این مسخره نیست که همیشه فقط بلدم از خودم حرف بزنم؟

من سه جلسه در هفته کلاس زبان میرم. تقریبا هر جلسه یه speaking داریم و هرجلسه دوتا دوتا باید با هم حرف بزنیم. معلممون خیلی روش تاکید داره. نمیدونم این کتابا دقیقا برای چه رده ی سنی ای طراحی شدن، ولی اکثر سوالاتش جورین که من هیچ جوابی براشون ندارم. مثلا در مورد مصاحبه های شغلی چی باید بگم؟ یا مشکلاتی که حین پرواز برام پیش اومده در حالی که آخرین باری که هواپیما سوار شدم فقط 6 سالم بود؟

معلممون همیشه میگه حتی اگه هیچ جوابی ندارین هم باید یه چیزی بگین.

اولش همیشه فکر میکنم خلاقانست. این که هیچی نداشته باشی، ولی همینجوری شروع کنی به حرف زدن، تازه حرف زدن نه به زبان مادریت، نه به زبان دومت، بلکه به زبان سومت!... 

معلممون میگه موضوعات مختلفو به هم ربط بدین، گاها یه سری چیزا رو از خودتون در بیارین و از imagination استفاده کنین...

نمیدونم...

بدم میاد از این که همیشه در مورد خودم حرف میزنم. 

اونقدر تو اونجور بحثا توی کلاس زبان عادت کردم که هر سوالی که شد در مورد خودم یه چیزی بگم، (صرفا به این دلیل که یه درونگرای بدبختم واقعا آدمایی که میشناسم اونقدری نیستن که بخوام یا بتونم راجبشون حرف بزنم...) وقتی توی زندگی واقعی هم یکی میاد که صرفا یه چیزی بهم بگه، سریع میپرم و میگم: آره اتفاقا منم... 

و این خودآگاه نیست.

بعد از این که اون دکمه ی send شیتی رو زدم تازه میفهمم که به خودم قول داده بودم که دیگه این کارو نکنم. 

مامانم میگه لجبازم. میگه کمی تا حدودی بی رحمم. مامانم میگه بعضی وقتا اصلا منو نمیشناسه و تبدیل به یه آدم دیگه میشم...

یه اعترافی کنم؟

بعضی وقتا خودمم نمیدونم دارم راستشو میگم یا دروغ...

بعضی وقتا خودم به این فکر میکنم که نکنه این چیزی که تو ذهن منه فقط زاده ی تصوراتم باشه؟

تو کلاس زبان عادت کردم یه سری چیزا رو از خودم در بیارم فقط به خاطر این که تو بخش speaking کم نیارم و کلاس تو سکوت نره. بعضی وقتا همون تصوراتم اونقدر واقعی و طبیعی به نظر میان که خودم واقعا شک میکنم، نکنه اینا واقعا وجود داشته باشن؟

و سرایت میکنه به زندگی واقعیم... و همش به این فکر میکنم نکنه وقتی دارم با یکی حرف میزنم مثل وقتایی که سر کلاسم همونجوری از تصوراتم استفاده کنم و چیزایی رو بگم که هیچوقت وجود نداشتن؟ یا اتفاق نیوفتادن؟...

 

بعدا نوشت: یه چیزی بگم؟((= روی دکمه های کیبوردم استیکر چسبوندم... بالاخره... رزینی ان و باعث میشن حس کنم لپ تاپم دکمه کاشته((=... یه چیزی مثل همون کاشت ناخون خودمون...