۵ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

#181

دلتنگی برای روزهای کارشناسی هم چیز عجیبیه. تقریباً خیلی قبل‌تر از فارغ‌التحصیلی شروع شد و تا همین الان ادامه داره. من تا اینجا از دوری دوست‌هام و خوابگاه و از همه بیشتر، آدمی که اون روزها بودم زیادی گریه کرده‌م و غصه خورده‌م. دلتنگی برای روزهایی که عاشق، سر به هوا و کله شق بودم. تا حالا خیلی در موردش حرف زده‌م، هرکی یه ذره منو بشناسه می‌دونه که چقدر اون روزها رو دوست داشتم و بابت زندگی کردنشون خوشحال و ممنونم. هرچند الان دیگه خیلی  گذشته. کم کم همه چیز مثل یه رویای خیلی دور به نظر می‌رسه. الان دیگه زندگی جوری به گِل نشسته که تقریباً یادم می‌ره اون همه بالا پایین شدن در طول روز چه احساسی می‌تونه داشته باشه. 

چهارشنبه البته، مثل دژاوو بود. بعد از مدت‌ها تونستم چندتا از دوست‌هام رو ببینم. همه‌شون از شهرهای مختلف اومده بودن که چند ساعتی کنار هم باشیم. برای چند لحظه احساس کردم دوباره می‌تونم همون جوانکی باشم که از همه‌ چیز شونه خالی می‌کنه. حتی احساس نمی‌کردم از آخرین باری که کنارشون بودم ماه‌ها گذشته. هوا اونقدر سرد بود که از آسمون نه برف و نه بارون، که یخ می‌بارید. دونه‌هاش وقتی روی لباسمون می‌افتاد تیلیک تیلیک صدا می‌داد. وقتی می‌خندیدیم از دهنمون بخار بیرون می‌اومد. توی ماشین دوباره همون آهنگ‌های فارسی‌ای بود که هیچوقت به انتخاب خودم بهشون گوش نمی‌دم، و یادآوری اون احساس نیشکون کوچولوی گوشه‌ی قلبم که هیچوقت یادآوریش رو انتخاب نمی‌کنم. 

گوجه چند بار ازم پرسید تنهایی؟ پسر معلومه که هنوز تنهام. قلبم شاید برای رسیدن و دیدن بعضی چیزها عجول باشه، ولی خب لاقل این بار زور عقل و منطقم بیشتره و بهم می‌گه «صبر کن.» بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم واقعاً دلم چیزی بیشتر از یه زندگی معمولی و بی‌دردسر نمی‌خواست. ولی خب زمان و مکانی که توشم هر چیزی هست جز معمولی و بی‌دردسر. ناشکری نباشه البته، ولی خب منظورم واضحه. 

در هر صورت، اون روز بعد مدت‌ها شدم همون آوایی که توی گذشته‌ها مونده بود. و با این که کوتاه بود و نه اونقدر جالب و هیجان‌انگیز، ولی خیلی بهم خوش گذشت. 

 

پی‌نوشت: گوجه ماشین جدید خریده بود. من خیلی از ماشین و این چیزا سر در نمی‌ارم ولی خب از این ماشین خوبا:)))

پی‌نوشت: خیلی وقت بود نیکوتین بهم نرسیده بود. اون حس قلقلک داخل ریه‌هام قبل از خواب هم چیزی بود که یادم رفته بود دلتنگشم. 

  • ۲۱
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۲۵ بهمن ۰۴

    خانم مهندس امتحانش کن، محصول خودمونه.

    تلفن پاناسونیک، کمربند نارنجی، پسر بچه‌ی کلاس پنجمی.

     

    روز پنجم: سه شی از امروزت که اگه کسی ببینه، می‌تونه روزت رو حدس بزنه.

  • ۱۱
  • نظرات [ ۵ ]
    • Maglonya ~♡
    • يكشنبه ۲۰ بهمن ۰۴

    من همیشه توی خاطرات تو زنده‌ام.

    نگاه نکن، نگاه نکن. 

    نمی‌تونم. یه بار دیگه رفته‌م بالای پشت بوم و دیدن صورت‌های فلکی رو بهونه کرده‌م؛ در حالی که اون بالا، توی تاریکی، زیر نور ستاره‌ها، قلپ قلپ از فلاسک مسافرتیم چای می‌خورم و پنجره‌های مستطیلی رو نگاه می‌کنم. پنجره‌ی خونه‌ها، آپارتمان‌ها، اصلاً هر جایی که چراغی توش روشن باشه. 

    بعدش خودم رو توی اتاق دختری می‌بینم که کمدش پر از لباس‌های خوشگله. دامن‌های کوتاه، پیراهن‌های پف‌پفی، جوراب‌های طرحدار و دستکش‌های نرم. کلاه‌های بامزه‌ای روی سرم می‌ذارم. تقریباً روی تمام کفش‌هام یه پاپیون گنده هست. خیلی قشنگ آرایش می‌کنم، ناخن‌هام همیشه مرتب و لاک خورده‌ان و انگشت‌هام پر از جای زخم و سوزن. توی این اتاق من زیاد از حد لاغرم. هیچ موی اضافه‌ای روی بدنم نیست، هیچ رد جوشی روی صورتم نیست. صدای قشنگی هم دارم، همیشه به زبون غریبه‌ای دارم زیر لب آواز می‌خونم. یخچال خونه پر از دسر‌های توت‌فرنگیه و خوردن شکر اضافی به نظر مشکل ساز نمی‌رسه.

    وقتی یه قلپ چای می‌خورم، متوجه می‌شم عرق کردم. رفتم توی اتاق اون دختری که بدنش پر از کبودیه. بعضی‌هاشون مال هفته‌ها پیش‌ان، بعضی‌هاشون همین چند ساعت پیش. این بار وقتی توی آینه نگاه می‌کنم، موهای کوتاه می‌بینم، صورت لاغر، اما بدن ورزیده. دستم رو روی کبودی‌ها می‌کشم و از دردشون قلقلکم می‌گیره. 

    قلپ بعدی چای منو می‌بره زیر نور تیر برق. نور زردی که دوتا پشه اطرافش پرواز می‌کنن. سوز هوا گونه‌هام رو نیشکون می‌گیره؛ چشم‌هام رو بسته‌م و دارم کسی رو می‌بوسم. دستم روی صورتشه، موهای کوتاه تیغ تیغی‌ش با عصب‌های نوک انگشتم بازی می‌کنه. 

    زیاد اونجا نمی‌مونم. با قلپ بعدی چای رفتم توی اتاق نوزادی که بوی وانیل می‌ده. توی بغلم خوابیده، جوراب‌های کوچولو پاش کرده. شکمش با هر نفس بالا پایین می‌ره. نگاهش می‌کنم، لبخند می‌زنم. نور آفتابی که توی چشمم می‌افته اذیتم نمی‌کنه. این بار موهام فر و حالت داره، بدنم بوی شیر می‌ده. گردنبند طلایی کوچولویی که توی گردنمه می‌درخشه. و من مطمئنم که یه کم قبل، داشتم انار می‌خوردم. 

    یه قلپ می‌خورم و می‌بینم یه بیماری دردناک دارم. یه قلپ می‌خورم و می‌بینم دارم ساز می‌زنم. یه قلپ می‌خورم و می‌بینم لباس سفید پوشیده‌م. یه قلپ می‌خورم و می‌بینم دارم به پهنای صورت لبخند می‌زنم. یه قلپ می‌خورم و می‌بینم دوباره دارم چای می‌خورم. یه قلپ می‌خورم و می‌بینم دارم در مورد یه سنگ حرف می‌زنم. یه قلپ می‌خورم و می‌بینم دارم گریه می‌کنم. یه قلپ می‌خورم و می‌بینم... چقدر چیزهای آشنایی دارم می‌بینم. گل‌های ربانی، بطری‌های آب معدنی، کاپشن بنفش، عروسک فیل، کارت شاه گشنیز... یه قلپ دیگه می‌خورم و می‌بینم... صبر کن ببینم. فلاسک مسافرتی خالی شده، چراغ‌ها خاموش شده‌ن و وقت خوابه. ستاره‌ها و صورت‌های فلکی هنوز اینجان ولی من ترجیح می‌دم برگردم. دوباره چای بریزم. و توی تاریکی دنبال یه پنجره‌ی روشن بگردم. که منو ببره به جایی که از هیچ چیز نترسم.

     

    روز سوم: من هنوز مطمئن نیستم که واقعا «اینجا»م.

  • ۱۲
  • نظرات [ ۶ ]
    • Maglonya ~♡
    • شنبه ۱۹ بهمن ۰۴

    #180

    اولش برام سوال بود که چرا یه دختر تنها باید دنبال آرایشگاه مردونه بگرده. اونم توی این سرما، توی این تاریکی. ساعت از هشت گذشته بود و دختر داشت به راننده می‌گفت می‌خواد جلوی اولین آرایشگاه مردونه‌ای که سر راه هست پیاده شه. قبل از این که کسی ازش بپرسه، گفت که چند وقت پیش سوار یه تاکسی کاملاً عادی شده. هرچند به پلاکش توجه نکرده و بعدها متوجه شده در واقع یه ماشین بین راهی بوده. 

    «راننده یه پیرمرد سن بالا بود و انگار یه تخت یا کابینت یا همچین چیزی بار زده بود. در هر صورت صندلی‌های پشت پر از تخته بودن و منم بالاجبار جلو نشستم. چندتا از تخته‌ها به اندازه‌ای بزرگ بودن که یه قسمت از فضای جلوی ماشین رو هم گرفته بودن. در حدی که وقتی نشستم، متوجه شدم یکی از این تخته‌ها با پای من تماس داره. اولش عادی بود، ولی بعد از این که یه کم حرکت کردیم، فهمیدم این دست راننده‌ست. دستش رو گذاشته بود روی رون پام. حتی جوون هم نبود. سنش زیاد بود. اصلاً پیرمرد بود.»

    «چه بی‌شرفی بوده.»

    «خیلی ترسیدم. فکر کردم می‌خواد منو بدزده. اونقدر ترسیدم که همون لحظه در ماشین رو باز کردم و پریدم بیرون. از ماشینِ درحال حرکت همونجوری پریدم بیرون. بعدش وقتی رفتم خونه و یه دستی تو موهام کشیدم، فهمیدم یه قسمت از سرم کچل شده. من قبلش ریزش مو نداشتم. ولی یهو سرم تیکه تیکه داشت خالی می‌شد. وقتی رفتم دکتر گفت به خاطر اینه که ترسیده‌ی.»

    «یعنی استرس گرفتی؟»

    «استرس نبود. ترس بود. آخه پیرمرد بود. ولی بازم من خیلی ترسیدم. اونقدر ترسیدم که از ماشینِ درحال حرکت پریدم بیرون. فکر کردم می‌خواد منو بدزده. دکتر هم گفت به خاطر ترس داره موهام می‌ریزه. اولش رفتم کوتاهشون کردم. الان موهام پسرونه‌ست. ولی هنوز ریزش دارم. یه قسمت‌هایی از سرم کاملاً خالی شده‌ن. کاریش نمی‌شه کرد دیگه، برای همین تصمیم گرفتم کلاً کچل کنم.»

    «عجب. خب چرا نمی‌ری آرایشگاه زنونه؟»

    «آخه آرایشگاه زنونه که ماشین نداره. می‌خوام کاملاً کچل کنم.»

    خیلی نگذشت که پیاده شد. رفت سمت یه آرایشگاه مردونه‌ی کوچیک با لامپ نئونی قرمز که ته ته کوچه بود. من تو تمام مدت ساکت بودم و به زودی باید پیاده می‌شدم. راننده بلافاصله بعد از این که دختر در رو بست گفت به نظرم عقلش مشکل داشت. 

    «پیرمرده که بی‌شرف بوده. ولی این دختر یعنی کس و کار نداره؟ یه مادر یا برادر نداره؟ وقتی همچین اتفاقی براش افتاده چطوری جرئت می‌کنه این ساعت شب تنهایی بیاد بیرون؟ من چهل و پنج سال سن دارم ولی باز جرئت نمی‌کنم تنها تو تاریکی برم توی کوچه پس کوچه‌ها. الان دیگه همه جا خطرناک شده؛ برای همین می‌گم این دختر واقعاً احمقه. آخه وقتی همچین اتفاقی برات افتاده بازم با پای خودت می‌ری یه جایی که پر از مَرده؟ اصلاً ساعت هشت شب مجبوری بری موهاتو کوتاه کنی؟ نمی‌تونی صبح بری؟ بعضی‌ها واقعاً خودشون خودشونو تو خطر می‌ندازن.»

    بازم هیچی نگفتم. وقتی ماشین رو برای چراغ قرمز نگه داشت، پیاده شدم و بدو بدو رفتم سمت خونه. توی راه با خودم فکر کردم که بهتر بود بقیه‌ی راه رو هم با تاکسی می‌رفتم یا همینجوری پیاده بهتره؟ نمی‌دونم. به هرحال شال گردنم رو بالا کشیدم و قدم‌هامو سریع‌تر کردم. 

     

    پی‌نوشت: امیدوارم کارش توی آرایشگاه مردونه زیاد طول نکشیده باشه. 

    پی‌نوشت: دلم می‌خواست یه پالتوی پلنگی داشته باشم. 

  • ۱۲
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Maglonya ~♡
    • جمعه ۴ بهمن ۰۴

    تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

    به سختی می‌تونم چیزی بنویسم. برای حرف زدن از همیشه خالی‌ترم. اوایل فکر می‌کردم شاید به خاطر وضعیت روحی روانی شخصیمه، راستش بعد از آخرین درامای احساسی‌ای که پشت سر گذاشتم -که مربوط می‌شه به حدود یک سال قبل- تصمیم گرفتم تا زمانی که بتونم دست و پای خودم رو جمع کنم و حداقل به چندتا موفقیت کوچولو توی مسیری که انتخاب کرده‌م برسم، در رو به روی احساساتم ببندم. که تصمیم بزرگی برای منه، چون ذاتاً به میزان خیلی خیلی زیادی احساساتی هستم و زرتی اشکم در می‌اد. 

    به نظرم این مدت توی کمتر گریه کردن و کمتر فکر کردن عملکردم خوب بوده. ولی خب هرچی بیشتر می‌گذره کمتر دلم می‌خواد حرف بزنم. کمتر دلم می‌خواد عکس بگیرم. حتی کمتر دلم می‌خواد در مورد اتفاقاتی که داره می‌افته بدونم. 

    راستش هر وقت که احساساتم یه سوراخی برای جوشیدن پیدا می‌کرد، سریع یه جوری خفه‌ش می‌کردم. با خودم فکر می‌کردم اگر بهش فکر کنم و بذارم جاری شه، دوباره فلج می‌شم. دوباره عقب می‌افتم. من توی این چرخه بارها و بارها زندگی کردم پس یه بار دیگه اجازه نمی‌دم منو با دلایل احمقانه از پا در بیاره. با خودم فکر می‌کردم الان دیگه وقت کار و تلاشه. الان دیگه وقت پیشرفت کردنه. الان دیگه وقت اون موفقیت‌های کوچولوئه. 

    ولی پس چرا هرچی جلوتر می‌رم... انگار... نمی‌بینمش؟ 

    از این زاویه فاصله‌ها بیشتر از همیشه کش می‌ان. می‌ترسم از این که همه چیز گاهی اینقدر دور به نظر می‌رسه. حتی از گفتنش وحشت دارم، انگار کائنات منتظرن که من بگم «نمی‌شه» تا واقعاً نشه. موفقیت‌های کوچولو توی مسیری که انتخاب کرده‌م... 

    اوایل گفتم شاید دلیل این همه... «خالی» بودنم این باشه که خودم تصمیم گرفتم یه مدت همه چیز رو بذارم کنار. ولی راستش هفته‌ی دوم قطعی اینترنت تا حد زیادی قانعم کرده که نه واقعاً. توی این وضعیت حرف زدن در مورد چمیدونم خاطرات و احساسات خیلی بیخود به نظر می‌اد. منطقی بخوام باشم، حتی خودمم دیگه اونقدر اهمیتی نمی‌دم. این حسی بود که در مورد چندتا پست اخیرم داشتم. (و دارم.)

    ولی نخوام دروغ بگم، یه جایی اون ته مهای دلم هنوز امیدوارم. امید به آینده باعث می‌شه به حال حاضر حس بهتری داشته باشم. نمی‌دونم چطوری، ولی فکر می‌کنم یه طوری بالاخره نجات پیدا می‌کنم. می‌دونم ممکنه خیلی‌ها اینجا به خدا و سرنوشت باور نداشته باشن. ولی من از ته قلبم بهش ایمان دارم. و همین کافیه. دیگه حرف بیشتری نمی‌مونه که در این مورد بزنم.

  • ۱۳
  • نظرات [ ۴۹ ]
    • Maglonya ~♡
    • پنجشنبه ۳ بهمن ۰۴
    زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

    -چارلی چاپلین

    *:・゚

    ~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
    نویسنده: