~ Cotton cloud ~

~*We won't be erased*~

این بار چایی نمی‌خورم.

کاش یه چسب جادویی داشتم که منو برای همیشه به بعضی چیزها می‌چسبوند. وقتی ذهنم توی بعضی چیزها گیر می‌کنه درحالی که بقیه‌ی دنیا داره به حرکت خودش ادامه می‌ده، سخته که قبول کنم اگر دوباره بخوام دنبال اون لحظه بگردم، تقریباً امکان نداره بتونم دوباره تکرارش کنم. برای همین همینجوری توی ذهنم بهش می‌چسبم و به عکس‌های قدیمی نگاه می‌کنم و از خودم توی عکس‌ها می‌پرسم «الان داری به چی فکر می‌کنی؟»

آخ کوچولو. چقدر عاشق بودی. چقدر احساس داشتی. چقدر گناه داشتی که هیچ راهی جز گریه کردن برای ابرازش نداشتی. مهم نبود روی صورتت با خط چشم کلمه‌های ژاپنی بنویسی یا خال‌های متقارن بذاری و یا حتی گل و ستاره بکشی، چون آخرش هیچکس نفهمید چرا، هیچکس نپرسید یعنی چی، اگر هم پرسید پیچوندی و جواب ندادی. چون به نظر نمی‌رسید واقعاً برای کسی مهم باشه، انگار هیچکس نمی‌تونست درکش کنه و تو همین خط چشم کوچولو رو هم نمی‌خواستی از دست بدی.

ولی چقدر حیف، الان دیگه هیچ عکسی و یا هیچ نوشته و پیامی ندارم. هرچی که از یک سال پیش داشتم پاک شد و از بین رفت ولی یادمه که اون عکس‌ها رو زیاد نگاه می‌کردم. انگار که با نگاه کردن بهشون زمان به عقب برمی‌گرده. انگار که می‌تونم دوباره برگردم توی حمومی که پر از مورچه‌های بالداره. انگار که دوباره می‌تونم روی صندلی‌های قرمز بشینم، از پله‌های مارپیچ بالا برم، و یا حتی پیش بازنشسته‌های پارک سالمندان بستنی قیفی بخورم. 

چقدر دور. انگار یه عمر از اون روزها گذشته. ولی چقدر آشنا. چون اگر یه ذره دیگه ادامه بدم، دوباره یادم می‌افته چرا کل زمستون همنشین اون مورچه‌های بالدار بودم. و چقدر احمقانه. چون دوباره دارم در مورد لحظه‌هایی حرف می‌زنم که برای یادآوری زیادی کهنه و خاک خورده‌ان.

ولش کن اصلاً؛ چی می‌خواستم بگم؟ فکر کنم واقعاً به اون چسب جادویی نیاز ندارم. چون وقتی بهم گفتی احساساتی، برام عجیب بود که چرا اینقدر دیر متوجه این موضوع شدی، انگار که به اندازه‌ی کافی بهت فکر نکرده بودم، به اندازه‌ی کافی اشک نریخته بودم یا حتی به اندازه‌ی کافی نگاهت نکرده بودم. صبر کن ببینم، تو کی هستی؟ دارم در مورد کی حرف می‌زنم؟ یادم نمی‌اد دیگه. عکسی ندارم. نوشته‌ای ندارم. ولی اون موقع یه چیزی رو برای اولین بار متوجه شدم، که شاید اینقدر احساساتی بودن واقعاً کاربردی نیست. اون موقع دلم می‌خواست برگردم به روزهایی که نمی‌دونستم. دلم می‌خواست دوباره بسوزم. دوباره اونقدر بدنم داغ باشه که گونه‌هام رو حس نکنم. کاش می‌شد برگردم کنار آبخوری. کاش هنوز لیوان پلاستیکی بی‌کیفیت توی دستم بود. 

چون آخه... اونجوری همه چیز خیلی آشنا بود. حتی اگه می‌شکستم بلد بودم چطوری تیکه‌های بزرگ و کوچیکم رو جمع کنم و دوباره به هم بچسبونم. برای همین دلم نمی‌خواست حرکت کنیم. برای همین دلم می‌خواست تا ابد یه دانشجوی سال آخر با احساسات شکست خورده باقی بمونم. دلم می‌خواست تمام روز فقط درگیر کارآموزی بیمارستان و آموزشگاه زبان و رقصیدن توی جاده‌ها باشم. 

ولی زمان گذشت. همه چیز رو هم همراه خودش برد. 

و بعد از یه مدت خیلی کوتاه دیگه قبل از خواب نمی‌تونستم به سناریوهای تکراری فکر کنم. دیگه رفتن زیر پتو راه حل هیچ مشکلی نبود چون چیزی نبود که بهش چنگ بزنم. پودینگ بهم گفت باید یاد بگیری که رها کنی. منم حرفش رو گوش کردم. زمان زیادی رو صرف خالی شدن کردم. و رفته رفته ساکت‌تر و بی‌حوصله‌تر شدم. رها شدن از اون درگیری‌ها احساس آزادی غریبی داشت. انگار داشتم کار غیرقانونی‌ای انجام می‌دادم.

ولی زیاد نتونستم سبک بمونم. چون آخرش من دوباره گیر کردم. توی همون روتین ساکت و حوصله سربر. و زمان یک بار دیگه از حرکت ایستاد.

و حالا من موندم و حمومی که هیچ حشره‌ای توش نیست.

 

روز سوم: من یادم می‌ره که زمان قراره بگذره؛ نه این که بمونه.

هفتاد روزه که من از تو خبر ندارم.

وارد گالری می‌شم و بعد یهو دیگه توی این دنیا نیستم. رفتم توی جهان لحظه‌هایی که مال گذشته بودن، گاهی چند روز پیش، گاهی ماه‌ها و سال‌ها پیش. بعضی وقت‌ها دوباره می‌خندم و بعضی وقت‌ها دوباره گریه. یه وقت‌هایی یه لبخند کوچولو کافیه. یه وقت‌هایی هم دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی. گاهی پامو از گلیمم درازتر می‌کنم و می‌رم توی دنیای لحظه‌هایی که هیچوقت ندیده‌م، بعضی‌هاشون حتی هیچوقت اتفاق نیفتاده‌ن. بعضی‌هاشون هم خاطرات من نیستن. 

اما غرق می‌شم. توی تصویرهایی که زندگی روزی به طریقی توشون جریان داشته. و اون لحظه تا ابد توی اون عکس، توی اون تصور، شاید حتی اون رویا گیر افتاده. و می‌چرخه و می‌چرخه و منو شکار می‌کنه و می‌کشه توی خودش. می‌رم به پشت بوم خوابگاه. ستاره‌ها رو نگاه می‌کنم و چای می‌خورم. گاهی آهنگ گوش می‌دم و می‌رقصم.

یه جایی با لاک قرمز و موهای اسهالی، توی کتابخونه‌ی طبقه‌ی دوم نشسته‌م و دارم گریه می‌کنم. دختر اتاق بغلی که هیچوقت نفهمیدم کی بود هر چند ثانیه یک بار فریاد می‌کشه «نباید آنتی بیوتیک رو با شیر بخوری افسانه! اینجوری می‌میری افسانه!». بعدش می‌پرم توی دنیای بعدی، با خط چشم رنگی دارم بستنی می‌خورم، به فیلتر‌های احمقانه‌ی اینستاگرام می‌خندم و از بوته‌های رز عکس می‌گیرم. روی بندهای انگشتم رژلب تیره مالیده‌م. نیلوفر ازم می‌پرسه «چه بلایی سر دستت اومده؟». لحظه‌ی بعدی با بارونی خال‌خالی و موهای سبز توی کافه نشسته‌م. پسری که کنارم نشسته داره با دستمال کاغذی بازی می‌کنه. بهش می‌گم «قیچی می‌خوای؟» ولی قیچی‌ای که توی کیفمه کندتر از چیزیه که دستمال کاغذی رو ببره. 

چقدر کوچیک. چقدر بی‌اهمیت. ولی چقدر دوست‌داشتنی. 

چندتا از اون‌هایی که فکر می‌کردم مهم‌تر هستن واقعاً اتفاق افتادن؟ چندتاشون رویاهایی بودن که در گذر زمان خودم رو قانع کردم که اتفاق افتاده‌ن؟ بعضی‌ها رو می‌دونم که هیچوقت به زبون نیاوردم. چون احساس می‌کردم اگر در موردشون حرف بزنم، یه نفر اونا رو ازم می‌دزده. اون دزد کی بود؟ چرا باید می‌خواست چیزی رو ازم بدزده؟ هرچقدر که عقب‌تر می‌رم می‌بینم چقدر می‌ترسیدم همیشه، از از دست دادن.

اگر از دستت می‌دادم چی؟ اگر بهم پیام می‌دادی و سریع پاک می‌کردی و من هیچوقت نمی‌فهمیدم چی؟ اگر از پشت نگاهم می‌کردی ولی متوجه نمی‌شدم چی؟ صبر کن ببینم. دارم در مورد کی حرف می‌زنم؟ بیخیال بیخیال. فکر کنم عکس‌هاشو پاره کردم، نامه‌هاشو پاره کردم.

یه روزی توی جنگل داشتم قلیون می‌کشیدم و کُردی می‌رقصیدم. یه روزی داشتم از تگرگ‌های درشت فرار می‌کردم و تهش روی صندلی ایستگاه اتوبوس پناه گرفتم. یه روز توی کلاس هلال احمر می‌خندیدم، یه روز توی ماشین بین راهی گریه. آخ که چقدر گریه کردم. توی حموم، توی آشپزخونه، بالا پشت بوم، زیر پتو، پشت میز، توی انباری، توی سالن غذاخوری، توی حیاط، روی جدول، بین درخت‌های کاج. 

اولین بارها چی؟ اون‌ها رو یادته؟ اولین مسافرت دوتایی، اولین پروژه، اولین ماگ، اولین لباس، اولین عکس حتی... اولین دیدار با تک تک اون آدم‌ها، اولین پیام‌هاشون و اولین و اولین و اولینشون. 

چقدر مذبوحانه سعی می‌کنم از بعضی جهان‌ها دور شم. ولی چقدر بهشون نزدیکم. اگر دستم رو دراز کنم، دوباره اون استوری رو می‌بینم. عکس یه سگه. روش نوشته «می‌دونم که داری اینو می‌بینی.» بعدش می‌ترسم و گوشی رو خاموش می‌کنم. اگر برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم، یه تیشرت سفید می‌بینم که به تاسف برانگیزترین حالت ممکن بهم زل زده. ولی نمی‌فهمم چشم‌هاش چی می‌گه. بعدش شیرین یهو می‌زنه رو شونه‌م. به چی داری نگاه می‌کنی؟ بعدش کلانتری بهم دستمال کاغذی می‌ده. گریه نکن. بعدش من زل زدم به یه صفحه چت خالی. هیچکس حوصله نداره حرفی بزنه. ولی چه اهمیتی داره؟ پگاه بهم زنگ می‌زنه. همین امشب وسایلتو برمی‌داری و می‌ای پیش ما. مهمون جدید، شب نشینی و نیت کردن و فال گرفتن. گم شدن توی بیمارستان و راه رفتن روی پل شیشه‌ای. قهوه‌ی دستگاهی و چای نبات کنار دریاچه. 

آخرش چی شد؟

می‌دونم که یه دختر موچتری با کفش پاشنه بلند گفت «به خودمون اومدیم و دیدیم لباس آبی تنمونه.»

آره خب. وقتی اولین‌ها اتفاق افتادن، حتماً یه جایی آخرینی هم داشتیم. ولی من همیشه توی اون لحظه‌ها زندگی می‌کنم. با این که گاهی نمی‌تونم بشناسمشون. و گاهی شک دارم حتی واقعی بوده باشن. اما همیشه همراهم هستن. حتی وقتی که مدت‌ها ازشون گذشته و من فقط... پشت لپ‌تاپ نشسته‌م.

 

روز دوم: گاهی وقت‌ها احساس می‌کنم بخشی از من داره توی جای دیگه‌ای زندگی می‌کنه.

من در مورد لیوان‌ها حرف نمی‌زنم.

دور انداختن چیزها قبل از شنیدن سرگذشتشون، به نظر من کار ظالمانه‌ایه. گاهی فکر می‌کنم هر چیزی که حداقل یک بار استفاده شده، باید داستان‌ها و خاطرات جالبی برای تعریف کردن داشته باشه. برای من، و برای بقیه در مورد من.

بابا همیشه بهم می‌گه اتاقم پر شده از خرت و پرت‌هایی که بهشون نیاز ندارم. ولی من باهاش موافق نیستم. منظورش با خیلی چیزهاست، مثلاً هشت‌تا لیوانی که همیشه روی میزم هست، درحالی که فقط از لیوان نهم برای چای خوردن استفاده می‌کنم. (یک بار دیگه شمردم و متوجه شدم دوتا رو از قلم انداخته‌م. اینجوری در واقع فقط لیوان یازدهم به عنوان یه لیوان واقعی کاربرد داره.) 

توضیح این که به تمام این آت و آشغال‌ها نیاز دارم یا نه، یه مقدار جای بحث داره. چون گاهی اوقات، چیزها نه برای مصرف کردن، که برای توضیح دادن و قصه گفتن یه گوشه نشسته‌ن و شنیدن سرگذشت‌ها از زبونشون جالبه. به نظرم آدم‌ها با چیزهایی که دورشون هست خیلی صادقانه‌تر توصیف می‌شن، تا جوری که با زبونشون در مورد سرگذشت‌ها حرف می‌زنن. 

گفتن این که من یه روزی اولین سیگارم رو کشیدم جالبه، اما نگه داشتن اون ته سیگاری کنار دستمال کاغذی‌ای که یه شب اشک‌هام رو پاک کرده خیلی جالب‌تره. شاید برای همینه که توی دادگاه‌ها، شواهد فیزیکی قابل استنادتر از ادعا‌ها هستن. چون دی‌ان‌ای که دروغ نمی‌گه، لیوان‌های ظاهراً بی‌استفاده‌ی روی میز من هم همینطور.

می‌گم «ظاهراً»، چون دور انداختن پروژه‌های شکست خورده یا چیزهایی که کهنه یا آشغال به نظر می‌رسن خیلی راحته. اما من نگهشون می‌دارم که برام قصه بگن. و قصه‌ی من رو، برای کسانی تعریف کنن که برای شناختنم توی اتاقم سرک می‌کشن. گاهی شاید اون قدیمی‌ها، دست دوم و چندم‌ها و یا حتی اون‌هایی که از سرزمین‌های دور اومده‌ن، برام از ماجراهایی بگن که هیچوقت نداشته‌م و از زمان‌هایی که هیچوقت ندیده‌م. شاید برای همینه که وقتی بچه بودم، توی ذهنم باستان شناسی خیلی شغل رویایی‌ای بود. فهمیدن در مورد زندگی‌ آدم‌ها در گذشته‌های دور، از روی نقاشی‌هاشون، از روی کتیبه‌هاشون، از روی زبان‌های ناآشنا و معماری خونه‌ها و کاخ‌هاشون.

من این روزها دارم بیشتر از قبل تاریخ می‌خونم. هرچند خیلی با قسمت سیاسیش کاری ندارم چون خیلی این چیزها رو نمی‌فهمم. اما خوندن در مورد چیزهایی که از زمان‌های قدیم مونده خیلی برام سرگرم کننده‌ست. گاهی به این فکر می‌کنم که چقدر بامزه می‌شه اگر سال‌ها بعد از من، یه نفر یکی از چیزهایی که روزی مال من بوده رو توی دستش بگیره و ازش بپرسه تو از کجا اومدی؟ 

خب شاید هیچوقت سرگذشت چیزها قابل شنیدن نباشه، اما گوش دادن بهش خیلی بامزه و هیجان انگیزه. و خیلی وقت‌ها، همین سرگذشت‌های شنیده نشده برای دور ننداختن خرت و پرت‌های به درد نخور کافیه.

 

روز اول: من با چیزهایی حرف می‌زنم که جواب نمی‌دن. مثلاً...

(این چالش رو نوبادی و سولویگ به رسم قدیما درست کردن. گرم و نرم و بامزه‌ست. فکر کردم این روزها که خیلی حرفی برای گفتن ندارم نوشتنش جالبهTT)

#179

چند باری تایپ کردم و پاک کردم و دوباره از اول نوشتم، ولی هر بار رشته‌ی کلام از دستم در می‌ره و فراموش می‌کنم که اصلاً می‌خواستم در مورد چی بنویسم. فکر کنم بیان یه چیزی تو مایه‌های خونه‌ی مادربزرگه باشه. اطرافش ساخت و ساز می‌کنن، آپارتمان‌های چند طبقه با مستاجرهای موقتی می‌ان و می‌رن ولی خونه‌ی مادربزرگه همیشه اونجا می‌مونه، و روزهایی که خسته و کثیف از سر کار برمی‌گردی و می‌فهمی صبح یادت رفته کلید برداری، می‌تونی بهش پناه ببری و یه چرت کوچیک توش بزنی. 

 

توی چیزهایی که هی نوشتم و پاک کردم دوباره داشتم در مورد کانسپت «شور زندگی» حرف می‌زدم. هر سالی که می‌گذره متوجه می‌شم کمتر دارمش و بیشتر شبیه اون پیرزن غریبه‌ توی مجلس قرآن شدم که یا از رنگ چای ایراد می‌گیره یا از میزان داغیش. اتفاقاً سر کار هم اینو زیاد از همکارهام می‌شنوم، بهم می‌گن وا تو که جوونی، تو که باید بیشتر از همه‌ی ما حوصله داشته باشی، از الان اینقدر بی‌رمقی؟ وقتی به سن ما رسیدی می‌خوای چیکار کنی؟

نه این که بخوام ناشکری کنم، ولی هر روز و هر روز صبح زود بیدار شدن برای رفتن به اتاقی که بوی گوشت گندیده می‌ده و نشستن پشت سیستمی که آخرین بار در سالی که من متولد شدم آپدیت شده، تبدیل به روتینی شده که خیلی هیجان انگیز به نظر نمی‌رسه. وقتی با مامان در موردش صحبت می‌کنم در مورد حقوق صحبت می‌کنه و می‌گه عوضش پولی که بهت می‌دن سرحالت می‌کنه. 

واقعیت رو بخوام بگم... نه اونقدر. کم مونده بود بگم با کل این حقوق به سختی می‌شه یک گرم طلا خرید، که واقعیته، اما حتی خطور کردن این فکر به ذهنم، اوقاتم رو تلخ می‌کنه. دلم نمی‌خواست روزی که حقوق می‌گیرم به این فکر کنم که بهتره باهاش طلا بخرم یا اون یک قلم لوازم آرایشی‌ای که ماه‌هاست توی سبد خریدمه و هر ماه داره گرون‌تر و گرون‌تر می‌شه درحالی که حقوق من ثابت می‌مونه؟ قسمت بامزه‌ی داستان اینجاست که در نهایت بخش بزرگی از اون پول، خرج قسط و شهریه‌ی باشگاه و خوراکی و درمان می‌شه. با وجود این که من آدم پرخوری نیستم، روزها طول می‌کشه که یه بسته بیسکوییت رو تموم کنم. حتی تند تند مریض هم نمی‌شم ولی باز هم وقتی یه ورق مکمل منیزیم می‌خرم می‌ترسم رسید خرید رو نگاه کنم. خلاصه بخوام بگم، جوری در عرض یک هفته به ورشکستگی می‌رسم که از فکر پس‌انداز و خریدن چند سوت طلا خنده‌م می‌گیره. اینم زندگی ماست بالاخره، ولی چقدر غم‌انگیزه که حتی پول گرفتن هم اونقدر خوشحالم نمی‌کنه. چون می‌دونم زودی می‌خواد تموم بشه، و هر بار که یه تاپ یا لباس زیر خوشگل می‌بینم باید برای خریدنش کلی دو دوتا چهارتا کنم. و بیشتر اوقات هم نخرمش. 

بگذریم حالا، چقدر از نداری حرف زدم. اوضاع اونقدر هم بد نیست. بالاخره دستمون به دهنمون می‌رسه. ولی گاهی فکر می‌کنم چقدر فرق هست بین این که از داشتن چیزی لذت ببری، با این که به این فکر کنی که بعد از تموم شدنش چه خاکی می‌خوای تو سرت بریزی. 

فکر کنم برای همینه که وقتی همکارهام می‌گن وااااا تو که هنوز خیلی جوونی! می‌ره رو اعصابم. به هرحال من اون آدمی بودم که توی سالن مدرسه شیطونک بازی می‌کرد و مورچه‌های درخت گلابی رو شکار می‌کرد و می‌خورد. هیچوقت هم برنامه نداشت تبدیل به یه پیرزن بیوه‌ی غرغرو بشه. اون چیزی بود که من بهش می‌گم «شور زندگی». گاهی باورم نمی‌شه که چقدر انرژی داشتم برای هر کار رندومی که به ذهنم می‌رسید. الان فقط منتظرم کارم تموم شه که برم بخوابم. بعدش غذا بخورم و بعد دوباره بخوابم. به قول یه عزیزی کلا حالوم نی. 

بابتش نمی‌دونم چقدر باید خودم رو مقصر بدونم. قطعاً دورانی که توش داریم زندگی می‌کنیم بی‌تاثیر نیست، اما باز هم وقتی آدم‌هایی رو می‌بینم که «شور زندگی» دارن غبطه می‌خورم. شاید هم حسادته، نمی‌دونم. شاید هم کتاب رو از روی جلدش قضاوت می‌کنم. 

 

پی‌نوشت: این چند روز که اینترنت قطع بود نشستم دوتا شالگردن رو یک نفس بافتم. در عرض یک روز. باعث شد دلم بخواد مهارت‌های رندوم بیشتری یاد بگیرم. 

پی‌نوشت: قالب رو موقتاً عوض کردم. اون قالب 47 عرفان (آیکان واقعی) به سختی لود می‌شد سو... 

پی‌نوشت: هر بار که به بیان پناه می‌ارم می‌بینم یه چیزی ترکیده. این سری اومدم دوتا عکس بذارم که متوجه شدم یو آپلود پولی شده. عشق و حال هزینه داره خلاصه. (کاش عکس‌های بیشتری از پینترست سیو کرده بودم.)

پی‌نوشت: از سال 1404 چیز زیادی باقی نمونده، دیروز رفتم ژورنالم رو مرور کردم و متوجه شدم چه خوش خیالانه برای امسال برنامه ریزی و هدف گذاری کرده بودم. واقعاً کودک معصومی بودم. 

پی‌نوشت: یه پست در مورد 21 سالگی می‌خواستم بنویسم، خیلی برام سال مهم و ارزشمندی بود. بعضی وقت‌ها می‌گم کاش اندازه‌ی دوران نوجوانیم ازش محتوا تولید کرده بودم. دلم براش تنگ می‌شه.

 

زندگی مثل یه نمایشه که از قبل هیچوقت براش تمرین نکردی، پس آواز بخون، اشک بریز، برقص و بخند و با تمام وجودت زندگی کن قبل از این که نمایش بدون هیچ تشویقی تموم بشه [= ...

-چارلی چاپلین

*:・゚

~ما هیچوقت فراموش نمی شیم^^*
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan