دور انداختن چیزها قبل از شنیدن سرگذشتشون، به نظر من کار ظالمانه‌ایه. گاهی فکر می‌کنم هر چیزی که حداقل یک بار استفاده شده، باید داستان‌ها و خاطرات جالبی برای تعریف کردن داشته باشه. برای من، و برای بقیه در مورد من.

بابا همیشه بهم می‌گه اتاقم پر شده از خرت و پرت‌هایی که بهشون نیاز ندارم. ولی من باهاش موافق نیستم. منظورش با خیلی چیزهاست، مثلاً هشت‌تا لیوانی که همیشه روی میزم هست، درحالی که فقط از لیوان نهم برای چای خوردن استفاده می‌کنم. (یک بار دیگه شمردم و متوجه شدم دوتا رو از قلم انداخته‌م. اینجوری در واقع فقط لیوان یازدهم به عنوان یه لیوان واقعی کاربرد داره.) 

توضیح این که به تمام این آت و آشغال‌ها نیاز دارم یا نه، یه مقدار جای بحث داره. چون گاهی اوقات، چیزها نه برای مصرف کردن، که برای توضیح دادن و قصه گفتن یه گوشه نشسته‌ن و شنیدن سرگذشت‌ها از زبونشون جالبه. به نظرم آدم‌ها با چیزهایی که دورشون هست خیلی صادقانه‌تر توصیف می‌شن، تا جوری که با زبونشون در مورد سرگذشت‌ها حرف می‌زنن. 

گفتن این که من یه روزی اولین سیگارم رو کشیدم جالبه، اما نگه داشتن اون ته سیگاری کنار دستمال کاغذی‌ای که یه شب اشک‌هام رو پاک کرده خیلی جالب‌تره. شاید برای همینه که توی دادگاه‌ها، شواهد فیزیکی قابل استنادتر از ادعا‌ها هستن. چون دی‌ان‌ای که دروغ نمی‌گه، لیوان‌های ظاهراً بی‌استفاده‌ی روی میز من هم همینطور.

می‌گم «ظاهراً»، چون دور انداختن پروژه‌های شکست خورده یا چیزهایی که کهنه یا آشغال به نظر می‌رسن خیلی راحته. اما من نگهشون می‌دارم که برام قصه بگن. و قصه‌ی من رو، برای کسانی تعریف کنن که برای شناختنم توی اتاقم سرک می‌کشن. گاهی شاید اون قدیمی‌ها، دست دوم و چندم‌ها و یا حتی اون‌هایی که از سرزمین‌های دور اومده‌ن، برام از ماجراهایی بگن که هیچوقت نداشته‌م و از زمان‌هایی که هیچوقت ندیده‌م. شاید برای همینه که وقتی بچه بودم، توی ذهنم باستان شناسی خیلی شغل رویایی‌ای بود. فهمیدن در مورد زندگی‌ آدم‌ها در گذشته‌های دور، از روی نقاشی‌هاشون، از روی کتیبه‌هاشون، از روی زبان‌های ناآشنا و معماری خونه‌ها و کاخ‌هاشون.

من این روزها دارم بیشتر از قبل تاریخ می‌خونم. هرچند خیلی با قسمت سیاسیش کاری ندارم چون خیلی این چیزها رو نمی‌فهمم. اما خوندن در مورد چیزهایی که از زمان‌های قدیم مونده خیلی برام سرگرم کننده‌ست. گاهی به این فکر می‌کنم که چقدر بامزه می‌شه اگر سال‌ها بعد از من، یه نفر یکی از چیزهایی که روزی مال من بوده رو توی دستش بگیره و ازش بپرسه تو از کجا اومدی؟ 

خب شاید هیچوقت سرگذشت چیزها قابل شنیدن نباشه، اما گوش دادن بهش خیلی بامزه و هیجان انگیزه. و خیلی وقت‌ها، همین سرگذشت‌های شنیده نشده برای دور ننداختن خرت و پرت‌های به درد نخور کافیه.

 

روز اول: من با چیزهایی حرف می‌زنم که جواب نمی‌دن. مثلاً...

(این چالش رو نوبادی و سولویگ به رسم قدیما درست کردن. گرم و نرم و بامزه‌ست. فکر کردم این روزها که خیلی حرفی برای گفتن ندارم نوشتنش جالبهTT)

 

 

پی‌نوشت: یازده تا لیوان روی میز زیاده؟ فکر کنم هست. اگه قفسه‌ها رو هم حساب کنم چیزی حدود هفده تا می‌شه. 

پی‌نوشت: من یه مجموعه‌ای دارم که اسمش چیزهای کوچک ارزشمند ـه. داخلش یه دندون، یه سرقلیونی بنفش، یه تار موی سفید، یه آدامس نعنایی جویده شده، یه مهره‌ی کوچولوی شبرنگ و یه کلید گذاشتم. راستی اون ته سیگار و دستمال کاغذی‌ها هم هستن:> هر کدوم یه نشونه‌ی کوچیک از یه خاطره‌ی مهم از دوران کارشناسی‌ان.

پی‌نوشت: بدآموزی داشتم فکر کنم؟ 

پی‌نوشت: چون فعلاً نمی‌شه پینترست رفت، تصمیم گرفتم یه عکس که تقریباً به موضوع مربوطه رو هم اون بالا بذارم و اینجوری یه بخش دیگه به چالش اضافه کنمTT تازگی‌ها باتری دوربین نیکونم خراب شده و کمتر از قبل دارم عکس می‌گیرم. 

پی‌نوشت: شما می‌دونستید که پدربزرگ مادری کوروش کبیر (اَستیاک) ماد بوده و کوروش برای به دست گرفتن حکومت، پدربزرگش رو می‌کشه؟ بعدها وقتی کوروش و پسر اولش توی جنگ کشته می‌شن، داریوش که عموزاده‌ی کوروش بوده، ولیعهد که همون پسر دوم کوروش بوده (بردیا) رو می‌کشه و با دختر کوروش (آتوسا) ازدواج می‌کنه و روی تخت پادشاهی می‌شینه. هرکی هم مخالفت می‌کنه می‌گه برید گمشید بابا ولیعهد چه کوفتیه اونی که من کشتم یه روحانی فاسد بود>:| و همه‌شونو اعدام می‌کنه. ماشاالله هرجای تاریخ این کشور رو که نگاه می‌کنی ملت بالاخره به یه روشی از طریق دین مورد عنایت قرار گرفته‌ن.

پی‌نوشت: خیلی وقت بود دلم می‌خواست انیمه‌ی خاطرات عطار رو ببینم. این مدت بالاخره موفق شدم از نماشا ببینمش و خیلی حال کردم خلاصه^^ اینجا دستم خورد و اسکرین گرفتم. اون no internet connection و چیزی که تو زیرنویس می‌گه با توجه به وضع موجود کاملاً دلقکم کرد.