاب نداشتم. پست قبلی رو هم سر همون اعصاب خردی‌ها نوشتم. که خب بماند چی بود، ولی موضوع جدی بود و توی یه روز حدودا دو یا سه بار با بابام دعوام شد. هرچند آخرش بنا به دلایلی ضایه شدم:| ولی همچنان معتقدم حق با من بود|B... و خلاصه مطمئن شده بودم امروز روز من نیست و قراره به گوه‌ترین حالت ممکن سپری شه. ولی یه لحظه اون نماد یین و یانگ رو یادتون بیارین... توی قسمت سیاهش یه نقطه‌ی سفید هست. و نقطه‌ی سفید دیروز منم یه قرار کوچولو با دوتا از همکلاسی‌های راهنماییم بود. آذین و آیناز.

در واقع بین خونه‌ی ما و جایی که قرار گذاشته بودیم فاصله زیادی هست و تو این برف هم مشخصا کسی زیر بار رسوندن من نمی‌رفت. (ذاتا مامان بابام کلا با قرارهای دوستانه مخالفن. کلا کار بیخودی می‌دوننش و روزی که تغییر عقیده بدن عید من خواهد بود-_-؛) خوشبختانه از اونجایی که دیگه هیژده سالمه تنها بیرون رفتن برام مجازه، و خلاصه چیزی نگفتم، فقط لباس پوشیدم و خداحافظی کردم و زدم بیرون. برخلاف روزای دیگه راحت تاکسی پیدا کردم و یه راست رسیدم کتابشهر...

و اتفاق خاصی هم نیوفتاد. فقط سه تا دوست قدیمی بودیم که بعد مدت‌ها همو دیدن و یه لاته خوردن و کتاب خوندن. 

 

 

+کتابشهر یه قفسه‌ی کوچولو اضافه کرده با این عنوان که "این بار اجازه بدین کتاب شمارو انتخاب کنه!" و اینطوریه که یه سری کتاب رو با کاغذ کاهی بسته بندی کردن و فقط قیمت و ژانرشون معلومه و تو هیچ ایده‌ای نداری که حتی اسم کتابه چیه. و من شانسی یکیشونو برداشتم و یه سفرنامه از آب درومد. واقعا اگه جای دیگه می‌دیدمش بعید می‌دونم می‌خریدمش. ولی الان خوشحالم که دارمش، مثل اینه که خاطرات یه پیرمرد ادیب و گوگولی رو می‌خونی که از روزهایی که تو آلمان سپری کرده نوشته. جدی می‌گم خیلی کیوته! 

یه تیکشو ببینین آخه((": :

حین پیاده‌روی متوجه می‌شوم که داریم از کنار رودخانه‌ای کوچک و زیبا رد می‌شویم که اصلا صدا ندارد و این برایم خیلی عجیب است! آب‌هایی که در روخانه‌های ایران جریان دارند به این راحتی در بستر خود حرکت نمی‌کنند؛ کلی پستی و بلندی و صخره و سنگ پیش پایشان است که برخورد با آن‌ها سر و صدا ایجاد می‌کند. بیشتر به حرفی که نمی‌دانم از چه کسی شنیده‌ام ایمان می‌آورم که زندگی ما آدم‌ها به طبیعت اطرافمان شبیه است. زندگی در ایران سخت است، مثل حرکت آب رودخانه‌هایمان که دشوار و پر سر و صداست.

 

+یه مدت قبل یه نفر پیشنهاد داده بود برای تمدد اعصاب گاهی شبا برم بیرون قدم بزنم و گفته بود که طبق تجربه خودش، خیلی حال آدمو بهتر می‌کنه. ولی شما که فکر نمی‌کنین من بتونم شبا بعد 12 برم بیرون قدم بزنم؟ ینی اصن خودمم خوف می‌کنم:/... ولی خب دیشب حدودا ساعت 7 بود و همه جا تاریک، و البته تا حدودی شلوغ. و از اونجایی که قرار نبود کسی بیاد دنبالم، (البته که کسی نبود. خودم رفتم، خودمم باید بر می‌گشتم. اصن هرکی خربزه خورده باید پای لرزشم بشینه.) فقط اون سفرنامه‌ی گوگولی رو زدم زیر بغلم و تمام راه رو پیاده اومدم(((=... بدون تاکسی یا اتوبوس... و آره خیلی خوب بود حقیقتا! (من تا وقتی مجبور نباشم نایلون نمی‌گیرم... بعضیا می‌گن باشه بابا فهمیدیم بافرهنگ و دوستدار طبیعتی، حالا بیا پایین سرمون درد گرفت:/... و بعضیام می‌گن خب وقتی نایلون رو مفتی می‌دن بهت چرا نمی‌گیری و ضرر می‌کنی؟ که هیچکدوم از این دو دیدگاه رو درک نکردم هیچوقت. ینی مسخره بازی و سودجویی به نظرم دوتا از مخرب‌ترین عادتاییه که تو کشورمون جا افتاده.)

 

+شنبه من می‌رم(((=... وسایلم رو جمع کردم کامل، و درسامم بگی نگی خوندم. خیلی مشتاقم بدونم زندگی توی خوابگاه قراره چجوری باشهTT... (سه تا از بچه‌ها رفتن و عکس فرستادن از اتاقشون و طبق مشاهداتم اتاق میز نداره!._. الان فقط به این امیدم که از زاویه‌ای گرفته باشن که میز توش نیوفتاده وگرنه مجبورم کل این یه ماهو خراب شم تو کتابخونه.) 

(شت، اگه کتابخونه هم اتاق مطالعه نداشته باشه چی؟:/)

 

 

پی‌نوشت: من خیلی دختر خوب و پاک و متین و سر به راهیم"-"... ولی از پسران سرزمینم تقاضا دارم زمستونا یقه‌اسکی بپوشن"-"... شهر زیبا شه"-"...

پی‌نوشت: دارم مصرف چاییمو کمتر می‌کنم. البته فعلا در همون مرحله تلاش موندم ولی خلاصه Wish me luke و این حرفا.

پی‌نوشت: عاااام. من یه مقدار حجابی‌ام، گاهی شالمو اونقدر سفت و سخت می‌بندم که مامانم می‌اد می‌گه که شل کن بچه(((=... ولی یه مدتی می‌شه یه کوچولو تغییر ایجاد کردم و می‌ذارم یه مقدار از چتری‌هام بیرون باشه... خیلی تغییر بزرگی بود برام"-"... باور کنین. 

پی‌نوشت: پریشب خودم چتری‌هامو کوتاه کردم و... گند نزدمممم!!!

پی‌نوشت: داره برف می‌باره باااااززززززTT

𝑪𝒐𝒕𝒕𝒐𝒏 ..
۰۷ بهمن ۰۰ , ۲۰:۲۷

چجوری بی استرس چتریاتو کوتاه کردی.. من هر وق خاسم بکنم گند زدمTT

+اینجا یدونه برفم نزدTT

پاسخ :

بی‌ استرس نبود... فقط موفقیت آمیز بود*-* کلی ویدیوی "چگونه چتری‌هایمان را در خانه کوتاه کنیم؟" دیده بودم... و تجربه گند زدن هم به وفور داشتم:/ عیب نداره تجربه دستت بیاد از یه جایی به بعد خوب می‌زنی XD
+ای بابا)":
=) 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲
۰۷ بهمن ۰۰ , ۲۰:۳۰

وای قلبم.

دلم میخواد برم زنیکه ی قلدرو جر بدم 

«وی روی مائو حساس میشود»

 

پاسخ :

اوووو آروم بااااش*-----* 
(البته شایدم یه مقدار بد توصیف کردم، نمی‌دونم. بعضی وقتا که از روی یه مسائلی زیاد می‌گذره ذهن آدم بعضی چیزا رو بزرگ نمایی می‌کنه. به هرحال به نظرم این مدل چیزا با این که آدمو ممکنه خیلیییی اذیت کنن، ولی باعث می‌شن آدم پخته‌تر بشه و بفهمه که چطور آدمایی پیدا می‌شن... و بیشتر مراقب خودش باشه(""": )
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۰۷ بهمن ۰۰ , ۲۰:۳۰

بشدت به اون قفسه ی کتابِ "بذار کتاب انتخابت کنه" نیاز دارم:)

پاسخ :

((((":
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۰۷ بهمن ۰۰ , ۲۰:۳۱

+چرا حس میکنم اگه بری خوابگاه دلم برات تنگ میشه"-"؟ ... انگار دارن تو خونتون زندگی میکنم"^"

پاسخ :

ای جانم(": ...
بیا بغلم اصن /TT\
Mizuki Chibia
۰۷ بهمن ۰۰ , ۲۰:۳۸

منم یبار خودم چتری زدم=-=(تو خونه یه مدت با کپ میرفتم اینور اونورXD)

نوشته ارامش بخشی بود*-*

-منم می دوستم ببینم حوابگاه چجوره ولی فعلا دبیرستانیم XD

پاسخ :

شکست خوردن توی کوتاه کردن چتری واقعا شکست بزرگیه XD منم دفعه قبلی که زده بودم نابود کرده بودم خودمو"-" 
عه؟ D":
-چشم به هم بزنی دبیرستان تموم شده(":
=) 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲
۰۷ بهمن ۰۰ , ۲۰:۳۸

اوا فقط نسخه چهار سال بزرگ شده منه&_&

به اون قفسه کتابخونه نیاز دارم.....

اوا میره خوابگااااااه،قول میدی یک عکس از اتاقت بدی؟

و باز برف هماهنگ

 

 

پاسخ :

خدا می‌دونه این چهار سال چقدر رو زندگی و شخصیت آدم اثرگذاره"-"... چهار سال بعد می‌بینی بوخودا"-"...
(":

اوهوم*-* البته تو این فکرم که ولاگ بگیرم، مثل همون ولاگ روز کنکور. حالا ببینم چی می‌شهD":
وویییی*-*
هلن پراسپرو
۰۷ بهمن ۰۰ , ۲۲:۱۱

من هیچ فکر نمی کردم احساسات متناقض با همکلاسیهای تیزهوشان ابتدایی به راهنمایی یه چیز یونیورسال باشه... ولی انگار هست :)))) هعی.

 

 

...روزی که تغییر عقیده بدن عید من خواهد بود-_-؛

صرفا عاشق طوریم که این اصطلاح "روزی که فلان، کریسمس من/عروسی منه" رو بومی سازی کردی D:

پاسخ :

شوخی می‌کنی؟ منم همین فکرو می‌کردم(((: .. شت.


وای XD
Marcis March
۰۷ بهمن ۰۰ , ۲۲:۳۳

اون طبقه رو من میخوام.. وای چرا این ایده ها به سر بقیه نمیزنه..... هقㅠ-ㅠ

پاسخ :

*دعا کردن برای این که به سر بقیه هم بزنه*

(":
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
۰۷ بهمن ۰۰ , ۲۲:۵۳

+ واییی چه حس خوبیههههههTT امیدوارم بهت خوش بگذره اونی*^*

فقط حسابی مراقب خودت باش یه وقت مریض نشی(":

و..بی ربطه...ولی ما منتظر عکست میمانیم"^"

 

برای بقیه متن بعدا میام کامنت میذارم:"

پاسخ :

مرسیییی*---*
حتما(""": (البته من خیلی سگ جونم. جدی می‌گما. سیستم ایمنی بدنم اونقدر قویه که آخرین باری که یه سرما خوردگی معمولی و جزئی داشتم بر می‌گرده به سال‌ها قبل"-") ولی باز ممنون که گفتی(":
فدات بشم آخههه*-*... باشه عکس هم می‌ذارم(":


بوس بهت^^
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
۰۷ بهمن ۰۰ , ۲۳:۲۶

اوکی منم اون قفسه رو میخوام:')

 

میشه اسم اون کتابو بگی؟*-*

 

و یه سوال دیگه..دانشگاه کجا قبول شدی؟ البته اگه میخوای نگو:>

پاسخ :

خیلی گوگولیههه(""":

"مونیخ به افق تهران" از مهدی حجوانی^^


خلخال^-^
زری ...
۰۷ بهمن ۰۰ , ۲۳:۳۷

دانشجو چه رشته ای کجایین ؟ :))))

 

عهه فقط پشت میز درس میخونین ؟ عژب

 

من و یکی بچه ها هفتم انقدرر از هم بدم مون میومد و به هم تیکه مینداختیم و دعوا میکردیم...  یهو هشتم نهم درست شدیم XDD

یادمه رو یه کاغذ واسش نوشتم بیا بس کنیم ( یه چیزی تو همین  مایه ها)

 

حجابی هستین ؟ :) بعد یهو نیستین ؟ :)) 

یاد دوستم افتادم که چادری بود حالا نیست ... جاذاب...

پاسخ :

علوم تغذیه می‌خونم*-*


نه تنها درس می‌خونم، بلکه تمام امورات زندگیمو پشت میز انجام می‌دم حتی آهنگ گوش دادن"-"... اصلا نمی‌تونم جای دیگه کاری کنم... چه برسه به درس خوندن... حیح.


راستش این اصلا در حد تیکه نبود... یه تنفر عمیق بود با علت نامشخص"-"...
وگرنه برای منم پیش اومده با کسی که ازش بدم می‌اومده رفیق شم XD


دوتا نکته هست...
1- اینطوری نیست که حجابی نباشم. فقط به اندازه قبل سخت گیر نیستم. ینی قبلا خیلی حساس بودم به هر تار مو یا هر سانتی متری که از پوستم دیده می‌شه. ولی الان نه. فقط گیر نمی‌دم اونقدر. و اینجوری خیلی راحت تره برام...
2- یهو؟ یه شبه نشد که(((: ماه‌ها روز و شب فکر می‌کردم و سبک سنگین می‌کردم(((: ... 
سارا خانی
۰۷ بهمن ۰۰ , ۲۳:۴۸

یه دونه از این میزهای تاشوی کوچیک بخر ببر با خودت. قیمتش هم زیاد نیست. سالن های مطالعه دانشگاه ما که تا 5 بیشتر باز نبود. بعدش میومدن ملت رو مینداختن بیرون. البته به خود دانشگاه بستگی داره که کی ببنده، ولی معمولا تا شب باز نیستن.

بعد اگر بخوای بعدازظهر و شب درس بخونی، چون به میز عادت داری به مشکل میخوری. 

پاسخ :

مامانم می‌گه کتابخونه خوابگاه بیشتر باز می‌مونه، معمولا تا شب... حالا می‌رم ببینم چطوریه وضع... (ولی این که میز نداشته باشه یا کتابخونه وقت مطالعه کم بده واقعا غیرمنطقی نیست؟ اصولا دانشجوها می‌ان خوابگاه که درس بخونن دیگه. وگرنه می‌موندن خونه‌هاشون:/ ینی یدونه میز دیگه چیه اونم فراهم نیست:/ مسخره‌ها)
ستاره
۰۸ بهمن ۰۰ , ۰۰:۰۳

آقا این کتابشهر کجاست ما پیداش نکردیم؟ 😂💔

دفعه پیش با مینا میخواستیم بریم ولی فقط دور خودمون وول خوردیم 😐

پاسخ :

چطورییییی؟؟؟؟ بابا تو ارتشه دیگه. امیر شکلات رو می‌شناسی؟ دقیقا کنار اون"-"... حتی یه تابلوی نئونی کوچولوی سبز رنگ هم هست کنارش که زده "کافه کتاب" ..."-" 
تقریبا رو به روی اون سازمان آب.. (آبه؟ برقه؟ گازه؟ چمیدونم اصن:/) 
همونجایی که یه فواره‌ی درب و داغون وسط خیابونش هست که کلا کار نمی‌کنه و داخلش مجسمه قو داره._. ...

جیران کمندی
۰۸ بهمن ۰۰ , ۰۹:۴۱

این سبک بسته بندی رو تو یه فیلم کره ای دیده بودم و جالب بود.

برای حس های خوبت توی روزای بد خوشحالم

پاسخ :

عه D": ...
امیدوارم روزای بد تو هم اینطوری بگذرن~
⚜Fira ⚜
۰۸ بهمن ۰۰ , ۱۹:۲۳

چقدر دوست دارم دوران دانسگاه برسه واسه خوابگاه رفتن 

ولی وقتی بیاد میارم که همچی از دور قشنگ تره حس ناامیدی میگیرم +_+

پاسخ :

اممم حالا همه چی هم نه، مثلا چایی از دور و نزدیک کلا قشنگه"-"...
ولی به نظرم خوابگاه رفتن جز چیزاییه که خوب یا بد بهتره هر آدمی تجربش کنه... ینی مطمئنا تجربه مفیدیهD": ...
امیدوارم تو هم زودتر برسی به خوابگاه*^*
𝑯𝒚𝒆𝒐𝒏 𝒓𝒊
۰۸ بهمن ۰۰ , ۲۲:۵۸

وای تو خوابگاه و دانشگاه حضوری موفق باشی*^*

پاسخ :

قربونت*-*
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
۰۹ بهمن ۰۰ , ۰۷:۳۷

*پریدن تو بغلت TT

پاسخ :

/T-------T\
=) 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲
۰۹ بهمن ۰۰ , ۰۷:۵۴

نه میفهمم چی میگی چون منم تو مدرسه یک دختری بود دقیقا همینجوری با هم مشکل داشتیم بعد باهم دوست بودیم میخندیدیم نمیدونم مغزمون چش بود که یک دستور دست حسابی ای نمیدادXD 

 

+وای اره چهار سال وقت زیادیع ولی انگار منو به اضافه ی چهار کردن یک اوای کیوت در اومدهD":

+‌‌‌‌‌‌حس میکنم روزایی خوبی در خوابگاه منتظر شوماس^_^

پاسخ :

ای خداXD...


+با این توصیف یکم زیادی سافت شدم(((':

+بوس بهت^^ 
(حالا امروز که روز اول بود فقط خستگی داشت برام TT)
-- 𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚎
۰۹ بهمن ۰۰ , ۰۸:۱۶

واهای چه قفسه سوییتی:")

منم میخوام :")))

 

+ وایییییی بالاخره میری خوابگاه؟

یادت نره وقتی رسیدی واسه ماعم عکس بزاری ازشD:

چه حسی داری از اینکه قراره از خانوادت جدا شی؟D:

پاسخ :

هوم((`:


+آرهههه! الان از تو خوابگاه دارم جوابتو می‌نویسم(((`:
هوم!
حس جالبی بود، هم استقلال و خوشحالی، و همزمان آگاهی از این که قراره پاره شیXD
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
۱۰ بهمن ۰۰ , ۰۹:۱۹

چطور بود شب اولت تو خوابگاه مائو*-*

*جمله بندی...xD*

پاسخ :

جالب بود*-*
انگاری ۶ نفر دختر کاملا غریبه ریخته بودیم تو یه اتاق و همگی عین سگ خسته بودیم ولی نشسته بودیم از زمین و زمان حرف می‌زدیمXD
Violet J Aron 🌸
۱۰ بهمن ۰۰ , ۱۶:۲۸

منم وقتی ابتدایی بودم یه قلدر تو کلاسمون داشتیم :)

یه بار دعوا میکردیم یه بار دوست می شدیم. کل کلاس میشستن ببینن ما کی دوست میشیم و کی قهر میکنیم. داستانی بود واسه خودش D:

 



کتاب شانسییییییییییییی. چه باحال!!! تا حالا نشنیده بودم جایی این کار رو بکنن :)))

منم دلم کتاب جدید میخواد... یه ساله هیچی نخریدم. این قدر فشار رومه که سال آینده تا پنج شیش تا کتاب نخرم آروم نمیشم D:

 

وای خدا خوابگاه *__*

رفتن به یه شهر دیگه چطوره؟؟

کی بشه تکلیف منم معلوم بشه ببینم باید چی کار کنم با دانشگاه :)))

امروز رفتم همه ی مدارکم رو از مدرسه گرفتم و بای بای!!! معاونمون بهم گفت درس بخون کنکورت با پسر من که یازدهمه نیفته XD

مامانم برگاش ریخت گفت لابد پسرش خیلی زرنگه :)))

 

پاسخ :

پت و متا XDDD


آرههه(": خیلی جالب بود برای منم((""": ...
منم! سال -های- کنکور همین بود وضعم... درست می‌شه(":


جالبه! حس باحالی می‌ده، همین روزاست که پست بذارم در موردشD":
عجب اعتمادی داشته به پسرش XD
 (ولی حالا یه چیزی این وسط بگم... شایدم خودت می‌دونی ولی خب بازم، امسال هرچی در اومدی برو(": سال بعد قراره کلی عوض بشه کنکور... و فکر کنم برات سخت‌تر بشه. بوس بهت^^)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan