~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

#180

اولش برام سوال بود که چرا یه دختر تنها باید دنبال آرایشگاه مردونه بگرده. اونم توی این سرما، توی این تاریکی. ساعت از هشت گذشته بود و دختر داشت به راننده می‌گفت می‌خواد جلوی اولین آرایشگاه مردونه‌ای که سر راه هست پیاده شه. قبل از این که کسی ازش بپرسه، گفت که چند وقت پیش سوار یه تاکسی کاملاً عادی شده. هرچند به پلاکش توجه نکرده و بعدها متوجه شده در واقع یه ماشین بین راهی بوده. 

«راننده یه پیرمرد سن بالا بود و انگار یه تخت یا کابینت یا همچین چیزی بار زده بود. در هر صورت صندلی‌های پشت پر از تخته بودن و منم بالاجبار جلو نشستم. چندتا از تخته‌ها به اندازه‌ای بزرگ بودن که یه قسمت از فضای جلوی ماشین رو هم گرفته بودن. در حدی که وقتی نشستم، متوجه شدم یکی از این تخته‌ها با پای من تماس داره. اولش عادی بود، ولی بعد از این که یه کم حرکت کردیم، فهمیدم این دست راننده‌ست. دستش رو گذاشته بود روی رون پام. حتی جوون هم نبود. سنش زیاد بود. اصلاً پیرمرد بود.»

«چه بی‌شرفی بوده.»

«خیلی ترسیدم. فکر کردم می‌خواد منو بدزده. اونقدر ترسیدم که همون لحظه در ماشین رو باز کردم و پریدم بیرون. از ماشینِ درحال حرکت همونجوری پریدم بیرون. بعدش وقتی رفتم خونه و یه دستی تو موهام کشیدم، فهمیدم یه قسمت از سرم کچل شده. من قبلش ریزش مو نداشتم. ولی یهو سرم تیکه تیکه داشت خالی می‌شد. وقتی رفتم دکتر گفت به خاطر اینه که ترسیده‌ی.»

«یعنی استرس گرفتی؟»

«استرس نبود. ترس بود. آخه پیرمرد بود. ولی بازم من خیلی ترسیدم. اونقدر ترسیدم که از ماشینِ درحال حرکت پریدم بیرون. فکر کردم می‌خواد منو بدزده. دکتر هم گفت به خاطر ترس داره موهام می‌ریزه. اولش رفتم کوتاهشون کردم. الان موهام پسرونه‌ست. ولی هنوز ریزش دارم. یه قسمت‌هایی از سرم کاملاً خالی شده‌ن. کاریش نمی‌شه کرد دیگه، برای همین تصمیم گرفتم کلاً کچل کنم.»

«عجب. خب چرا نمی‌ری آرایشگاه زنونه؟»

«آخه آرایشگاه زنونه که ماشین نداره. می‌خوام کاملاً کچل کنم.»

خیلی نگذشت که پیاده شد. رفت سمت یه آرایشگاه مردونه‌ی کوچیک با لامپ نئونی قرمز که ته ته کوچه بود. من تو تمام مدت ساکت بودم و به زودی باید پیاده می‌شدم. راننده بلافاصله بعد از این که دختر در رو بست گفت به نظرم عقلش مشکل داشت. 

«پیرمرده که بی‌شرف بوده. ولی این دختر یعنی کس و کار نداره؟ یه مادر یا برادر نداره؟ وقتی همچین اتفاقی براش افتاده چطوری جرئت می‌کنه این ساعت شب تنهایی بیاد بیرون؟ من چهل و پنج سال سن دارم ولی باز جرئت نمی‌کنم تنها تو تاریکی برم توی کوچه پس کوچه‌ها. الان دیگه همه جا خطرناک شده؛ برای همین می‌گم این دختر واقعاً احمقه. آخه وقتی همچین اتفاقی برات افتاده بازم با پای خودت می‌ری یه جایی که پر از مَرده؟ اصلاً ساعت هشت شب مجبوری بری موهاتو کوتاه کنی؟ نمی‌تونی صبح بری؟ بعضی‌ها واقعاً خودشون خودشونو تو خطر می‌ندازن.»

بازم هیچی نگفتم. وقتی ماشین رو برای چراغ قرمز نگه داشت، پیاده شدم و بدو بدو رفتم سمت خونه. توی راه با خودم فکر کردم که بهتر بود بقیه‌ی راه رو هم با تاکسی می‌رفتم یا همینجوری پیاده بهتره؟ نمی‌دونم. به هرحال شال گردنم رو بالا کشیدم و قدم‌هامو سریع‌تر کردم. 

 

پی‌نوشت: امیدوارم کارش توی آرایشگاه مردونه زیاد طول نکشیده باشه. 

پی‌نوشت: دلم می‌خواست یه پالتوی پلنگی داشته باشم. 

تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

به سختی می‌تونم چیزی بنویسم. برای حرف زدن از همیشه خالی‌ترم. اوایل فکر می‌کردم شاید به خاطر وضعیت روحی روانی شخصیمه، راستش بعد از آخرین درامای احساسی‌ای که پشت سر گذاشتم -که مربوط می‌شه به حدود یک سال قبل- تصمیم گرفتم تا زمانی که بتونم دست و پای خودم رو جمع کنم و حداقل به چندتا موفقیت کوچولو توی مسیری که انتخاب کرده‌م برسم، در رو به روی احساساتم ببندم. که تصمیم بزرگی برای منه، چون ذاتاً به میزان خیلی خیلی زیادی احساساتی هستم و زرتی اشکم در می‌اد. 

به نظرم این مدت توی کمتر گریه کردن و کمتر فکر کردن عملکردم خوب بوده. ولی خب هرچی بیشتر می‌گذره کمتر دلم می‌خواد حرف بزنم. کمتر دلم می‌خواد عکس بگیرم. حتی کمتر دلم می‌خواد در مورد اتفاقاتی که داره می‌افته بدونم. 

راستش هر وقت که احساساتم یه سوراخی برای جوشیدن پیدا می‌کرد، سریع یه جوری خفه‌ش می‌کردم. با خودم فکر می‌کردم اگر بهش فکر کنم و بذارم جاری شه، دوباره فلج می‌شم. دوباره عقب می‌افتم. من توی این چرخه بارها و بارها زندگی کردم پس یه بار دیگه اجازه نمی‌دم منو با دلایل احمقانه از پا در بیاره. با خودم فکر می‌کردم الان دیگه وقت کار و تلاشه. الان دیگه وقت پیشرفت کردنه. الان دیگه وقت اون موفقیت‌های کوچولوئه. 

ولی پس چرا هرچی جلوتر می‌رم... انگار... نمی‌بینمش؟ 

از این زاویه فاصله‌ها بیشتر از همیشه کش می‌ان. می‌ترسم از این که همه چیز گاهی اینقدر دور به نظر می‌رسه. حتی از گفتنش وحشت دارم، انگار کائنات منتظرن که من بگم «نمی‌شه» تا واقعاً نشه. موفقیت‌های کوچولو توی مسیری که انتخاب کرده‌م... 

اوایل گفتم شاید دلیل این همه... «خالی» بودنم این باشه که خودم تصمیم گرفتم یه مدت همه چیز رو بذارم کنار. ولی راستش هفته‌ی دوم قطعی اینترنت تا حد زیادی قانعم کرده که نه واقعاً. توی این وضعیت حرف زدن در مورد چمیدونم خاطرات و احساسات خیلی بیخود به نظر می‌اد. منطقی بخوام باشم، حتی خودمم دیگه اونقدر اهمیتی نمی‌دم. این حسی بود که در مورد چندتا پست اخیرم داشتم. (و دارم.)

ولی نخوام دروغ بگم، یه جایی اون ته مهای دلم هنوز امیدوارم. امید به آینده باعث می‌شه به حال حاضر حس بهتری داشته باشم. نمی‌دونم چطوری، ولی فکر می‌کنم یه طوری بالاخره نجات پیدا می‌کنم. می‌دونم ممکنه خیلی‌ها اینجا به خدا و سرنوشت باور نداشته باشن. ولی من از ته قلبم بهش ایمان دارم. و همین کافیه. دیگه حرف بیشتری نمی‌مونه که در این مورد بزنم.

زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan