~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

#51

این مسخره نیست که همیشه فقط بلدم از خودم حرف بزنم؟

من سه جلسه در هفته کلاس زبان میرم. تقریبا هر جلسه یه speaking داریم و هرجلسه دوتا دوتا باید با هم حرف بزنیم. معلممون خیلی روش تاکید داره. نمیدونم این کتابا دقیقا برای چه رده ی سنی ای طراحی شدن، ولی اکثر سوالاتش جورین که من هیچ جوابی براشون ندارم. مثلا در مورد مصاحبه های شغلی چی باید بگم؟ یا مشکلاتی که حین پرواز برام پیش اومده در حالی که آخرین باری که هواپیما سوار شدم فقط 6 سالم بود؟

معلممون همیشه میگه حتی اگه هیچ جوابی ندارین هم باید یه چیزی بگین.

اولش همیشه فکر میکنم خلاقانست. این که هیچی نداشته باشی، ولی همینجوری شروع کنی به حرف زدن، تازه حرف زدن نه به زبان مادریت، نه به زبان دومت، بلکه به زبان سومت!... 

معلممون میگه موضوعات مختلفو به هم ربط بدین، گاها یه سری چیزا رو از خودتون در بیارین و از imagination استفاده کنین...

نمیدونم...

بدم میاد از این که همیشه در مورد خودم حرف میزنم. 

اونقدر تو اونجور بحثا توی کلاس زبان عادت کردم که هر سوالی که شد در مورد خودم یه چیزی بگم، (صرفا به این دلیل که یه درونگرای بدبختم واقعا آدمایی که میشناسم اونقدری نیستن که بخوام یا بتونم راجبشون حرف بزنم...) وقتی توی زندگی واقعی هم یکی میاد که صرفا یه چیزی بهم بگه، سریع میپرم و میگم: آره اتفاقا منم... 

و این خودآگاه نیست.

بعد از این که اون دکمه ی send شیتی رو زدم تازه میفهمم که به خودم قول داده بودم که دیگه این کارو نکنم. 

مامانم میگه لجبازم. میگه کمی تا حدودی بی رحمم. مامانم میگه بعضی وقتا اصلا منو نمیشناسه و تبدیل به یه آدم دیگه میشم...

یه اعترافی کنم؟

بعضی وقتا خودمم نمیدونم دارم راستشو میگم یا دروغ...

بعضی وقتا خودم به این فکر میکنم که نکنه این چیزی که تو ذهن منه فقط زاده ی تصوراتم باشه؟

تو کلاس زبان عادت کردم یه سری چیزا رو از خودم در بیارم فقط به خاطر این که تو بخش speaking کم نیارم و کلاس تو سکوت نره. بعضی وقتا همون تصوراتم اونقدر واقعی و طبیعی به نظر میان که خودم واقعا شک میکنم، نکنه اینا واقعا وجود داشته باشن؟

و سرایت میکنه به زندگی واقعیم... و همش به این فکر میکنم نکنه وقتی دارم با یکی حرف میزنم مثل وقتایی که سر کلاسم همونجوری از تصوراتم استفاده کنم و چیزایی رو بگم که هیچوقت وجود نداشتن؟ یا اتفاق نیوفتادن؟...

 

بعدا نوشت: یه چیزی بگم؟((= روی دکمه های کیبوردم استیکر چسبوندم... بالاخره... رزینی ان و باعث میشن حس کنم لپ تاپم دکمه کاشته((=... یه چیزی مثل همون کاشت ناخون خودمون...

 

mochi ^-^
۲۳ آذر ۹۹ , ۱۱:۴۷

توی جمع فامیلا هستم و بحث یه چیزی میشه و همش توی حرف زدنم انگار همش میخوام بگم زندگی منو ببین!من اینطوریم!میدونی شاید چون آدمای کمی هستن که میتونم در مورد خودم و زندگیم حرف بزنم و بعدا وقتی به حرف هایی که زدم فکر میکنم میبینم چه چیزهایی رو که نباید میگفتم رو زدم..و بعد اونا ازشون حرف درز نمیکنه..منم همینطورم ولی تفاوت دارم..من هیچ وقت نمیتونم شرایط یا ناراحتیمو برای دیگران شرح بدم..فقط در صورتی کسی از چیزی خبردار میشه که توی حرف زدن توی جمع اشتباهی یه چیزی رو بگم:)با اینکه درونگرام ولی تقریبا پرحرف محسوب میشم چون اینو از مامانم به ارث بردم ولی با این تفاوت که مامانم برونگراست و همین باعث بهم ریختگی اوضاع میشه..

پاسخ :

خب اگه بخوام صادق باشم فکر میکردم فقط خودم اینجوریم((=
نمیدونم بگم خوشحالم از این که میبینم تنها نیستم یا ناراحت...؟! آخه ویژگی خوبی که نیست((=
یه سریا هستن اونقدر باید بهشون آب شنگولی بدی که مست بشن تازه اون موقع شاید بتونی یه دو کلمه حرف از دهنشون بکشی بیرون.
بعد من تا سر صحبت باز میشه هرچی دارم و ندارمو رو میکنم... مسخرست واقعا نه؟...

mochi ^-^
۲۳ آذر ۹۹ , ۱۱:۵۴

دقیقا همه چیزو میاری وسط و بعدم دیگه نمیتونی اون حرف هایی رو که زدی دیلیت کنی((:
خیلی مسخرست و البته عذاب آور..نصف شب هایی که خوابم نمیبره دارم به فلان حرفی که فلان جا زدم فکر میکنم و اینکه چرا اون حرف مسخره رو زدم((:و خیلی رو اعصابه..

پاسخ :

و بعدشم همش با خودت درگیری که چرا این حرفو زدی در صورتی که اصلا به اون یارو مربوط نبوده((=...
ای کاش بشه درستش کرد...
Stella =]
۲۳ آذر ۹۹ , ۱۲:۱۴

آه این یکی از درگیری های منم بود :/ می پرسیدن چه خبر ؟ و ما باید چرت و پرت سر هم می کردیم تا فقط یه چیزی گفته باشیم :| یه دفعه انقدر چرت و پرت گفتم که معلم دیوونه شد ×____×

 

یاد یکی از پست های خودم افتادم ! ایناهاش =)


عکسشو بفرست برامون D:

پاسخ :

خب کلا اون قسمت برای چرت و پرت گفتنه ولی زندگی واقعی... بعید میدونم اینجوری باشه(=

وای... چه مود... خوشم اومد ازش!


شاید گذاشتمش *-*
Nastaka Sharon
۲۳ آذر ۹۹ , ۱۷:۰۱

من هم وقتی بحث به حرف زدن راجب خودمون میرسه دهنم بی اختیار شروع یه تکون خوردن میکنه و حتی رازامو هم میریزه وسط. بعضی اوقات هم دنیایی که واسه خودم ساختم و با دنیای واقعیم اشتباه میگیرم، طوری که وقتی دارم از خودم حرف میزنم یهویی و غیر ارادی به چیز هایی که واقعی نیستن میکشونمش. مثلا اینجوریه که:

"آره من رقصیدن و خیلی دوست دارم و بدک نمیرقصم ولی تک شاخهای خونمون بهم میگن وقتی روی رنگین کمون میرقصم عالی میشم و..."

من قبلنا از حرف زدن راجب خودم خوشم میومد ولی بعد یه مدت که تو تک تکشون گند زدم دیگه دهنم و بستم:))) 

پ.ن: اون جمله مثال بود وگرنه من تو رقصیدن افتضاحم:}

ج.پ.ن: مبارک باشهههه، حتما عکسش و بزار ببینیم*---*

پاسخ :

وای وای دقیقا منم همینطوری ام... اصن این خیلی مود بود(((=

ج.ج: باشههه حالا ببینم چی میشه*-*
ولی راستش چون رو برچسبا حروف فارسی نداره و همش انگلیسیه باید به صورت غیبی تایپ کنم XDDD سرعت تایپمو آورده پایین <=
هلن پراسپرو
۲۳ آذر ۹۹ , ۱۸:۵۹

*بعد من تا سر صحبت باز میشه هرچی دارم و ندارمو رو میکنم... مسخرست واقعا نه؟...*

 

واقعا خیلی مسخرست....

هـــرسال جزو هدف گذاریام اینه که بتونم کمتر حرف بزنم امسال... هرچیزمو به هرکسی نگم. حتی اگه به اون صورتم اهمیت نداشته باشن... باز اینکه همه چیزو دربارت بقیه بدونن...

البته، جدیدا فهمیدم ذهن مردم اطلاعات درباره دیگران رو به عنوان کش(Cache) شناسایی میکنه و هر شب میریزشون دور... پس فیری باش.

پاسخ :

راستش من مشکلم دقیقا با این نیست که بقیه یه سری چیزا رو در موردم میفهمن که دلم میخواد با خودم مثل راز باشه منظورم... دقیقا اون بخش در مورد خودم حرف زدنه... خوشم نمیاد از این که آدمی به نظر بیام که همش در مورد خودش حرف میزنه... هعی
نیکو چان
۲۴ آذر ۹۹ , ۱۱:۲۲

اینجور نیست که تو خودخواه یا بی رحم باشی

خیلی خوبه که درباره خودت حرف بزنی

اوضاع وقتی بد میشه که یه چیز شخصی راجب خودت در زمان اشتباه و به آدم اشتباه بگی :)

به شخصه تجربه اش رو خیلی داشتم

میبینی منم میگم "منم" پس.....

احساس بدی نداشته باش

همکلاسیای زبانت خودشون قبول کردن که موقعspeaking هر چی گفتی قبول کنن و این اجازه رو بهت دادن و خودشونم خیلی وقتا همین کارو میکنن تجربه ای درباره اون موضوع ندارن ولی تا جایی که میتونن راجبش صحبت میکنن =)

پاسخ :

بعضی وقتا فک میکنم چیزایی که دلم نمیخواد بقیه بدونن شاید اونقدرا هم چیز مهمی نباشن و به قول هلن، مغزشون همون روز اونارو دور بریزه...
و خب چیزی که این وسط آزارم میده دقیقا همینه... من نمیخوام در مورد خودم حرف بزنم نه به این دلیل که نمیخوام طرفم چیزی از من بدونه، به این دلیل که موضوعات بهتر و جالب تری از "من" هست برای حرف زدن... شاید اصلا طرف خوشش نیاد در مورد من بدونه...

آره((=
نیکوچان
۲۴ آذر ۹۹ , ۱۱:۲۷

اگه عکس لپ تابت رو نبینم میمیرم >♡<

پاسخ :

باشه باشه میذارمش تو پست های بعدیم XD

*تا لپ تاپو نبینیم، آروم نمی گیگیریم XDDD*
آرتـــمیس -
۲۴ آذر ۹۹ , ۱۴:۰۰

چرا برا پستاتون اسم نمی ذارین ؟

الان من با چه عنوانی بزارمش تو پیوندهام ؟ D: 

ایح ایح :))

پاسخ :

چون نمیدونم باید چه عنوانی بذارم XDDD
هرچی خودت دوست داری((":
نیکوچان
۲۴ آذر ۹۹ , ۲۳:۵۳

منظورت رو گرفتم خودمم بعضی وقتا همین حس رو دارم ولی سعی میکنم بهش فک نکنم چون میدونم همه اینجورین انسان ناخوداگاه اینکارو میکنه =)

پاسخ :

خب امیدوارم همینطور باشه که میگی (=
𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
۳۰ آذر ۹۹ , ۱۲:۲۳

در هفته ۳ جلسه زبان میری...بای

من یه جلسه میرم توش موندم...

پاسخ :

جر....
ولی خب من کلاس زبانمو خیلی دوست دارم...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan